• گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران در فصل بهار با كمك هاى انسان دوستانه مردم مهربان، پزشكان متعهد و مسؤولان كشور، بيماران نيازمندى را كه در لحظات مرگ و زندگى به سر مى برند براى درمان معرفى خواهد كرد
صداى پاى نوروز كه مى آيد و نسيم بهار به چهره مان مى خورد، انگار از خواب گرفتارى ها بيدار مى شويم و تازه مى خواهيم از خودمان فارغ شويم و روزهاى نويى داشته باشيم. فكر مى كنيم جوانه ها كه سبز شوند، چه خوب است كه ديگر هيچ زنى درمانده در تاريكى سرنوشت و غم ها نماند، چه خوب است كودكى يتيم بر چهره زرد و نگاه خسته اش اشك حسرت ننشيند و چه خوب است هيچ بيمارى به چشمان درمانده عزيزانش خيره نشود و دردى جانكاه بر دردهاى جسمى اش ننشيند.
گفتيم بهار كه مى آيد، بياييم عطر گل ها را بين خودمان تقسيم كنيم. چه مى شود اگر روزى بيايد كه همه همه همه در كنار هم باشيم و لبخندى از سر مهر و صفا به هم هديه كنيم. مى دانيم كه هميشه كارهاى بزرگ را با كمك شما انجام داده ايم. مى دانيم كه قلم هاى ما هيچ گاه به مدد لطف، يارى و همدلى شما شكسته نخواهد ماند زيرا كه شما شانه هاى بى پناه را هيچ گاه تنها نگذاشته ايد. به پشتوانه تمام اين خوبى ها و يارى ها و همدلى ها كه در كوله بار خاطراتمان نشسته است، آمده ايم.
آمده ايم تا در گلريزان آرزوها به زنان بى پناه و تنها كه با فداكارى به تنهايى مسؤوليت فرزندان را به دوش كشيده اند، به كودكان تنهايى كه در حادثه اى تلخ از پدر و مادر دور مانده و چشمان اشكبارشان را به پنجره هاى بسته زندگى دوخته اند، به بيماران بى بضاعت مانده در راه يارى رسانديم. آمده ايم تا دستانشان را در دستان پرمهر و پرصفاى شما بگذاريم و به آنها اميد زندگى بدهيم. آمده ايم بگوييم كه دوستشان داريم و نمى گذاريم بيش از اين تنها لحظات تلخ و سخت زندگى را پشت سر گذارند. آمده ايم كه بگوييم...
دعوت بخش جويندگان عاطفه روزنامه ايران از مردم مهربان، پزشكان نيكوكار و مسؤولان كشور است.
اگر همه بيايند، ديگر هيچ صدايى خاموش نمى شود، ديگر هيچ شكوفه اى از شاخسار اميد نخواهد افتاد، ديگر هيچ چهره اى زردى يأس و نااميدى را تجربه نخواهد كرد، ديگر هيچ كمر خميده اى به غم نخواهد شكست، ديگر هيچ سبدى خالى نخواهد ماند، ديگر هيچ دلى آه از نهاد بر نخواهد كشيد، ديگر هيچ دستى لرزان نخواهد بود، ديگر هيچ قدمى مردد نخواهد ماند، مردى بالاى سر كودك بيمار خود شرمنده بر زمين خيره نخواهد شد، ديگر هيچ مادرى زانوى غم در بغل نخواهد گرفت و اشك خونين نخواهد ريخت، ديگر هيچ كودكى عرق شرمندگى بر چهره خسته پدر نخواهد ديد، ديگر هيچ اشكى از سر نااميدى ريخته نخواهد شد و... ديگر ما اينجا پشت ميز جويندگان عاطفه از تنهايى دلمان پرخون و قلممان لرزان نخواهد شد. مى دانيم كه شما به ما خواهيد پيوست و افق هاى آرزو را پر از نور خواهيد كرد و صداى اذان «نو»روزهايمان را به نماز خواهد برد. دستانمان در قنوت دعا سبز مى شود و آنگاه خدا به ما سلام خواهد كرد و فرشتگان بر ما لبخند نور خواهند پاشيد و ما به بودن هايمان در كنار هم خشنود خواهيم شد چرا كه تنهايى ها را با بهار بين خودمان تقسيم كرده ايم.
***
گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران در فصل بهار با كمك هاى انسان دوستانه مردم مهربان، پزشكان متعهد و مسؤولان كشور، بيماران نيازمندى را كه در لحظات مرگ و زندگى به سر مى برند براى درمان معرفى خواهد كرد. زندگى زنان تنهايى را كه پس از مرگ همسر، با دستانى نيازمند زندگى شرافتمندانه و آبرومندانه خود را اداره كرده و جز خدا ياريگرى ندارند، پيش روى شما خواهد گذاشت و كودكانى را كه بى پناه مانده اند براى شما خواهد شمرد. عيدى هايتان را با شماره حساب ۳۹۸۸ بانك ملى شعبه خجسته كد ۷۹۹ به نام مؤسسه فرهنگى ـ مطبوعاتى ايران در اختيار بخش جويندگان عاطفه قرار دهيد تا با هداياى حتى كوچك شما، بتوانيم كارهايى بزرگ و به ياد ماندنى كه دستمايه ديگر حركت هاى سبز خواهد بود، به انجام برسانيم.
فروغ تنهاست
فروغ تنهاست. خيلى بيشتر از آنكه بتوان از چشمانش فهميد.
دل كوچك اين دختر ۶ ساله آنقدر غمگين است كه نمى شود باور كرد.اين ها را وقتى فهميديم كه كيف مدرسه اش را گوشه اتاق انداخت و با بغض گفت: «ديگر مدرسه نمى روم.»
مادر چشمان پر اشكش را به گلهاى بى رنگ و روى قالى سوخته دوخت و قلبش آتش گرفت و پدر از خانه بيرون زد تا در شلوغى شهر گم شود.
فروغ كنارم مى نشيند.دستهاى سوخته اش را مى خواهد پنهان كند، مبادا كه چشمان جست وجو گر آدمها با سؤالهايشان دل كوچكش را برنجانند.
| فروغ جان تلويزيون مى بينى؟
- سرش را به علامت مثبت تكان مى دهد.اين دخترك در چهار ديوارى خانه جز تلويزيون هيچ همدمى ندارد.
| فروغ يادت هست كه چطور شد خانه آتش گرفت؟
دخترك نگاهم مى كند.مى داند كه به اميدى پاى به روزنامه گذاشته، مى داند كه مى خواهد كمكش كنم.
او معناى كمك را خوب مى داند.همان لحظه اى كه در ميان شعله هاى آتش فرياد كمك مى زد معناى اين واژه را عميقاً درك كرده است، حالا هم هنوز از ته دل بى صدا روزى هزار بار همين واژه «كمك» را با خودش مرور مى كند.
- ظهر بود.ناهارم را خورده بودم.مامانم داشت ظرف مى شست. داداش كوچولو هم توى حياط بازى مى كرد.خيلى دوست داشتم كبريت بازى كنم.رفتم توى اتاق مى خواستم خاله بازى كنم.براى خاله بازى بايد تخم مرغ درست مى كردم.
مادر چشمانش به اشك مى نشيند.
- ۱۹ شهريور سال ۸۲ بود.دخترم ۴ ساله بود.ظهر يك پنجشنبه بود.پدرش سركار رفته بود.من ناهار بچه ها را داده بودم و داشتم ظرفها را مى شستم.پسرم در حياط بود و باخودش بازى مى كرد.يكدفعه صداى فريادهاى فروغ و شعله هاى آتش را ديدم، رختخوابها آتش گرفته بود.خودم بهيار هستم و در بيمارستان كار مى كنم.دخترم دچار سوختگى و گاز گرفتگى شده بود.فوراً فروغ را به بيمارستان رسانديم.از ياسوج او را به علت شدت سوختگى به اصفهان بردند.يك ماه بسترى بود و تحت مداوا، به علت گاز گرفتگى نمى شد بچه را به اتاق عمل برد، الآن دو سال و نيم مى گذرد هنوز مفصل دستانش آزاد نشده است.وضع مالى مان طورى نيست كه بتوانيم از عهده مخارج بيمارستان برآييم.
امسال فروغ بايد به پيش دبستان مى رفت، فكر كرديم اگر به مدرسه برود حال روحى اش بهتر مى شود شايد اگر به كلاس و درس و هم شاگردى ها مشغول شود آن وقت كمترغصه بخورد.اما فروغ چند روزى بيشتر به پيش دبستان نرفت.يك روز با چشمان گريان به خانه آمد.كيفش را گوشه اتاق انداخت و فرياد زد: ديگر نمى خواهم بروم. بچه ها از من مى ترسند، بچه ها من را مسخره مى كنند.من خجالت مى كشم كه نمى توانم مداد دست بگيرم و بنويسم و...
* * *
فروغ گريه مى كند و مادر با اشك هاى دخترك ديگر حرفى نمى زند.ديگر بيش از اين لازم نيست تا او بخواهد برايمان بگويد. مى دانم فروغ نمى تواند بنويسد. نمى تواند نقاشى كند و مداد رنگى به دست بگيرد، نقاشى هاى اين دخترك سياه است. آرزوى فروغ اين است كه روزى دكتر شود، روزى بيايد كه او براى همه بچه هاى بيمار نيازمند كارى كند.اين را خودش مى گويد.دختر ۶ ساله اى كه معناى كمك، تنهايى و نيازمندى را خيلى خوب حس كرده است.
فروغ تنها چيزى را كه دوست دارد عمو پورنگ است.عموپورنگ برنامه كودك كه به دل تنهاى او شادى مى دهد.خودش مى گويد: تنها عموپورنگ مرا خوشحال مى كند.شادى كودكانه اين دخترك اى كاش بيشتر شود.
فروغ از عيدى گرفتن خوشحال نمى شود.براى او عيد مثل ديگر روزهاست.او با آمدن عيد باز هم تنها خواهد شد و هيچگاه آرزويش سبز نخواهد شد.
به فروغ مى گويم تو به مدرسه خواهى رفت.مدرسه اى كه در آن مشق عشق، هميارى، دوستى و محبت سرمشق هاى تو هستند.
به فروغ مى گويم فروغ جان امسال بهار پشت پنجره كوچك دلت است و مى خواهد به تمام اندازه دنيا شادى برايت بياورد. امسال مداد به دست خواهى گرفت و با شادى نامت را خواهى نوشت.امسال به اندازه هزاران سال معناى خوشبختى را حس خواهى كرد.
فروغ، امسال در دل پر غصه ات هزار بادكنك رنگى پرواز خواهدكرد.
فروغ، تو امسال از تنهايى بيرون خواهى آمد.چون ميهمان تمام سفره هاى هفت سين خواهى بود و مقلب القلوب را معنا خواهى كرد و حال ما را به بهترين حال تبديل خواهى كرد.فروغ تو امسال با دل شكسته ات ما را به خدا نزديك نزديك مى كنى.خوشا به حال آنانكه سلام تو را جواب دهند.