|
|
|
|
|
|
|
|
اردكان همسايه نايين بازگشت نسل چهارم ميانه روى به نسل اول
امير يوسفى دل آزردگى ها دليل دندانگيرى نيست تا دولتمرد عصر اصلاحات، به وقت وداع، سزاوار بدرقه اى سرد و ساكت باشد. سرخوردگى هاى ملى از پروژه ميانه روى سياسى، هر چه باشد نشان از سرشكستگى اين پروژه ندارد. ميانه روها در تاريخ معاصر ايران همواره سربلند بوده اند و هميشه سرافراز مانده اند. هم بزرگانى چون آيت الله نايينى، ميرزا على اكبرخان دهخدا و ميرزا جهانگيرخان صوراسرافيل كه به دوران مشروطيت، قدم در مسير ميانه روى نهادند؛ هم بزرگانى چون مصدق و فاطمى كه به عصر جنبش نفت، گزينه ميانه روى را برگزيدند؛ و هم بزرگانى چون مهدى بازرگان كه به ايام انقلاب ۵۷ به گفتمان ميانه روى اقبال نشان دادند همگى در سياهه روسپيدان سياست ايران نشسته اند. اينك آن سياهه، ميهمان تازه اى به خود ديده است: سيد محمد خاتمى. تن دادن به گفتمان ميانه روى در جغرافيايى كه به گمان بسيارى از تحليلگران به طور تاريخى يا به قبله انفعال و محافظه كارى روى آورده است يا به ورطه استبدادپذيرى سقوط كرده است، البته كار دليرانه اى است. گفته اند و برهان اقامه كرده اند كه ساخت سياسى ايران طى تاريخ درازش، به تبع وضعيت اقليمى و جغرافيايى آن، بر نمى تابيده است كه گفتمان ميانه روى، گزينه آسان ياب مردم و سياستمداران باشد. موقعيت تاريخى سرزمين ايران به حكم سيلاب مستمر تغييراتى كه بر سرش آوار مى شده است يا مردم را به پذيرش وضع موجود سوق مى داده و يا هضم عارضه حاكميت استبدادى را به غايت آسان مى كرده است. به اين اعتبار ظهور گفتمانى كه تحول خواهى تدريجى را سرمشق سلوك سياسى خود قرار دهد به خودى خود بديع و بى سابقه است. اين گفتمان، همزاد مشروطيت ايرانى است و در بطن خود، فرزندان متعددى را پرورانده است. ميانه روهاى ايرانى گو اينكه همگى خادم يك خاتون هستند و تمامى آنها كمر خدمت در پيشگاه يك شاهزاده بسته اند اما هر يك، سلوك و سليقه ويژه خود را دارند. بر اين اساس مى توان قرائت هاى مختلفى از ميانه روى در سياست ايران را سراغ گرفت. حكمى كه بر ميانه روهاى مشروطه صادق است تماماً قابل اطلاق بر ميانه روهاى جنبش نفت يا انقلاب اسلامى يا نهضت اصلاحى نيست. متقابلاً حجم كاميابى هاى ايشان در يك رتبه و رده نيست. به رغم اين تمايزات، آنچه همگى ايشان را در قاب مرصع ميانه روى مى نشاند برخوردارى از صداقت، شفقت، روشن بينى، مردم دوستى، تحول خواهى، آينده نگرى و مقاومت و استقامت است. مدلى كه سيدمحمد خاتمى در عرصه ميانه روى برگزيد البته به كام بسيارى شيرين نيامد. گذشته از رقيبان سرسخت و كينه جوى ميانه روى كه گويا در ستيز با مسالمت جويى ميثاق ازلى بسته اند، همدلان و همفكران گفتمان ميانه روى هم در پاره اى موارد به مشى و مرام خاتمى روى خوش نشان ندادند. خاتمى در ساحت گفتمان ميانه روى، «نوآور» نبود اما بى گمان «نام آور» بود. پيشاپيش ميانه روهاى تاريخ معاصر نايستاد اما دوشادوش آنها نشست. طعم سخن او آنگاه كه از اصلاح طلبى و تحول خواهى حرف مى زد البته طعم آشنايى بود. طعمى كه اردكان - زادگاه او - را به نايين - زادگاه علامه نايينى - پيوند مى داد. خاتمى به روزگارى كه هنوز تندباد جفاكارى ها خسته اش نكرده بود هرگاه از مدنيت سخن مى گفت، سرشار از غرور و افتخار، يادى از پيشواى پيشين مى كرد و به زبان مباهات، فخر مى فروخت كه نخستين صورتبندى از تلفيق دين با جهان مدرن، يادگار ماندگار علامه نايينى است. خاتمى نياكان خود را خوب شناخته بود. خاتمى نايين را خوب شناخته بود. مى دانست كه در عرصه جغرافيا اگر ميان اردكان و نايين، ساعتى مسافت است اما در عرصه انديشه و حكمرانى، اين فاصله كمتر از لحظه اى است. اينگونه بود كه گام در عرصه اى نهاد كه پيشتر نايينى نهاده بود. با اين همه گرچه خاتمى بر سر ميراث نايينى نشست اما در سايه درايت خود، بر آن ميراث، بسى بيشتر افزود. اگر نايينى در منظومه فكرى خود از ميان فرزندان جهان مدرن، تنها يكى را برگزيده بود و مى خواست آن طفل را بردامان دين بنشاند خاتمى سراغ ساير فرزندان آن رفت. بر اين اساس افزون بر حاكميت مردم (كه محل توجه نايينى بود) سخن از حقوق بشر گفت، مفهوم شهروندى را پاس داشت، مدنيت را ستود و دست آخر شاه بيت غزل زيباى حكمرانى اش - ايران براى همه ايرانيان - را سرود. بستر رويش و رشد خاتمى، بدين قرار انديشه ها و سرمشق نايينى بود. اما او از اين سرمشق كوشيد فراتر برود و رفت. اينك مى توان به جرأت حكم كرد كه سرمشق ميانه روى و اصلاح گرى به روايت خاتمى، بالغ تر و بلورين تر از سرمشق نايينى است. اما هر قدر خاتمى همت به خرج داد تا گفتمان اصلاح طلبى و ميانه روى دينى نايينى را بسط و گسترش دهد، مخالفان و رقيبان او از دايره نقدهايى كه در زمان نايينى و خطاب به نايينى عرضه مى كردند پا فراتر ننهادند. خاتمى، بالغ تر از نايينى بود اما منتقدان او بالغ تر از منتقدان نايينى نبودند. خاتمى از موقعيت نايينى بالاتر رفت اما منتقدانش از موقعيت منتقدان نايينى بالاتر نرفتند. بدين قرار حلقه نقادان نوگرايى دينى كه به روزگار نايينى تمام همت خود را مصروف آن كردند تا بر امكان سازگارى دين با آزادى و حاكميت مردم قلم بطلان بكشند امروز هم جز آن، كار ديگرى ندارند و نمى كنند. گويى در خاتمى آن ميزان اشتياق وجود داشته است كه حفره ها و خلأ هاى دل آزار گفتمان نايينى را بپيرايد اما در منتقدان خاتمى، آن اشتياق به چشم نمى آيد كه به دايره مفهومى نقدهايى كه بر نايينى وارد مى كردند حلقه ديگرى بيفزايند. كمترين نتيجه اى كه از دل اين واقعيت تاريخى به دست مى آيد آن است كه دشوارى هاى سلوك ميانه روانه سياسى در ايران، در همه زمان ها كمابيش يكسان بوده است. مخالفان و رقيبان اين سلوك نوعاً از ادبياتى واحد و اقداماتى يكسان بهره مى برند. پيش پاى افكار خاتمى موانع و مشكلاتى از همان جنس وجود داشت كه پيش از اين، پيش پاى ميانه روهاى نسل اول (مشروطه)، نسل دوم (جنبش نفت)، نسل سوم (انقلاب اسلامى) بود. ميانه روها مدل عوض كردند. متحول شدند. بلوغ يافته تر سخن گفتند و عمل كردند. مخالفان اما همگى بر همان قرار كه يادگار شيخ مشروعه خواه بود وفادار ماندند. به همين دليل است كه به راحتى و به درستى مى توان از نسل هاى متعدد و متوالى ميانه روى در ايران سخن گفت اما حرف زدن از نسل هاى متعدد تندروى، بى جا و بيهوده است. با اتكا به اين واقعيت مى توان حكم كرد كه رشد و رعنايى گفتمان ميانه روى در ايران آنقدر هست كه بتوان از مدل هاى مختلف اين گفتمان سخن به ميان آورد اما در گفتمان رقيب هيچ بسط و بلوغى ديده نمى شود. به مدد آرا و نظرات شيخ فضل الله نورى - سرشناس ترين و سرآمدترين مخالفان گفتمان مدرن و مدنى - فقط مى توان مدل ميانه روى نايينى را پاسخ گفت. اما پاسخ به گفتمان ميانه روى كسانى چون خاتمى، با اتكا به ديدگاه هاى «شيخ، مشروعه خواهان» ناكامل و ناكافى است. بدين قرار آنچه رقيبان اصلاحات در عمر هشت ساله اصلاحات گفتند هيچ يك در مقام نظر، نادرستى گفتمان ميانه روى دينى به روايت خاتمى را اثبات نكرد. بسيار گفته اند كه جنبش اصلاحات خاتمى از بنيان هاى نظرى بى بهره است. واقعيت اما چيز ديگرى است. در نزاع ميان طرفداران و منكران اصلاحات خاتمى، واقعيت هاى عينى آشكار كرد كه گروهى كه بنيان مستحكمى براى آراى خود ندارد، اصلاح طلبان وفادار به خاتمى نبودند؛ مخالفان و منتقدان او بودند كه چيزى بر ميراث مخالفان مشروطه نيفزوده اند. خاتمى نماد نسل چهارم ميانه روهاى ايران است. در كار او فراز و فرود فراوان بوده است. غث و سمين بسيار بوده است. تمامى اين فرازها و نشيب ها آنقدر نيست كه او را از گفتمان ميانه روى و از افق نسل چهارم ميانه روى بيرون براند. اگر كسى حكم كند كه نسل چهارم گفتمان ميانه روى به واسطه ويژگى هاى شخصى خاتمى، رجوع به نسل اول اين گفتمان است شايد بيراه نگفته باشد. اين چيزى است كه مغايرتى با وضع نمادين خاتمى در پهنه گفتمان ميانه روى ندارد. خاتمى نسل چهارم اين گفتمان را به نسل اول آن پيوند زد. در اين ابتكار، او حتى اگر نوآور هم نبوده باشد نام آور است. خاتمى كه در اردكان زاده شده بود و نسيم نايين را همواره مى شنفت در تهران گفتمانى برقرار ساخت كه يادآور نايينى بود. به اين اعتبار از يك سو اردكان وامدار نايين است چرا كه بنيان نسل چهارم گفتمان دينى، انديشه هاى شيخ برآمده از نايين است اما از سوى ديگر اين نايين است كه مديون اردكان خواهد بود چرا كه سيد اردكانى، گفتمان نايينى را در تهران به بسط و بلوغى شايان رساند. مخالفان ميانه روى اما همچنان همان جايى ايستاده اند كه شيخ مشروطه ستيز ايستاده بود.
|
|
|
|
|
... به تجمل بنشيند به جلالت برود
|
|
|
دكتر هادى خانيكى
ورود سيد محمدخاتمى به عرصه مسؤوليت هاى رسمى با دو گفتار به حافظه ها سپرده شده است: نخست آنچه مرحوم حاج سيداحمدخمينى پس از ورود او به مؤسسه كيهان در سال ۱۳۵۹ گفت و دوم آن چه خود به هنگام معرفى به عنوان وزير فرهنگ و ارشاد اسلامى در سال ۱۳۶۱ درمجلس عرضه داشت. گفتار نخست ؛ توصيفى بيرونى است؛ وقتى خاتمى حكم نمايندگى امام خمينى (قده) را در مؤسسه كيهان دريافت كرد، مطبوعات اين گفته حاج سيد احمدخمينى را برجسته كردند كه خاتمى بيش از همه شبيه طالقانى است. اهالى فرهنگ وسياست معناى اين شباهت را خوب مى دانستند واز آن استقبال كردند. طالقانى مظهر مهر و مدارا در ميان مردم بوده و دست اندركاران عرصه انديشه و قلم در پى كسى بودند كه بتواند همزه وصلى براى ذهن هاى رميده از هم باشد. انصاف اينكه او چنين كرد و چنين نيز شد، آن تصوير مهربان دوباره در ديده ها و دل ها نشست واين البته كارى بود كارستان. گفتار دوم بيان بى پرده يك باور است؛ وقتى كمتر از دو سال بعد خاتمى به عنوان وزير فرهنگ وارشاد اسلامى دولت مهندس موسوى به مجلس رفت، سخن او در باب حد آزادى و آزادانديشى، نشانه ورود به عرصه هاى نوينى از مديريت فرهنگى بود. نماينده اى در مخالفت با مسؤوليت او چاپ مقاله اى عتاب آميز را در نقد روحانيت بهانه كرد، اما خاتمى شيوه اى متفاوت در پاسخ برگزيد. نويسنده مقاله از روزنامه رفته بود و لحن آن نيز با منطق و گفتار خاتمى نزديك نبود، پس شايد راه نزديك و مصلحت آميز گفت وگو با مدعى بيان همين رخدادها بود. خاتمى به جاى راه آسان رهاساختن خويشتن از راه سخت دشوار دفاع از ضرورت آزادى و نقد رفت و به همان جمله مشهور ولتر رسيد كه اگر با انديشه اى مخالف نيز باشد، حاضر است جان بر سر آزادى بيان آن نهد. خاتمى ده سال در وزارت ارشاد با همين مشى ومشرب ماند و در آن مدت كوشيد كه افق آزادى انديشه و شكوفايى هنر را گشاده و گشوده نگاه دارد و انصاف اين است كه كارنامه اى درخشان در همه عرصه هاى فرهنگى به جا نهاد، اما آنگاه كه زمانه غلبه سياستى تنگ بر دايره فرهنگ فرا رسيد، او خود به جاى بودن در ميانه قدرت، رفتن به گوشه عزلت را برگزيد و در سوم خرداد ۷۱ ، از پلكان ارشاد فرود آمد و به كتابخانه ملى رفت. شايد گوياترين راوى اين فراز و فرود همان مجلس نكوه است. خاتمى از سوى انديشمندان و هنرمندان كشور باشد در تالار وحدت و از آن ميان هم نمادين ترين كلام آن، پايان آن . آن شب، بزرگان بسيارى، بينش و منش خاتمى را ستودند ؛ از مرحوم رسام عرب زاده و دكتر سيدجعفر شهيدى و جمشيد مشايخى و سيدجلال ذوالفنون تا مرحوم گل آقا و مهاجرانى و پلنگى و حاتمى كيا. حسن ختام آن مجلس غزلى از حافظ بود نقش بسته قابى زيب از انجمن خوشنويسان ايران كه فكر مى كنم غزل خداحافظى اين ايام هم باشد: كاروانى كه بود بدرقه اش حفظ خدا به تجمل بنشيند، به جلالت برود از آن پس خاتمى بيشتر با «بيم موج» (۱) زيست و كوشيد تا كارهايى كندكه «آيين و انديشه در كام خودكامگى»(۲) فرو نيفتد. درك زمان و درد دين نقاط كانونى دغدغه هاى او در اين دوران بود. كه درسامان يافتن جريان روشنفكرى دينى بازتاب مى يافت. خود او در آن ايام نوشت: به نظر من نقص عمده اى كه در حوزه تفكر و سازندگى داريم، فقدان يا ضعف جريان روشنفكرى دينى است، هرچند زمينه هاى ظهور و رواج آن را كاملاً آماده مى بينم. روشنفكر به نظر من كسى است كه در زمان خود به سر مى برد و مسائل انسان روزگار و تحولات زمانه را مى شناسد يا دغدغه شناخت آنها را دارد و چون آشنا به مسائل زمان است، اگر اميدى به حل آن مسائل باشد به همين روشنفكر است. زيرا كسى كه مسأله را نمى داند چه توقعى داريم كه آن را حل كند؟ در اينجا حسن نيت و خوبى و پاكى كافى نيست و حتى علم و اطلاع هم به تنهايى كارساز نيست. خصلت اصلى روشنفكر اين است كه در زمان خود به سر مى برد و علاوه بر آن اهل تعهد است و دغدغه خاطر ، تعهد نسبت به حقيقت و دغدغه خاطر نسبت به سرنوشت انسان، روشنفكر كسى است كه به عقل احترام مى گذارد و حرمت آزادى را مى شناسد».(۳) خاتمى در اين دوران بسيار به «سؤال» انديشيد كه آغاز تفكر است و در اين راه با دانشگاه واصحاب پرسش و نظر پيوندهاى خوبى يافت، به گفته خود او آدمى با پرسش وجود انسانى خود را وضع مى كند و اين شأن والا برآمده از پرسش حقيقى است كه نزد محققان است، نه نقش سؤال كه مقلدان نيز از آن دم مى زنند. آن كس كه عطش پرسش ندارد از فيض پاسخ نيز محروم است و حتى از دريافت حل معناى محققان نيز ناتوان. در امتداد همين پرسش بود كه خاتمى مى خواست «آيين» را شكل دهد، فصلنامه اى با پيشينه و پشتوانه اى از انديشه و انديشه ورزان، ضرورت هاى سياسى موجب شد كه از زمستان ۷۵ «آيين» به جاى پاسخ جستن براى پرسش هاى زمانه به متن رقابت هاى انتخاباتى درآيد و دغدغه هاى خاتمى در گستره اى به وسعت ايران گسترش يابد. چنين بود كه او با همان گفتمان خاص پس از پنج خرداد، نماينده عالى مردم در نظام اجرايى و سياسى كشور شد. خاتمى باز به ميانه قدرت آمد، با گفتمانى «فرهنگ مدار» و پرسشگر از قدرت. توانست هشت سال ديگر پرسش هاى خويش را به گستره همگانى و فرايندهاى سياسى تعميم دهد. هشت سال ورود جامعه به حوزه نقد قدرت حداقل نتيجه اى كه داشت، بالا بردن قدرت نقد جامعه است واين ميراث ماندگار خاتمى است كه در چشم انداز دمكراسى و توسعه ملى ايران سرمايه اجتماعى نوينى است. خاتمى با قراردادن خود در معرض نقد همگانى ، نقد را همگانى تر و قدرت را زمينى تر كرد. گفتار و رفتار او از اين منظر، گفتار و رفتارى تازه در حوزه قدرت سياسى ايران است، او همانگونه امروز از قدرت مى رود كه ديروز به ميانه قدرت آمد. اين يعنى ورود به افقى تازه در دموكراسى كه فراتر از ناكامى هاى بسيار دولت اصلاحات و عدم توفيق هاى سياسى او است. اگر اين گفتار و رفتار در جامعه ما ريشه دواند، به رغم هر ناكاميابى بايد به گذار از فرازى ديگر از فرايند پرنشيب و فراز دموكراسى در ايران اميد بست. روزى كه خاتمى به هند رفته بود، گجران نخست وزير اسبق هند كه از نظريه پردازان بنام آن كشور است درباره او گفت: «در نشستى در امارات چند روز پيش گفتم اگر دكتر مصدق در ايران مانده بود نه تنها سرنوشت ايران كه سرنوشت منطقه با امروز متفاوت بود، امروز هم مى گويم اگر انديشه خاتمى كه گفت وگوست بماند هم آينده ايران و هم منطقه جز اين خواهد بود». به راستى نمى توانيم با اين دغدغه به بدرقه او بينديشيم و باز هم ببينيم كه كاروانى كه بود بدرقه اش حفظ خدا به تجمل بنشيند ، به جلالت برود (۱) و (۲) ـ نام دو كتاب خاتمى در آغاز و پايان دوره فترت پيش از رياست جمهورى. (۳) بيم موج، مجموعه مقالات ، سيماى جوان، صص۲۰۲ و ۲۰۳
|
|
|
|
|
|
يادداشت سردبير
|
|
|
|
|
يادداشت سردبير
خداحافظ
آقاى رئيس جمهور!
كسرى نورى
بى آن كه بخواهم به تشريح و واكاوى ساختار و ساختمان سياسى اكنون ايران بپردازم و باذكر مصائب سياسى كام ياران و خوانندگان را تلخ كنم، تنها از آنچه در اين سالها به دست آمده خواهم گفت تا غوص در انديشه و تأمل در سال هاى گذشته را يارى كند.
انديشه در مسيرى كه كنار يك نام و كنار يك آرمان، ۸ سال مدام طى كرديم و لحظه لحظه اش را به خاطر سپرديم.
نامى به نام «محمدخاتمى» و آرمانى به نام «سربلندى ايران و روشنگرى».
كيست كه نداند ايران عزيز ما، هم عرضِ طول و مساحتش، سرزمين پهناور رويدادهاى بزرگ تاريخ بوده است. پل فيروزه اى كه شريان حيات دو تمدن شرق و غرب از آن عبوركرده و در پهنه وسيع اين تلاقى «تمدن بزرگ ايرانى» بناشده است.
تاريخ ايران، تاريخ پرتلاطم اين تلاقى و آميختگى است. بى شك دراين مسير اعصار و زمان هايى بوده اند كه نقش تعيين كننده در سرنوشت فرهنگ و اجتماع ايران ايفا كرده و رقم زننده جنبش ها، حركت ها و وقايع آينده شده اند.
به گواه اين تاريخ و به مصداق گردش تكرار شونده اش، دورانى كه درآن به سرمى بريم، يكى از آن مقاطع سرنوشت ساز است.
دولت اصلاحات و در رأس آن محمد خاتمى بى گمان در فردا روز تاريخ، قضاوت عادلانه خواهدشد و حاصل دورانش درترازوى انصاف زمان، به سنجش و داورى خواهدنشست. دراين ميان ملاك داورى تاريخ بى آن كه آلوده رقعه شاهان و اراده اميران و دخل تصرف كاتبان باشد، نظر به رسانه مكتوب و روزنامه ها خواهدانداخت. چه؛ تاريخ نگارى ديرگاهى است كه به روزنامه نگاران سپرده شده و بالندگى و شكوفايى روزنامه، همانا امكانى براى ارجاع دقيق متن امروز به آينده است.
دوران اصلاحات، دوران شكوفايى رسانه بود. مطبوعات قامت بر زانوى خميده راست كردند و بر فرديت خويش استوار شدند. عرفى شكست، بناى كژوابستگى رسانه فروريخت و مطبوعات بى درنگ از «پيش پا را ديدن» ديده فراتر بردند و به ابزار روشنگرى جامعه بدل شدند.
آنان كه هم قسم اصلاحات شدند تا پاى جان برعهد خويش، پاى سفت كردند و تاوان سنگين «وفاى عهد نشكستن» را به جفاكاران عهد و زمانه پرداختند.
مطبوعات دوران اصلاحات كوشيدند بينش اجتماعى و ذهن سياسى مردمان ايران را هرچه بيش پرورش دهند و آنان را به حقوق مدنى خود بيش از پيش آشنا كنند. موانع كم نبود و دشوارى ها جمله، سازنده شد.
نويسندگان عصر خاتمى گريبان از چنگ تقليدها ربودند و دركارزارى قلم زدند كه يكى از سرنوشت سازترين دوران تجربه آزادانديشى و رسالت رسانه بود. هم به اتكاى آراى خاتمى، سينه مجاهدت در راه آزادى انديشه گشودند، و هم بهاى سنگين تغيير شتاب زده را پرداختند.
هرچند هر از گاهى بى غرض جنجال هم آفريدند و تيشه نقد به پاى اصلاحات زدند، اما رفته رفته همه ما به يك نظام قانونمند مطبوعاتى و يك روش مدنى و مدرن ايرانى دست يافتيم كه در آن جايى براى مطبوعات جنجال آفرين و پرخاشگر نبود. مطبوعات دوران اصلاحات، بدل به سعى و خطايى براى نهادينه كردن اين روش ايرانى شدند و اكنون همه ما روزنامه نگاران خرسنديم از تجربه تمامى تلخ كامى ها و دشوارى هاى اين دوران كه نتيجه اش چنين گرانبها به گنج خانه معرفت و كمال ايرانى افزود و اعتبار «خشت روى خشت سازندگى و اصلاح» را جايگزين رؤيا پردازى هاى دست نيافتنى كرد.
خاتمى دولتمردى سياستمدار نبود، او صداقت مدارى بود كه حول ابزار انديشه سياسى، چهره خوشايندى از دولت خويش را رقم زد و همين اصل صداقت پيشگى رئيس جمهور، شكاف ميان توقعات برآورده نشده و خواسته هاى شتاب زده اهالى مطبوعات با او را پركرد. هرچند هرازگاه گله مند از او بوديم اما همه ما به خاتمى اعتماد و اعتقاد داشتيم. اعتماد به صداقتى كه از او سخن گفته بود و اعتقاد به آرمانى كه به آن پايبند و پايدار بود.
بسيارى از كسان كه تلخى حصار جسم و روح و قلم را دراين دوران به پاى آزادى و انديشه چشيدند هم، با همه پرسش هايى كه از مصلحت انديشى خاتمى داشتند بر اعتقاد و اعتماد به او در قلب خويش وفادار ماندند.
بسيارى پرسش ها نيز با گذر ايام، پاسخ هاى مناسب يافت. زمان گذشت و نقاب از چهره مناقشات افكند و سبب ها و علت هاى ملاحظات عيان شد و بارديگر بازِ حقيقت بر شانه اصلاحات نشست و مهر صحت بر عمل خاتمى زد.
رهرو آن است كه آهسته و پيوسته رود
و باز مى گويد كه:
بيفتد، آنكه دراين راه با شتاب رود
به قول انديشمندى «اگر خداوند زمين را در ۶ روز بيافريد» البته كه بشر نمى تواند در يك شب به رشد سياسى دست يابد! با درك اين حقيقت، چشم انداز پيشرفت به سوى دموكراسى نيز مأيوس كننده نيست.
و همين اعتدال جويى و واقع بينى دولت اصلاحات، پايان توطئه هاى استبداد شد، چه طيف وسيعى از ناامنى، بى اعتنايى، سوءظن، استيصال، وحشت، بيگانگى و خشم كه مى توانست با هرحركت شتابزده اى فضاى اجتماع ايران را دراين دوران حساس آكنده كند، چون آب بر آتش فرونشست و جاى خود را درحل مسائل به خردمندى عالمانه داد.
اين گونه بود كه رابطه روزنامه نگاران با خاتمى، رابطه اى ناگسستنى شد. بندى به منظر نگاه او بستيم تا خردمندانه طى مسير كنيم. گزافه نيست اگر خانواده مطبوعات را در هشت سال دولت اصلاحات، دوست و يار وفادار خاتمى بدانيم كه بى انتساب از اصل قدرت، تنها براساس آن «اعتقاد» و «اعتماد» با خاتمى عقد مروت بستند و بر سر پيمان خويش ماندند.
اما خاتمى نيز در رأس قدرت از انتساب به آن دور بود كه مولانا جلال الدين گفته است: طفلان را پرورش و آسايش در گهواره باشد و اگر بالغى را بر گهواره مقيد كنند، عذاب باشد و زندان.
خاتمى درگهواره قدرت بالغ بود. مصلح بالغ در بند اين دام افتاد و اينك ناروا نيست اگر خاتمى را خوشنود از اين رهايى تصور كنيم. و چه حيرتا كه تهمت ناروا به سنت ايرانى كه ما را خوش استقبال و بد بدرقه مى داند، در برابر خاتمى همچون بنياد گِل بر آب شد! چه سرّ نهان و طلسم پنهانى است كه خاتمى را دوست و بيگانه، نزديك و دور، متحد و منتقد، همه و همه يكسان و به يك شكل بدرقه مى كنند.
شمس تبريز مى گويد: با خصم به مهر درنگر، گرچه دشمن باشد زيرا كه او را توقع كينه و خشم است از تو و چون مهر بيند... شرمش آيد. و اين مگر نه مصداق صدق دولت اوست كه خاتمى چنانكه سردمدار دولت اصلاحات؛ پدر جليل القدر دولت صلح ايران نيز هست؟!
و اما افتخار اهالى «ايران» اين است كه در روزنامه دولت خاتمى قلم زدند و چه شگفتا كه حس ناخوشايند كار در روزنامه دولتى كه بستن و شكستن بال انديشه و حصر و حصار پركشيدن قلم را تداعى مى كرد با همراهى دولت اصلاحات، بدل به افتخار نويسندگان «ايران» شد.
جمع غالب «ايران» را جوانان پرشورى شكل داده اند كه به جاى گام نهادن در مسير راديكال مطالبات سياسى، محو خاتمى و آرمانهايش شدند و همسو و همگام با او، طى طريق اصلاح كردند.
اما نام بلند ايران كه عنوان روزنامه ما را مزين كرده است، بى هيچ انتساب و نسبتى خود به تنهايى بيانگر همه آمال و همه افق هاى بلند اين روزنامه است و آيا روزنامه اى كه «ايران» خطاب مى شود بر او گريزى جز قدم گذاردن در مسير صلح و اصلاح وجوددارد؟
و چه زيباست كه پيشقراول دولت ما نيز خود مزين به اين شعائر و ملقب به اين صفات كمال جويانه بود. خاتمى همراه ايران بود و «ايران» خاتمى را همراهى كرد.
... هرچند دورى از خاتمى، براى همه اهالى مطبوعات، تجربه تلخ غربت خواهدبود كه مولايمان على(ع) فرمود: فقدالاحبا غربته، از دست شدن دوستان غربت است.
و اينك اميدواريم چراغى كه در دوران دولت اصلاحات، كوره راه آزادى انديشه و مسير پرتلاطم رسانه را روشن كرد، برمدار اقبال و هوشيارى آيندگان تا ابد بتابد و روشن بماند.
اين مجموعه آخرين كار دوستان من در روزنامه ايران براى پاسداشت و گراميداشت سال ها كار و تلاش سيد محمد خاتمى در كسوت رياست جمهورى است.
در اين ويژه نامه سعى كرديم علاوه بر تجليل و تكريم خاتمى و بازخوانى دستاوردها و رخدادهاى ۸ سال گذشته با نگاهى تحليلى و حتى انتقادى بر عملكرد رئيس جمهورى، به واكاوى و كالبدشكافى كاميابى ها و ناكامى هاى دوران اصلاحات بپردازيم.
امروز با آقاى رئيس جمهورى خداحافظى مى كنيم و از فردا به سيدمحمد خاتمى درود مى فرستيم و حاصل تلاش و تفكر او را در پيشبرد اصل «گفت و گو» و «تعامل انسانى» چشم درراهيم.
خداحافظ آقاى رئيس جمهور، سلام آقاى خاتمى.
|
|
|
|
|
|