|
|
|
گزارشى از فعاليت هاى دانشجويى در خوابگاه
|
|
|
|
به نام دوست يك داستان
|
|
|
|
يكى به شكل خود ما
|
|
|
|
يك پيشنهاد
|
|
|
|
آن روزها با جوانى استاد محمد معين
|
|
|
|
|
دنبال چه مى گردى؟
اطلاعاتى درباره برنامه هاى Text reader مى خواهم. كسى هست كه كمك كند؟ Lady-narcis@yahoo.com دنبال دوستم كيانوش حسين زاده مى گردم كه پنج ماه است از او بى خبرم. ما هر دو در اسلامشهر زندگى مى كرديم. اگر كسى از او خبرى به من بدهد، ممنون مى شوم. على خليلى Khalili-gh@yahoo.com مى خواهم يكى از دوستان دوران سربازى ام را پيدا كنم. مراد عبداللهى كه اهل مسجد سليمان بود و در سالهاى ۷۵ تا ۷۷ هم در سارى هم خدمتى بوديم. لطفاً به من mail بزنيد. kavehnabavi@yahoo.com كسى مى تواند درباره موسيقى به من اطلاعات بدهد؟ بخصوص درباره گيتارهاى الكترونيك و باس خوشحال مى شوم كه با من تماس بگيريد. Hamid-zargh@gmail.com من دنبال خانم شعله كريمى مى گردم كه مدتى در جزيره خارك زندگى مى كرد. اگر كسى از او اطلاع دارد، به من mail بزند. Tanha3887@yahoo.com از شما براى تحصيل در دانشگاههاى خارجى و بورس تحصيلى اطلاعاتى مى خواهم بخصوص شعبه هاى دانشگاههاى معتبر در كشورهاى عربى. مى توانيد كمكم كنيد؟ سحر عصرى Asrie-sahari@yahoo.com دنبال دوستم عليرضا خياط زاده مى گردم كه در دانشگاه علوم پزشكى تهران، در رشته پرستارى تحصيل مى كرد. اگر از او خبرى داريد به من mail بزنيد. جعفر سيدزاده seyedzadejafar@hotmail.com دوستان دوران راهنمايى ام شعله معصومى، زهره برادران، مهرانگيز ميلادى و سوسن رئوفى. اگر اين نوشته را مى خوانيد با من تماس بگيريد. نوشين سهرابى Sohrab-nooshin@yahoo.com كتابهاى تاريخى در زمينه تمدن هاى حاشيه رود كارون مى خواهم. اگر مى توانيد به من كمك كنيد. حسن بهرام نژاد bahramnejadhb@gmail.com راهى براى يادگيرى اتوكد از طريق اينترنت وجود دارد؟ شادى صبورى sabourishadi@hotmail.com دنبال دوستم رامتين جليلى فر مى گردم كه در سال ۷۵ با هم در دانشگاه تبريز درس مى خوانديم. بعد از اين كه به خدمت رفت، او را گم كردم. لطفاً با من تماس بگيرد. مهدى مالكى mehdimalekie@yahoo.com
|
|
|
|
|
گزارشى از فعاليت هاى دانشجويى در خوابگاه
خوابگاه تكانى
|
|
|
سميرا سامانى روزهاى سال خواه ناخواه مى گذرند. با مراسم شادى و غم اما مزه عيد با شيرينى و عزاى با نذرى قطعاً فرق مى كند نه فقط به خاطر كام شيرين با لقمه غذايى متبرك كه براى به ياد داشتن روزها. يعنى هنوز گذر زمان برايت به روزمرگى تبديل نشده. يعنى روزها و فصل ها بى تفاوت از جلوى چشم هايت نمى گذرند. * شب يلداى دانگى نفرى ۵۰۰ تومان دانگ شب يلدا از بچه ها جمع مى شد تا خوابگاه شب يلدا را متفاوت صبح كند. هر سال گروهى از بچه هاى دانشگاه اميركبير نماينده خريد سوروسات شب يلدا مى شدند. امسال سه نفر از بچه هاى تازه نفس الكترونيك اين زحمت را به گردن گرفتند. پژمان، عباس و حامد. «بين خودمان تقسيم كار كرديم. جمع كردن پول هر طبقه به عهده يك نفر گذاشته شد. خريد هندوانه و پرتقال به عهده من بود. خريد آجيل و باسلوق كار عباس و چيپس، پفك و اگر پول باقى مانده بود قيسى به عهده حامد بود.» شب يلداى امسال به بچه هاى خسته از كتاب هاى سنگين فنى خيلى خوش مى گذرد اما ماجرا به همان شب خلاصه نمى شود چون اين سه تازه نفس آمادگى اين را داشتند كه به هر بهانه اى دانشجوها را كنار هم جمع كنند. «بعد از شب يلدا تصميم گرفتيم هر طور شده بچه ها را كنار هم جمع كنيم. درس هاى سنگين و گاهى كار همزمان با درس بچه ها را مثل ماهى ليز مى كرد. از هر طرف كه مى گرفتيمشان از طرف ديگر فرار مى كردند براى همين نبايد بى گدار به آب مى زديم.» يكى دو بارى تيرشان به سنگ خورد و نتوانستند فكرشان را عملى كنند اما خيلى زود فهميدند كه بايد دلايل قانع كننده اى براى اين دور هم جمع شدن ها داشته باشند وگرنه در برابر خواسته شان واژه اى علم نمى شد جز نه! «عاشورا هم فرصت هاى از دست رفته مان را به ما بر گرداند. اين اتفاق آنقدر بزرگ بود كه كسى نمى توانست «نه» بگويد. با بچه هاى بسيج دانشگاه براى راه انداختن يك دسته جمع و جور حرف زديم. خيلى استقبال كردند. حتى با طرح قيمه لپه مان!» «يك ظهر عاشورا است و دلى كه براى خوردن يك قاشق نذرى دنيايى بى تابى مى كند. بسيج را پايگاه اين طرح مى كنند البته در دو گروه. گروهى به دنبال تهيه وسايل مورد نياز دسته و گروهى با جمع آورى كمك هاى بچه ها و كاركنان و مسؤولان دانشگاه مشغول آماده كردن مواد نذرى مى شوند.» «دانشگاه غوغايى بود، ظهر عاشورا. حياط واقعاً روز متفاوتى را در خودش ديد. بچه ها بعد از مراسم سينه زنى خودشان را براى خواندن نماز آماده كردند. بعد از نماز هم مراسم نذرى خيلى منظم و مرتب در سلف برگزار شد.» آشپزهاى نذرى همان آشپزهاى هميشگى دانشگاه بودند اما قيمه، قيمه ديگرى بود. طعم و مزه اش آنقدر به ياد ماندنى شد كه خيلى ها گفتند: «لطف آقا امام حسين شامل شما شده.» * دانشجويان درختكار بعد از ماجراى ظهر و شب عاشورا اعتماد و الفت بيشترى بين بچه ها با اين سه نفر ايجاد مى شود حتى بسيج هم تمايل داشت كارهايى را با كمك پژمان، عباس و حامد انجام دهد اما موقعيتى پيش نيامد تا آن SMS كه عباس از روابط عمومى شهردارى مى گيرد: «يك ميليون اصله نهال منتظرند كه با كمك دست هاى شما بر خاك اين شهر بوسه زنند.» اعضاى بسيج هر سال در روز «درختكارى» برنامه كاشت درخت را داشت اما امسال با رنگ و بويى ديگر. «به بچه ها اعلام كرديم كه مى خواهيم روز درختكارى، درخت هاى نورسى را در سطح شهر بكاريم براى همين هر كسى آمادگى دارد براى ثبت نام به بسيج مراجعه كند.» تعداد متقاضيان آنقدر مى شود كه مجريان طرح خودشان به سختى باورشان مى شود اما باور كردنى يا نكردنى استقبال بچه ها نزديك به يك دهم از نهال ها را سهم آنها مى كند. «اول از همه تعدادى از نهال ها را در دانشگاه كاشتيم بعد همه به سمت محل هايى كه مشخص كرده بودند رفتيم.» * خوابگاه تكانى دسته جمعى! اسفند از نيمه گذشته. بوى عيد سراسر شهر را گرفته. در تاكسى، اتوبوس، تر بار و مغازه ها كه صحبت از خانه تكانى شنيده مى شود بى معرفتى است كه به فكر تكان دادن خانه شان نيفتند. «بچه ها آنقدر اعتماد پيدا كرده بودند كه بى چك و چانه پول براى خريد مواد شوينده و ضدعفونى، جارو و تى بدهند. مى ماند شست و روب كه تميز كردن اتاق هاى چهار تا شش نفره كار سختى نيست چون هر كسى يك تكه از كار را به عهده مى گرفت، روز به نيمه نرسيده كارها تمام مى شد.» حياط،آشپزخانه، دستشويى و حمام و راهرو هم همگى در تكاندنشان سهيم مى شوند. «خوابگاه آنقدر تميز شد كه روزهاى اول وقتى خودمان پايمان را داخلش مى گذاشتيم جا مى خورديم كه نكند اشتباه آمديم.» زمستان پر از اتفاقى بود و اين روزهاى آخر سال خستگى به شدت به تن مى نشيند، پس بايد كارى مى شد. «آيين باستانى در گذر زمان رنگ و بوى اصلى خود را از دست داده اند اما زنده كردن آن تا جايى كه از توانمان بر مى آمد، لذت بخش بود، براى همين به فكر گرفتن يك جشن چهارشنبه سورى اساسى افتاديم.» آجيل شب چهارشنبه سورى و ميوه به وفور آماده مى شود. حافظ خوان معروف دانشگاه هم به كمك طلبيده مى شود و مقدارى چوب براى رد كردن شر آتش تهيه مى شود. در چشم خيلى از بچه ها مى توان انتظار رسيدن آخرين سه شنبه سال را ديد بعد از پريدن از آتش، دور هم جمع شوند و فال حافظشان را بشنوند و تخمه بشكنند. جشن چهارشنبه سورى كه بگذرد، عملاً ديگر كسى در خوابگاه نمى ماند اما پژمان، عباس و حامد قرار است بمانند و سفره هفت سينى بچينند تا خوابگاه با سبزه و سيب، سماق، سركه، سكه، سمنو، سير، تخم مرغ رنگى و ماهى قرمز وارد سال نو شود.
|
|
|
|
|
به نام دوست يك داستان
دست نوشته اى روى سنگ
|
|
|
خانم نمى خواى خطاطى كنم؟ - كجا رو؟ آقا - روى نوشته ها رو هم طلايى هم نقره اى دارم البته مشكى هم دارم، ولى به كار شما نمى ياد. - باباجون مى خواى شما! راضى هستى. البته مى دونم كه رنگ طلايى را دوست دارى. - آقا بفرما. بيا كارت و انجام بده پررنگش كن البته كلمه پدرو خيلى پررنگ كن. - شروع به كار كردم. بنده خدا معلومه خانواده اش عاشقشن از اون خانواده داراست. - كارم تمام شد خانم راضى هستى؟ - خيلى عالى شد. دست شما درد نكند. چقدر تقديمتون كنم. - بهش مى گم خانم يك فاتحه برام بخوان چند خطى هم قرآن بخون. جمعه آخر سال من هميشه نذر دارم ميام اين سنگها رو يك جلايى بهشون مى دم. صلواتى. - چشم، خدا خيرت بده... آفتاب گرم مستقيم توى سرم مى خوره، خيلى هوا گرمه دم عيده زمستون هم داره خداحافظى مى كنه. همين طور كه داشتم قدم مى زدم، خيلى مواظب بودم پام روى سنگ ها نره! پام رفت روى لبه شكسته يك سنگ. خم شدم عذر خواستم، گفتم بذار يك فاتحه بخونم برسد به روحش. نگام به نوشته هاش افتاد، بنده خدا مرد بود. كلمه عباس را به زور مى شد بخونى. شروع كردم به قلم زدن و رنگ كردن. تو فكر اين بودم كاش هميشه جمعه آخر سال بود. مردم بيشتر سراغ سفر كرده هاشون مى رفتند. بهش گفتم: اى بابا، پدر سفر كرده كسى به سراغ شما نيامده فكر مى كنم سالهاست كه كسى نيومده آره اسمش عباسعلى داشتم سال تولد و وفات را پر مى كردم يهو دلم ريخت چى دارم مى بينم؟ باور نمى كنم؟ حقيقت نداره! عباس على خطاط پدرى مهربان، همسرى دلسوز،... سال تولد ۱۲۹۸ - سال وفات ۱۳۷۴ اين رو مى شه باور كرد؟ اين قبر خود منه، من... شيوا تفضلى
|
|
|
|
|
يكى به شكل خود ما
جوانى آرژانتينى با نام سالوادور دالى
|
|
|
ريما وزين دل وقتى «كلود پاتريشيا» نخستين نمايشگاه نقاشى اش را در بوئنوس آيرس آرژانتين برگزار كرد، هيچ كس گمان نمى كرد كه آن تابلوها، آثار نقاشى نوزده ساله باشد كه در روستاى گوئيدرو در جنوب كشور زندگى مى كند. كلود در ۹ سالگى زير نظر پدرش نقاشى را ياد گرفت. او مى گويد: «آن زمان پدرم بيشتر به كارهاى سفالگرى علاقه داشت. اما هر وقت مى توانست نقاش مى كرد. كارهايش خيلى فروش نمى رفتند، اما آنها را در اتاقهاى خانه مان آويزان مى كرد. كلود از همان دوران با قلم مو و رنگ آشنا شد: «پدرم اصرار داشت كه از وسايل خانه مان نقاشى بكشم. قابلمه، گلدان، تخت و حتى كلاه خودش. بعد كم كم به من كمك كرد كه بتوانم طرح هاى سخت تر را هم بكشم.» كلود وقتى پانزده ساله مى شود، به اصرار معلمش به «رجينا» بزرگ ترين شهر آن حوالى مى رود تا زير نظر افراد ديگرى نقاشى را دنبال كند، اما او عاشق فوتبال بود و نمى توانست از آن دل بكند. براى همين چندان دل به كار نمى داد. «يك بار مارادونا را در برنامه اى تلويزيونى ديدم كه چاق تر از هميشه، به سختى نفس مى كشد و حتى نمى تواند خوب راه برود. وقتى اسطوره اى اين شكلى شود، ديگر به آدم ريز و لاغرى مثل من چه اميدى هست؟ همان وقت تصميم گرفتم نقاشى را دنبال كنم.» و به اين شكل كلود تا هجده سالگى در رجينا ماند و بعد به دانشگاه بوئنوس آيرس مى رود تا در رشته نقاشى تحصيل كند. سال اول دانشگاه، كلود به عنوان پديده رشته نقاشى مطرح مى شود و استادهايش تصميم مى گيرند آثار او را در شهرها و كشورهاى لاتين هم نمايش دهند. روزنامه «دل اسپردو» آرژانتين درباره او نوشته: «سالوادور دالى در آمريكاى جنوبى». كلود منتظر است كه آخرين نمايشگاهش در مكزيك تمام شود و بعد براى شركت در يك كار گروهى به اسپانيا برود. شايد آن جا سالوادور دالى جديد بيشتر از قبل ديده بشود.
|
|
|
|
|
يك پيشنهاد
شام عروسى
فيلم هاى كمدى چند سال اخير بيشتر از هر چيز متكى به ديالوگ بوده است. ابراهيم وحيد زاده فيلمى ساخته كه بيشتر از ديالوگ هاى طنز موقعيت هاى خنده دارد. «شام عروسى» جديد ترين ساخته ابراهيم وحيد زاده در باره عروسى مجللى است كه خانواده هاى عروس و داماد هيچ پولى براى پرداخت هزينه هاى آن را ندارند! نيكى كريمى، امين حيايى و محمدرضا گلزار بازيگران نقش هاى اصلى آن هستند. با اضافه شدن «شام عروسى» مجموعه فيلم هاى ويژه عيد كامل مى شوند. اگر چه فيلم طنز زير درخت هلو هم اكران شده. اگر مى خواهيد روز هاى پايانى سال را با شادى و خنده سركنيد، حتماً شام عروسى را ببينيد.
|
|
|
|
|
آن روزها با جوانى استاد محمد معين
ميان حروف سربى كتاب
|
|
|
گاهى وقت ها انسان هايى پيدا مى شوند كه اشتباه محض است آنها را با سن و سال هاى رايج و معمولى سنجيد. افرادى كه پانزده سالگى شان مثل پنجاه سالگى ديگران است و شايد هم بيشتر. استاد محمد معين يكى از نوادر روزگار ما بود كه رنج هاى كودكى اش رنگ بزرگ شدن بر زندگى او زد. دكتر معين نهم ارديبهشت ماه سال ۱۲۹۷ در رشت به دنيا آمد. دوران كودكى اش با رنج ازدست دادن زود هنگام پدر و مادرى همراه شد كه به فاصله ۵ روز او و برادر كوچكش را ترك گفتند. محمد معين اولين درس هايش را در نزد پدر بزرگش شيخ محمدتقى معين العلما از بزرگان رشت، آموخت و بعد از آن به مكتب رفت. اين دوران مصادف شد با مبارزات ضد حكومتى ميرزا كوچك خان جنگلى و سنگر بندى انگليسى ها در اطراف شهر رشت. در همين روزها مكتب خانه ها به حالت نيمه تعطيل درآمدند و خانواده محمد معين براى مدتى مجبور به ترك شهر شدند و به روستاهاى اطراف رفتند. چندى بعد مكتب خانه هاى قديمى كم كم تبديل به مدارس امروز شدند. معين بعد از اتمام تحصيلات كلاس پنجم متوسطه جزو شاگردان ممتازى بود كه براى ادامه تحصيل با هزينه ماهيانه ۱۰ تومان راهى تهران شد. زمانيكه معين وارد مدرسه دارالفنون شد شادى و دلتنگى اين دوران بارديگر با از دست دادن عزيزى ديگر كه پدر بزرگ او بود رنگ تلخى گرفت. محمد معين بعد از اتمام تحصيلات متوسطه در رشته فلسفه و ادبيات در مدرسه عالى دارالمعلمين تهران ثبت نام كرد. درطى اين دوران معين تا به حدى به زبان فرانسه مسلط شد كه توانست در حضور لرد بايرون _ شاعر معروف فرانسوى _ سخنرانى به زبان فرانسه داشته باشد و موجب شوق و تعجب همگان شود. اودر سال ۱۳۱۳ در سن ۱۶ سالگى رساله اى به زبان فرانسه ارائه داد و ليسانس ادبيات و فلسفه را با نمره ممتاز گرفت. معين سال ۱۳۱۴ به سربازى رفت و بعد از گذشت اين دوران راهى خوزستان شد و در دبيرستان هاى اهواز به تدريس پرداخت. اهواز محلى شد آرام براى او كه تشنه تحقيق و بحث و بررسى و تأليف بود. معين در اين سالها رساله هاى بسيارى را نوشت و ترجمه كرد كتابهايى چون حافظ شيرين سخن، روان شناسى تربيتى و همچنين كتاب «ايران از آغاز تا اسلام» نوشته پروفسور گريشمن كه از انگليسى به فارسى ترجمه كرد. معين در سال ،۱۳۱۸ در سن بيست و يك سالگى به معاونت ادارى دانشسراى مقدماتى و دبيرى دانشسراى عالى تهران منصوب شد. او بعد از ورود به تهران در دوره دكتراى زبان و ادبيات فارسى ثبت نام كرد و شهريور سال ۱۳۲۱ از رساله خود دفاع كرد. رساله اى كه استادراهنماى آن ملك الشعراى بهار بود. معين دكتراى خود را گرفت و درهمين سال با دختر اميرجاهد مدير سالنامه پارس ازدواج كرد و صاحب سه فرزند دختر شد. چندى نگذشت كه با استاد على اكبر دهخدا آشنا شد و به لغت نامه دهخدا پيوست. اين دوستى و همكارى صميمانه تا آنجا پيش رفت كه على اكبر دهخدا در وصيت نامه خود آورد: تمام فيش هاى چاپ نشده لغت نامه كه نزديك به يك ميليون است به عزيزترين دوستم معين داده شود. محمد معين نه تنها جوانى اش كه تمام سال هاى عمرش به تحقيق و بررسى و تأليف گذشت. وى سرانجام تيرماه ۱۳۵۰ بعد ازنزديك به چهار سال و نيم خفتن بر تخت بيمارستان بر اثر ضايعه مغزى و كاهش وزنى كه او را به ۱۷ كيلو رسانده بود، درگذشت.
|
|
|
|