|
|
|
|
|
|
|
|
سه روز قبل از مرگ
سه روز قبل از مرگش او را ديدم. روى ويلچر با سر طاس و چهره اى زرد. احوالپرسى كه تمام شد او شروع كرد به حرف زدن در مورد مرگ خودش و من به او گفتم: «بس كن مى دونم صد سال زندگى مى كنى.» خنده تلخى كرد و بعد گفت: «چرا مردم دوست ندارند از مرگ بشنوند! مثل اينكه نمى دونن يه روز اونا هم مى ميرند.» جوابى نداشتم . هر وقت از مرگ صحبت مى كرد موضوع صحبت را عوض مى كردم. حق با او بود. چشم هايش پر شده بود از اشك و گفت: «بزرگترين آرزوم اينه كه همين الان بدون هيچ دردى بميرم.» كمى شوكه شدم دهانم را باز كردم كه چيزى بگويم ولى او انگشت اشاره اش را روى لبهايش گذاشت تا من ساكت شوم. بعد گفت: «ما به جاى همه آدم هاى خوشبخت دنيا بدبختى مى كشيم، سهم زجر اونارو هم ما مى كشيم، به جاى تموم آدم هايى كه بلندبلند مى خندند از درد فرياد مى كشيم.» كتابى را ورق زد و بعد جمله اى از آن كتاب را خواند: «و تو اى مرگ دريچه اميد را به سوى نااميدان باز مى كنى.» شروع به گريه كرد. بدن نحيف او از شدت هق هق گريه اش مى لرزيد. دستم را روى شانه اش گذاشتم. كمى گريه كرد و با صدايى بغض آلود گفت: «حق من نيست اينجورى بميرم. مرگى تدريجى با عذابى وصف نشدنى. آخه چرا من؟» چرا گريه نگذاشت حرفش را ادامه دهد. پدرش آمد و ما ديگر نتوانستيم صحبت كنيم. گيج و منگ از بيمارستان خارج شدم. حرفهاى او هنوز در سرم رژه مى رفتند. ماشينى گران قيمت درخيابان بود كه صداى ضبط صوتش خيلى بلند بود. ناخودآگاه به سوى ماشين چرخيدم چند جوان درون ماشين نشسته بودند و با آن قيافه هاى اجق وجقشان مغرورانه به خيابان و پياده رو نگاه مى كردند. سرم را برگرداندم پسرك واكسى را ديدم كه با حسرت به آن ماشين نگاه مى كند... چند وقت بعد خبر مرگ دوستم را شنيدم. او مرد و حتى آب از آب تكان نخورد و دنيا به نبودنش عادت كرد. همه چيز مثل گذشته است انگار نه انگار كه او مرده است... مهدى اسفنديارى
|
|
|
|
|
ماركوپولو وچهل دزد بغداد
|
|
|
سحر طلوعى سال نو مبارك سال نو همگى مبارك. خوش بگذرانيد. اما در خوردن آجيل و شيرينى لطفاً حد خودتان را بدانيد. مى دانم زندگى بى خورد و خوراك نمى شود اما سلامتى هم چيز خوبى است كه مفت و ارزان به دست نمى آيد منتها بايد بلد باشيد به دست بياوريدش. با چهار تا تخمه و پسته و شيرينى از دستش ندهيد. سفرهاى نوروزى خب احتمالاً سفرهاى نوروزى هم در پيش است. سفر بى خطر، خوش بگذرد و بگذاريد به ديگران هم ايضاً (همان ً است!) خوش بگذرد. جاده ها، محل عبور و مرور آدم وار ماشين ها هستند! آنها را با پيست اتومبيلرانى اشتباه نگيريد. لطفاً پوست تخمه و پسته و غيره خود را هم از پنجره ماشين به جاده، اطراف جاده، تو ماشين بغلى يا سرو كله عابر پياده، شوت نفرماييد. زشت است آدم پشت ماشين آخرين سيستم بنشيند اما دستش از پنجره به خاطر امور نامربوط بيرون بيايد! سرخ و آبى داربى شصتم سرخ و آبى هم برگزار شد. از اين سوت تا آن سوت اتفاقى نيفتاد. همه به هم عشق مى ورزيدند همه با هم دست مى دادند، همه شده بودند انتهاى جوانمردى، End مرام و معرفت و داداش دمت گرم، آقايى، با مايى، از مايى، والايى، مخلصت برم الهى و اما اينها همه براى از اين سوت تا آن سوت بود و اما بعد از سوت چه مى كرد اين چاقو! قبلاً مخصوص فيلم هاى مسعودخان كيميايى بود و تو دست قيصر و اميرعلى و غيره باز و بسته مى شد، حالا چه رقصى مى كند (بابا چاقو كه مى تواند برقصد، اشكالى ندارد!) در دست ستاره هاى فوتبال. بابا قيصر! بابا بزن بهادر! خدايى برخى از اين فوتباليست ها خوب مى توانند نقش برادران آب منگل را بازى كنندها، حيف كه ديگر كيميايى قيصر نمى سازد! فوايد ايستگاه اتوبوس اصولاً وقتى يك تعداد صندلى يك جا مى گذارند و يك سقف بالاى آن مى گذارند و آرم BUS را روى همه اين دم ودستگاه مى گذارند، هر آدم عاقل و نيمه عاقلى تقريباً مى داند اينجا يك ايستگاه است. خب تا اينجاى كار كه اتفاقى نيفتاده. اما گاهى اوقات آدم به اين نتيجه مى رسد كه نكند اينجا ايستگاه اتوبوس نيست ۱- ايستگاه خوابيدن است چرا كه آدم مى تواند در صبح هاى زود حوالى ساعت ۶ تا ۸ مقدارى! آدم توى اين ايستگاهها ببيند كه هر كدام سه تا صندلى را اشغال كرده اند و دراز به دراز در حال خوابيدن به سر مى برند ۲- ايستگاه محل در كردن مانيفست و شعارهاى خفن است! به در و ديوار اين مكانهاى موسوم به ايستگاه نگاه كنيد! مقدارى خط كج و معوج مى بيند كه درباره خيلى چيزها اظهارنظر كرده اند من جمله ابراز علاقه به دوستان، آشنايان و غيره، احوالپرسى با خانواده بعضى دوستان، تذكر من باب ارزشهاى تيم هاى آبى و قرمز و تيم ملى و ... حيف شد! اسلوبودان ميلوشوويچ هم مرد. (اسمش سخت است اما خب آن موقع كه پدر و مادر اسلوبودان اين اسم را براى او انتخاب كردند. من نبودم كه با آنها مشورت كنم و ...) اين اسلوبودان آنطور كه ما يادمان مى آيد، يك مدتى شروع كرد به آدم كشى و مقدارى مردم بوسنى را كشت و در آن موقع بود كه ما تازه نام بوسنى هرزگوين را شنيديم و اين كشور را شناختيم. به طوركلى اسلوبودان در كار كشت و كشتار بود و هيچ حوصله جمعيت را نداشت او در خيال خودش مى خواست جمعيت را كنترل كند اما آن موقع ها واحد تنظيم خانواده توى دانشگاه تدريس نمى كردند، اين شد كه اسلوبودان از طريق تفنگ و توپ و تانك نقش تنظيم خانواده را در بوسنى ايفا كرد. حيف شد مرد، اگر نمى مرد مى گذاشتيمش توى موزه، مردم تماشايش كنند، بلكه كمپلكس هاى كمبود محبتش جبران شود. در همين راستا دوباره محاكمه صدام شروع مى شود. او هم درواقع ادامه دهنده راه اسلوبودان بود منتها در عراق. خوشبختانه در زمان او واحد تنظيم خانواده را همه دانشگاهها تدريس مى كردند اما اين بار صدام شاگرد خوبى نبود و اين درس را نمى فهميد. به هر حال يك روز قيف هست، قير نيست، يك روز هم برعكس و يك روز هم كلاً از بيخ و بن هيچى نداريم، مثل آن روزهايى كه هيتلر زنده بود. وقتى روح ماركوپولو و چهل دزد بغداد يكى مى شود در روزنامه عكس دو نفر را چاپ كرده اند و تيتر زده اند كه اين دو نفر «كف زن بين المللى» هستند و دستگير شده اند. در توضيح خبر نوشته شده اين دو سارق متخصص در امور مربوط به شركت در جشن هاى مختلف و مراسم آيينى كشورهاى مختلف هستند. توجه داشته باشيد كه آنها بين المللى هستند درواقع با شركت در مراسم جشن كشورهايى مثل چين، هند، پاكستان و ... به كار ارزشمند! كيف زنى مشغول مى شوند. آنها همچنين به ۵ زبان زنده دنيا مسلط هستند كه البته از آدم دزدى مى كنند، نمى دانم اين زبان بلدى آنها چه نقشى در كف زنى شان دارد؟ چون اصولاً وقتى مى خواهند با دستشان اين عمل را انجام مى دهند هيچ صدايى از خودشان خارج نمى كنند. به هر حال مسأله بين المللى اش يك چيز ديگر است، «كف زن» هم بين المللى اش احتمالاً يك چيز ديگر است. در هر صورت ما از كليه دوستانى كه وقتشان را مى گذارند و زبان ياد مى گيرند و البته كلى هزينه مى كنند وآخرش به شغل شريف دزدى دور دنيا مشغول مى شوند، خسته نباشيد مى گوييم و به اين پشتكارشان درود مى فرستيم و معتقديم بابا ماركوپولويى كه خودت را با چهل دزد بغداد قاطى كرده اى! بابا اى زبل خان كه تحت تأثير دزد دوچرخه دسيكا قرار گرفته اى!
|
|
|
|
|