جمعه ۱۹ اسفند ۱۳۸۴ -
Fri, Mar 10, 2006
كودك ونوجوان (۲)
۳۴۱۷
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياست
خانواده (گزارش اصلى)
خانواده (ماجرا)
خانواده (جامعه)
خانواده (سفره خانه)
خانواده (خانواده سالم)
خانواده (خانه زيبا)
خانواده (گوناگون)
هنر (گزارش اصلى)
هنر (سينما)
هنر (تجسمى،موسيقى)
هنر (ادبيات)
كودك و نوجوان (۱)
كودك ونوجوان (۲)
كودك و نوجوان (۳)
ورزش
گفت و گو
اوقات شرعى
ارتباطات
معرفى كتاب
داستان
معرفى كتاب
جيم دگمه و لوكاس لوكوموتيوران
250611.jpg
ياسمن شكرگزار
با اينكه كتاب اين هفته ۳۱۰ صفحه داره و ممكنه با ديدن قطرش از خريد پشيمون شيد، اما اگر به اسم كتاب «جيم دگمه و لوكاس لوكوموتيوران» نگاهى بندازيد و تصويرسازى هاى بانمكش رو ببينيد، شايد شما هم مثل من اونقدر جذبش بشيد كه ۱۴۰۰ تومن رو بديد و بخريدش. داستان از سرزمين لومرلند (يك سرزمين خيلى كوچك كه تقريباً دو برابر يك آپارتمانه) شروع مى شه كه در ابتدا چهار رعيت داره: ۱- لوكاس و لوكوموتيوش «اما»، اين لوكاس هم لوكوموتيورانه و هم يك هنرمند تردست در هنر تف انداختن(!)؛ اونقدر دقيق هدف گيرى مى كنه كه مى تونه يك كبريت روشن رو در فاصله سه متر و نيمى خاموش كنه. ۲- پادشاه «آلفونس يك ربع به دوازدهم» (چون يك ربع مونده به ۱۲ به دنيا اومده). ۳- آقاى ارمل و ۴- خانم وااس، و بعد جيم كه به اونها مى پيونده و پنجمين نفر مى شه، كوچولوى سياه پوستى كه پستچى اون رو به جزيره مى آره و با پيدا نكردن صاحبش جيم رو به چهار رعيت ديگه مى سپره. جيم رو بعداً جيم دگمه صدا مى كنند چون شلوارش هميشه از يك جاى مشخص سوراخ مى شه و خانم وااس يك دگمه بزرگ وسط شلوار مى دوزه تا وقتى به شلوار فشار اومد، دگمه باز شه و شلوار پاره نشه. با بزرگ شدن جيم، پادشاه از لوكاس مى خواد «اما» رو از جزيره بيرون ببره تا جا براى جيم باز بشه. لوكاس و اما تصميم به ترك اونجا مى گيرند و جيم با فهميدن قضيه، با اونها همراه مى شه، جيم و لوكاس در سفرشون به سرزمين رؤيايى ماندلا (همه چيز در اونجا شفاف و زيباست و پل هايى از جنس چينى داره) مى رسند و در اونجا مى فهمند دختر پادشاه به دست اژدهايى اسير شده و هر كس نجاتش بده، مى تونه با اون ازدواج كنه. لوكاس و جيم تصميم مى گيرند اون رو نجات بدند و داستان با سفر اين دو به كومرلند ادامه پيدا مى كنه. جيم در اونجا مى فهمه كه در دوران نوزادى اش پستچى بايد اون رو به كومرلند (نه لومرلند) پيش يك زن اژدها (به اسم مالتسان) مى برده كه دختر پادشاه رو هم اسير كرده. «همه بچه ها با زنجير آهنى به پايه نيمكت بسته شده بودند... روى ديوار سالن تخته سياه بزرگى نصب شده بود... و يك ميز تحرير سنگى قرار داشت. پشت آن اژدهاى بسيار نفرت انگيزى نشسته بود. اندازه اش يك هوا بزرگتر از اما بود... پوزه اى نوك تيز داشت كه با زگيل هاى درشت و موهاى سيخ سيخ پوشيده بود. با چشمان كوچك و نافذش از ميان شيشه عينك براق نگاه مى كرد و در چنگالش يك تركه بود... روشن بود كه اين اژدها كسى جز خانم مالتسان نمى توانست باشد.»
كتاب رو ميشائيل انده سال ۱۹۶۰ نوشت و داستان رو در كتاب «جيم دگمه و سيزده قلوهاى وحشى» ادامه داد. جالبه بدونيد كه مجموعه تلويزيونى و راديويى هم بر اساس اين داستان ساخته شده، انده علاوه بر داستان نويسى به كارهايى مثل بازيگرى، كارگردانى، نويسندگى در تئاتر و فيلمسازى هم مشغول بوده و كتاب معروف «داستان بى انتها» كه حتماً فيلمش رو بارها ديديد از نوشته هاى اونه.
(جا داشت در كتاب به نويسنده و فعاليت هاش هم اشاره مى شد كه متأسفانه نشده!)
«انده» توى كتاب «جيم دگمه» با عناصر دنياى فانتزى مثل غول و اژدها برخورد طنزآميزى كرده، مثلاً اژدهاش هيچ شباهتى به موجودات ترسناك قصه هاى پريان نداره و همين نگاه بامزه، باعث تفاوت كار انده با فانتزى نويس هاى ديگه شده.
با اينكه كتاب قطوره، ولى اينقدر دنياى فانتزى اش جذاب و پر از حادثه و جاهاى ديدنيه كه اصلاً خسته تون نمى كنه. براى خريدش به نشر كيميا سر بزنيد كه كتاب رو با ترجمه على عبداللهى چاپ كرده.
داستان
حقه
بابلى
250605.jpg
نويسنده: انيد بليتون
مترجم و تصويرساز: منصوره كمرى
بابلى (Bubbly)يك جن آبى* كوچولو بود كه در رودخانه اى نه چندان عريض زندگى مى كرد رودخانه از ميان مرغزارى پر از آلاله وحشى مى گذشت و فاصله چندانى با كلبه «توئيستى»، جادوگر پير نداشت. بابلى جن شيطان و حقه بازى بود و دوست داشت سر به سر بقيه بگذارد و با آنها شوخى كند. يك روز برادرش تريكل بهش گفت: «بالاخره با اين كارهات، يه بلايى سر خودت مى آرى، تا وقتى سر به سر من و بقيه جن هاى آبى مى گذارى، اشكالى نداره. اما مواظب باش هيچ وقت با يك جادوگر شوخى نكنى!» با شنيدن اسم جادوگر چشمان بابلى برقى زد و گفت: «پسر، عجب فكرى! من مى ميرم براى دست انداختن توئيستى جادوگر، كلى مى شه از اين راه تفريح كرد.» تريكل آهى كشيد و زيرلب گفت: «پسره كله پوك!» و شنا كنان از آنجا دور شد. بابلى روى يك تخته سنگ نشست و درحالى كه يك قورباغه بيچاره را انگولك مى كرد به فكر فرورفت، اما هر چى فكر كرد، چيزى به ذهنش نرسيد، بالاخره تصميم گرفت به كلبه توئيستى برود تا شايد آنجا فكرى به سرش بزند. پس شناكنان به طرف ديگر رودخانه رفت و از آب بيرون پريد و جست و خيزكنان از ميان گل هاى آلاله و داوودى عبور كرد تا اينكه به كلبه جادوگر پير رسيد، پاورچين پاورچين به آنجا نزديك شد و از پنجره به داخل كلبه سرك كشيد، جادوگر در حالى كه كاسه بزرگى را هم مى زد چيزى زيرلب زمزمه مى كرد. بابلى فهميد كه جادوگر مشغول ساختن يك معجون جادويى است. جادوگر پير كه حواسش به كار خودش بود، اصلاً متوجه بابلى نشد، جن آبى زيرلب خنديد و دستهايش را به هم ماليد، آخه حقه خوبى به ذهنش رسيده بود. با خودش گفت: «اگه يك كم پودر شربت توى اين معجون بريزم حتماً حسابى به جلزولز مى افته و جادوگر رو شوكه مى كنه!» پس به مغازه شيرينى فروشى رفت و يك پاكت پر از پودر شربت سفيد خريد و به سرعت به كلبه جادوگر برگشت و يواشكى از پنجره سرك كشيد. جادوگر كارش با معجون جادويى تمام شده بود و حالا در طرف ديگر اتاق سعى مى كرد با خواندن وردى آتش اجاق را شعله ورتر كند. حالا موقعيت مناسبى براى بابلى بود، پس خيلى سريع دستش را از پنجره داخل برد و تمام پودر را داخل كاسه معجون جادويى ريخت و بعد زير پنجره نشست و منتظر شد و تا ببيند چه اتفاقى مى افتد. همينكه پودر با معجون تركيب شد از آن بخار آبى رنگى به هوا برخاست و چند لحظه بعد صداى جلزولزش بلند شد جادوگر با شنيدن اين صدا سريعاً برگشت و با ديدن معجون جادويى كه كف كرده بود و جلزولز مى كرد به سرعت به طرفش دويد و فرياد زد: «اووه! وردم اشتباه از آب دراومد!» بعد با عصبانيت كاسه معجون را برداشت و محتويات داخلش را از پنجره بيرون ريخت و از آنجايى كه بابلى درست زير پنجره نشسته بود، سر تاپايش غرق در معجون جادويى شد! جن آبى با وحشت به زمين افتاد و همينكه به خودش نگاه كرد، جيغ بلندى كشيد، آخه رنگ پوستش آبى شده بود و مى درخشيد! جادوگر با شنيدن صداى جيغ بابلى سرش را از پنجره بيرون آورد و با ديدن بابلى مثل يك سگ عصبانى غرش كرد، بعد دستش را دراز كرد و بابلى را از لباسش گرفت، چند لحظه بعد، بابلى در آشپزخانه جادوگر روبروى او ايستاده بود. جادوگر با عصبانيت پرسيد: «ببينم، تو چيزى توى معجون جادويى من ريختى؟» بابلى با ترس و لرز جواب داد: « ب-َ ب-َ بله! من ى-ِ...كم پودر شربت توش ريختم!» رنگ جادوگر مثل لبو سرخ شد و فرياد زد: «تو وروجك فسقلى فضول نيم وجبى چى كار كردى؟؟» بابلى هق هق كنان گفت: «اون معجون باعث شد رنگ پوستم آبى بشه!» جادوگر جواب داد: «معلومه، پسره كم عقل! اون معجون قرار بود نور آبى درست كنه ولى حالا رنگ، تو رو به سرعت نور، آبى كرده! ببينم، اسمت چيه؟»
- با..بابلى! جادوگر كمى فكر كرد و جواب داد: «هوم! اسمت رو شنيدم. تو همون جن آبى وروجكى هستى كه همه رو سركار مى گذارى و دست مى اندازى! اما فكر كنم اين آخرين كلك تو باشه، چون من تصميم دارم تو رو به اژدهاى شكموم بدم تا درسته قورتت بده!» بابلى خيلى ترسيده بود، ولى با اين حال سعى كرد به يك راه فرار فكر كند و چند لحظه بعد به جادوگر گفت: «آره. اين كار رو بكن. تا وقتى تصميم نگيرى منو غرق كنى برام فرقى نمى كنه چه بلايى به سرم مى آرى!» جادوگر گفت: «آها. پس فرقى برات نمى كنه؟ نه، نه! اينكار رو نمى كنم. فهميدم. تو رو به يك غاز چاق و چله تبديل مى كنم و توى يك ديگ پر از روغن براى شام سرخ مى كنم!» بابلى جواب داد: «آره، حتماً اين كار رو بكن. اما خواهشم مى كنم، بهت التماس مى كنم منو غرق نكن!» جادوگر با تعجب گفت: «پس دوست دارى تبديل به يك غاز بشى ها؟ نه فايده اى نداره بايد يك بلاى ديگه سرت بيارم. آها! مى بندمت به دسته جاروم تا تو رو پيش گرينى همون جادوگر بدجنس ببره. اون مجبورت مى كنه تا صد سال ديگه بهش خدمت كنى. تازه ممكنه طلسم هاش رو اول روى تو امتحان كنه!» جادوگر اين را گفت و بلندبلند خنديد اما بابلى دوباره جواب داد: «عيبى نداره. هر كارى مى كنى بكن جز اينكه غرقم كنى!» جادوگر كمى فكر كرد و گفت: «پس بدت نمى آد نوكر گرينى بشى ها! كور خوندى! به اونجا نمى فرستمت. تو رو به يك وزغ زشت تبديل مى كنم و به اردك خونگى ام مى دم!» بابلى گفت: «آره. اشكالى نداره! وزغ زشت شدن خيلى بهتر از غرق شدنه. اين كار رو بكن ولى خواهش مى كنم منو غرق نكن!» ديگه حوصله جادوگر كم كم داشت سر مى رفت، با عصبانيت گفت: «نه، نه، فكر كنم همون غرق كردن از همه بهتره! مثل اينكه از اين كار بيشتر از هر چيز ديگه اى مى ترسى!» پس يقه بابلى رو گرفت و كشان كشان از كلبه اش بيرون برد بعد اون را به داخل رودخانه انداخت و خودش قاه قاه خنديد،چون فكر مى كرد وحشتناك ترين بلاى ممكن را سر جن آبى فضول آورده. اما بابلى همين كه به آب افتاد به سرعت شنا كرد وَ خودش را به طرف ديگر رودخانه رساند. بعد سرش را از آب بيرون آورد و فرياد زد: «نجات پيدا كردم، ازت ممنونم توئيستى. خيلى ممنونم!» و شناكنان پيش برادرش رفت تا آنچه را اتفاق افتاده بود برايش تعريف كند. رنگ آبى كم كم از تن بابلى محو شد، اما گوش هايش براى هميشه آبى باقى ماند. پس يادتان باشد اگر يك وقت، يك جن آبى با گوش هاى آبى رنگ ديديد، شك نكنيد كه بابلى وروجك و حقه باز خودمان است. مواظب باشيد، گولتان نزند!
* موجودى افسانه اى كه در آب رودخانه ها زندگى مى كند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |