شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۴ -
Sat, Mar 11, 2006
فرهنگ و انديشه
۳۴۱۸
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
گفت وگو با
منوچهر صانعى ـ مترجم آثار كانت
صورتبندى دانايى
به روايت فيلسوف آلمانى
250728.jpg
يوسف ناصرى
بناى جهان جديد بر انديشه هاى امانوئل كانت ، فيلسوف بزرگ آلمانى استوار است. اين را هم همدلان مدرنيته گفته اند و هم منتقدان آن. آباء فرهنگ نوين غرب، كانت و دكارت هستند و لذا راه يافتن به كنه مدرنيته منوط است به شناخت مضمون و محتواى نظام فكرى اين دو فيلسوف. اما پرسش مهم اين است كه آيا فيلسوفانى از اين دست كه روزگارى پروژه روشنگرى را در حوزه تمدنى غرب به بلوغ رساندند توان آن را دارند كه پيشوايى پروژه روشنگرى در ايران را نيز بر عهده داشته باشند؟ به عبارت ديگر، پرسش مهم اين است كه جغرافياى فرهنگى امروز ايران، چه بهره هايى مى تواند از انديشه هاى كانت ببرد؟
دكتر منوچهر صانعى استاد فلسفه در دانشگاه شهيد بهشتى تاكنون پاره اى آثار كانت را به پارسى درآورده است و به اين اعتبار سزاوار است تا پاسخگوى پرسشهايى باشد در باب حضور و نفوذ آراى كانت در منظومه فكرى _ فرهنگى ايرانيان.

گروه انديشه

امانوئل كانت فيلسوف اهل پروس در حوزه هاى فكرى متعددى همچون متافيزيك ، تأملات دينى، معرفت شناسى و اخلاق مباحثى را طرح و بيان كرده است، به نظر شما چه جنبه اى از تفكر كانت مى تواند براى جامعه ما مؤثرتر و مفيدتر باشد؟
همه مباحثى كه كانت مطرح كرده، مى تواند براى ما سودمند باشد و آراى او از يكديگر قابل تفكيك نيست. به عبارت ديگر، آراى كانت يك سيستم و دستگاه فكرى است كه همچون اعضاى يك پيكرند. آراى مختلف كانت يك مجموعه به هم تنيده است و نمى توان آنها را به حوزه هاى كاملاً متمايز و مستقل تفكيك كرد. به اين اعتبار همه اجزاى انديشه كانت مى تواند براى رشد نظام دانايى جامعه ايران مفيد باشد.
يعنى معتقديد نمى توان براى اين دستگاه فكرى كثيرالابعاد، يك محور و كانون اصلى فرض كرد؟
كانت الگوهاى تفكر در همه زمينه ها را واژگون كرد و كار خود را انقلاب كپرنيكى ناميد. در حد فاصل اواسط قرن هفدهم تا اواخر قرن هجدهم، جنبش فكرى كه با دكارت شروع شد، توسط فيلسوفان انگليسى مثل جان لاك و ديويد هيوم تقويت شد. در فرانسه كمى قبل از كانت و همزمان با كانت، متفكرانى همچون مونتسكيو، ولتر، ژان ژاك روسو و ديگر نويسندگان دايرة المعارف اين جريان را تقويت كردند. اما اين كانت بود كه اين نظام فكرى را به كمال رساند. انديشه اى كه آن را انديشه ترقى ناميده اند و اعتقاد به اينكه تاريخ، يك فرايند پيش رونده است. در انديشه ترقى، چند مقوله عمده بخصوص از ديدگاه كانت مطرح شده است: اينكه اصلاً تاريخ به طرفى پيش مى رود كه محصول آن پيشرفت عبارت است از آزادى و برابرى و استقلال فردى. او به لحاظ مكانيسم حركت تاريخى اعتقاد به حركت تاريخ از توحش به تمدن دارد. به عبارت ديگر در طول تاريخ، عناصر طبيعى خلق و خوى انسان كه كانت آن را با واژه توحش نام مى برد، كم شده و عناصر تمدن يا مدنيت در وجود انسان تقويت مى شود.
كانت، مكانيسم اين حركت را به صورتى ترسيم مى كند كه ما بعدها در فلسفه هگل به نام «ديالكتيك» و در فلسفه ماركس هم به همين نام مى بينيم. در واقع، كانت زمينه تفكر ديالكتيكى را فراهم مى كند و مى گويد: ساختار درونى انسان يك ساختار متضاد است. طرفين اين تضاد در وجود انسان از يك طرف عقل است و در طرف ديگر عواطف. اين عواطف، همان بخش حيوانى انسان را تشكيل مى دهد و عقل هم شامل بخش انسانى يا فرشتگى و الهى انسان است. به نظر كانت، اين دو در جنگ و تضاد با هم هستند و در طول تاريخ، اين تضاد به پيروزى تدريجى عقل منتهى مى شود. يعنى تضاد كاهش پيدا كرده و كم رنگ مى شود و از يك طرف، حاكميت عقل برقرار مى شود. كانت، اين را حركت سوبژكتيو در درون انسان نامگذارى مى كند. به موازات اين حركت، حركتى هم به صورت ابژكتيو يعنى در خارج از ذهن انسان يا جامعه بشرى اتفاق مى افتد. اين حركت ابژكتيو كه متناظر است با آن حركت سوبژكتيو، عبارت است از تضاد بين نظام ديكتاتورى و نظام دموكراسى. همان طور كه در درون انسان، به تدريج عناصر حيوانى كم رنگ مى شوند و عقل حاكم مى شود، نمود بيرونى اش اين است كه در خارج هم به تدريج حكومتهاى ديكتاتورى جاى خود را به دموكراسى مى دهند.
يعنى به تدريج ، از لحاظ درونى اين اتفاق رخ مى دهد كه انسان؛ يك موجود عاقل مى شود و از لحاظ اجتماعى هم يك موجود دموكراتيك. اين عمده ترين مسأله اى است كه كانت، بعد از كتاب نقد اول به آن مشهور شده و در كتابهاى متعددى كه در حكمت عملى نوشته اين مطلب را پرورانده است.
پس مى توان نتيجه گرفت كه محور اصلى نظام فكرى كانت، از سويى رشد عقل و از سوى ديگر رشد و گسترش دموكراسى بوده است؟
تصور مى كنم اين نتيجه گيرى، بى راه نيست.
يكى از ايده هاى ماندگار كانت، «انقلاب كپرنيكى» است. معنا و دامنه اين انقلاب از نظر كانت چه بود؟
در فلسفه كانت، انقلاب كپرنيكى جنبه هاى گوناگونى دارد. او رابطه دين و اخلاق را واژگون كرد. قدما معتقد بودند اخلاق متكى بر دين است. كانت اعتقاد داشت كه اخلاق، متكى بر دين نيست؛ بلكه دين متكى بر اخلاق است. كانت در مورد رابطه عقل و احساس هم اين انقلاب را جارى مى ديد. به اين صورت كه در عالم شناسايى، مقولاتى از ذهن ما بر طبيعت تحميل مى شود و اين عالم خارج است كه در جريان شناسايى تغيير مى كند. برخلاف قدما، كانت فكر مى كرد كه ذهن ما يك الگوى ثابتى دارد كه مقولاتش را بر طبيعت تحميل مى كند. اما قدما تصور مى كردند كه چيزى از خارج وارد ذهن مى شود. به عبارتى قبل از كانت تصور مى شد علم، چيزى است كه از خارج به ذهن ما مى آيد. كانت بر اين باور بود كه چيزى از ذهن ما به بيرون مى رود و علم، شكل مى گيرد. همچنين كانت، رابطه سعادت و تكليف را واژگون كرد. كسانى چون ارسطو فكر
مى كردند كه سعادت، غايت اخلاق است و ما تكليف مان را انجام مى دهيم كه به سعادت برسيم. كانت مى گفت كه تكليف غايت است ما در واقع، فضايل را براى اداى تكليف انجام مى دهيم و سعادت در خدمت اداى تكليف است.
پس نتيجه انقلاب كپرنيكى در عرصه اخلاق، دور شدن از سعادت گرايى و نزديك شدن به تكليف گرايى است؟
كانت اعتقاد داشت كه از لحاظ اخلاقى اينطور نيست كه ما اولاً و بالذات، در پى سعادت باشيم، بلكه اولاً و بالذات يك تكاليفى را عقل تشخيص مى دهد كه ما بايد آنها را انجام دهيم. منتهى سعادت ما در اداى تكليف است. يعنى تكليف بنيادى تر و اصيل تر است.
كانت مى گويد: ممكن است كسى وعده اى بدهد و به وعده اش هم وفا كند. به هر حال، وفاى به وعده يك ارزش اخلاقى است. كانت مى گويد: وفاى به وعده به دو صورت مى تواند باشد. يك وقت است كه انسان به وعده وفا مى كند فقط براى اينكه قانون و عرف را مراعات كرده باشد و هدف ديگرى ندارد. يك وقت هم هست كه انسان، انجام چنان كارى را صرفاً براى مراعات آن قانون و يا ارزش اخلاقى انجام نمى دهد. به عبارت ديگر در اين صورت، فرد اعتقاد دارد كه مراعات قانون ، يك شأن انسانى است و او به عنوان انسان قانون را مراعات مى كند. حالت دوم، كار براى قانون است و نه فقط كار مطابق با قانون. از ديد كانت، كار براى قانون با كار مطابق قانون، دو مقوله متفاوت است. كار براى قانون، كارى است براى اداى تكليف. كار مطابق با قانون،امرى متداول است و از نظر كانت، چنين كارى ارزش اخلاقى ندارد.
يكى از نكاتى كه همواره در باب كانت گفته اند تقسيم بندى عقل عملى و نظرى در انديشه او بوده است. حتى بسيارى از منتقدان، كانت را به خاطر اين تفكيك، مورد انتقاد قرار داده اند. اصلاً چرا كانت اين تفكيك را برقرار كرد؟
سابقه تقسيم عقل به نظرى و عملى به ارسطو برمى گردد. از اين جهت، كانت مبتكر نيست. اما كانت از اين تقسيم بندى نتايجى گرفت كه در مقايسه با مباحثى كه ارسطو و مشائى هايى مثل ابن سينا مطرح كردند جديد بود. عقل نظرى يك بحث متافيزيكى دارد و يك بحث انقلاب كپرنيكى كه در واقع لازم و ملزوم يكديگرند. عقل عملى، مسأله تاريخ و تكامل تاريخ است. اينكه انسان به برابرى و آزادى و استقلال فردى دسترسى پيدا مى كند. كانت اصطلاح عقل عملى را به مجموعه فعاليت هاى فرهنگى كه از انسان صادر مى شود اطلاق مى كند. يعنى مباحث دين، حقوق، سياست و اخلاق و حتى نظريه پردازى در مورد تاريخ در داخل عقل عملى مى گنجد.
منظورم اين بود كه اساساً هدف و غايت كانت از اين تفكيك چه بود و او در سايه اصرار بر وجوه دوگانه عقل مى خواست چه نتايجى بگيرد؟
اين كار كانت در نهايت به تأسيس علوم انسانى منتهى شد. البته ، اصطلاح آلمانى «علوم روحى» را شاگردان كانت يا نوكانتى هايى مثل ديلتاى وضع كردند و اين اصطلاح وقتى به زبان انگليسى برگردانده شده به علوم انسانى (Human Sciences) ترجمه شد و ما هم علوم انسانى را از اصطلاح انگليسى آن به فارسى ترجمه كرده ايم. بنابراين در واقع كانت از طريق شاگردانش علوم انسانى را پايه گذارى كرد.
مهمترين نتيجه تفكيك عقل به نظرى و عملى، همين تأسيس علوم انسانى بود؟ البته نتايج بسيار مهم ديگرى هم داشت. شايد اصلى ترين نتيجه آن، پاسخ يافتن براى پرسش هايى بود كه به نظر كانت، متافيزيك هيچ وقت توفيق حل آنها را نداشته است. پرسش هايى درباره خدا، نفس و جهان. كانت با تفكيك عقل نظرى از عقل علمى در واقع الهيات را نجات داد. آقاى دكتر، كانت ميان اين دو عقل هيچ پيوند و ارتباطى نمى ديد؟
كانت، كتاب سومى به نام نقد سوم يا نقد قوه حكم ( داورى) دارد كه توسط آقاى دكتر رشيديان هم به فارسى ترجمه شده است. كانت در آن كتاب به مبانى زيبايى شناسى مى پردازد. اين مباحث به لحاظ اصول كلى، داخل در عقل عملى است. اما كانت، جايگاه آن كتاب را حلقه اتصال بين آن دونقد نظرى و نقد عملى معرفى مى كند. او در اين كتاب مى كوشد به حس زيبايى استعلايى بپردازد و بين ارزشها و مقولات عملى و نظرى پيوند برقرار كند و بدين طريق مبحث سومى به عنوان زيبايى شناسى را مطرح مى كند.
پس از كانت، جريان گسترده اى تحت عنوان «نوكانتى ها» ظاهر شد. اين جريان چه چيزهايى به نظام انديشه اى كانت اضافه كرد؟
نوكانتى ها آراى كانت را گسترش دادند و مخالفتى با آراى او نشان نمى دادند.
نوكانتى ها چند مقوله در آراى كانت را گسترش دادند. يكى اينكه چيزى به نام علم متافيزيك وجود ندارد. دوم اينكه شناخت عبارت است از اجراى قوانين و مقولات ذهن انسان و سوم اينكه شناخت در ظرف تاريخ انجام مى  شود. به اعتقاد كانت، مقولات ثابت بود ولى نوكانتى ها با اين موضوع تاريخى عمل كردند و معتقد بودند كه مقولات كانتى، متناسب با شرايط تاريخى رشد مى كنند.
ارائه چنين ايده اى توسط نوكانتى ها مبانى فكرى كانت را به چالش مى گيرد؟
نوكانتى ها به اصول و مبانى فكرى كانت وفادار ماندند و در اين زمينه هم آراى كانت را تكامل دادند. نوكانتى ها با طرح مفهوم زمانمندى مى گفتند ما بايد مطابق با شرايط تاريخى خاص، اوضاع فكرى و فرهنگى آن يك دوره را بررسى كنيم. براى مثال در يك مقطع زمانى، مقوله اى به نام بردگى وجود داشته كه مقتضاى شرايط تاريخى خاصى بوده است و وقتى شرايط مقتضاى تاريخى دگرگون شده، بردگى هم حذف مى شود. اما كانت فكر مى كرد مقولات عقل، مطلق هستند و هيچ نوع وابستگى به تاريخ ندارند و فقط در تاريخ «اجرا» مى شوند اما نوكانتى ها مى گفتند مقولات تاريخى متناسب با شرايط تاريخى است و تا اين حد آراى كانت را گسترش دادند.
كانت اعتقاد دارد وقتى انسان استقلال پيدا مى كند از آنچه غيرعقلى است فاصله مى گيرد. از ديد كانت، عقلى شدن به چه شيوه رخ مى دهد؟
به اعتقاد كانت، انسان امور عقلى را در طول تاريخ، عقلانى مى كند و امور غيرعقلى، زير سلطه عقل مى آيند. حرف كانت اين نيست كه مثلاً عاطفه و احساسات ريشه كن و نابود شوند و يا از بين بروند بلكه حاكميت شان از دست مى رود و عقلانى مى شوند.
ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |