دوشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۴ -
Mon, Mar 13, 2006
ماجرا
۳۴۲۰
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
معماى پليسى شماره ۱۱۱
كينه قرمز!
250917.jpg
مهدى ابراهيمى

غروب جمعه،  خيلى دلگير بود، بازپرس شمس از مركز پيام جنايى گزارشى دريافت كرده بود كه در آن يك سرمايه دار تهرانى در خانه شماره ۳۰ يكى از فرعى هاى خيابان پاسداران به قتل رسيده بود.
نيم ساعتى بيشتر طول نكشيد كه داخل كوچه اى پيچيد و از دور چراغ گردان هاى قرمزرنگ خودروهاى پليس را ديد، هوا كاملاً تاريك شده بود. در ۱۰ قدمى جمعيت كمى كه دور مأموران حلقه زده بودند توقف كرد و قدم زنان به سمت در سبزرنگ خانه زيبايى رفت.
برعكس اينكه جمعيت كمى در آنجاديده مى شد،  صداى گريه خيلى بلند بود، بازپرس از نوار زردرنگ ويژه بررسى صحنه جرم گذشت و در حالى كه رفتارها و گريه هاى زنان و مردان شيك پوش را تحت نظر داشت از در باز خانه داخل شد و خود را درون يك باغ بسيار بزرگى ديد كه سنگفرش قرمزرنگى در سرتاسر آن و بين درختان گيلاس جلوه خاصى به آن داده بود.
لابه لاى درختان، چراغ هايى شبيه به تير چراغ برق هاى خيابان لندن روشن بود و در فاصله ۳۰۰ مترى يك عمارت دو طبقه با شيروانى قرمزرنگ و ايوانى بسيار شيك قرار داشت.
قدم زنان به سمت عمارت حركت كرد، خيلى جالب بود حتى پرده هاى پنجره ها قرمزرنگ بود و نشان مى داد صاحبخانه علاقه خاصى به رنگ قرمز دارد به گونه اى كه سعى كرده است از اين رنگ در همه جاى خانه استفاده كند.
وارد عمارت شد، يك پذيرايى ۲۰۰ مترى در برابرش قرار گرفت كه موكتى به رنگ قرمز ملايم با طرح هاى دلنشين كف آن را پوشانده بود، مبل هاى استيل نيز با فضاى خانه همرنگ بود و در دو طرف در ورودى دكوراسيون هاى ديوارى كه به جانداران دريايى تعلق داشت، ديده مى شد.
همه اثاثيه خانه اعيانى بود، هياهوى مأموران پليس از راهروى سمت چپ اين پذيرايى كه با پله هاى طبقه دوم كه به وسط و دقيقاً روبروى در ورودى متصل بود ۲۵ مترى فاصله داشت، با بررسى قفل هاى در ورودى كه سالم بود و مرتب بودن اثاثيه گرانقيمت پذيرايى اين احساس را پيدا كرد كه انگيزه عامل قتل غير از سرقت بوده است اما اين تصور خيلى زود به وجود آمد در حالى كه هنوز به جاهاى ديگر عمارت سركشى نشده بود.
راهرو عرض ۴ مترى و طول ۱۲ مترى داشت و از دو سمت آن درهاى چوبى بسيار شيكى قرار داشت و هر كدام به فضاهايى يا مساحت هاى متفاوت باز مى شد، در آخرين اتاق دوربين فيلمبردارى مأموران تشخيص هويت با پرژكتورهاى آبى و سرخ رنگ در حال تصويربردارى از صحنه جنايت بود وقتى داخل رفت متوجه شد آنجا سالن غذاخورى است.
با ديدن اين سالن كه بزرگ به نظر مى رسيد ياد فيلم هاى انگليسى افتاد كه ميز ناهارخورى بسيار بزرگى داشته اند، ميز غذاخورى مستطيل شكل به طول ۱۵ متر و عرض ۳ متر كه ظروف روى آن كاملاً كلاسيك بود. از وسايل پذيرايى كه قبل از جسد براى بازپرس جالب بود، مشخص مى شد د ر زمان جنايت دو نفر پشت اين ميز نشسته بودند كه مقتول دقيقاً بالاى ميز و پشت به در ورودى نشسته بود و ميهمان در نخستين صندلى سمت راست وى نشسته بود.
غذاى بشقاب ها كاملاً خورده شده بود، ظروف مخصوص سوپ خورى تا نيمه پر از سوپ جو بود. شيشه هاى نوشابه هر كدام تا اندازه اى خالى بودند و چند خلال چوبى نيز روى ظرف كوچك كريستال قرار داشت كه مورد استفاده قرار گرفته بودند. جالب بود، قاتل اگر همان ميهمان بود با آزمايشاتى كه روى ظروف غذاخورى قرار داشت براحتى شناسايى مى شد، بازپرس بعد از اينكه همراه اثاثيه ميز ناهارخورى را بررسى كرد و دستور داد مأموران تشخيص هويت با وسواس خاصى اين ظروف را براى آزمايشات بزاق دهان و اثر انگشت استفاده كنند به چيده شدن صندلى ها دقيق شد كه نشان مى داد ميهمان با برخاستن از روى صندلى آن را مرتب سر جايش گذاشته است.
به درخواست بازپرس همه مأموران تشخيص هويت از اطراف جسد به كنارى مى رفتند، مقتول كه به «محمد بيگ»، معروف بود لباس خواب قرمزرنگى با نوارهاى كرم رنگ به تن كرده بود و سرش روى ميز افتاده بود به گونه اى كه نيمى از صورتش روى ظرف غذايش قرار داشت.
ضربه از پشت سر جسد به جمجمه اش اصابت كرده بود و زخم عميقى بود در كنار دست چپ پيرمرد غلاف شمشيرى تزئينى افتاده بود و در دو قدمى آن روى زمين شمشير كه تيغه آن خون آلود بود، ديده مى شد، قرمزى كفپوش اتاق پذيرايى باعث شد تا خون هاى پاشيده شده روى آن كمتر مورد توجه قرار گيرد و چون فاصله ميز با در ورودى و ديوارهاى پشت سر محمد بيك زياد بود هيچ خونى روى ديوارها پاشيده نشده بود.
دكتر فروزش كه در صحنه قتل به معاينه جسد پرداخته بود با قاطعيت ادعا كرد كه قتل حدود ۱۳ظهر رخ داده است و فقط يك ضربه شمشير به سر مقتول وارد شده است و آثارى از جراحت هاى ديگر وجود ندارد.
نياز بود به همه جاى خانه سركشى كند تا انگيزه عامل جنايت را به دست آورد، وقتى از سالن غذا خورى خارج شد به تك تك اتاق ها سركشى كرد، در طبقه اول همه چيز مرتب بود و او آرام به طبقه دوم رفت، دكوراسيون هاى اين طبقه بسيار منحصر به فرد بود، اشياى عتيقه كه مى توانست يك موزه خانگى را به تصوير بكشد. از همه نوع اشياى عتيقه در آنجا ديده مى شد و ارزش ميليارد تومانى داشت اما هيچ سرقتى رخ نداده بود و جز جاى خالى يك شمشير عتيقه كه در كنار جفت خود نبود همه اشيا سر جايشان بودند.
در آخرين اتاق طبقه دوم يك گاوصندوق فولادى بسيار بزرگى قرار داشت كه در آن بسته بود، بازپرس شمس با صدا زدن مأموران تشخيص هويت خواست انگشت نگارى دقيقى روى آن انجام دهند سپس به پذيرايى طبقه اول بازگشت و از سرگرد محمدى پرسيد چه كسى ماجراى قتل را به پليس گزارش كرده است. سرگرد با انگشت، پسر جوانى را نشان داد كه روى صندلى راحتى اى روبروى تلويزيون نشسته و گريه مى كند و گفت: اين پسر، برادرزاده «محمدبيگ» است كه بخاطر مرگ پدرش از كودكى در اين خانه زندگى كرده است. او بود كه قتل را به ما اطلاع داد. بازپرس به سمت پسر جوان رفت با وجود جوانى كه حدود ۲۸ ساله نشان مى داد لباس هاى قديمى پوشيده بود و سر و وضعش به گونه اى بود كه كسى در خارج از آن عمارت تصور نمى كرد او به قول امروزى ها بچه پولدار است.
وقتى روبرويش نشست متوجه لرزش گونه هايش شد، خودش را معرفى كرد و از اين پسر كه «سالار» نام داشت خواست با دقت به سؤالاتش جواب دهد.
*  قاتل را مى شناسى؟
-  فقط اسمش را مى دانم و اگر او را ببينم مى شناسمش!
*  يعنى تو اورا ديده اى؟
-  بله آقا، من اور ا ديده ام، اى كاش حرف عمويم را گوش نمى دادم. او خواست خانه را ترك كنم و گفت نمى خواهد وقتى در حال خريد اشياى عتيقه است كسى جز او و فروشنده در آنجا باشد.
*  چرا اينگونه بود؟
-  نمى دانم، از وقتى خودم را شناختم اين عادت هميشگى اش بود و من جوابى براى آن پيدا نكرده بودم، شايد اين يك نوع كلاس گذاشتن به موضوع بين او و ميهمانش بود.
*  «محمدبيگ» در كار خريد و فروش اشياى عتيقه بود؟
-  خريد بله اما فروش نه!! او عاشق اشياى عتيقه بود اما هر عتيقه جاتى را نمى خريد با اين حال اگر شىء با ارزشى به دست مى آورد هر طورى شده، آن را مى خريد.
*  او دشمنى نداشت؟
-  بعيد مى دانم چون سرش در كار فروش بود اما هميشه به او گوشزد مى كردم در هنگام خريد اشياى عتيقه تنها نباشد. مى ترسيدم بخاطر ردوبدل شدن پول زياد او صدمه بخورد اما هيچ وقت حرفم را گوش نمى داد.
*  از كى اينجا زندگى مى كنى؟
-  از كودكى با عمو محمدبيگ بودم. او يكى از سرمايه داران قديمى و هتلدار بود. از مدت ها پيش فقط از سرمايه اش استفاده مى كرد و غمى نداشت. خيلى پول داره، بچه هايش همگى فارغ التحصيل دانشگاه هاى معتبر دنيا هستند و به سر و سامانى رسيده اند، زن عمويم از ۸ سال پيش فوت كرده است و من و عمو تنها زندگى مى كرديم.
*  تو ازدواج نكردى؟
-  فرصتش به دست نيامده است، اما تصميم داشتم با دختردايى ام ازدواج كنم كه قتل عمويم باعث خواهد شد آن را به تأخير بيندازم.
*  چرا تو به دانشگاه هاى خارجى نرفتى؟
-  مى خواستم اينجا بمانم و نزد عمويم باشم تا تنها نماند، مردى بود كه به من نياز داشت.
*  اينجا خدمتكار ندارد؟
-  خدمتكار دارد، حتى آشپز مخصوص در اينجا است اما آنان پنجشنبه ها و جمعه ها به مرخصى مى روند و عمو محمدبيگ اگر غذايى بخواهد از رستوران سفارش مى دهد و سعى مى كند كارهاى پنهانى اش را در اين دو روز انجام دهد.
* زمان قتل كجا بودى؟
- در خانه بودم كه مردى زنگ زد و خود را حسام ملك معرفى كرد چون محمدبيگ منتظرش بود او را به داخل خانه راهنمايى كردم، بعد وقتى آن دو به سالن غذاخورى رفتند، من به رستوران زنگ زدم و غذاهاى دلخواه عمويم كه جوجه كباب بود را سفارش دادم، وقتى غذا رسيد من آن را روى ميز چيدم و خانه را ترك كردم.
* چرا عمويت ميهمانش را مستقيماً به سالن برد؟
- او نمى خواست ميهمانانش موقعيت خانه اش را شناسايى كنند بخاطر همين فقط در سالن غذاخورى با آنان ملاقات مى كرد و آنان را به هيچ كجا نمى برد و وقتى كارش تمام مى شد آنها را تا در خروجى هدايت مى كرد و به موبايلم زنگ مى زد تا به خانه برگردم.
* ميهمان عمويت چيزى به همراه داشت؟
- او يك جعبه به اندازه يك مونيتور كامپيوتر دردست داشت و عمويم كيف سامسونت قهوه اى رنگش را در سالن، زير ميزى گذاشته بود، تصور مى كنم كلى پول داخل آن بود كه مى خواست به فروشنده بدهد.
* اين مرد را قبلاً نيز ديده بودى؟
- خير، نخستين بار بود، مى گفت از سوى دوست صميمى محمدبيگ كه يك صراف است آمده، اين صراف را كه قلى خان نام دارد كاملاً مى شناسم.
وقتى بازپرس شمس از عمارت خارج شد، قرار گذاشت ساعت ۸ صبح فرداى جنايت سالار، آماده باشد تا با هم سراغ صراف بروند. در بيرون از محل جنايت بستگان محمدبيگ، كه خواهر و برادرانش بودند گريه و قاتل را نفرين مى كردند.
فرداى آن روز وقتى با راهنمايى «قلى خان» مظنون شماره يك شناسايى و دستگير شد، حسام ملك در بازجويى هاى بازپرس پذيرفت كه براى ناهار به منزل محمدبيگ رفته است و ادعا كرد آن روز قرار نبود چيزى به فروش برسد و بعد از ناهار قرار ملاقات ديگرى گذاشته اند و او آنجا را ترك كرده است.
اين مرد پذيرفت كه جعبه اى دردست داشت و نمونه اى از يك مجسمه عتيقه را همراه آورده بود اما محمدبيگ، از مجسمه خوشش نيامده است و بدون صورت گرفتن معامله كه مى توانست ۵۰۰ ميليون تومان ارزش داشته باشد از محمدبيگ خداحافظى كرده است. حتى بابت جوجه كبابى كه خورده اند، تشكر كرده است. حسام  ملك، در يك مورد دروغ مى گفت، يكى اينكه ملاقات روز پنجشنبه صورت گرفته است كه مى توانست براى فرار از اتهام بوده باشد.
اين مرد بازداشت شد تا اينكه نظريات پزشكى قانونى و مأموران تشخيص هويت اعلام شد، آثار بزاق و اثرانگشت روى ظروف غذا به حسام ملك متعلق بود و پزشكى قانونى اعلام كرده بود، آثارى از سوپ جو در معده مقتول به دست آمده است و هيچ ماده شيميايى اى يا نوشيدنى اى كه نشان بدهد براى بيهوش كردن او استفاده شده است و در معده و خون محمدبيگ، وجود ندارد.
دلايل كافى بود كه حسام ملك، قاتل معرفى مى شود اما بازپرس شمس وقتى اين مرد را از بازداشتگاه احضار كرد به او گفت كه تا شب به خانه اش خواهد رفت.
وقتى سالار، به همراه بچه هاى محمدبيگ، كه براى مراسم عزادارى به ايران آمده بودند در اداره قتل حاضر شدند. پسر جوان دو دليل از زبان بازپرس شنيد كه مجبور شد راز قتل عمويش را فاش كند.
سالار گفت: «من هميشه در خانه محمدبيگ تحقير شدم، او عموى مهربانى نبود. از زور ناچارى من را نگهدارى كرده بود، چون پول هاى پدرم در اختيارش بود، همه بچه هايش را سروسامان داده بود جز من كه حتى نتوانستم ديپلم بگيرم، خدمتكارش شده بودم. او وقتى با ازدواج من و دختردايى ام مخالفت كرد كينه ام مثل رنگ مورد علاقه عمويم به خط قرمز رسيد. تصميم گرفتم از دستش خلاص شوم، از روز پنجشنبه حسام ملك به خانه آمد وقتى غذايشان تمام شد، من همه ظروف را دست نخورده در كابينت پنهان كردم، روز جمعه باز غذا سفارش دادم، هنوز سوپ را كامل نخورده بود كه او را كشتم بعد ظروف روز جمعه را جمع كردم و ظروفى را كه اثرانگشت حسام ملك روى آن بود روى ميز چيدم.
* * * 
خوانندگان گرامى با اشاره به دو دليل _ نه بيشتر _ بازپرس شمس در شناسايى سالار، مى توانيد برنده جايزه ويژه باشيد، پاسخ هاى خود را به صندوق پستى روزنامه ايران ارسال كنيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |