پنجشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۴ -
Thu, Mar 16, 2006
فرهنگ و انديشه
۳۴۲۳
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
گفتارى در باب نسبت سينما، تكنيك و دين
آيا هنر مدرن
گرفتار «نفسانيت» است؟
بخش دوم و پايانى
251271.jpg
على تاجدينى

نقد رأى پنجم
۱- نويسنده كتاب «حكمت معنوى و ساحت هنر» مدعى است كه «نظريه سير ادوارى تاريخى تلقى همه اديان تاريخ است.» و حال آن كه اين نظر تحميل به اديان است، به طورى كه مرحوم مطهرى معتقد است نظريه دورى بودن تاريخ هيچ ارتباطى به دين ندارد. (۳)
مؤلف كتاب مزبور آنگاه به نظريه ترقى تاريخ در برابر نظريه دورى تاريخ اشاره مى كند و معتقد است: نظريه ترقى در افق زمان در برابر نظريه دورى تاريخ اشاره مى كند و معتقد است: «نظريه ترقى در افق زمان مختص به انديشه و فرهنگ پس از رنسانس است و جاى در فرهنگ هاى گذشته نداشته است. و «سير كمالى توحيدى» اصطلاحى است كه بعد از مشروطه، منورالفكران و غربزدگان مسلمان درجهت توجيه وضع موجود وضع كرده اند. به عقيده آنان جهان در حال پيشرفت و كمال است و تكنولوژى و دموكراسى مظاهر اين كمال». و اين درحالى است كه فلاسفه اسلامى عموماً به ويژه ملاصدرا معتقد به نظريه ترقى تاريخى بوده اند و شاگردان وى و شاگردان شاگردان او تا عصر حاضر همه به اصل ترقى تاريخ و تكامل جمعى بشر در طول زمان اعتقاد دارند. در اين باره استاد مطهرى در آثارشان جابه جا از نظريه ترقى تاريخ دفاع كرده اند. از نظر ايشان همان طور كه طفل در ابتداى تولد توجهش تنها به جنبه هاى حيوانى وجودش معطوف است و هرقدر بزرگتر مى شود نيازهاى متعالى ترى پيدا مى كند، جوامع انسانى نيز چنين اند: «اراده بشر ابتدا بيشتر تحت تأثير محيط طبيعى، و محيط اجتماعى و طبيعت حيوانى خودش شكل گرفته و متأثر شده، ولى اراده بشر مترقى در اثر تكامل فرهنگ و توسعه بينش و گرايش به ايدئولوژى هاى مترقى، تدريجاً، از اسارت محيط طبيعى و اجتماعى و غرائز حيوانى آزاد شده و آنها را تحت تأثير قرار داده است. بنابراين اگر مجموع زمان ها و به عبارت ديگر بشر را از روزى كه تمدن و فرهنگ خود را آغاز كرده در نظر بگيريم، شك ندارد كه امروز جلوتر است.» (۴)
درجايى ديگر مى فرمايد: «اگر ما بشر امروز را با اولى كه وارد تمدن و فرهنگ خود شد مقايسه كنيم، از همه جهت جلوتر است و اگر جلوتر نمى بود نمى ماند، يعنى در طبيعت، يك موجود اگر صلاحيت براى بقا نداشته باشد، معدوم مى شود.» (۵)
۲- معتقدين به رأى پنجم همانطور كه پيشتر ذكر شده معتقدند با شروع عصر جديد و دوره جديد، انسان جديدى پديد آمد و وقتى انسان جديد پديد آيد، همه نسبت ها تغيير مى يابد. مرحوم مطهرى براساس بحث «فطرت» معتقدند كه اگر بپذيريم با شروع دوره اى از تاريخ، سنت بشر با همه چيز عوض مى شود، آنگاه «فطرت» توجيه ناپذير مى گردد. فطرت انسان در دو ناحيه ادراكى و گرايشى عبارت از انديشه هاى ثابت و گرايشات ثابتى است كه در انسان بماهو انسان وجود دارد، اما انسانى كه با وجود نسبت جديد مى بندد روح و جوهره ديگرى پيدا مى كند؟ در حقيقت تعبير «انسان جديد» در مقابل «انسان قديم» با تحليلى كه در پشت آن قرار دارد به عينه نفى فطرت دينى است.
در ديدگاه فلاسفه اسلامى و متكلمين و عرفاى انسان اوليه و انسان نهايى، انسان غربى و انسان شرقى، ماهيتاً تفاوتى ندارند و وقتى انسان ها تفاوت نداشتند، جوامع انسانى نيز از نظر ذات و ماهيت يگانه اند. «انسان نوع واحد است نه انواع. و چون انسان نوع واحد است، جامعه هاى انسانى نيز ذات و طبيعت و ماهيت يگانه دارند.» (۶) انسان بماهو انسان، از فطرت ثابتى برخوردار است، بنابراين انسان جديد و انسان قديم، علم جديد و علم قديم، عصر جديد و عصر قديم، عقل جديد و عقل قديم تفاوت ماهوى ندارد، زيرا اختلاف ماهوى فرع بر نفى ماهيت گذشته و اكتساب ماهيت جديد است. ماهيت انسان در همه زمان ها و مكان ها واحد است و تغيير نمى كند.
۳- تمدن غرب در نظر قائلين به رأى پنجم، داراى وحدت حقيقى است. «غرب داراى وحدت و كليت است و غفلت از اين معنا، بدون ترديد غفلت از حقيقت تاريخ و كيفيت تحقق تاريخى اشياو وقايع است.» اما چه دليلى بر اين مطلب وجود دارد. درنظر گرفتن روح و جسم براى تمدن غربى و تفكيك جامعه قديم و جديد مبتنى بر تحليل هگل و ماركس از تاريخ است كه از بيخ و بن در آثار متفكرين اسلامى انكار شده است: «اين كه گفته اند جامعه قديم و جديد ماهيتاً با هم تفاوت دارد، سخنى است كه با انديشه هاى ماركس جور درمى آيد.»(۷)
۴- مطابق مبانى قائلين رأى پنجم؛ علوم جديد (علوم تجربى و علوم انسانى) پس از رنسانس، ريشه در فلسفه غربى دارد و ظهور دكارت، بنيان تمدنى را پى ريخت كه علوم تجربى، معلول آن است. در اين انديشه علوم تجربى پس از رنسانس تفاوت ماهوى با علوم تجربى گذشتگان داشته است. علم تجربى درگذشته فرزند فلسفه و حكمت بود و با ظهور رنسانس، اين فرزند از مادر جدا شد. از آنجا كه علوم تجربى ريشه در متافيزيك غربى دارد، نسبت به علوم تجربى گذشتگان گرفتار انحطاط شده است.
به نظر مى رسد كه بسيارى از اين احكام به دليل و برهان محكمى بند نيست و به سخنى ذوقى و شاعرانه شبيه تر است. در منطق فيلسوفان اسلامى اولاً علوم جديد با علوم قديم تفاوت ماهوى ندارند. تفاوت هم هست، اين تفاوت در دو ناحيه ظاهر شده است:
الف-  علوم جديد نسبت به علوم قديم كامل ترند و هر قدر زمان روبه جلو آمده، علوم پيشرفته تر شده اند.
ب- اسلوب علوم پس از رنسانس بيش تر تجربى شده و در گذشته كم تر تجربى و بيش تر قياسى بوده است.
۵-  قائلين به رأى «تكنولوژيك بودن هنر سينما» آنگاه كه مى خواهند مبانى هايدگر را با مبانى عرفان اسلامى پيوند بزنند، موضوع «اسماءالهى» را پيش مى كشند.اينان با پيوند آن بحث شريف قرآنى و عرفانى و ديدگاه هايدگر در باب حوالت تاريخى و تقدير تكنولوژى به يك باره موضوع را با عنوان «علم الاسماء تاريخى» ابداع كرده اند كه اگر چه بحث اسماء آن ريشه در قرآن و متون دينى دارد اما علم الاسماء تاريخى و حوالت تاريخى ريشه در انديشه اى غربى دارد و متون دينى با آن موافقت ندارد.از جمله گفته اند كه تاريخ در تمدن ۴۰۰ ساله غرب به بعد مظهر اسم قهر الهى است و حاكم بر تاريخ، «شيطان» است.«امروز حقيقت ابليسى بر جهان سايه افكنده است.»(۸) و بنابرآيات و روايات، بشر، در طامة الكبراى تاريخ عصر طامات و پريشانى آخرالزمان به سر مى برد و عصرى است كه تيرگى و پليدى قلب انسان را احاطه و تسخير كرده است.چنين اوضاعى در حقيقت مستلزم غلبه قهر و سخط الهى در تاريخ بشر است.در دوره جديد چنان است كه نفس اماره را هيچ موضوعى و اصلى محدود نمى كند و همه امور به اعتبار «موضوعيت نفسانى» معتبر مى شوند.موضوعيت نفسانى دوره جديد فلسفه و مابعدالطبيعه جديد، صورت نظرى به خود گرفته است و فلسفه، در بسط تاريخى خويش و طى مراحلى از «نسخ»، «فسخ»، «مسخ» در صورت سياست و هنر و سرانجام تكنيك و تكنولوژى به تماميت رسيده است.»(۹)
با كمى توجه در عبارات فوق مى توان دريافت كه انتساب اين سخنان به منطق دين نارواست.در منطق دين رحمت الهى همواره و در همه حال بر غضب و قهر الهى مقدم است.
۶-  مطابق رأى پنجم، سينما هنرى تكنولوژيك است و تكنولوژى ميوه تمدن غربى است و تمدن غربى ريشه در علم جديد دارد و علوم غرب فرزند متافيزيك و فلسفه غربند.جوهر فلسفه غربى نفسانيت است در مقابل معنويت و روحانيت، از آن جا كه نفسانيت و معنويت و يا به زبان دين شيطان و رحمان قابل جمع نيستند، تكنولوژى هم كه از لوازم تمدن غربى است، امرى است كه با شيطان بيش تر تناسب دارد تا با رحمان و تسليم شيطان تكنولوژى و ايمان آوردن وى به دست پيامبران باطنى در نهايت دشوارى و نزديك به محال است، بنابراين اسلامى كردن سينما و به خدمت گرفتن سينما در راه اهداف اسلامى طمعى خام و آرزويى است دست نايافتنى و ناشى از جهل است.
روشن است كه اگر سينما را اولاً تكنولوژى بدانيم و ثانياً ابداع آن را به غربيان نسبت دهيم و هيچ سهمى براى گذشتگان در پيدايش سينما قائل نباشيم و آن را معلول صد درصد تمدن غربى بدانيم و ثالثاً ريشه غرب را در تمدن قبل از خود ندانيم و ريشه غرب را در پيدايش فلسفه اى چون دكارت بدانيم و رابعاً جوهر فلسفه غرب را در تقابل با خدا بدانيم، ناگزير سينما را نمى توان با اسلام در كنار هم نشاند.اما همانطور كه قبلاً گفتيم، اين سخنان بيش تر به شعر شباهت دارد تا حكمت.اگر چه بايد اعتراف كرد كه سخنان بسيار باارزشى در اين انديشه يافت مى شود اما پيش فرض هاى بنيادين آن صحيح نيست.
اگر تاريخ غرب مظهر اسم قهرالهى است، اولاً به چه دليلى مى توان ابتدا و انتهاى دوره را مشخص كرد؟ طبيعتاً دليل برهانى بر اين مطلب نمى توان آورد، مى ماند دليل كشفى. آيا هر كشفى، گوياى حقيقت است؟
ثانياً، قدرت بشر در تغيير اسم قهر الهى چه مقدار است؟ آيا بشر توان تغيير دوره را دارد يا به مصداق شعر مولانا «در كف شير نر خون خواره اى‎/غير تسليم و رضا كوچاره اى».بشريت بايد منتظر بماند و هرگونه تلاش و اصلاح براى تغيير دوره اى كه در آن قرار گرفته، آب در هاون كوفتن است.پاسخ اين تفكر، مثبت است.چنان كه برخى گفته اند: «اما زمانى كه تاريخ غرب به عصر منسوخيت و پايان عصر فرهنگى خويش مى رسد (كه نمى دانيم چه موقع است) در سر سوداى اهل طلب، انتظار عالمى ديگر و آدمى ديگر به ظهور مى رسد، (يعنى هر وقت كه چنين عالمى به ظهور مى رسد در مى يابيم كه به ظهور رسيده است!)
انتظار عصرى معنوى كه افقى فراروى جهان امروز بگشايد و عهد آدمى با حق و حقيقت در آن تجديد شود.» (عهدى كه از آن طرف بسته خواهد شد و انسان بايد انتظار بكشد تا فرا رسد!) در جايى ديگر همين نويسنده صريحاً هر گونه تغيير حتى دعا كردن را در تغيير دوره بى ثمر و حتى آفت تلقى كرده است.
۷-مى گويند سينما هنر تكنولوژيك است و تكنولوژى ميوه شجره خبيثه غربى است. اما بزرگان تفكر اسلامى كه از اساس اين مبانى را نپذيرفته اند و معتقد به نظريه ترقى در تاريخ هستند، تكنولوژى را ميوه تكامل بشر دانسته اند. نگارنده در اين جا ديدگاه مرحوم مطهرى را كه ريشه در فلسفه اسلامى به ويژه ملاصدرا دارد، مطرح مى كنم.
وى در مباحث «فلسفه اجتماع»، «و نقد ماركسيسم» مباحث متنوعى نظير ظهور تكنيك، تفاوت ماشين با ابزار توليد گذشته، ماهيت سرمايه دارى، ارزش افزوده كار ماشين، صنايع مادر و ... راطرح كرده است كه در اينجا تا جايى كه به بحث ما مربوط مى شود، مطالبى ذكر مى شود:
۱-  اختلاف تكنولوژى با ابزار توليد گذشته، اختلاف كيفى است. ماشين جانشين انسان است نه آلت و ابزار انسان. يك انسان مصنوعى است.
۲-ماشين مظهر مغز اجتماعى و ترقى اجتماع است. همانگونه كه فرد داراى حقيقت و اصالت و تكامل است، جامعه نيز داراى هويت، شخصيت و واقعيت است، همانطور كه فرد تكامل دارد، جامعه متكامل است و ماشين مظهر تكامل جامعه انسانى است. به عبارت ديگر تاريخ در سير خطى و تكاملى خويش به نقطه اى رسيده است كه به صورت جهش دار تغييرى اساسى در ابزار توليد گذشته انجام داده است. بنابراين «ماشين» مظهر اختراع فرد و مخترع نيست، بلكه مظهر اختراع بشريت است. از اين رو مالكيت «ماشين» از آن سرمايه دار و حتى مخترع نيست، بلكه مالكيت كارخانه هاى بزرگ و صنايع عظيم غول پيكر بايد بر عهده جامعه و دولت به نمايندگى جامعه باشد.
۳-مطابق بند ،۲ تكنولوژى و محصولات آن با حركتى دفعى حادث نشده اند، بلكه همه دانشمندان و عالمان در پيدايش آن سهيم هستند. از اين منظر مى توان فرهنگ اسلامى و دانشمندان اسلامى نظير «ابن هيثم» را در پيدايش صنعت سينما سهيم دانست. چون «ماشين (و مصاديق آن نظير سينما) كه كار مى كند در حقيقت مغز اجتماع و ترقى اجتماع است كه كار مى كند و بالاخره اجتماع بماهو اجتماع است كه به صورت ماشين در طول صدها قرن درآمده و كار مى كند. نبوغ جامعه انسانى در امتداد تاريخ است كه به اين شكل درآمده است. (۱۰)
تكنولوژى محصول علوم تجربى است و علوم تجربى غرب نسبت به علوم قديم كامل تر است. آنچه قابل انتقاد است و باعث متشابهات و ابهامات شده تفسيرهاى غلط فلسفى در غرب است. علم جديد كه فى نفسه پاكيزه است در بستر انديشه ها و جريانات فكرى واقع شده كه بشر غربى را به انحطاط دعوت مى كند. بنابراين ملازمه اى ميان تكنولوژى و فلسفه غرب نيست تا نوبت به نفى تكنولوژى برسد.
شهيد مطهرى از اين ملازمه اظهار تأسف مى كند: «اين جانب حقيقتاً وقتى كه جريان تاريخ علم را در قرون جديد كم و بيش مطالعه مى كنم و متوجه رنگ مخصوصى كه فقط طرز تفكر فلسفى خاص دانشمندان به جريان پاك و پاكيزه علم داده است مى شوم سخت متأثر و افسرده مى گردم.» (۱۱)
اما اينكه چرا پس از رنسانس فلسفه هاى غربى گرايش به الحاد دارند، به اعتقاد نگارنده يك دليل خيلى روشن دارد و آن رفتار كليساست. چرا بايد دليلى به اين حد از استحكام و روشنى را واگذاشت و به دنبال مبانى كه انسان را وارد عالم متشابهات مى كند، گشت.
پى نوشت ها:
۳- فلسفه تاريخ، استاد مطهرى.
۴- همان.
۵- همان، ص ۴۲.
۶- جامعه و تاريخ، استاد مطهرى، ص ۴۳.
۷- فلسفه تاريخ، استاد مطهرى، ص ۱۶.
۸- حكمت معنوى و ساحت هنر، ص ۱۸.
۹- همان.
۱۰ - مباحث اقتصادى، استاد مطهرى، ص ۶۵.
۱۱ - م. آ. ا، ج ،۱۳ ص ۷۲.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |