گروه حوادث: وقتى عشق دق الباب كند، وقتى احساس پاك جريان پيدا كند، وقتى دل تنها از عمق اندوهش فرياد بزند، خدا مردان بزرگش را فرشته نجات خواهد كرد.
|
|
|
ديروز يكى از اين فرشته ها، نه دو تا از اين فرشته ها، دو مرد بزرگ، دو انسان شريف، دو دريادل، دو نفر از آنهايى كه خدا به آفريدن شان مباهات مى كند، دو نفر از آنهايى كه نام انسان دوستى و عشق به نگاهشان زنده است، دو نفرى كه اصلاً در واژه نمى گنجند با ما تماس گرفتند.لحظات نخست ساعت كارى بود كه تلفن به صدا درآمد، صدايى گرم و آرام از «ميلاد» گفت. از پسرى كه آرزو داشت سال نو به خانه برود. از پسرى كه ۱۱ ماه روى تخت بيمارستان تنها مانده بود و مى خواست ميهمان هفت سين مان باشد.مرد آمده بود تا پسركى را به آرزويش برساند تا يك سبد نور بر قلب خسته مادرى بپاشد تا دست هاى پدر در راه مانده را در دست بگيرد و كمر خميده اش را راست كند، مردى كه آمده بود تا رسم جوانمردى را يادآور شود تا بهار را شرمنده بودن خود كند، تا دست و دلمان را بلرزاند و ...مرد مى خواست «ميلاد» براى او باشد. مى خواست دلش به پهناى تمام خوبى ها پرواز كند و درهاى بهشت را يكى يكى باز كند. تا خدا برسد.وقتى كه او دستمان را گرفت و با خودش برد، باورمان نمى شد كه در ميانه اين راه سبز مردى ديگر بخواهد دست هاى منتظر ميلاد را در دست بگيرد و به او اكسيژن و نوراميد ببخشد.
به او گفتيم عزيزى زودتر از تو آمد و ميلاد را با خود برد، اما دو دختر سوخته، دو خواهر كه در اثر حادثه اى در بيمارستان مانده اند و اگر ۵ ميليون تومان براى جراحى شان پرداخته نشود، دخترك كه هم سن ميلاد است، دستش را قطع خواهند كرد. باورمان نمى شد، آمد و تمام حس و حال قشنگش را به ما بخشيد و رفت.دو مرد با هم پروازكنان تا انتهاى عشق و خدا رفتند وما و نگاهمان به جايى خيره ماند كه چشمان گناهكار و قلب هاى سياهمان ديگر اجازه ديدنش را نداشت.تنها آرزو كرديم كه اى كاش روزى آنقدر دلمان وسعت پيدا كند كه در حسرت رفتن در اين راه نمانيم و روزى برسد كه بهار از حركت و نام ما جوانه بزند.
جواد كاظميان به ملاقات ميلاد رفت
باورش نمى شد. دردشديدى احساس مى كرد. چشمانش به در آى .سى.يو دوخته شده بود. نمى توانست باور كند در يك روز به دو آرزويش برسد.
ميلاد وقتى رفت و آمدهاى پرستاران و پرسنل بيمارستان را مى ديد، مطمئن مى شد كه جوادكاظميان همين الان از راه خواهد رسيد.
كاظميان وقتى وارد اتاق شد، ميلاد بعد از ۱۱ ماه لبخندى زد كه قبل از گرفتارى و بيمارى مى زد. مادر باديدن لبخند پسرش ياد آن روزهاى سلامت پسرش افتاد. وقتى ميلاد از بازى فوتبال به خانه برمى گشت و با خوشحالى و لبخند از گل هاى زده اش تعريف مى كرد.كاظميان هم حال و هواى ديگرى داشت، انگار ميلاد برادرش بود. برادرى كه مدتى قبل از دستش داد بود. جواد كاظميان ميلاد را در آغوش گرفت و صورت خسته اش را بوسيد و به ميلاد گفت: چند روز ديگر سالگرد برادرم است. مشكلات و حوادث براى همه پيش مى آيد. وقتى روزنامه را خواندم و متوجه شدم تو چه اندازه به من علاقه دارى، احساس كردم پيوندى عميق در من با تو وجود دارد و براى همين به ديدن تو آمدم. خوشحالم كه تو را مى بينم و از ته دل براى بهبودى ات دعا مى كنم.ميلاد با اشتياق به دهان جواد كاظميان خيره شده بود. درد آنقدر وجودش را احاطه كرده بود كه قدرت حرف زدن نداشت. نفس هايش به سختى بالا مى آمد. وقتى جواد كاظميان به ميلاد گفت: تا چند روز ديگر با بازيكنان پرسپوليس به ملاقات تو مى آييم، ميلاد از سر رضايت چشمانش را بست.كاظميان پيراهن ورزشى اش را براى ميلاد آورده بود. ميلاد وقتى پيراهن شماره ۹ را ديد دوباره لبخند زد. اين لبخند تمام آرزوهاى مادر ميلاد بود. مادر گوشه اتاق دور از چشم پسرش اشك مى ريخت. كاظميان كه مى دانست ميلاد با وجود شرايط سخت جسمانى كلاس چهارم را به كمك مادرش روى تخت بيمارستان مى آموزد، كتاب فارسى او را برداشت و به رسم يادگار برايش نوشت.وقتى جواد كاظميان ميلاد را بوسيد و از او خداحافظى كرد، ميلاد به سختى گفت: خيلى خوشحالم و بيشتر به زندگى اميدوار شده ام. احسا س مى كنم آرام شده ام.