|
يك پيشنهاد
|
|
|
|
|
|
على رضايى حاجى فيروز
|
|
|
|
كوچه w از ميان وبلاگ هاى شما:
|
|
|
|
|
يك پيشنهاد
وقت تقصير
محمدرضا كاتب يكى از پست مدرن نويس هاى خوب ايران است و حتى به جرأت مى توان گفت با دو سه رمانى كه نوشته، طرفدارانى پر و پاقرص را براى خودش دست و پا كرده. يكى از رمانهاى او، «هيس» (كه دومين رمان او بعد از «پستى» بود) جايزه منتقدين مطبوعات را از آن خود كرد و بسيار هم ستوده شد. «وقت تقصير» آخرين رمان او است كه نشر نيلوفر چاپ كرده. خط اصلى كتاب درباره شخصى است به نام «حيات» كه جان عصيانگران و ياغيان را از حكومت مى خرد و به فروش مى گذارد كه هر كه پول بيشترى براى آن ياغى بدهد، شيوه مرگ او را تعيين مى كند؛ اگر دوستان ياغى جان او را بخرند، مرگ آسان و اگر دشمنانش، شكنجه هاى وحشتناك در انتظارش خواهد بود و اين در ميان وقايع و مباحثات بسيار ديگرى هم هست. اين كتاب جايزه ادبى يلدا را نيز گرفته است.
|
|
|
|
|
سال سيزده روزه
|
|
|
سيما روشن خريد عيد وقتى اين مطلب را مى خوانيد كه سبد خريد عيدتان يا پرشده است يا نشده است. پرشده است به دليل اينكه شما هم يكى هستيد مثل پونه، على، شهريار، مريم و هزار آدم هم سن و سال ديگر كه به خريد عيد اهميت مى دهيد و به قول بعضى ها هنوز دلتان به اين شادى هاى كوچك خوش است و خرم هستيد و يا اينكه مثل ايمان، شادى و... خريد عيد برايتان وجود خارجى ندارد و به بودنش اهميت نمى دهيد. چون معتقديد: ۱- اين روزها فصل ارائه بنجولى جات است. ۲- متنفريد از اينكه روز اول عيد _ مثل تازه به دوران رسيده ها _ با كفش هاى تازه كه از فرط تازگى از ۱۰۰ كيلومترى چراغ مى زنند در خيابان ها قدم بزنيد و از اين خانه به آن خانه برويد. ۳- ترجيح مى دهيد از سال جديد دو، سه روزى بگذرد و سال كهنه شود و قيمت هاى سرسام آور و چشم از حدقه درآور شكسته شوند. ۴- وضعتان خيلى خوب است و سبدهاى نوروزيتان را در قشم و كيش و همين كشورهاى دور و اطراف پر مى كنيد. ۵- دلتان خون است چون پولى درون جيبتان پيدانمى شود كه سبدهاى نوروزيتان را پركنيد و مشغول شمردن قرض هايى هستيد كه مى خواهيد با عيدى هايى كه مى گيريد صاف كنيد. از نظر ما دسته بندى آدم هاى با سبد و بى سبد و يا به عبارتى سبدهاى پر و خالى تمام نشد و شما مى توانيد بالاجبار در يكى از اين دسته ها و گروهها قرار بگيريد. چهارشنبه سوزى چهارشنبه سوزى هم گذشت! واقعاً اين مراسم دلپذير تبديل به معضلى شده است. گذشت آن زمان هايى كه مردم در كوچه ها و خيابان هايى كه هنوز در گوشه و كنار خود اثرى از برف داشت درون محيط هاى كوچك و بزرگ آتش روشن مى كردند و بوى چوب سوخته هوا مى رفت. بدى ها و زردى ها درون آتش مى سوخت و در يك معامله شيرين زردى و عبوسى و مريضى جاى خود را به قرمزى و شادى آتش مى داد و حداكثر صداى مهيب مربوط به فشفشه اى رنگى بود و ترقه اى كوچك! دلم مى خواهد به همين جمله هاى شاعرانه ادامه بدهم كه رشته هاى افكارم با بمبى دست ساز چنان ازهم مى پاشد كه انگار هيچوقت وجودنداشته است. در كمال ناباورى درهمين روزها وقتى به اتفاق يكى ازدوستان روى سنگفرش هاى آسفالتى خيابان قدم مى زنيم به ناگاه يك جسم سفيد دايره مانند از زير پايمان گذشت و كمى بعد انفجار كوچكى رخ داد كه تخريباتش درحد فروريختن جداره خارجى قلب ها بود؛ اما چند لحظه بعد از اين حادثه چيزى مهيب نيز رخ داد. دوست صميمى همراه از درون كيف پر از كتاب و دفترش يك بسته سيگارت بيرون آورد و چند دقيقه نگذشته كه محترقاتى به زيرپاى همان هايى مى افتد كه با خنده از كنار ما مى گذشتند و دركمال ناباورى بايد اين جمله را ضميمه اين داستان كنم كه دوست محترم درمقابل چشمان تعجب زده گفت: حقشان بود! اين سومين بسته «سيگارتى» بود كه به تلافى مى زدم! لحظه سال تحويل از زير چشم هاى بسته سين هاى سفره هفت سين را چك مى كند و تندتند به خودش مى گويد يك آرزوى ديگر داشتم، يك آرزوى ديگر و دنبال و آرزوى گم شده اش مى گردد كه ناگهان... فعل آرزوهايش با يك بمب به هوا مى رود. مادر مى گويد: مواد محترقه بازندگيمان پيوند خورده و كسى داد مى زند يك سين كم است كه به ناگاه سال تحويل داده مى شود و اى واى آرزوى دانشگاه رفتن، فارغ التحصيل شدن، كارپيداكردن، پولدار شدن، ازدواج كردن، يكى از آرزوهايى بود كه ميان تحويل سال قديم به جديد جاماند و يك بمب ديگر كه همسايه پير داد مى زند خدا لعنتتان... سال تحويل مى شود و صداى خنده اى بالا مى رود كه اى واى! هشت سين شد!سبزى، سبزه، سكه، سير، سماق، سمنو، سركه و ساعت... عيدى گرفتن و عيدى گرفتن وقتى بزرگ مى شوى همه چيز با تو بزرگ مى شود. شادى ها، غم ها و عيدى ها! خيلى ها به احترام بزرگ شدنت وقت عيدى دادن برقى درون چشمانشان مى آيد و اسكناس هاى سبز را با ضخامت بيشترى به تو تعارف مى كنند و كله قند است كه در اين زمان درون دلت آب مى شود اما گاهى عيدى ها آن قدر بزرگ مى شوند كه طرف مقابل نمى تواند دست درون جيبش بكند و اسكناس هاى سبز را به سمتت تعارف كند و ترجيح مى دهد دستى روى شانه ات بزند و بگويد: خب شما هم كه آقا (ويا خانوم) شده ايد و... لبخند كشدار بى مزه اى وصل حرفشان مى كنند كه يعنى خبرى از عيدى نيست و در اين لحظه تو و من مى مانيم و چشمان حسرت زده اى كه به كوچكترهايى دوخته مى شوند كه با ،۲۰۰ ،۳۰۰ ۵۰۰ و يا ،۱۰۰۰ ۲۰۰۰ تومان دلخوش شده اند و تو مى مانى و سر بى كلاه! ديد و بازديد بعضى وقت ها يك چيزهايى آنقدر با هم تضاد دارند كه هيچوقت قابل جمع شدن و دركنار هم قرار گرفتن با هم نيستند. مثلاً در اطراف ما آدم هايى هستند كه با هم بودنشان خنده دار است و تصوير دركنار هم گرفتنشان مثل يك كلاژ ناجور مى ماند و خيلى چيزهاى ديگر مثل اينكه صبح به سمت محل كار راه بيفتى و حتى ۵ دقيقه هم در ترافيك نمانى. به اين جمع و وصل شدن هاى غيرقابل باور بايد جمع «جوانان و سنت ها» را اضافه كرد (البته نه در همه موارد؛ حضورمان مسائل جزئى است) ه.ه، ۲۱ ساله دانشجوى مددكارى دانشگاه رودهن درباره ديد و بازديد عيد نظريات جالبى دارد . او با اعتقاد به اينكه ديد و بازديد عيد سنت خيلى خوبى است كه باورعمومى قبول دارد اما ترجيح مى دهد نه به عيد ديدنى برود و نه در را به روى كسانى بازكند كه سالى يكبار مجبور به ديدنشان است. هـ .مى گويد: عيد سال قبل در خانه تنها بودم و داشتم با آرامش خيال و يك ظرف پر آجيل اوقات خوشى را مى گذراندم كه يك دفعه زنگ در به صدا درآمد. از آيفون نگاهى كردم و چهره عمه پدرم را ديدم كه حدود ۳۷سالى از من بزرگتر است و هيچ حرفى ممكن نيست بين ما رد و بدل بشود. ه. بدون هيچگونه شرمندگى مقدارى خنده صدادار هم ضميمه مى كند، مى گويد: در را باز نكردم و بعد از دورشدن عمه خانم سريعاً يادداشتى كه ميان درگذاشته شده بود را محوكردم! ه.ه تأكيد مى كند كه خاطره اش جايى ذكر نشود! اما بابك. غ مى گويد: حوصله درگيرى و شنيدن اين حرف كه جوان هاى امروز هيچ چيز را قبول ندارند، ندارم و بدون هيچ جر و بحثى با روى خوش با مهمان هاى نوروزى سلام و احوالپرسى مى كنم، ميوه مى گردانم در خوردن آجيل همراهيشان مى كنم و براى عيد ديدنى به درخانه اقوام مى روم. به نظر بابك زياد هم نبايد سخت گرفت. شايد در اين لحظه كه اين جمله را مى خوانيد مهمان هاى نوروزى از پدر و مادر «شما» مى پرسند كه داخل اتاق خود را حبس كرده ايد و پسرك شيطان مهمان بعد از اينكه مادر يا پدر مى گويد: بيرون رفته است. داد مى زند: تو كه خانه اى و...! اميدوارم عكس العملتان زياد خشن نباشد مثل فرزانه و فرشاد كه از بچه هاى فاميل زهرچشم مى گيرند تا درخانه بودنشان را لو ندهند! گره هاى سبز در سيزده بدر كلام به اطناب افتاد. خلاصه كنم به اين خاطره كه دور يك سفره بلند فاميلى در يك سيزده بدر در دامن يك طبيعت سبز نشسته بوديم كه حرف از سبزى گره زدن شد و دخترهاى جوان فاميل از يك طرف كه: ما! مگر ازدواج چه آش دهن سوزى است كه براى آن سبزه گره بزنيم. از آن طرف سفره صداى خنده و پوزخند پسرهاى فاميل كه جمعيت ما يك سوم جمعيت خانم هاست و ما نگرانى نداريم و خلاصه جر و بحث هاى خنده دارى كه به قهرو جبهه گيرى هاى خشن انجاميد و خلاصه بعد صرف نهار بود كه عكاس همراه مراسم سيزده بدر درحالى كه از خنده ريسه مى رفت به جمعيت پيوست كه پسر و دخترهاى گريزان از ازدواج را ببينيد جريان از اين قرار بود كه عكاس باشى سرموقع رسيده بود وتوانسته بود در دو محل متفاوت چهره هاى آشنايى را ضبط كند كه با شوق و ذوق درحال سبزى گره زدن بودند! سال سيزده روزه! عيد كه تمام مى شود با اينكه تنها ۱۳ روز از سال گذشته اما عصر روز سيزدهم فروردين احساس مى كنيم يك سال گذشته است و غم ناشناخته اى روى شانه هايمان بالا و پايين مى پرد! شايد يك دليل اين احساس مراسم گوناگونى باشد كه درطى اين روزها مى گذرانيم. روزهايى كه شايد تنها نگاه ساده كودكانه اى مى خواهد براى لمس شيرينى هايش و درآخر اينكه آدم بزرگ هايى كه كودك وجودتان هنوز مزه شيرينى هاى ايام را مى تواند بچشد. سال نو شما مبارك!
|
|
|
|
|
على رضايى حاجى فيروز
شبيه زندگى خنده در تاريكى، گريه در خلوت
|
|
|
مرتضى قديمى چند روزى بود كه دنبالش مى گشتم اما خيلى مطمئن نبودم كه بتوانم پيدايش كنم. فكرمى كردم شايد بهترين غريبه، براى آخرين ميهمانى «شبيه زندگى» در سال ۱۳۸۴ باشد.بالاخره پيدايش كردم. يك دامن قرمز بلند تن كرده بود و لباس رنگى هم. كلاهش اما آنطور كه بايد باشد نبود. دايره زنگى كوچكى هم در دست داشت و لاى ماشين ها مى چرخيد. جلوى هر ماشين توقفى مى كرد و چند لحظه اى مى خواند وصداى دايره را چاشنى ترانه خودش مى كرد: تق تق... تق تق تق... حاجى فيروزم... سالى يه روزم. ارباب خودم سلام و عليكم... ارباب خودم بزبزقندى... ارباب خودم چرا نمى خندى... حاجى فيروزه... سالى يه روزه... نمى دانم سراغش بروم يا نه. چند دقيقه اى صبر مى كنم تا چراغ سبز شود.كنار چهارراه مى ايستد و منتظر مى ماند تا دوباره چراغ قرمز شود و تا باز هم لاى ماشين ها بچرخد و دوباره... با ترديد مى روم كنارش مى ايستم و مى گويم: خسته نباشى. - قربانت. - صداى خوبى دارى ها. دايره را با مهارت خاصى جلوى صورتم مى لرزاند و بعد مى زند كف دستش و مى گويد حاجى فيروزه... ابروهايش را تكان مى دهد و مى گويد: حالا كه حال كردى يه دشتى بده ديگه. دست مى كنم توى جيبم، يك اسكناس هزارتومانى مى گذارم توى جيبش. لبخندى تحويلم مى دهد و تا مى خواهم باب صحبت را بازكنم چراغ قرمز مى شود و دوباره مى رود لاى ماشين ها و تق تق دايره زنگى اش مى پيچد لابه لاى صدايش. مطمئن نيستم كه بتوانم موفق شوم. درهرصورت تا چراغ سبز بعدى معطل مى شوم. - خسته نباشى. - نرفتى كه هنوز. حتماً خيلى با صداى من دارى حال مى كنى يا اينكه از خارج اومدى و دفعه اوله كه حاجى فيروز ديدى. مى زنم زير خنده و خودش هم مى خندد. - مى گويم: به من مى خوره كه بچه خارج باشم. اصلاً بگذار راستش را بگويم من خبرنگارم و مى خواهم باهات گفت و گو كنم. وقتى اين حرف را مى زنم قيافه اش كمى تغيير مى كند. انگار كه عصبانى شده باشد، دست مى كند تو جيبش و هزار تومانى را درمى آورد و مى گويد: واه واه خبرنگار بيا اين هزارتومانى ات را بگير و بى خيال ما شو! نمى دانم چرا دستم را مى برم جلو تا پول را بگيرم. دستم به سمتش دراز شده كه يك دفعه مى زند زير خنده و دايره زنگى را جلوى صورتم بازى مى دهد و مى گويد: عمراً، پولى كه رفت توى جيب حاجى فيروز يعنى اينكه خرج شده. چشم و ابرويش را بازى داد و گفت: باشه باهات گفت وگو مى كنم اما بايد صبر كنى تا كمى سرم خلوت بشه و چند ميليونى كاسب بشم بالاخره سالى يك روزم ديگه رفت تا سال ديگه. بگذار مردم هم كمى ما خوش تيپ ها را ببينند و حال كنند. همه اينها را با صورت و به شكل خنده مى گويد. چراغ دوباره قرمز شده است - برو تو اون آبميوه فروشى خودم مى آيم سراغت. نگرانم نكند سركار باشم اما چاره اى ندارم دوست دارم به آمدنش اميدوار باشم. نيم ساعتى مى گذرد تا بالاخره مى آيد. * فكر نمى كردم بيايى، گفتم سركارمان گذاشته اى. - حاجى فيروز جماعت حرف بزند روى حرفش وامى ايستد. خنده ام مى گيرد و خودش هم مى خندد. - حالا چى مى خواهى بپرسى؟ پسر كو دفتر و دستك و ضبط و دوربينت؟ واكمن را بيرون مى آورم و دوربين را هم مى گذارم روى ميز تا خيالش راحت شود. - چطور شد كه حاجى فيروز شدى؟ - چطور ندارد. ديديم پول لازم داريم وچه كارى بهتر از اينكه هم مردم را شاد مى كنيم و هم اينكه بالاخره شب عيدى پولى نصيب ما شود. - با اين حساب ناراضى نيستى؟ - ناراضى باشيم چه كار كنيم. خود شما راضى هستى؟ - چه بگم؟ بى خيال رضايت؟ - چندمين باره كه حاجى فيروز شدى؟ - اولين باره آقا. يك ماهى هست بيكار شدم وبالاخره خرج زن و بچه را نمى شود شب عيدى غافل شد. - بچه ها مى دونن؟ - دزدى كه نمى كنم، يه جورايى هنرپيشه شدم ديگه (مى خندد) اما واقعيت اين است كه نمى دونن. - فكر مى كنى اگه متوجه بشن؟ - ان شاءالله كه نمى شن و قراره بعد از عيد بروم سر يك كارى. - تا حالا با آشنايى، فاميلى برخورد نكردى؟ - چرا اتفاقاً همين دوساعت قبل يكى از رفقا سوار تاكسى بود. اونا منو با اين قيافه نمى شناسن و تازه باورشون هم نمى شه كه من حاجى فيروز شده باشم. - راستى درآمدش چطوره؟ - ان شاءالله شب عيد لنگ نمى مونيم. - خيلى حرفه اى به نظر مى رسى. - آقا ما عاشق سياه بازى تئاتر هستيم. قبل از ازدواج پاتوقم لاله زار بود و ديدن نمايش و سياه بازى يه چيزهايى از او دوران تو ذهنم بود. كمى هم تمرين كردم. خود تو تا حالا با اين تيپ تو آيينه ديدى؟ - آره اولين بار كه صورتم را با دوده سياه كردم جلو آيينه وايستادم و گريه ام گرفت بعد از اون ديگه جلو آيينه نرفتم تا اين چندروز بگذرد. - كلاه حاجى فيروزها به نظرم از كلاهى كه تو دارى بلندتر است؟ - آره از اونها داشتم اما موتوريها از سرم برداشتند. اين يكى كوتاه است و محكم! - هيچ وقت فكر مى كردى حاجى فيروز بشى؟ - نه. ولى هر وقت تو خيابان قبل از عيدها مى ديدمش خوشحال مى شدم و ناراحت. خوشحال از اينكه مردم را خوشحال مى كردند و ناراحت از اينكه فكر مى كردم اگر عيد تمام شود حاجى فيروز كجا مى رود. - تو كجا مى روى؟ - مى رويم دنبال قسمت خودمان تا ببينيم خدا چه مى خواهد. - خودت چه مى خواهى؟ - يه لقمه نون حلال بى منت با زور بازوى خودم.
|
|
|
|
|
كوچه w از ميان وبلاگ هاى شما:
خيال كه نخ ندارد
كوچه w بخشى از صفحه جوان است كه وبلاگ هاى شما را معرفى مى كند. اگر مى خواهيد وبلاگتان معرفى شود آن را به آدرس coochyew@yahoo.com بفرستيد. امروز هم وبلاگ «روزهاى نارنجى» يا orangday را به شما معرفى مى كنيم. براى خواندن مطالب اين وبلاگ مى توانيد به بلاگفا برويد. نويسنده اين مطلب زرين رستمى وند است كه در وبلاگش داستان كوتاه، شعر و بيان شيرينى از وقايع روزانه را براى شما مى نويسد. دو نمونه از نوشته هاى او را مى خوانيد. خيال كه نخ ندارد يا بادبادك مى ساختم يا خيال مى بافتم، بچه كه بودم. بادبادكها را در آرامش ظهر خانه مى ساختم. از روزنامه ها و مجله هاى باطله كه از اول تا آخر مطالب بياتشان را از سر بيكارى مى خواندم. اما بادبادكها اوج نمى گرفتند. حتى تا نيمه درختان حياط خانه نمى رسيدند. سال پيش توى پارك مردى را ديدم با قرقره بزرگى در دستش و بادبادكى كه آن بالا در آسمان نقطه شده بود. خنده ام گرفت. آخر چطور من به دم آن بادبادكهاى بيچاره بيشتر از ۴-۳ متر نخ نمى بستم؟ و مگر با آن نخ تا كجا مى توانستند اوج بگيرند؟ اما خيال كه نخ نمى خواست. بالا مى رفت. آنقدر كه تا روبه روى خدا: «خدا مى شه يه كارى كنى شاخه درخت توت دوباره بچسبه سر جاش؟» شاخه پيوندى درخت توت را باغبانى كه آمده بود درختان حياط را هرس كند به اشتباه بريده بود. «خدا مى شه فردا يه عالمه برف بياد و مدرسه ها تعطيل بشن؟ خدا مى شه استصنا تو ديكته من بشه استثنا، خدا مى شه من مثل سوپرمن بشم؟ خدا مى شه امشب آقاجون انار بخره؟» و .... خيال كه نخ ندارد: ... خدا مى شه منو برگردونى به همون روزاى امن؟ اول من سنگ زده بودم يا موسى؟ موسى به گمانم ۱۴-۱۵ سال داشت و من كلاس دوم بودم. موسى زياد سربه سر بچه هاى محل مى گذاشت. بچه ها دوستش داشتند. گاهى كه سروكله اش بعد از تعطيلى مدرسه پيدا مى شد، كمترين كارش خنده بازارى بود كه راه مى انداخت. همان سال رفت جبهه. همان سال شهيد شد و همان سال حال و هواى كوچه هاى شهر عوض شد. آن سال هنوز اوايل جنگ بود. اين تنها تصويرى است كه از او دارم: موسى در حال دويدن برگشته و خندان مرا نگاه مى كند، در آن لحظه، نزديك غروبى درخشان، برگهاى رنگ رنگ پاييزى بين زمين و هوا چرخ مى خورند. همين. راستش من حتى چهره او را نمى توانم به درستى و شفاف در ذهنم مجسم كنم. آن روز يكى از ما دو تا سنگ زده بوديم - نه به قصد - و سنگ خورده بود به قوزك پاى يكى ديگر و بعد يكى از ما دو تا تلافى كرده بوديم و بعد قهر و قهر كشى. اما يادم نيست كه اول من سنگ زده بودم يا موسى. اما مگر چه اهميتى دارد؟ اما لبخندش كه يادم است. اما تنها تصويرش در ذهن من با لبخند باقيست. اما او لبخند زده بود براى آشتى. اما ......... چه مى دانستيم عمر اين آشنايى اين همه كوتاه است. اما چه مى دانستم آن قهر، تلخ ترين قهر زندگى ام خواهد شد.
|
|
|
|