مجيد رئوفى
اگر عصر جمعه مشغول كار هستيد، مرخصى بگيريد و اگر نشد، آن را نيمه كاره رها كنيد، يك بار ديگر داربى پرسپوليس - استقلال، كشور را به حال نيمه تعطيل در مى آورد. اهالى سياست كه اين روزها حسابى سرشان شلوغ است، نيم نگاهى به تلويزيون مى اندازند. روشنفكران راضى شده اند كنار عوام بنشينند و لذت دسته جمعى را تجربه كنند.
SMS ها بى امان مشغول سير در فضا هستند. امواج آبى و قرمز فضا را تسخير كرده اند. يك بار ديگر از پيرمرد نودساله تا پسربچه ۳ ساله پاى تلويزيونها، محو جادوى ساق هاى بازيكنان محبوبشان شده اند.
«مبارزه نهايى تا پاى جان» آغاز مى شود. چقدر تركيب چمن سبز و پيراهنهاى قرمز و آبى جذاب و دلنشين است. چقدر موج بيضى شكل قرمز، آبى، قرمز در حول زمين سبز چشم نواز و سينمايى است. داور عرب ، در سوتش مى دمد. ۲۲ نفر داخل زمين، احساس مى كنند قلبشان دارد از سينه بيرون مى زند. ما كه خوشبينيم، چشمانمان را لحظه اى مى بنديم و باز مى كنيم و مجسم مى كنيم كه هيچ سكويى در آزادى خالى نيست. حالا قلب جوان بيست و چند ساله داخل زمين كه ميان ۱۰۰ هزار جفت چشم مشغول جست وخيز است، نبايد از شدت استرس بيرون بجهد. آن چند ده ميليونى كه از صفحه چند اينچى منزلشان، بازى را تماشا مى كنند هم هستند. يك ۹۰ دقيقه ديگر برادران خونى با يكديگر دشمن مى شوند. يكى بين قرمزها نشسته، آن يكى در جمع آبى ها. يكى براى سلامتى ستاره تيمش، به آسمان نگاه مى كند و ديگرى آرزو مى كند ستاره محبوب برادرش، سريعتر از زمين بيرون برود. همه مهربانيها براى خودى و تمام نفرين ها نصيب دشمن مى شود. اينجا استاديوم آزادى است، محل برگزارى بزرگترين داربى آسيا.
بايد پنجاه سال مى گذشت تا فوتبال ايران به سبك كشورهاى صاحب فوتبال اروپا، صاحب دو باشگاه رقيب به معناى واقعى شود. چيزى شبيه ميلان و اينتر يا رئال و بارسا. ۵۲ سال پيش بود كه كلوب دوچرخه سواران و شاهين متولد شدند. هنوز فوتبال ايران صاحب تشكيلاتى به نام فدراسيون نشده بود كه دو باشگاه اصيل ايرانى زاده شدند. در پى تغيير نام به تاج و پرسپوليس، نبردهاى واقعى هم شكل مى گرفت.
حالا آدمها به ۲ دسته تقسيم شده بودند. آنها كه هوادار آبى بودند و كسانى كه براى قرمزها جان مى دادند. هر كس تعبيرى از جنگ خير عليه شر براى خود ساخته بود.هواداران قرمز تيم حريف را وابسته به دربار مى شمردند و دسته مقابل آنها را انگليسى قلمداد مى كردند. قطب بندى از همان جا آغاز شده بود.
خانه تكانى هاى متوالى لشگر قرمزها نيز خللى در اين فضا ايجاد نكرد. پاس وابسته به شهربانى، وضعيت مالى خوبى داشت و بخوبى حمايت مى شد، اما على رغم نتايج معمولاً خوبش، هيچ گاه هوادارى نيافت. دارايى و كيان و هما همچنان كجدار و مريز به راهشان ادامه مى دادند و بودند كه باشند، اما قرمزها و آبى ها، سوگلى هاى هميشگى فوتبال ايران باقى ماندند.
تماشاگران پرسپوليس، رضايت نمى دادند تا حرفه اى هاى دهه ۵۰ پرسپوليس، فقط مقابل رقباى اروپايى و آمريكاى لاتين حاضر شوند. آنها براى تماشاى ديدار با رقيب ديرينه، لحظه شمارى مى كردند و بارها با شعارهايشان، مديران تيم را به اين نياز عميق شان آگاه مى كردند. بازيكنان حرفه اى دلشان لك زده بود براى لگد زدن هاى پنهانى به دور از چشم داور به رقيب براى كرى ها و كلك ها و شيطنت هاى مخصوص داربى. دويدن تا سرحد جان براى چسباندن توپ به تور دروازه حريف و فرياد كشيدن با تمام وجود و فرار با نهايت سرعت به سمت تماشاگرانى كه ورزشگاه را روى سرشان گذاشته بودند.
جوانان آن روزها كه در تمام سالهاى دهه شصت و در اوج مسابقات باشگاههاى تهران نيز در استاديوم آزادى با پيراهنهاى سرخ يا آبى حاضر مى شدند، اكنون به همراه فرزندانشان يا در تقابل با آنها منتظر هيجان يك ديدار سنتى ديگر هستند.
* * *
يكى مى گفت اين فوتبال قرمز و آبى براى ما كه تفريحى نداريم، اين قدر جذاب است، اما او نفهميده بود كه اگر در تهران پنجاه تا مالتى پلكس بسازند و هر هفته يك كنسرت موسيقى برگزار شود و قرار باشد مارك آنتونى و جيمز بلانت در آنها بخوانند، باز هم عطش فوتبال ديدن و هيجان بالا و پايين پريدن و حنجره پاره كردن براى آن ستاره زمين سبز همچنان باقى خواهد ماند. آنجا ديگر فراموش مى كنيم كه ستاره زمين سبز، از كجا آمده، چگونه صحبت مى كند و اگر توانايى دريبل زدن نداشت، الآن بايد آجر بالا پرت مى كرد. فراموش مى كنيم كه ستاره نوظهور كه تا ديروز پول خريد كفش استوك دار نداشت، حالا سوار بنز مى شود، سر تمرين مى آيد و هيچ كس را قبول ندارد. همه اينها را در اين ۹۰ دقيقه فراموش مى كنيم و برايش با تمام وجود هورا مى كشيم. وقتى حريف را دريبل مى زند، از ته دل خوشحال مى شويم. در اين ۹۰ دقيقه خلأ مطلق را حس مى كنيم. هيچ چيز نيست مگر شور حمله به اردوگاه دشمن و هر كس محكم ترين نيشتر را به دشمن بزند، طبيعتاً محبوب ترين است. مهم نبود كه ادموند بزيك در طول يك فصل پايش قفل بود و فقط به استقلال گل مى زد و بس. مهم اين بود كه به استقلال گل مى زد. اين بود كه هميشه ميان هواداران محبوب بود. همين عنايتى تا وقتى به پرسپوليس گل نزد، محبوب نشد. تمام فصل را جان كند، اما چون نتوانست در داربى گل بزند، هميشه پشت سر سامره ماند. حتى هواداران آبى او را هو مى كردند، اما ورق از زمانى برگشت كه او به پرسپوليس گل زد.
اين است كه اكنون عنايتى دين اش را به آبى ها ادا كرده است و لحظه تاريخى اش را به نام خود رقم زده است، حالا دو فصل تمام هم كه گل نزند، باز هم حتى آن پسربچه ۱۰ ساله آبى پوش كه موهايش را با آب خيس كرده يا ژل زده، به نظر برسد و مدام از بالادستى ها توسرى مى خورد هم به خودش اجازه نمى دهد كه به عنايتى بگويد بالاى چشمت ابروست.
اين كه سرنوشت پرسپوليس در تمام فصل با پروين محتوم به شكست بوده و در بازى رفت هم قافيه را به رقيب ديرينه باخته است، دليل نمى شود تا هواداران پرسپوليس دست روى دست بگذارند. آنها اگر تمام فصل را با سرپايين به خانه هايشان برگشته باشند، اگر حال زمان رفت و برگشت شان به استاديوم در تمام فصل، صد و هشتاد درجه متفاوت بوده، اميدشان را از دست نداده اند. چه بسا الآن اميدوارترند. اميدوارند كه با مربى هلندى كه قاعده بازى ايرانى را هنوز نياموخته، مى توانند بى محابا به سمت دژ تيم قلعه نويى حمله كنند و اين بار نتيجه متفاوتى به دست آورند. يك بار ديگر هواداران دو تيم فرصتى يافته اند تا نقابها را از صورت بردارند و همانى باشند كه سعى مى كنند نباشند.
با اين حال مهم نيست كه هر دو تيم چند فصل است كه رنگ ديدارهاى آسيايى را نديده اند، مهم نيست كه مربى آبى، دروازه بان محبوبش را به دروازه بان بهترش ترجيح مى دهد، مهم نيست كه پروين در خانه نشسته و با برد پرسپوليس كيف مى كند و با باختش اشك مى ريزد، مهم نيست كه دو تيم محبوب پايتخت نماينده دندان گيرى در تيم ملى ندارند، اهميتى ندارد كه بعضى ها فكر كنند هواداران فوتبال سر كارند، مهم نيست كه ديگر قرمز و آبى سوپراستار ندارند. مهم نيست كه براى بازيهايشان در طول فصل، ۱۰ هزار تماشاگر به زور به ورزشگاه مى روند، اهميتى ندارد كه اين بازى هم همان ۳ امتياز معروف و مسخره باقى بازيها را دارد، ما كمربندها را بسته ايم. ما براى هيجان داربى كاملاً آماده ايم.