سه شنبه ۱۱ مرداد ۱۳۸۴ -
Tue, Aug 2, 2005
انديشه ۶
شماره ۳۲۰۹
sLogo.gif

جستجوى پيشرفته
PDF Edition
صفحه اول
سياسى ۱
سياسى ۲
سياسى ۳
سياسى ۴
سياسى ۵
سياسى ۶
انديشه ۲
سياسى ۷
ديپلماسى ۱
ديپلماسى ۲
انديشه ۳
روزشمار ۱
روزشمار ۲
ديپلماسى ۳
سياسى ۱۰
سياسى ۹
سياسى ۸
انديشه ۴
انديشه ۵
اقتصادى ۱
اقتصادى ۲
انديشه ۶
فرهنگى
اجتماعى ۱
اجتماعى ۲
صفحه آخر
آرشيو
يادداشت
اسطوره بن بست
در اصلاحات
000054.jpg
* محمدرضا تاجيك
۱
جنبش اصلاحات در قالب يك «پروسه» قابل تحليل است تا يك «پروژه». از اين منظر، مى توان براى آن منطقى، اراده اى، سويه اى، درونمايه اى، فراز و فرودى، سير تحول و تطورى مستقل از حاملان آن قائل شد. افزون بر اين، با چنين رويكردى مى توان گفت كه رابطه اى مستقيم ميان فراز و فرودهاى تئوريك و پراتيك اصلاح طلبان با جريان اصلاح طلبى وجود ندارد. به بيان ديگر، زمانى كه يك جريان اجتماعى از سطح محدود حاملان و عاملان آن لبريز شود و در سطح قاعده هرم جامعه نشت و رسوب كند، ديگر نمى توان بن بست «بازيگر» را با بن بست «بازى» معادل دانست. البته اين بدان معنا نيست كه اين دو رابطه اى تعاملى و تكاملى ندارند. ترديدى نيست كه خلأهاى تئوريك و بن بست هاى استراتژيك حاملان و عاملان يك جريان در روند آن جريان تأثير مى گذارند. سخن من ناظر بر اين نكته است كه يك جريان اجتماعى زمانى كه در هيبت يك «پروسه تاريخى» رخ مى نمايد، حاملان و عاملان واقعى آن توده هاى مردم مى شوند و نه يك عده خاص و قليل. لذا گهى «تند» و گهى «خسته» رفتن حاملان اسمى آن چندان در فرايند چنين جريان هايى تأثير نمى گذارد.
بنابراين، جنبش اصلاحات به اقتضاى طبيعت اصلاحى - مردمى خود اهل «انسداد» كامل و مطلق نيست. كما اينكه گفتمان اصلاحات هنوز گفتمان مسلط جامعه ما و برترين گزينه مردم است. اما در تحليل نهايى چه يك جريان اصلاحى را در قالب يك «پروسه» تعريف نماييم و چه آن را در هيبت يك «پروژه» ترسيم نماييم، تنها زمانى مى توانيم به تحقق آن اميد داشته باشيم كه اولاً زيرساختهاى لازم شكل گرفته باشند و ثانياً حاملان و عاملان آن مزين و متصف به فرهنگ و مشى و منش اصلاحى شده باشند.
متأسفانه با اينكه چندبار در همين قرن بيستم - به قول اخوان ثالث (در آخر شاهنامه) - چشم بگشوديم و گفتيم «آنك طرفه قصر زرنگار صبح شيرينكار»؛ يعنى با سادگى و خوش خيالى گمان كرديم فردا به بهشت برين و جامعه برترين (با هر تعريفى از اينها) خواهيم رسيد، هنوز در خم كوچه اصلاحات و قانونمند كردن جامعه گرفتاريم. شايد (به قول كاتوزيان) به دليل كم توسعگى سياسى، هنوز نتوانسته ايم هدف را از آرزو تفكيك نماييم. به قول شاعر ناشناسى:
ما چو فرزندان آن گم كرده يوسف
هيچ جز سرمايه اى اندك براى عرصه در پاى خاك تو در كيسه هامان نيست
ما - چون آنان -
خشكسالى سخت را در پشت پس كرديم
(راست مى خواهى، طمع در ميوه هاى ديررس كرديم)...
راست تر مى خواهيد، بسيارى از اصلاح طلبان ما طمع در ميوه هاى باغ ديگران كردند. كشت ناكرده، عزم برداشت كردند. رنج نابرده، گنج را طلب كردند. نارفته راه، رسيدن را آرزو كردند. خواستند بدون سير و سلوك به كشف و شهود برسند و بدون طى طريق، عوامل ناپيدا و نامكشوف را مسخر خود سازند. همچون ماركسيستهاى راست كيش، بر اين باور شدند كه مى توانند با «جهشى ديالكتيكى» دوران هاى مختلف تاريخى را پشت سر نهاده و دفعتاً سر از دوران مدرن درآورند. غافل از اين كه (به قول بودا)، آنها همان چيزى هستند كه انجام داده اند و آنچه خواهند بود كه اكنون انجام مى دهند.
از اين رو بود كه جنبش اصلاحات، خصوصاً در نيمه دوم دهه اول حيات خود، به سبب علل و عوامل بسيار گوناگون و پيچيده (كه قبلاً در اين موارد سخن گفته  شد) در سراشيبى ايجاد فاصله افتاد. لوح ملفوف اصلاحات، نتوانست آنگونه كه شايد و بايد نقش حك شده بر روى خود را به نمايش بگذارد و پرتو گفتمانى خود را بر سر هر كوى و برزنى بگستراند و مناسبات و ملاحظات اجتماعى - سياسى موجود را به رنگ آمال و اهداف خود بيالايند. از اين رو، بندهاى اميد و انتظار هر روز بيش از روز گذشته فرسوده شدند و ترانه فصلها و عبور و مرورها هر روز بيش از روز گذشته سروده شدند.
شكاف فزاينده ميان آرمان ها و كاركردهاى اصلاحى، چالشهاى جدى و غير قابل انتظارى را در مقابل اين جريان برانگيخت. فقدان يك تئورى راهنماى عمل اصلاحى و يك مانيفست كارآمد از يك سو و نادر بودن مردان عمل از جانب ديگر، اندك اندك رنگ زيباى رخسار تئوريك (گفتمانى) جنبش اصلاحات را اسير كم رنگى و بى رنگى كرد. انفعال بسيارى از حاملان و عاملان اصلاحات در مقابل جريانات ناهمراه و خلاصه شدن دلمشغولى ها و فعاليت آنان در «حاشيه» هاى فربه شده، زمينه ساز جدايى آهسته اما پيوسته آنان از متن جامعه و تحولات درون آن شد، اما تمامى اين واقعيتها حكايت انسداد نظرى و عملى برخى از اصلاح طلبان است و نه روايت انسداد جريان و جنبش اصلاحات.

۲
امروز وفاق گروههاى درون جنبش اصلاحات و نيز وفاق جناح هاى مختلف، در گرو «اعتدال» است. اعتدال در فعاليت سياسى، اعتدال در مواجهه و مقابله با رقيب، اعتدال در نقد، اعتدال در رفتار و كردار حزبى - جناحى، اعتدال در جاذبه و دافعه، اعتدال در استراتژى و تاكتيك و در يك كلام، اعتدال در عرصه نظر و عمل.
اصلاح طلبان، نخست به قول گاندى بايد خود نمونه و مظهر آن گفتمان اصلاحى - اعتدالى باشند كه پديد آورنده و پيام رسان آن بودند. افزون بر اين، اصلاح طلبان بايد نشان بدهند كه اولاً اصلاحات كارآمد است، ثانياً برترين آلترناتيو ممكن براى مهندسى اجتماعى در شرايط كنونى است و ثالثاً مانايى و پويايى نظام رابطه اى تنگاتنگ با اراده معطوف به اصلاحات تمامى آحاد و جريان هاى سياسى اين مرز و بوم دارد. نيروهاى اصلاح طلب بايد بپذيرند كه مؤثرترين استراتژى مواجهه با جريانهاى مخالف درونى و بيرونى، استراتژى «گفت و گو» و يا به تعبير هابرماس «اقناع و اشباع ارتباطى» است. بايد عرصه تحمل يكديگر را فراخ كنند، بايد مخالف گويى و نقد دگر خود را پذيرا باشند، بايد شرايط مناسبى براى پژواك صداهاى مخالف فراهم آورند و آنگاه تنها و تنها از رهگذر سخن گفتن با يكديگر به تعديل و تعريف و تصحيح مواضع يكديگر بپردازند. بايد همگان اين اصل را پذيرا باشند كه جريان و يا گفتمان اصلاحى اى كه پادگفتمان و نقاد و مخالف نداشته باشد، هرچه باشد، جريان اصلاحى نيست. اين يعنى اعتدال و اين يعنى هموار كردن راه وفاق.

۳
نخست بايد روشن كرد كه منظور از «گفتمان خاتمى» يا آنچه من «خاتميسم» مى نامم، چيست؟ من از رهگذر اين اصطلاحات و واژه ها، باورها، اعتقادات، نظريه ها و آموزه هاى يك فرد را مراد نمى كنم، بلكه يك دستگاه نظرى - عملى را برداشت مى كنم كه به عناصر و دقايق گفتمانى خاص كه همگى پيرامون يك «نقطه گره اى يا كانونى» (Nodal Point) سامان يافته اند، دلالت مى دهد. اين نقطه گره اى و كانونى از نظر من «قانون» است كه دقايق و عناصرى همچون «جامعه مدنى»، «آزادى»، «مردم سالارى»، «همزيستى مسالمت آميز»، «رقابت سياسى قاعده مند»، «تكثر سياسى»، «حقوق شهروندى»، «تمركرزدايى از قدرت»، «سياست اخلاقى»، «شايسته سالارى» و ... پيرامون آن سامان يافته اند.
بى ترديد، من كماكان به چنين تعريف و تصويرى از «گفتمان خاتمى» معتقد و وفادارم. اجازه بدهيد يك گام به جلو گذارده و بگويم كه چنين گفتمانى تنها آلترناتيو جامعه و نظم ما است. من نه تنها خود، بلكه همگان را به اين «اعتقاد» و «وفادارى» دعوت مى كنم. من نه تنها خود، بلكه همگان را به داشتن حميت و سماجت مقدس براى تحقق اهداف و آمال اين گفتمان دعوت مى كنم. باور كنيم كه گفتمان اصلاحى، هويت و تماميتى مستقل از افراد دارد و باور كنيم كه حاملان و عاملان اصلى آن تك تك آحاد اين جامعه هستند.
۴
علل اين پديده ناميمون را عمدتاً در موارد زير مى دانم:
۱- فقر فرهنگ اصلاحى: جنبش هاى اصلاحى در جامعه ما عمدتاً فاقد يك زيرساخت و پسينه فرهنگى غنى بوده اند. به بيان ديگر، انسان اصلاح طلب ايرانى بدون اينكه رنج ساختن و پرداختن يك بنيان و زيرساخت فرهنگى اصلاحى را برده باشد، همواره تلاش داشته كه با يك جهش ديالكتيكى دفعتاً در سرزمين اصلاحات فرود بيايد و ره چندين صد سال پيموده ديگران را يك شبه طى كند. اين ضعف فرهنگى، به نوبه خود، شكافى بس عميق را ميان «پيام» (پيام اصلاحات) و «پيام آور» (حاملان و عاملان اصلاحات) را موجب گشت.
۲- فقر تئوريك: خيزش ها و جنبشهاى اصلاحى ما عمدتاً فاقد يك تئورى راهنماى عمل بوده اند. آنچه به عنوان تئورى و آموزه اصلاحات در ميان اصلاح طلبان ما مطرح بوده، عمدتاً تصوير مات و كدرى از برساخته هاى نظرى ديگران بوده است. مضافاً اينكه همين تصوير مات و كدر نيز اسير «ناهمزمان خوانى ها» و «ماتقدم ها»ى معرفتى و تاريخى بوده اند كه همراه خود نوعى شيزوفرنى (روانپريشى) را براى انسان و جامعه ايرانى به ارمغان آورده اند.
۳- فقر مفهومى: كمتر اتفاق افتاده كه انسان اصلاح طلب ايرانى پيرامون اين مفهوم گفتمانى ساز واره را سامان دهد و از دقايق مفهومى اين گفتمان نيز، تعريف و تصويرى شفاف به دست دهد. به بيان ديگر، همواره در فضاى غير متشكل گفتمانى كه پيرامون اين مفهوم شكل مى گرفته، انبوهى از «دال هاى تهى و شناور» در طواف بوده اند كه هر كسى بر اساس پيشافهم ها و پيشاذهن ها و پيشاتجربه هاى خود، بدانان «مدلولى» ارزانى داشته و آنان را به سخره دستگاه نظرى و عملى خود گرفته است.
۴- فقر پراكسيس و پراتيك: خيزش هاى اصلاحى ما عمدتاً فاقد يك مانيفست (برنامه عمل) مشخص و مهندسى اجرايى كارآمد بوده اند. از اين رو، چنين خيزش ها و جنبش هايى در جامعه ما، اگرچه آغازى توفنده و اميدوار كننده داشته اند، اما تداومى بس افتان و خيزان (گهى تند و گهى خسته) داشته اند.
۵- فقر نهادى - تشكيلاتى: جنبش هاى اصلاحى در اين مرز و بوم، همواره در هيبت و هويتى «خود به خودى» و «ولنگار» بروز و ظهور كرده اند، كمتر اتفاق افتاده كه از درون جنبش نهادهايى (همگون با طبيعت جنبش اصلاحى) بجوشد و نقش آوانگارد و رهبرى را در مراحل بعدى جنبش ايفا نمايند.
۶- فقر ساختارى: در فرايند هر تغيير و تحول اجتماعى، ما با دو متغير عمده مواجه هستيم: اول، عامليت انسان (واسطه تغيير) و دوم، ساختار اجتماعى، سياسى، اقتصادى، فرهنگى و... در جامعه ايرانى، هيچ گاه اين دو با يكديگر انطباق نيافته اند. به بيان ديگر، عامليت انسانى در ايران، همراه در چهره متغيرى منعطف و ساختار نيز همواره در هيبتى متصلب ظاهر شده اند. بنابراين، هيچ گاه ظرف هاى ساختارى مظروف هاى اصلاحى را برنتابيده و محملى براى تحقق آنان فراهم نياورده اند.
همچنين در ريشه يابى علل و عوامل اين پديده بايد به اين مورد اشاره كرد كه همواره ميان فضاى پندارى و انگاره اى بسيارى از اصلاح طلبان با فضاى واقعى و نيز طبيعت جنبش اصلاحى فاصله اى وجود دارد. به كلام ديگر، مى خواهم بگويم كه بسيارى از انسانهاى اصلاح طلب ايرانى همواره در طلب و تحقق مطالبات و انتظارات و تقاضاهاى خود، مشربى راديكال (يا اگر مى پسنديد، انقلابى) داشته اند (به اصطلاح خيلى اهل مكث و تأمل نبوده و همه چيز را زود و سريع و بدون وقفه مى خواسته). بالمآل، چنين مشرف و انتظارى، روحيه اى معترض نسبت به شرايط موجود بدين انسانها بخشيده است.
بى ترديد، علل و عوامل برون جنبشى (همچون ديو و ددان (علل و عوامل) خفته در راه و جرياناتى كه هر يك به گونه اى نقش بازدارنده، كند كننده، تحريف كننده، تسخير كننده، تحديد كننده و... را در اين مسير بازى كردند) نيز در اين خستگى و ملالت و دل آزردگى بى تأثير نبودند. در هر فرض، در يك نگاه آسيب شناختى كلى، مى توان علل و عوامل اصلى شكل گيرى چنين آفتى را در موارد زير جست و جو كرد:
- عدم درك، قرائت و تعريف مشخص از اصلاحات و دقايق و مراحل آن؛
- دخالت مناسبات و ملاحظات بازى قدرت در نوع برداشت و قرائت از اصلاحات (نگاه ابزارى به اصلاحات)؛
- فضاى ملتهب و غوغاسالار جامعه كه مجالى براى پردازش اصولى مواردى نظير اصلاحات باقى نمى گذارد؛
- شكل گيرى پادگفتمان هاى مختلف در برابر گفتمان هاى اصلاحى كه با طرح مباحث نه چندان مشخص خود به هرچه بيشتر كدر شدن اين فضا يارى رسانده اند؛
- فقدان رهيافت و راهبرد اصلاحى عملياتى - اجرايى؛
- فقدان منشور و گفتمان قابل اجماع؛
- نابالغى بسيارى از «به اصطلاح» حاملان اصلاحات؛
- سياست زدگى و جناح زدگى مفرط فضاى عمومى جامعه؛
- ناكارآمدى جنبش اصلاحات در بسيارى از عرصه ها و بى پاسخ ماندن تقاضاى انبوه و انباشته شده نسل جوانى كه با رأى خود بدان قدرت هژمونيك بخشيد.

۵
اما در تحليل نهايى، معتقدم كه «اصلاحات كماكان فرصت دارد، لكن اين بدان معنا نيست كه اصلاح طلبان نيز فرصت دارند.» احتمالاً از مباحث گذشته ام، منظور من در اين جمله درك مى شود، اما لازم باشد كه توضيح بيشترى بدهم. امروز مشكل جامعه و مردم ما و نيز مشكل محافل و مراكز بين المللى ناظر بر اصل اصلاحات يا جنبش اصلاحات در كشور ما نيست، بلكه معطوف بر عدم تحقق آن است. به بيان ديگر، مردم ما جنبش اصلاحات نه به سبب تحقق آن، بلكه به علت «عدم تحقق» پيام هاى آن مورد انتقاد قرار مى دهند. بنابراين، مى توان نتيجه گرفت كه اصلاحات كماكان فرصت نقش آفرينى در عرصه ملى و فراملى را دارد، اما اين بدان معنا نيست كه كسانى كه خود را در ذيل اين جنبش تعريف نموده اند، نيز فرصت زيادى براى بازيگرى دارند. معناى ديگر اين بيان آن است كه جنبش اصلاحات با حضور يا بى حضور اصلاح طلبان ادامه خواهد يافت.
فراتر بگويم، «اصلاحات» طبيعت و هستى جوامع انسانى است. بالمآل، بن بست اصلاحات به معناى اعم ناممكن و يا معادل مرگ اين جوامع است. بنابراين، هر نوع بحثى در اين زمينه متوجه خرده گفتمان ها و جريان هايى خواهد بود كه به نام اصلاحات جامه هستى بر تن كرده اند. بالمآل، صورت مسأله ما اينگونه خواهد بود كه «چنانچه جريان اصلاحات كنونى در جامعه ما به بن بست برسد، چه بايد كرد؟» در اين صورت، جواب من در يك جمله خلاصه مى شود: «راه برون رفت از چنين بن بستى صرفاً از رهگذر اصلاحات مى گذرد.»

۶
معتقدم كه به رغم اين نارسايى ها و ناملايمات، كماكان «اصلاحات» برترين گزينه مردم در دهه سوم انقلاب است. اصلاحات كماكان يك «پروسه و پروژه ناتمام» در جامعه امروز ما است. نبايد فراموش كرد كه جنبش اصلاحات، با حادث شدن خود نوعى پويايى را به كالبد نظام تزريق كرد. بدان روح و نشاطى تازه بخشيد و افق هاى جديدى را به روى نظام و مردم گشود. مردم يك بار ديگر به مهندسى جامعه خود اميدوار شدند. جنبش با جهت گيرى قانونگرايى خود، تمامى مناسبات و ملاحظات فردى، گروهى، حزبى، خانوادگى، قبيلگى و... را فرو ريخت، با طرح جامعه مدنى، روح زيباى همزيستى مسالمت آميز هويت هاى متكثر و متمايز اجتماعى - سياسى را به ارمغان آورد؛ با شعار تحمل «دگر»، حاشيه نشينان و فراموش شدگان جامعه را وارد متن كرد؛ با منطق گفت و شنود، گفتمان هاى مونولوگ (تك صدا) را شالوده شكنى كرد؛ با جوان گرايى، نسل گسيخته را يك بار ديگر به جمع خانواده انقلاب وارد كرد و آنان را به طواف ارزشهاى انقلابى - اسلامى راغب كرد، با تأكيد شفاف بر حقوق و شأن زنان، آنان را منزلتى رفيع و شايسته بخشيد؛ در پرتو گفتمانش، نسل جديدى از روشنفكران دينى را پروراند؛ با آموزه هايش گذشته به حال و آينده، سنت با مدرن، انقلاب با اصلاح، ارزش ها با واقعيتها، درون با برون، جمهوريت با اسلاميت، شرق با غرب و.. پيوند منطقى يافتند. در نظام انديشگى اش، مردم سالارى حيات و معنايى جديد يافت، با طرح جامعه مدنى بين المللى و سياست گفت و گو و تشنج زدايى، گسترش روابط بين الملل و ارتقاى منزلت و وجاهت بين المللى نظام را سبب گشت و در صفوف به هم فشرده ناخودى هاى برون خلل وارد كرد و نام ايران و ايرانى را يك بار ديگر بر بام دنيا طنين انداز شد و... اينها دستاوردهاى كمى در عرصه پراتيك اجتماعى و سياسى نبودند و به همين دلايل من به آينده اصلاحات خوشبين هستم.
من از آن دسته افرادى هستم كه معتقدم «قفل به معناى آن است كه كليدى هم هست.» همچنين شديداً بر اين باورم كه «آينده همان ساختن است.» البته لازم است همين جا تصريح كنم كه توصيف آينده به عنوان «قلمرو امكان» را نبايد به اين معنا فرض كنيم كه ما قدرت نامحدودى براى خلق رؤياهاى خود داريم. بلكه چنين توصيفى ما را در موقعيت ملوانى قرار مى دهد كه همزمان بايد باد را پيش بينى كند كه در حال شروع به وزيدن است و در همان زمان عجله كند كه به نقطه امنى برسد.
امروز، فقط يك آلترناتيو در مقابل اصلاح طلبان وجود دارد و آن اين است كه «به آينده خوشبين باشند و تلاش كنند كه يك گام به جلو بردارند.» همچنين تمامى اصلاح طلبان بايد بر اين اصل گردن نهند كه «هيچ راه برون رفتى از شرايط كنونى وجود ندارد كه وضعيت موجود را به چالش نكشد، حتى اگر به اين نتيجه منتهى گردد كه وضعيت موجود بهترين حالت ممكن است.» بنابراين، پذيراى به چالش كشيده شدن وضعيت كنونى خود را داشته باشند و اراده كنند كه آينده از آن آنان باشد.
از جانب ديگر، اگر مى پذيريم كه تداوم، مانايى و پويايى يك جنبش در گرو متوليان و حاملان و رهبران آن است، به طريق اولى بايد بپذيريم كه ايستايى، ركود، پژمردگى و انسداد آن نيز وام دار همين بازيگران و نقش آفرينان است. بنابراين در آسيب شناسى يك جريان اجتماعى - سياسى، بحث از آفاتى كه بر روح و روان حاملان و عاملان آن نشسته، امرى طبيعى و بديهى است. به بيان ديگر، اگر نمى توان اعتلا و شكوفايى يك جريان را مستقل از رهبران و پيروان آن مورد بحث قرار داد، به همان اعتبار نيز نمى توان پژمردگى، ناكارآمدى و كژراهه رفتن آن را مستقل از آنان مورد مطالعه قرار داد.
*مشاور رئيس جمهور
يادداشت
خدمت خاتمى به شريف ترين هدف هاى سازمان ملل
000018.jpg
كوفى عنان
گفت وگوى تمدن ها ركن اساسى واكنش جهانى به درگيرى و خشونت از هر نوع است. بخصوص وقتى كه اين خشونت ها بر تعصب و تحجر و عدم تسامح مبتنى باشد. وقتى در هر نقطه جهان چنين گفت وگويى در جريان باشد، توسل به جنگ قطعاً با توسل به توافق و سازش جايگزين خواهد شد، تنفر قطعاً با تسامح و روادارى مواجه خواهد گشت، خشونت با عزم و پايدارى روبرو خواهد شد. گفت وگو ميان تمدن ها بهترين پاسخ بشريت به بدترين دشمنان بشريت است.
مايلم مراتب قدردانى خود را از آقاى خاتمى رئيس جمهورى ايران ابراز دارم كه مبتكر گفت و گوى تمدن ها در سازمان ملل متحد بودند و نيز از ساير رهبران و دولت هايى كه اين گفت وگوها را در سال گذشته استمرار بخشيدند. جناب آقاى خاتمى با اين كار، نه تنها يك محمل ضرورى تفاهم را به پيش بردند، بلكه به شريف ترين هدف هاى سازمان ملل متحد نيز خدمت كردند. در سال گذشته، ايده گفت وگوى تمدن ها علاقه گسترده اى در نهادهاى دانشگاهى و سازمان هاى غيردولتى و تمامى مردم جوياى تفاهم، برانگيخت.
از اتريش گرفته تا كاستاريكا و مصر و مالى و كره و بسيارى كشورهاى ديگر، دولت ها و جوامع مدنى براى پيشبرد اين گفت وگو و رساندن پيام آن به هر فرهنگ و هر قاره به سازمان ملل متحد پيوسته اند. «گروه شخصيت هاى برجسته» سهم بسزايى در اين امر داشته است و من به سبب خدماتشان به بشريت و سازمان ملل، به آنها تبريك مى گويم.
گفت و گوى تمدن ها با اين فرض استوار نيست كه ما در مقام نوع بشر همگى با هم يكسانيم، يا هميشه با هم توافق داريم، بلكه بر شناخت اين واقعيت مبتنى است كه ما مظهر تكثر فرهنگ ها هستيم و اعتقادات ما بازتاب اين تكثر است.
اين ايده كه تنها يك ملت حقيقت را در اختيار دارد يا نابسامانى هاى دنيا تنها يك پاسخ دارد، يا تنها يك راه حل براى نيازهاى بشر وجود دارد در طول تاريخ به آسيب هاى فراوانى منجر شده است. تنها كافى است به تركيب اين مجمع بزرگ نظرى بيفكنيم تا - اين واقعيت آشكار و غيرقابل انكار را- دريابيم كه فرهنگ هاى بسيار، اعتقادات بسيار و روش هاى فراوانى براى زندگى وجود دارد.
درست زمانى كه اين تكثر هويت ها در محاصره قرار مى گيرد، زمانى كه يك روش زندگى انكار مى شود، زمانى كه آزادى بنيادى براى زندگى كردن چنان كه خود برمى گزينيم به مخاطره مى افتد، در گيرى و خشونت و رنج اجتناب ناپذير مى شود.
گفت و گوى تمدن ها، در اين معنا، نوعى بيان اميد و آرزو نيست، بلكه بازتابى از جهان است؛ آن چنان كه هست. تكثر پايه و مبناى گفت وگوى تمدن هاست، واقعيتى است كه گفت وگو را ضرورى مى سازد. ما هيچ گاه مانند امروز درنيافته بوديم كه هر قدر هم با يكديگر متفاوت باشيم، به طور كامل انسانيم و كاملاً سزاوار حرمت و احترامى هستيم كه براى انسانيت مشترك ما ضرورت دارد.
ما اين حقيقت را به رسميت مى شناسيم كه ما برآيند فرهنگ ها و سنت هاى فراوانى هستيم؛ كه روادارى امكان مى دهد فرهنگ هاى ديگر را بررسى كنيم و از آنها بياموزيم كه قدرت ما در تركيب آشنا و بيگانه نهفته است كه آنان كه تكثر را تهديدبه شمار مى آورند بهترين جنبه بشرى را از خود و جوامع شان دريغ مى كنند.
همه ما حق داريم به آيين يا ميراث خاص خويش بباليم، ولى اين تصوركه آنچه به ما تعلق دارد ضرورتاً با آنچه به ديگران تعلق دارد در تعارض قرار مى گيرد، هم نادرست و هم خطرناك است. برخلاف آنچه برخى پيشنهاد مى كنند، ما مى توانيم به آنچه هستيم عشق بورزيم، بى آن كه از آنچه نيستيم تنفر داشته باشيم.
البته غالباً مسائل خيلى واقعى و عميق در زمينه خود مختارى و امنيت و احترام در روابط ميان مردم به وجود مى آيد. كلمات به تنهايى قادر نيست اين مسائل را حل كند ولى گفت وگويى كه از گفتار و كردار تشكيل شده باشد - به عبارت ديگر كردارى دوسويه مبتنى بر احترام و فهم واقعى نارضايتى هاى طرف مقابل - مى تواند منازعه ها را فروبنشاند و از درگيرى ها جلوگيرى كند.
نمى خواهم بگويم كه اين گفت وگو آسان خواهد بود ولى ما نبايد اجازه دهيم دشوارى هايى كه با آن ها روبرو مى شويم ما را از ادامه گفت وگو باز دارند. اطمينان دارم كه اين گفت وگو مى تواند در زندگى مردان و زنان معمولى سرتاسر دنيا تغييرى واقعى ايجاد كند.
همين نكته، نهايتاً معيارى است كه مى توان گفت وگو را به كمك آن سنجيد؛ يعنى توانايى آن در تسكين بخشيدن رنج هاى نسل هاى آينده و حمايت از حقوق اساسى بشرى آنان.
گفت وگوى تمدن ها هدف و نويدى فراتر از چالش هايى را كه امروز با آنها روبرو هستيم در بر دارد. چنين گفت وگويى در تمام طول تاريخ به تفاهم و توافق انجاميده است و در دنيايى كه باز هم كوچك تر و به هم وابسته تر شده است، مى تواند نتايجى حتى پربارتر در پى داشته باشد. اين گفت وگو مى تواند هر كوششى در راه صلح و هر تلاشى براى فرونشاندن در گيرى هاى درون و ميان ملت ها را پشتيبانى كند و استمرار بخشد.
* دبير كل سازمان ملل متحد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |