|
معرفى كتاب
جيم دگمه و لوكاس لوكوموتيوران
|
|
|
ياسمن شكرگزار با اينكه كتاب اين هفته ۳۱۰ صفحه داره و ممكنه با ديدن قطرش از خريد پشيمون شيد، اما اگر به اسم كتاب «جيم دگمه و لوكاس لوكوموتيوران» نگاهى بندازيد و تصويرسازى هاى بانمكش رو ببينيد، شايد شما هم مثل من اونقدر جذبش بشيد كه ۱۴۰۰ تومن رو بديد و بخريدش. داستان از سرزمين لومرلند (يك سرزمين خيلى كوچك كه تقريباً دو برابر يك آپارتمانه) شروع مى شه كه در ابتدا چهار رعيت داره: ۱- لوكاس و لوكوموتيوش «اما»، اين لوكاس هم لوكوموتيورانه و هم يك هنرمند تردست در هنر تف انداختن(!)؛ اونقدر دقيق هدف گيرى مى كنه كه مى تونه يك كبريت روشن رو در فاصله سه متر و نيمى خاموش كنه. ۲- پادشاه «آلفونس يك ربع به دوازدهم» (چون يك ربع مونده به ۱۲ به دنيا اومده). ۳- آقاى ارمل و ۴- خانم وااس، و بعد جيم كه به اونها مى پيونده و پنجمين نفر مى شه، كوچولوى سياه پوستى كه پستچى اون رو به جزيره مى آره و با پيدا نكردن صاحبش جيم رو به چهار رعيت ديگه مى سپره. جيم رو بعداً جيم دگمه صدا مى كنند چون شلوارش هميشه از يك جاى مشخص سوراخ مى شه و خانم وااس يك دگمه بزرگ وسط شلوار مى دوزه تا وقتى به شلوار فشار اومد، دگمه باز شه و شلوار پاره نشه. با بزرگ شدن جيم، پادشاه از لوكاس مى خواد «اما» رو از جزيره بيرون ببره تا جا براى جيم باز بشه. لوكاس و اما تصميم به ترك اونجا مى گيرند و جيم با فهميدن قضيه، با اونها همراه مى شه، جيم و لوكاس در سفرشون به سرزمين رؤيايى ماندلا (همه چيز در اونجا شفاف و زيباست و پل هايى از جنس چينى داره) مى رسند و در اونجا مى فهمند دختر پادشاه به دست اژدهايى اسير شده و هر كس نجاتش بده، مى تونه با اون ازدواج كنه. لوكاس و جيم تصميم مى گيرند اون رو نجات بدند و داستان با سفر اين دو به كومرلند ادامه پيدا مى كنه. جيم در اونجا مى فهمه كه در دوران نوزادى اش پستچى بايد اون رو به كومرلند (نه لومرلند) پيش يك زن اژدها (به اسم مالتسان) مى برده كه دختر پادشاه رو هم اسير كرده. «همه بچه ها با زنجير آهنى به پايه نيمكت بسته شده بودند... روى ديوار سالن تخته سياه بزرگى نصب شده بود... و يك ميز تحرير سنگى قرار داشت. پشت آن اژدهاى بسيار نفرت انگيزى نشسته بود. اندازه اش يك هوا بزرگتر از اما بود... پوزه اى نوك تيز داشت كه با زگيل هاى درشت و موهاى سيخ سيخ پوشيده بود. با چشمان كوچك و نافذش از ميان شيشه عينك براق نگاه مى كرد و در چنگالش يك تركه بود... روشن بود كه اين اژدها كسى جز خانم مالتسان نمى توانست باشد.» كتاب رو ميشائيل انده سال ۱۹۶۰ نوشت و داستان رو در كتاب «جيم دگمه و سيزده قلوهاى وحشى» ادامه داد. جالبه بدونيد كه مجموعه تلويزيونى و راديويى هم بر اساس اين داستان ساخته شده، انده علاوه بر داستان نويسى به كارهايى مثل بازيگرى، كارگردانى، نويسندگى در تئاتر و فيلمسازى هم مشغول بوده و كتاب معروف «داستان بى انتها» كه حتماً فيلمش رو بارها ديديد از نوشته هاى اونه. (جا داشت در كتاب به نويسنده و فعاليت هاش هم اشاره مى شد كه متأسفانه نشده!) «انده» توى كتاب «جيم دگمه» با عناصر دنياى فانتزى مثل غول و اژدها برخورد طنزآميزى كرده، مثلاً اژدهاش هيچ شباهتى به موجودات ترسناك قصه هاى پريان نداره و همين نگاه بامزه، باعث تفاوت كار انده با فانتزى نويس هاى ديگه شده. با اينكه كتاب قطوره، ولى اينقدر دنياى فانتزى اش جذاب و پر از حادثه و جاهاى ديدنيه كه اصلاً خسته تون نمى كنه. براى خريدش به نشر كيميا سر بزنيد كه كتاب رو با ترجمه على عبداللهى چاپ كرده.
|