جمعه ۱۹ اسفند ۱۳۸۴ -
Fri, Mar 10, 2006
خانواده (گزارش اصلى)
۳۴۱۷
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياست
خانواده (گزارش اصلى)
خانواده (ماجرا)
خانواده (جامعه)
خانواده (سفره خانه)
خانواده (خانواده سالم)
خانواده (خانه زيبا)
خانواده (گوناگون)
هنر (گزارش اصلى)
هنر (سينما)
هنر (تجسمى،موسيقى)
هنر (ادبيات)
كودك و نوجوان (۱)
كودك ونوجوان (۲)
كودك و نوجوان (۳)
ورزش
گفت و گو
اوقات شرعى
ارتباطات
آسيب شناسى شيوع نابهنجارى در جشنهاى چهارشنبه سورى
جابجايى خشونت و شادى
سينا قنبرپور
250653.jpg
«تق، تق، تق، تق...
ضرباهنگى منظم و نامنظم. صدايى از كوبيده شدن جسمى فلزى به جسمى غير فلزى.
دنگ، دنگ، دنگ، دنگ ...
آهنگى خوشايند، اما نامنظم. نوايى از برخورد فلزى با ملامين. آوايى از كوبيدن بر ورقه اى از آهن. اول زنگ خانه به صدا در مى آيد...
حالا شروع شد. رهبر اركسترى در كار نيست. موزيسينى هم در كار نيست. آلتى از آلات موسيقى هم به در خانه نياورده اند. قاشق است و كاسه و چند نوجوان و كودك كه اين ريتم معنا دار را به راه انداخته اند.»
اين خاطره را به ياد مى آوريد؟ چقدر حاضريد بدهيد تا دوباره تجربه اش كنيد؟
نه؟ دوستش نداريد؟
حاضريد برايش بپردازيد؟ چقدر؟ يك حقوقتان را به هرآنچه در حساب قرض الحسنه تان پس انداز كرده ايد؟ يعنى حاضريد از خير برنده شدن «ماكسيما»، «مزدا»، «ريو» و... بگذريد؟ واقعاً؟
بله... واقعاً ارزشش را دارد.
ارزشش را دارد اگر فقط يك بار و فقط يك بار ديگر بتوانيم به قاشق زنى برويم. هرآنچه داريم را بدهيم تا به جاى تماشاى يك «شبه ميدان جنگ» در شامگاه آخرين سه شنبه سال، اركسترى نامنظم از صداى كوبيدن قاشق بر كاسه اى را بعد از پريدن از روى آتش بشنويم كه ما را فرا مى خواند. هيچ به ياد داريد؟... همين لحظه را... لحظه قاشق زنى. لحظه تقسيم شادى هايمان با همديگر را؟
حاضريد به آن سالها بازگرديد. زياد از آن دور نشده ايم. هنوز مى شناسيمشان. همان سالهايى كه پر از صدا بوديم. همان سالهايى كه جنگ بود، اما ما در خانه هايمان صلح تقسيم مى كرديم. همان سالهاى كودكى مان را مى گويم... همان سالهاى دهه ۶۰ را.
***
نبايد در تاريكى شب آتش روشن مى كرديم؛ اين يك دستورالعمل بود.
هر نقطه روشن در تاريكى شب مى توانست علامتى باشد. اگر جنگنده اى از هواپيماهاى دشمن مى آمد، آن وقت آن نقطه روشن مى توانست هدفش باشد و بعد...
آتش روشن مى كرديم، اما نه به تنهايى. بچه ها كنار بزرگترها. نبايد هوا تاريك مى شد. در روشنى هوا هم كه برق آتش فايده اى نداشت. جنگ بود و مقتضاى آن زمان چنين حكم مى كرد. چه انتظار شيرينى بود براى ما كه آخرين امتحانات ثلث دوم را مى داديم. انتظارى براى نوروز. انتظارى براى پريدن از روى آتش و بعد قاشق زنى.
آتش روشن مى كرديم، اما نه در تاريكى شب. مبادا دشمن بعثى خانه هايمان را بشناسد و باخبر شود كه جشن به پا كرده ايم. بهترين فرصت گرگ و ميش هوا بود. نبايد هوا تاريك مى شد. تاريك شدن هوا آغازى براى انجام مراسم بعدى بود. شيرين ترين و جذاب ترين بخش ماجرا!
پشت خانه ما زمينى خاكى بود. پدر دوستم كه همسايه ما بودند، همه كارها را مى كرد. گرگ و ميش هوا در غروب آخرين سه شنبه سال پشت خانه دوستم وعده گاه ما بود. آنها ۳ يا ۴ كپه هيزم و چوب آماده مى كردند. پدر دوستم هميشه شيلنگ آب را هم تا نزديكى محل مى كشيد تا مبادا خطرى جشن ما را برهم بزند.
حالا وقتش رسيده بود. آبى آسمان به بنفشى خوشرنگ مبدل شده بود. ذره اى نفت و بعد كشيدن كبريت. بايد مى پريديم و همان جمله اى را كه يادمان داده بودند، مى گفتيم؛ زردى من از تو... سرخى تو از من... مى گفتيم و به ياد مى سپرديم اين كه مى گفتيم يعنى آن كه زردرنگى به نشانه بيمارى و رخوت را به آتش كه نماد پاكى دهنده بود مى سپرديم و سرخى هيجان و زندگى و تكاپو را از آتش مى گرفتيم.
هر كداممان كه ۲ يا ۳ بار از روى آن ۳ يا ۴ دسته چوبهاى شعله ور مى پريديم، ديگر رمق چوبها در گداختن رفته بود. وقت پايان آتش بازى بود. گاهى شيطنت مى كرديم و لوله هاى آنتن يا پوكه هاى فشنگ را پر از سر چوب كبريت مى كرديم و بعد با انبردست دو سر آن را محكم مى كرديم. آنها را به درون آتش مى انداختيم. دقايقى بعد مى تركيدند...
كار آتش بازى كه تمام مى شد، پدر دوستم با آب، آتش را خاموش مى كرد. حالا نوبت به جذابترين بخش كار مى رسيد.
جذابترين بخش اين مراسم «قاشق زنى» بود.
هرچند نفرمان، همه آنها كه يا دوست بوديم يا همكلاسى، چادرى از مادر قرض مى گرفتيم. قاشقى با يك كاسه كه البته آن قدر محكم باشد كه با زدن قاشق به بدنه آن بلايى بر سرش نيايد. يك كيف يا پلاستيك دسته دار هم با خود مى برديم.
تنها شبى بود كه اجازه داشتيم كمى ديرتر به خانه بازگرديم. هوا كه خوب تاريك مى شد، ديگر از آتش خبرى نبود. حالا وقت قاشق زنى بود.
قاشق مى زديم كه يار بياد... مى رفتيم و با هم قرار مى گذاشتيم كه آخر شب هرچه نصيبمان شده را به نسبت تقسيم كنيم.
مى رفتيم و زنگ خانه ها را به صدا در مى آورديم، بعد قاشق به كاسه مى كوبيديم تا صاحبخانه بيايد... لحظه شيرينى بود. صاحبخانه يا آجيل چهارشنبه سورى مى داد يا اسكناس يا سكه. گاهى شيرينى، گاهى بيسكويت. چقدر شيرين و جذاب بود اگر آن شب نقشه مى كشيديم برويم در خانه خانم معلم. ببينيم او ما را كه زير چادر مخفى بوديم و چهره هايمان ناپيدا، چگونه در مى يافت.
آخر شب جايى دور از چشم همه مى نشستيم و آنچه جمع كرده بوديم را تقسيم مى كرديم. گاهى پول خريد يك كادوى عيد از اين قاشق زنى تأمين مى شد.
نه صدايى بود، نه مزاحمتى. گاهى صاحبخانه ها به شوخى مى گفتند «آب جوش» بياور. كمتر كسى چنين مى كرد. همه با هم چه آنها كه در خانه بودند، چه آنها كه به در خانه ها آمده بودند، با هم شادى هايشان را بدون جيغ و داد، بدون صداهاى گوشخراش تقسيم مى كردند.
آن روزها، روزهاى صداهاى گوشخراش بود، اما مردم مى دانستند كه صداى گوشخراش را فقط بايد به دشمن حواله داد. آرامش و سكوت و صداهاى زيباى تقسيم شادى مخصوص هموطنان بود. چقدر شيرين بود روزهاى كودكى كه نقشه مى كشيديم به سراغ خانه همسايه برويم. همان همسايه اى كه هميشه شيرينى خانگى مى پخت و مى دانستيم چهارشنبه سورى منتظرمان است با شيرينى هاى تازه اش. چقدر حاضريد بپردازيد كه دوباره آن صلح ميان ما در زمان جنگ بازگردد و به جاى آن كه در جشنمان ترقه هايى شبيه نارنجك دستى به هم هديه بدهيم، بيسكويت، شكلات و شيرينى، سكه و اسكناس و... در كاسه بگذاريم. چقدر حاضريد بپردازيد تا به آن روزها بازگرديد كه نه اكليل سرنجى بود و نه ترقه هاى چينى؟
250545.jpg
دلم عجيب هواى آن شيرينى هاى خانم همسايه مان را كرده، اما مى ترسم زنگ خانه شان را بزنم و پسرش به جاى شيرينى يك ترقه درون كاسه ام بيندازد!
***
آن روزها را مرور مى كردم كه در اوج سالهاى جنگ ما در صلح بوديم. داشتم مرور مى كردم چقدر آرام و بى صدا شادى مى كرديم كه از تلويزيون صدايى شنيدم. صدايى كه اخبار تلخى مى داد.
او دكتر «فرزاد پناهى» رئيس مركز حوادث و فوريتهاى پزشكى بود كه از خارج شدن برگزارى مراسم چهارشنبه سورى از حالت عادى به جوى نا امن خبر مى داد.
مى گفت در سال گذشته يك هزار و ۶۶۲ نفر مصدوم شدند. گروه اول بچه هاى ۱۶ تا ۱۹ ساله و گروه دوم ۸ تا ۱۵ ساله ها. همه در شامگاه آخرين سه شنبه سال صدمه ديده بودند.
هيچ خبرى از قاشق و كاسه و چادرى كه از مادر قرض مى گرفتيم، نبود. دكتر پناهى بود كه مى گفت پارسال در مراسم چهارشنبه آخر سال اكثر مصدوميتها با ۳۳ درصد رشد مواجه بوده است ، ۲۳ درصد چشم و بعد صورت، پا و گوش به ثبت رسيده است.
ديگر جايى براى مرور خاطراتم نبود. اى كاش همه دارايى ام را مى پرداختم، مبادا دوباره چنين اخبارى را مى شنيدم. اى كاش به شامگاه آخرين سه شنبه سال ۱۳۶۳ تا ۱۳۶۴ باز مى گشتم و نمى شنيدم كه ۸۰ درصد مصدومين در حين بازى با ترقه، ۱۵ درصد در حين عبور و مابقى حين تماشاى اين جنگ عجيب در خيابانهاى شهر مصدوم شده اند.
نه اين كه آن موقع كسى مصدوم نمى شد، نه، آن موقع كسى با كسى سرجنگ نداشت!
* * *
عددش ديگر از دستم خارج شده است.مركز فوريت هاى پليسى مرتب خبر مى دهد كه چقدر ترقه و مواد محترقه و منفجره غير قانونى كشف و ضبط شده است.
نام سرهنگ البرز عالى پور برايم آشناست كه مى گويد هر واحد صنفى كه اكليل سرنج به بچه ها وسازندگان نارنجك هاى دستى بفروشد پلمب و بسته مى شود.
سر هر چهار راهى كه لحظه اى توقف كنى مى بينى فشفشه و ترقه ها در دست فروشندگان دوره گرد. هر كدام تبليغ مى كنند و صداى بمبى كه آنها مى فروشند بلند تر يا به اصطلاح «خفن تر» است.هيچ كس اما ديگر نه قاشق مى فروشد و نه كاسه.انگار ديگر هيچ بچه اى از مادرش چادر قرض نمى گيرد تا چهارشنبه سورى را قاشق زنى كند! چادر به دور خود بگيرد تا كسى او را نشناسد و نشناخته و نديده همه با هم شادى تقسيم كنند.
چرا؟ چرا هيچ كس ديگرى نمى خواهد آن آهنگ ناموزون كوبيدن قاشق بر كاسه را در شامگاه آخرين سه شنبه سال بشنود!
دكتر ناصر قاسمزاد، استاد دانشگاه ومشاور بود كه پاسخ هايى براى اين سؤال داشت.
او مى گفت: «ما مى گوييم ۷۰ درصد افراد جامعه مان زير ۲۹ سال سن دارند، قشرى كه علاقه مند، پويا و خلاقند ولى يكسرى انرژى هاى ارضا نشده و تخليه نشده دارند.يكسرى خواسته دارند كه محقق نشده و همين خواسته ها را به خشم مبدل كرده است.فرصت بيرون ريختن درست اين خشم را به همان جوان ها نداده ايم.بعد هم مى گوييم صبور باش، آرام باش تا بعد.اما بعدى در كار نيست.نتيجه اش مى شود افزايش ميزان اضطراب و خشم در جوان و در واقع مى شود همان كه امروز مى بينيم.»
رئيس مركز مشاوره بهاران روزهايى را يادآورى مى كرد كه دو تيم پر طرفدار فوتبال بازى داشتند.يكى برنده يا يكى بازنده مى شد.نه، نتيجه بازى به تساوى مى كشيد اما دهها دستگاه اتوبوس از شركت واحد در راه بازگشت تماشاگران تخريب مى شد.جنگى عليه اموال عمومى!
دكتر قاسمزاد مى گفت: «ما تجربه عزادارى دسته جمعى را داريم و خيلى خوب از آن بهره بردارى مى كنيم، اما تجربه شادى دسته جمعى و تخليه انرژى هايمان را در شادى نداريم و نه تنها هيچ استفاده اى از مراسم جشن و شادى نمى بريم بلكه حادثه نيز مى آفرينيم!»
راست مى گفت دكتر ساقمزاد.جوانى كه تحت فشار است.جوانى كه در طول سال بارها مورد عتاب قرار گرفته است، جوانى كه مشكلاتى در زندگى دارد، جوانى كه از ناتوانى حل مشكلات و رفع موانع پيش رويش خشمگين است چگونه خود را تخليه كند.
اين استاد دانشگاه نكته هاى ديگرى براى پاسخ به همان سؤال اول مى گفت. او تأكيد مى كرد: «وقتى جوانى نيازهاى ارضا نشده اش را با خود يدك مى كشد به نوعى يك تنش و اضطراب را در خود زنده نگاه مى دارد.بعد اين تنش و اضطراب ها تلنبار مى شوند و خشمى از آن بر مى انگيزد.كافى است اين خمير مايه در فرد به وجود بيايد آن وقت با ساده ترين اختلاف ها، با وقوع يك نزاع خيابانى، با يك حادثه كوچك جرقه انفجار اين انبار باروت رقم مى خورد» و بعد...
دكتر قاسمزاد گفت:  بازى فوتبال.يادتان هست ۱۸ خرداد ماه ۸۴ را.خيلى از آن نگذشته است.همان روزى كه تيم ملى فوتبال ايران با پيروزى بر بحرين به جام جهانى راه يافت؟
* * * 
هنوز باخت تيم ملى به بحرين را در زمين آن كشور از ياد نبرده بوديم.فقط به يك پيروزى نياز داشتيم تا به جام جهانى ۲۰۰۶ آلمان راه پيدا كنيم.گويى همه چيز فراهم بود تا هم يك انتقام درست و حسابى از تيم بحرين بگيريم و هم اين شادى را پس از چند سال تقسيم كنيم!
تقسيم اين شادى منجر به بسيج عمومى ۱۰ هزار پليس و آماده باش ۸۴ كلانترى پايتخت از صبح ۱۸ خرداد ۸۴ تا بامداد ۱۹ خرداد ۸۴ بود.
حتى يك مساوى هم كار ساز بود تا مردم ايران بتوانند پس از گذران ۲ هزار و ۵۴۱ روز از پيروزى تيم ملى فوتبال ايران بر آمريكا در جام جهانى ۱۹۹۸ دوباره به خيابانها بيايند و شادى كنند.همه چيز آماده بود.فرمانده پليس پايتخت ضمن اعلام آمادگى براى برقرارى كامل نظم و امنيت تأكيد مى كرد « دوستداران تيم ملى به درستى شادى كنند، راه عبور مرور را مسدود نكنند و باعث سلب آسايش نشوند.»
بازى كه با پيروزى تيم ملى فوتبال ايران به پايان رسيد پيش بينى تكرار ۳۱ خرداد ۱۳۷۷ به حقيقت پيوست و به جرأت مى توان گفت ميليون ها تهرانى به خيابانها ريختند تا پيوستن به تيم هاى مسابقه دهنده در جام جهانى ۲۰۰۶ آلمان را پايكوبى كنند.
گرچه آن بعد از ظهر ميدانهاى هفت حوض نارمك و محسنى ميرداماد پر ازدحام ترين نقاط تهران بودند اما سردار مرتضى طلايى فرمانده پليس پايتخت در باره اين شادى مردم گفت: «انصافاً شاهد حضور فعال آحاد مردم در جشن پيروزى تيم ملى بوديم.اين حضور شكوهمند در نوع خود جاى تشكر دارد.اما بعضى ايرادات به چشم مى خورد يكى مسدود كردن خيابانها و ديگر سلب آسايش ديگران، ولى به هر حال در مقايسه با موارد قبلى و سالهاى قبل رضايتبخش بود.»
با اين همه مصطفى نوپا مدير عامل اتوبوسرانى تهران به ايلنا گفت: در حاشيه جشن پيروزى تيم ملى فوتبال در راهيابى به جام جهانى ۲۰۰۶ آلمان ۴۰  ميليون تومان به اتوبوسهاى اين شركت شامل ۳۷۵ دستگاه خسارت وارد شده است.
دوستم مى گفتم: من حاضرم حقوقم را بدهم، همه چيز بدهم اصلاً يك روز از مرخصى ساليانه ام را براى اين كار صرف كنم تا فقط خاطره شامگاه آخرين سه شنبه سال ۸۳ را به ياد نياورم.خود رو ام را با خود آورده بودم تا زود تر از محل كار بازگردم و در كمال ناباورى ديدم كه چگونه يكى از همان نارنجك هاى دستى (اكليل سرنج) بر سقف ماشينم فرود آمد و ...و تمام نوروز مرا خراب كرد...!
حالا دست كم ۵ روز ديگر باقى است تا شامگاه آخرين سه شنبه سال را تجربه كنيم.سردار مرتضى طلايى گفته است قصد پليس مخالفت و ايجاد اختلال در مراسم شادى مردم نيست ولى فروشندگان، توليد كنندگان و توزيع كنندگان مواد محترقه و منفجره پرخطر بدانند اگر پليس آنها را حين فعاليت ببيند حداقل تا پايان تعطيلات نوروز مهمان زندان و بازداشتگاه خواهند بود.»
فرمانده پليس پايتخت همين هشدار را به پرتاب كنندگان نارنجك ها و ديوارها، تابلوها و ديگر مناطق شهرى داد.آيا مى شنوند تا مثل ۱۸ خداد ۸۴ شبى شاد اما نسبتاً آرام را سپرى كنيم؟
«تق، تق، تق، تق، تق...
ضرباهنگى منظم و نامنظم.صدايى از كوبيده شدن جسمى فلزى به جسم غير فلزى.
دنگ، دنگ، دنگ، دنگ، دنگ...
آهنگى خوشايند اما ناموزون.نوايى از برخورد فلزى با «ملامين».آوايى از كوبيدن برورقه اى از آهن.اول زنگ خانه به صدا در آمد...
حالا شروع شد...رهبر اركسترى در كار نيست.موزيسين هم در كار نيست.آلتى از آلات موسيقى هم به در خانه نياورده اند.قاشق است و كاسه و ريتمى معنا دار كه مى گويد بياييد شاديهايمان را با هم تقسيم كنيم.»
دكتر قاسمزاد بود كه مى گفت بايد رسم چهارشنبه سورى را به درستى احيا كنيم.شايد به جاى آن كه به سالهاى كودكى بازگرديم بتوانيم در همين مراسم چهارشنبه سورى امسال به جاى هديه دادن ترقه و صدا هاى نفرت انگيز انفجار به همديگر، قاشق بزنيم و شاديهايمان را تقسيم كنيم.
دكتر قاسم زاد كه مشاور و متخصص علوم رفتارى است تأكيد مى كرد: «بايد واقعيتى را بپذيريم كه جوانان خواسته هايى دارند و اگر ما شرايطى را با حفظ اصول برايشان فراهم نكنيم آنها خود به طرق درست يا ناردست فراهم مى كنند.
و در آن شرايط كار به همين جا مى رسد كه وضع از حالت معمولى خود خارج شده و رنگ و روى خشنى به خود گرفته است.»
اين استاد دانشگاه درست مى گفت نمى شود انتظار داشت يك شبه اين رسم يخ زده دوباره آب بشود و شور و حرارت واقعى خود را نشان دهد.
دكتر ناصر قاسم زاد به لندن و هايدپارك آن اشاره مى كرد كه يكشنبه ها هر كسى مى تواند به آن مكان بيايد و در آنجا هر اعتراضى دارد با صداى بلند اعلامش كند.او مى گفت: «اگر بتوانيم فرهنگ برون ريزى صحيح خشم را در خانواده ها پايه گذارى كنيم، اگر بتوانيم به افراد جامعه ياد بدهيم كه چگونه عاطفه را ترميم كنند تادچار آسيب نشوند مى توانيم به احيا ى رسمى كهنسال همچون چهارشنبه سورى (از وضعيت اسفناك فعلى به وضعيت و جايگاه واقعى اش) هم اميدوار باشيم.»
شايد پيشقدم شدن شهردارى در زمستان ۱۳۸۲ و تلاش نيروى انتظامى در سالهاى اخير براى كاهش خشونت و افزايش يكدستگى و همپارچگى در شادى جمعى طلسم سالهاى خشن برگزارى چهارشنبه سورى را شكسته باشد.
شايد اگر محلهايى كه براى برگزارى مراسم چهارشنبه سورى تعيين مى شود جذاب ترو پرهيجان تر باشد ديگر كسى هيجان را در انفجار اكليل سرنج جست وجو نكند.
راستى بر سر آرزوى سالهاى كودكى مان چه آمده؟ چه كنيم؟ همه چيز مان را بپردازيم بلكه دوباره آن اركستر ناموزون را بشنويم؟
قاشق زنى به جاى ترقه زنى آرزويى است كه شايد نيازى به بازگشت تاريخ نداشته باشد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |