سه شنبه ۱۱ مرداد ۱۳۸۴ -
Tue, Aug 2, 2005
سياسى ۸
شماره ۳۲۰۹
sLogo.gif

جستجوى پيشرفته
PDF Edition
صفحه اول
سياسى ۱
سياسى ۲
سياسى ۳
سياسى ۴
سياسى ۵
سياسى ۶
انديشه ۲
سياسى ۷
ديپلماسى ۱
ديپلماسى ۲
انديشه ۳
روزشمار ۱
روزشمار ۲
ديپلماسى ۳
سياسى ۱۰
سياسى ۹
سياسى ۸
انديشه ۴
انديشه ۵
اقتصادى ۱
اقتصادى ۲
انديشه ۶
فرهنگى
اجتماعى ۱
اجتماعى ۲
صفحه آخر
آرشيو
(چشم انداز فرداى جنبش اصلاح طلبى)
هيچ رئيس جمهورى براى ملت ايران، خاتمى نخواهد شد
000051.jpg
فواد صادقى*
روزهاى واپسين رياست جمهورى خاتمى و لزوم تحليلى واقع بينانه و تقدير از تلاش هاى طاقت فرساى اين چهره ماندگار ايران زمين، آنچنان اهميتى دارد كه مرا وادار مى كند، برخلاف رويه يك سال اخير، سكوت قلم را شكسته «براى خاتمى» بنويسم؛ نوشته اى كه اگر خاتمى همچنان صاحب و بر مصدر قدرت بود و اگر اين گونه به وى جفا نمى شد، به خود اجازه تحرير و انتشارش را نمى دادم و تنها اكنون كه زمان «خاتمه خاتمى» يا به عبارتى دقيق تر، «خاتمه قدرت خاتمى» است، مى توان با وجدانى آسوده از آن سخن گفت.
۱- نخست، از «آغاز خاتمى» وارد مى شوم. بى ترديد، يكى از زمينه هاى رجوع توده وار و عمومى جامعه ايران به خاتمى در دوم خرداد، شباهت ها و نوعى ارتباط مفهومى بود كه افكار عمومى از شخصيت و منش وى با «سيره نبوى» استنباط مى كرد.
نام سه كلمه اى «سيدمحمد خاتمى» كه هر سه واژه آن با پيامبر اسلام(ص) گره خورده بود و از سيادت و انتساب نسبى وى به خاندان پيامبر تا همنامى با رسول اكرم(ص) و به عاريت گرفتن عنوان خانوادگى خاتمى از لقب «خاتم الانبياء» به همراه قراين ديگر از رفتار وى، چون تأكيد بر تسامح و تساهل كه اشاره به «شريعت سهله و سمحه» داشت، محوريت دوستى و مهربانى و عطوفت با همگان كه متأثر از جلوه «رحمةللعالمين» پيامبر است، نشانه هايى بود كه باعث شد، جامعه اكثراً متدين و سنتى ايران، در چهره خاتمى شباهت بيشترى به پيامبر اكرم(ص) نسبت به ديگر روحانيون احساس كنند، جالب آنجاست كه پس از رياست جمهورى خاتمى، برداشت جهان نيز از خاتمى در همين راستا شكل گرفت و وى كه يك روحانى شيعه و متعلق به اقليت جهان اسلام بود، به عنوان سمبل و نماد اسلام و پيامبر اكرم(ص) در عرصه بين المللى مطرح شد.
بنابراين، بايد تحليل و ارزيابى از نقش آفرينى و عملكرد خاتمى در هشت سال مديريت كشور را در چارچوب «سيره نبوى» مورد توجه قرار دهيم و از تطبيق نقاط قدرت و ضعف شخصيت و عملكرد وى در اين گفتمان، معيارهاى قضاوت درباره خاتمى را به دست آوريم، در حالى كه رويكرد و مشى عمده منتقدان خاتمى به وى، در چهارچوب تفاوت هاى رفتارى خاتمى با سيره علوى تمركز داشت.
گرچه در اين فرصت مجال آن نيست كه تفاوت هاى سيره حكومتى نبوى با سيره علوى حكومت كه ريشه در تفاوت هاى زمان و جامعه تحت اداره آن دو بزرگوار در زمان مسؤوليت پيامبر(ص) و على (ع) دارد، مورد تأمل قرار گيرد، اما توجه به اين نكته لازم است كه شرايط ظهور خاتمى، يعنى فضاى حاكم بر كشور پيش از دوم خرداد كه افراط گرى، كج روى و رويكرد ناصحيح به مفاهيم دينى باعث شده بود تا جامعه در آستانه يك انفجار قرار گيرد، رجوع به سيره نبوى، گشايش و همگرايى با عموم جامعه و تمامى اقشار را اقتضا مى كرد و دست تقدير، خاتمى را براى بر عهده گرفتن مسؤوليت در اين شرايط سخت برگزيد كه اتفاقاً بيشترين قرابت و نزديكى با سيره نبوى را در شخصيت، چهره و منش خود داشت.
به هر تقدير، خاتمى براى جامعه ايران موهبتى كم نظير بود كه به تعبير رهبر انقلاب در «حماسه دوم خرداد» به ايرانيان هديه شد.
۲- خاتمى، رئيس جمهورى غيرمتعارف بود و اين غيرمتعارف بودن، نه تنها مختص به ايران بود كه سرزمين «خرق عادت» و شگفتى هاست، بلكه با عرف جهانى نيز سازگارى نداشت.
عهده دارى مسؤوليت و سكاندارى سياست و اقتصاد كشور حادثه خيز و پيچيده اى، چون ايران براى شخصى كه نه سياست (نه به مفهوم علمى كه در اين موضوع صاحب آثارى نيز هست بلكه به معناى تجربى و اجتماعى) مى داند و نه از اقتصاد سررشته چندانى دارد، نه تنها يك خلاف عادت بلكه از ديدگاه بسيارى از نخبگان، بحران زاست.
اما خاتمى به خوبى دريافته بود كه مردم به خاطر همين ويژگى ها، وى را برگزيده اند؛ چراكه در مقايسه با رقبايش كه سمبل سياست ورزى و پيچيدگى هاى اطلاعاتى و امنيتى بودند، او شخصيتى بسيط، ساده و شفاف داشت.
خاتمى از طبقه روشنفكران بود، اما نه روشنفكرانى كه از عمق مفاهيم پيچيده فلسفى و تمدن غربى و با زبانى غيرقابل فهم براى عموم جامعه سخن گويند، بلكه روشنفكرى كه از دل سنت ها برخاسته و با زبان و ادبيات اين مردم، با آنان سخن مى گفت و به همين خاطر، بسيارى از روشنفكران از تشبيه جامعه مدنى به «مدينةالنبى» از سوى خاتمى برآشفتند، همانگونه كه بسيارى از اقتصاددانان از تصريح وى بر اين كه از پيچيدگى هاى اقتصاد و آمار چيزى نمى داند، گلايه كردند و آن را نقطه ضعف بزرگى براى وى مى شمردند، اما خاتمى نشان داد آنگونه كه مى داند، مى تواند و مردم از او انتظار دارند، به دنبال ايفاى مسؤوليت است و همانگونه هم ماند و به اين دليل حتى در شرايطى كه بسيارى از ايده ها و شعارهاى خاتمى در سياست و اقتصاد مانند «طرح ساماندهى اقتصاد كشور» عملى نشد، مردم در آن كوتاهى، نقض عهد و فريبكارى نيافتند، بلكه اين عملى نشدن را ناشى از كوتاهى و ناهمراهى ياران خاتمى و ديگر صاحبان قدرت دانستند و به همين دليل در دور دوم مسؤوليت خاتمى، آراى وى در ميان شركت كنندگان در انتخابات، نه تنها دچار افت منطقى دو رئيس جمهور قبلى نشد، بلكه رشدى ۱۰ درصدى نسبت به كل آرا داشت.
بدين سان، خاتمى در طول هشت سال مسؤوليت خود، نه تنها شخصيت و ماهيت خود را تغيير نداد، بلكه با اصرار بر خصوصياتش شيوه و سبك جديدى را از سياست ورزى در ايران و جهان بر جاى گذاشت، سبكى كه به جاى تكيه بر پيچيدگى ها، بر سادگى ها تأكيد دارد و شفافيت و صداقت را كه با ريشه هاى سياست ورزى مرسوم تناقض دارد،  نهادينه مى كند.
۳- خاتمى در ايران به سمبلى براى سلامت تبديل شد، شائبه فساد مالى كه جامعه ايران براى هر صاحب قدرتى اگرچه در مدت و مسؤوليتى پايين تصوير مى كند، درباره خاتمى حتى پس از عهده دارى بالاترين مسؤوليت اجرايى كشور آن هم به مدت هشت سال به وجود نيامد. چراكه وى دخالت در اقتصاد و سياست را براى بستگانش مجاز ندانست و اگرچه برخى از نزديكان وى به فعاليت هاى حزبى روى آوردند، هيچ گاه از حمايت وى برخوردار نشدند و حتى حذف ناگهانى آنان از عرصه سياست نيز حتى بيش از ردصلاحيت ساير كانديداها بر خاتمى گران نيامد.
وى راه ورود به عرصه هاى اقتصادى را نيز بر بستگانش بست و حتى فعاليت اقتصادى پيشين برخى از نزديكانش را به فعاليت ستادى تبديل كرد و اين همه حكايت از آن داشت كه برخوردارى مسؤولان از تصويرى سالم در ميان مردم، نيازمند تلاش، دقت و وسعت نگاه مسؤولان است.
۴- خاتمى، وفادار بود و اين وفادارى را مردم با تمام وجود لمس كردند، اگر يك دهه قبل از به قدرت رسيدن خاتمى، امام خمينى(ره) از وى با تعبير «فرزند امين و فاضل و باتقوا و متعهدم» نام برده بود، وى با تمام توان سعى كرد به پدر معنوى خود وفادار باشد و در اوج تفوق اصلاح طلبان و به رغم تمامى مخالف  سازى هاى اين جبهه، از دو اصل بنيادين انديشه امام(ره) يعنى «ولايت فقيه» و عنصر «مصلحت» با تمام توان دفاع كرد. خاتمى به دوستان خويش هم وفادار ماند، اگرچه هزينه اى كه براى اين وفادارى پرداخت، بسيار سنگين بود.
واقعيت آن است كه حملات دشمنان، مخالفان و منتقدان خاتمى،  اگرچه با شدت و حدت فراوانى همراه بود، اما در نهايت به سود وى تمام شد و بر دامنه محبوبيت و نفوذ او افزود، اما عملكرد غلط، سوءاستفاده و فرصت طلبى برخى از دوستان و اطرافيان خاتمى، هزينه ها و فشارهاى سنگينى را به وى تحميل كرد و گرچه اعلام بيزارى و انتقاد علنى به اين گروه مى توانست منافع فراوانى را براى شخص وى به ارمغان آورد، اما خاتمى اين اقدام را ناجوانمردانه مى دانست و به انتقادات و نصايح غيرعلنى به ياران ناهمراه و اطرافيان فرصت طلب خود اكتفا كرد.
۵- خاتمى، مظلوم بود و اين مظلوميت كه قبل از آمدنش آغاز شده بود، در رفتنش هم نمودار است. بيشترين تخريب ها، تهمت ها و توهين ها به خاتمى، از ماه ها پيش از دوم خرداد آغاز شد و تاكنون هم ادامه دارد و برخلاف ديگر اشخاص كه نيروهاى ضدانقلاب و ضددين و يا حداكثر نيروهاى تندرو و خام متدين، پرچمدار تخريب آنان بودند، طيف قابل توجهى از روحانيون و متنفذان جامعه، در كنار ديگر مخالفان وى از اپوزيسيون نظام تا نيروهاى راديكال و سكولار مذهبى، حملات به خاتمى را تأييد كرده و مى كنند كه اين حملات و تخريب ها، مردم ايران را كه از نظر عاطفى، حساس و تأثيرپذير هستند، به دفاع از مظلوم واداشت.
خاتمى اگرچه در هنگامه نفسگير سياست، آبروى خود را در آتشكده تخريب ها و توهين ها و قربانى كرد، اما اراده الهى در اين مهلكه نه تنها براى وى، بلكه براى جامعه ايران، آبرو آفريد.
۶- خاتمى، محبوب بود و اين محبوبيت، نه تنها ميان هواداران وى، بلكه در بين منتقدان و مخالفان و حتى در ميان سران و افكار عمومى جهان نيز غيرقابل انكار است.
صاحب اين قلم، همانند ديگر كسانى كه نام خاتمى را در برگه هاى رأى خود ننوشته بودند، از اين كه شخصيتى مانند او به عنوان رئيس جمهور و سمبل ايران در سطح جهان مطرح گرديده است، سربلند و شادمان هستند. هيچ كس نمى تواند ارتقا و درخشش نام ايران در عرصه جهان را در دوره خاتمى انكار كند و اگر نبود ضعف، كاستى و ناهمراهى دستگاه ديپلماسى كشور، نقاط منحصر به فرد و برجسته خاتمى مى توانست دستاوردهايى به مراتب بيشتر از وضعيت موجود را براى ايران به همراه بياورد.
۷- خاتمى معصوم نبود؛ اما برخلاف ديگر سياستمداران كه پذيرش و اعتراف به اشتباه را نوعى شكست و سقوط مى دانند، خاتمى رفتار خلاف آن را زير پاگذاشتن صداقت مى دانست و به همين خاطر در موارد متعددى، اشتباهات، ضعف ها و كاستى هاى خود را با مردم در ميان گذاشت و از آنان صميمانه عذرخواهى كرد و اين رويه نه تنها موجب تزلزل و سقوط جايگاه اجتماعى او نشد، بلكه محبوبيت و اعتماد عمومى به وى را افزايش داد.
خاتمى همان گونه كه از نفى تقدس و قدسيت مسؤولان و سياستمداران و آسمانى نكردن و غيرقابل نقد جلوه دادن آنان سخن مى گفت؛ خود نيز نمونه اى عينى از سياستمداران زمينى شد و نه تنها تصديق اشتباه و عذرخواهى را ننگ ندانست، بلكه داوطلبانه در ميان تنور داغ انتقاد كه پيش از او، افروختن آن در حوزه رياست جمهورى غيرقابل تصور بود، رفت.
انتقادات مشفقانه و منصفانه را پذيرفت و از بى انصافى ها، سياه نمايى ها و توهين ها برنيفروخت، از كسى شكايت نكرد و منتقدانش را از خود نراند. اگر در عصبانيت سخن تندى گفت، در آرامش آن را جبران كرد و اگر از كسى يا سخنى مكدر شد، كينه اى به دل نگرفت. به دفعات بى شمار در برابر پرسش ها و انتقادات قرار گرفت، اما فشار كارى، كم حوصلگى و ناراحتى خود را به رسانه ها و افكار عمومى منتقل نكرد.
۸- خاتمى محترم ماند؛ ويژگى قدرت حكومتى و اقتدار دولتى، آن است كه با پايان يافتن آن، احترام و منزلت از صاحبان منصب زايل مى شود، اما خاتمى طورى آمد و رفت كه اگرچه در زمان آمدنش بيشتر مردم ايران و جهان وى را نمى شناختند و براى او احترام خاصى قايل نبودند، اما هنگام رفتنش از وى به نيكى و بزرگى ياد مى كنند و هم اكنون نيز يكى از محبوب ترين شخصيت هاى ايران، جهان اسلام و عرصه بين الملل است و اين سرمايه گرانبها و بى نظيرى براى ايرانيان است كه هيچ كس به اندازه شخص خاتمى در حفظ و استفاده از آن نمى تواند مؤثر باشد.
خاتمى بايد همان گونه كه بود، بماند و نه در دامن افراطيون و اپوزيسيون فرو افتد و نه اجازه مصادره شدن خود را به محافظه كاران بدهد، خاتمى بايد بداند ۴۲ ميليون رأيى كه مردم به وى دادند، تكرارناشدنى است و در يك كلام: «هيچ كس براى ملت ايران خاتمى نخواهد شد».
* مدير سايت بازتاب
در آستانه فصل نو
(چشم انداز فرداى جنبش اصلاح طلبى)
000030.jpg
مهرداد مشايخى
درآمد
دشوار مى توان در فرآيند جنبش اصلاح طلبى بر لحظه زمانى معينى، به عنوان نقطه پايانى يا شكست آن، انگشت نهاد. هر مقطعى را برگزينيم، خواه ناخواه، نوعى ارزش داورى محسوب مى شود. با اين مقدمه، شايد بتوان از اسفند ماه ۱۳۷۸ يعنى زمان ترور سعيد حجاريان، و از مرداد ماه ۱۳۷۹ هنگامى كه لايحه جديد مطبوعات در مجلس ششم متوقف و مسكوت شد، به مثابه دو لحظه نمادينى كه محدوديت هاى اصلاح طلبان را در برابر انظار ايرانى به نمايش گذاشت ياد كرد. اين پويش در ادامه خود با محدوديت هاى بيشتر تكميل شد. بدين ترتيب طيف راست نظام در يك دوره سه ساله موفق گرديد كه با تركيبى از شيوه هاى «قانونى» و فراقانونى، با بهره بردارى از نقطه ضعف هاى اين جنبش، تأثيرگذارى اجتماعى آن را به حداقل ممكن برساند و مردم را نسبت به آن ها مأيوس نمايد. نتايج دومين دوره انتخابات شوراهاى شهر و روستا در اسفند ماه ۱۳۸۱ اعلام رسمى اين شكست در صحنه سياسى كشور بود.
اين كه وقفه در پروژه اصلاح طلبى تا چه حد محصول نقطه ضعف هاى درونى، سياست هاى نادرست و تضاد هويتى اين حركت بود و تا چه درجه اى از قدرت جريان موسوم به «راست» ناشى گرديد، طبعاً موضوعى است كه تا مدت ها توجه تحليلگران سياست ايران را به خود مشغول خواهد نمود. نگارنده اين سطور نيز پيشتر در چند مقاله به اين مبحث پرداخته است.
به هر رو، ريزش كيفى در آراى اصلاح طلبان به معنى پيروزى محافظه كاران و اقتدارگرايان قلمداد نشد؛ چه، هيچ نشانه اى دال بر افزايش ميزان حمايت ۱۳- ۱۲درصدى آن ها در دست نيست. آن ها (محافظه كاران) نيز به خوبى واقفند كه مانورهاى سياسى آتى شان با توجه به همين مايه اجتماعى حداقل تنها مى تواند كاربردى محدود داشته باشد. آنچه كه به آن ها فرادستى بخشيده است را مى بايد عمدتاً در كنترل ايشان بر نهادهاى چندگانه فشار، درآمد نفت و شكاف ميان قدرت هاى جهانى و صد البته تفرقه گرايى بيمارگونه در ميان مخالفان سياسى آن ها جست وجو كرد.
گذار به دموكراسى
دوران ما دوران گذار از نظام هاى سياسى خودكامه (Authoritarian) و يا تماميت خواه (Totalitarian) به نظام دموكراتيك به معنى رايج آن در جهان است. مراد از «دوران» واحد زمانى گسترده اى است كه دست كم چندين دهه را در بر مى گيرد. نيروهاى سياسى گوناگون، مطابق نظام ارزشى و ايدئولوژيك شان، قرائت هاى متفاوتى را از تاريخ ارائه مى دهند. نيروهاى مدافع دموكراسى نيز مى بايد با توجه به روندهاى اساسى و بارز جهانى و داخلى مضمون و هدف نهايى مبارزات سياسى در دوران كنونى را تعريف نمايند.
در سطح جهانى، مهم ترين رشته تحولات سياسى ربع قرن اخير همان آغاز فرآيند دموكراتيك سازى (Democratization) و قدرت گيرى رژيم هايى بوده است كه خود را دست كم به حداقلى از معيارهاى دموكراسى مقيد ساخته اند: از اسپانيا و پرتغال و يونان گرفته تا اروپاى شرقى و آمريكاى لاتين و آسياى جنوب شرقى و آفريقاى جنوبى همه از نمونه هاى بارز اين فرآيند حكايت مى كنند. طبعاً پويش جهانى شدن (Globalization) در تمامى ابعادش، انتقال اين تجارب و الگوها را به خاورميانه و ايران نيز سرعت بخشيده و دموكراسى را، حداقل براى اكثريت روشنفكران سياسى ايران، به جذاب ترين بديل سياسى بدل نموده است.
در سطح داخلى نيز، در پرتو شرايطى كه از انقلاب ۱۳۵۷ به بعد در ايران ايجاد گرديده، سطح آگاهى مردم ايران نسبت به حقوق و خواسته هايشان افزايش يافته است. به يك معنى جامعه توده وار (Mass society) ابتداى انقلاب به جامعه اى نسبتاً پويا، متنوع و با ديدگاه هاى متفاوت سياسى دگرسان گشته است. هم از اين رو است كه ايران امروز، تحت هيچ شرايطى، خود را تابع يك ايدئولوژى سياسى واحد نخواهد كرد. تنها ساز و كار دموكراسى است كه مى تواند با پذيرش اين تنوع و گونه گونى، امكان همزيستى ميان اين آحاد گوناگون را فراهم آورد. طرح اين نكته از سوى روشنفكران دموكرات ايران طبعاً به معنى ناديده انگاشتن خواسته هاى ديگر در ميان مردم از جمله توسعه و رفاه اقتصادى، استقلال ملى (يا قومى)، توزيع عادلانه ثروت و امكانات و يا ايجاد امنيت نمى باشد؛ اين صرفاً به معنى اولويت قايل شدن براى خواسته هاى دموكراتيك و ايجاد چهارچوب متناسب به منظور پاسخگويى به ساير مشكلات مبتلابه جامعه است. براى مثال، آيا مى توان پيش از دموكراتيزه كردن ساختار قدرت در ايران كنونى، توسعه اقتصادى را از اتكا به درآمد نفت جدا ساخت و زمينه هاى يك اقتصاد قاعده مند را فراهم آورد و يا در كشور امنيت اجتماعى برقرار ساخت؟ به باور من پاسخ در هر دو مورد منفى است.
با تمام اين شواهد اين نكته پراهميت را نبايد از نظر دور داشت كه برخورد نظرى ما با رشد و ريشه گرفتن دموكراسى مى بايد از جبرگرايى و «ضرورت تاريخى» قلمداد كردن آن به دور باشد. ما شاهد شكست دوگونه جبرگرايى در پيش بينى آينده بوده ايم:
يكى جبرگرايى ماركسيستى كه گونه خاصى از نظام هاى اقتصادى را پيش بينى مى كرد و ديگر الگوى جبرى مكتب نوگرايى (مدرنيزاسيون) كه مسير واحدى را براى همه جوامع در راستاى «جامعه مدرن» تصور مى كرد. بنابراين شايسته است كه دموكرات هاى ايرانى با درس گيرى از اين الگوهاى نظرى، دموكراسى را به عنوان يك احتمال (تاريخى) و يك بديل مطلوب (كه براى سامان دادنش تلاش هدفمند خواهند كرد) طرح كنند و نه غير از آن. در غير اين صورت، با بازى هاى غيرقابل پيش بينى شده تاريخ، نظير انقلاب اسلامى در ايران و يا سقوط نسبتاً ناگهانى اتحاد شوروى، مواجه خواهند شد. همچنان كه فرانسيس فوكويوما، كه پس از فروپاشى «سوسياليسم واقعاً موجود» سلطه قطعى ليبراليسم (آمريكايى) را در جهان و بر آن مبنا «پايان تاريخ» را پيش بينى مى كرد، امروز در برابر رشد قابل توجه ارزش هاى ناسيوناليستى، دينى و برترى نژ ادى طلبانه به مشكل نظرى برخورد كرده است.
به هر رو، روشنفكران ايرانى كه در جريان حركت مشروطه خواهى اولين نهادهاى مدرن سياسى و قضايى را در ايران پايه ريزى كرده و مردم را با افكار دموكراتيك و جمهورى خواهانه آشنا گردانيدند در چند دوره تاريخى پس از آن هر بار در برابر استبداد تسليم گرديدند. تا مدت ها «شرايط دشوار» و توسعه نيافتگى جامعه عامل عمده شكست ها معرفى شده اند. امروز هر نقيصه اى در كار باشد نمى توان از زمينه هاى ساختارى مؤثرى نظير ميزان وسيع رشد مناسبات سرمايه دارى، شهرنشينى، سواد آموزى، گسترش قشر دانشجو و دانش آموز و نقش رسانه هاى گروهى در كنار تغييرات ارزشى فرهنگى و گفتمان مسلط بر مباحث روشنفكران در دهه اخير در زمينه سازى توجه به دموكراسى غافل شد.
به يك كلام، امروز، بار ديگر، در قلمرو جغرافيايى سرزمين ايران در برابر دو گزينه دموكراسى و تماميت خواهى قرار گرفته است. آيا زمينه هاى مثبت و تجارب غنى ۲۵ سال اخير قادر خواهد بود كه بر عوامل منفى تاريخى فايق آيد و سرانجام ما را، هم چون بسيارى ديگران، وارد فرآيند دموكراتيك سازى نمايد؟
دوره پس از جنبش اصلاح طلبى
آيا با توقف پروژه اصلاحات دوره پس از آن آغاز شده است؟ و در اين صورت مختصات آن كدامند؟
پاسخ به اين پرسش ها از منظر روشنفكرى سياسى نقاد الزاماً واحد و مشابه نخواهد بود. طبعاً براى جمهوريخواهان دموكرات، سلطنت طلبان ‎/ مشروطه خواهان، چپ هاى انقلابى و اسلام گرايان مفاهيم «شكست» و آينده و بهروزى جامعه ايرانى معانى بس گوناگونى داشته و بر قرائتى بس متفاوت از تاريخ استوار هستند.
به باور من، با محدود شدن پروژه اصلاحات زمينه هاى مساعدى در ميان برخى نيروهاى اجتماعى درون كشور بويژه دانشجويان، جوانان، زنان، فرهنگيان، طبقه متوسط شهرى، اقوام و اقليت هاى دينى و البته روشنفكران پديد آمده است كه با سمتگيرى به يك تالى دموكراتيك و عرفى منافع خود را جست وجو نمايند. اين زمينه البته امروز در دوره پس از اصلاحات و به ناگهان ايجاد نشده است، طليعه هاى آن از همان ابتداى انقلاب و بخصوص از اوايل دهه ۱۳۷۰ هويدا بود. با شكل گيرى حركت اصلاح طلبى اين نيروهاى متجدد تلاش كردند كه بتوانند با مددگيرى از اين فرصت بر موانع سياسى، فرهنگى و ايدئولوژيك موجود غلبه نمايند. فاصله گرفتن «دوم خردادى ها» از مسائل و انتظارات بسيارى از اين گروه ها، اما، رفته رفته آن آرا را دلسرد كرده و ريزش در آراى انتخاباتى را سبب گرديد؛ امرى كه به نظر نمى رسد كوتاه مدت باشد.
با اين حال نبايد اين توهم را ايجاد كرد كه اين نيروهاى اجتماعى، به طور خودبه خودى و جبرى به دموكراسى، عرفى سازى و جمهورى خواهى تأسى خواهند جست. ميان گرايش داشتن و وجود زمينه مساعد تا تحقق عملى اين ظرفيت شكاف قابل توجهى وجود دارد كه مى بايد به مدد فعاليت  آگاهانه و سازماندهى سياسى فرهنگى پر شود. طبعاً گره اصلى همان فضاى بسته است كه شدت گرفته و بويژه در ماه هاى اخير سنگينى آن افزايش يافته است.
نيروهايى كه خواهان كاربرد خشونت انقلابى به عنوان راه برون رفت جامعه هستند بدون توجه به آمادگى مردم و فرهنگ سياسى حاكم بر آن ها آرزوهاى خود را به جاى واقعيات مى نشانند. از اين رو، با مخدوش كردن «صورت مسأله» به راهكارهاى ناكارآ و بدون ارتباط مى رسند.
آن چه كه به راستى مى توان از تاريخ آموخت (نه در بعد ۲۰ سال اخير جهان و نه در تاريخ مدرن ايران) يكى آن است كه براى شكل گيرى و آنگاه گسترده شدن جنبش هاى اجتماعى، گشايش فضاى سياسى پيش شرطى اساسى است. برخلاف يك تصور عاميانه جنبش هاى اعتراضى معمولاً در شرايط سركوب سر بيرون نمى كنند! به تاريخ قرن بيستم ايران نظر افكنيم: كدام «فرصت هاى سياسى» امكان گشوده شدن نسبى فضاى سياست و به دنبال آن اعتراضات توده اى را سبب گرديد؟ به دوره هاى ۴۲- ۱۳۳۹ ، ۵۷ - ۱۳۵۶ و ۷۸ _ ۱۳۷۶ نگاه كنيم تا به تقدم باز شدن نسبى فضاى سياسى بر فرآيند اعتراض هاى توده بهتر پى ببريم. چندان مهم نيست كه فرصت هاى سياسى چگونه ايجاد مى شوند: شرايط جنگ، اعمال فشار دولت هاى قدرتمند جهانى، تصميم بخشى از حاكميت به ليبراليزه كردن، و يا عقب نشينى حكومت در برابر فشارهاى اعمال شده از سوى بخشى از مردم، اين ها همه مى توانند فضا را براى تحرك سياسى بيشتر آماده كنند. مهم، اما، ديدن فرصت ها و بهره بردارى از آن ها است. براى برخى از معارضان، راهبرد اصلى همانا استفاده از اهرم ايالات متحده است. براى دموكرات هاى عرفى گرا، اما، كه به جامعه ايران نه به صورت يك جامعه توده وار بلكه به عنوان يك مجموعه كثرت گرا و متنوع مى نگرند، استراتژ ى متفاوتى لازم مى آيد. گروه هاى متنوع مردم ايران امروز، نظير ساير جوامع، بر مبناى منافع ويژ ه و خاص شان به مخالفت مى پردازند. زنان بر پايه حقوق پايمال شده خود، جوانان به خاطر مشكلات خاص خود و اقليت هاى قومى نيز با دلايل ويژ ه خودشان. يك جريان دموكراتيك با درك اين واقعيت بايد به سهم خود از تقويت نيروهاى جامعه مدنى (ولو در اشكال ابتدايى آن در ايران امروز) و سازماندهى صنفى حقوقى آنها استقبال نمايد. البته خواسته هاى عامى نيز وجود دارند كه كم و بيش مورد پذيرش اكثريت جامعه قرار دارد: نظير خواسته هاى رفاهى و آزادى هاى فردى.
يك جنبش وسيع دموكراتيك در صورتى مى تواند پا بگيرد و گسترده شود كه بتواند در ادغام خواسته هاى عام با مطالبات ويژ ه هر گروه اجتماعى موفق عمل كند. هر جزيى از اين جنبش مى تواند سازماندهى و گفتمان ويژ ه خود را در جامعه مدنى داشته باشد ولى در عين حال بايد بتواند گفتمان خود را با گفتمان عمومى دموكراتيك همراه و منطبق سازد. برخلاف يك تجربه به غايت نادرست در ابتداى انقلاب كه نيروهاى ماركسيستى تلاش مى كردند «هواداران» خاص خود را درون كارگران، دانشجويان و زنان ايجاد كنند. بحث امروز بر سر آنست كه چگونه اقشار و گروه هاى اجتماعى با حفظ هويت و مطالبات جمعى شان آگاهانه بخواهند به يك جنبش اجتماعى دموكراتيك ملحق شوند و بدون از دست دادن استقلال خود، پا به پاى ديگر گروه ها، به تحقق يك جنبش وسيع اعتراضى يارى رسانند.
پروژه دموكراسى، عرفى سازى، جمهورى خواهى
به باور نگارنده محتمل ترين و مناسب ترين پروژه اى كه مى تواند در دوره خلأ كنونى نقشى كارساز ايفا كند ايجاد هويتى نو است كه بر مثلث دموكراسى، عرفى سازى و جمهورى خواهى (به عنوان يك مجموعه مرتب ) استوار باشد. برخلاف نظرى كه اعلام داشته است «اصلاحات مُرد، زنده باد اصلاحات»، دموكرات هاى عرفى گراى ايران مى بايد هويت مستقل خود را ارائه نمايند. اين امر براى منافع تاريخى اين بخش از جامعه اهميتى انكارناپذير دارد. پروژه تازه ديگر با «اصلاح طلبى» هويت خود را تعريف نمى كند ولو آن كه برخى از عناصر و مفاهيم كارساز پروژه اصلاح طلبى را همچنان به كار گيرد.
اگر اصلاح طلبان (با مددگيرى از مطبوعات و جنبش دانشجويى) ايجاد تحول درون ساختار حكومتى و عقلايى كردن نظام كنونى را مد نظر داشتند طبعاً دموكرات هاى عرفى گرا نيز مى بايد ديدگاه استراتژ يك خاص خود را ارائه دهند. حيطه فعاليت و تأثيرگذارى اين نيرو در وهله نخست جامعه مدنى و نيروهاى متشكله آن خواهد بود. تأثير دموكرات ها در اين حوزه بسته به ميزان آزادى هاى سياسى كمتر و بيشتر خواهد شد. اما در هر حال شكل فعاليت مى بايد علنى و يا نيمه علنى باشد و نه متكى بر سازماندهى مخفى و توطئه آميز.
در اين نگرش قدرت به حكومت محدود نمى شود و سراسر جامعه را اعم از سطح كلان و خرد در چنبره خود دارد. بدين ترتيب، توزيع قدرت به اصلاح ساختار حكومتى محدود نمى ماند. تنظيم مناسبات جديد ميان حكومت گران و مردم بر مبناى قوانينى تازه كه از دل يك توافق اجتماعى ميان نيروهاى متكثر استخراج گردد مى تواند مبين يك جهت گيرى سالم و دموكراتيك باشد. علاوه بر آن باز توزيع قدرت در مناسبات ميان اقشار و گروه هاى اجتماعى، خود بخشى از معضل تمركز قدرت در ايران است. كمك به شرايطى كه محيط كار، نظام آموزشى، خانواده، مناسبات قومى، دينى، جنسى، نسلى و نظاير آن را باز تعريف كند و به احقاق حقوق نيروهاى فرودست بينجامد بخشى از فرآيند دموكراتيك سازى ايران به معناى عام كلمه مى باشد.
خوشبختانه از آنجا كه اين ديدگاه به تسخير كودتايى (و يا شبه كودتايى) قدرت سياسى نمى انديشد و دگرگونى دموكراتيك را يك پروژه دراز مدت مى بيند، مى بايد به حوزه فرهنگ و حتى زندگى روزمره اقشار اجتماعى توجه اساسى مبذول دارد و گستره كار خود را معطوف به عرصه وسيعترى نمايد.
حركت اصلاحى «گفتار ماهانه» كه از اوايل دهه ۱۳۴۰ در ايران آغاز شد و به مدد شمارى از روحانيان و نظريه پردازان اعم از معمم و غيرمعمم ادامه يافت قادر شد كه هژ مونى اسلام گرايان را در سال هاى حياتى ۱۳۵۰ تأمين نمايد. متعاقباً حركت نوانديشى دينى كه به ميانجى «حلقه كيان» و تا حدودى «دفتر مطالعات استراتژ يك» به توليد انديشه جديد سياسى و دينى پرداخت، فرهنگ سياسى اصلاح طلبى حكومت را شكل داد كه براى چند سالى در فضاى فرهنگى سياسى كشور جايگاه فائقه يافت.
طبعاً نيروهاى دموكرات نمى توانند منتظر آينده بمانند. آينده همين امروز است ! مى بايد در اين راستا كار تخصصى و كارشناسانه صورت گيرد. گفتمان خاص اين طيف هنوز شكل نگرفته است. گرچه اجزا و عناصر آن به شكل پراكنده حضور دارند. بعلاوه نمادها و تاريخ آن هنوز با شفافيت تعريف و ارائه نشده اند. بر سر استفاده از فضاهاى عمومى و آن محيط هاى اجتماعى مساعدى كه زمينه دريافت و توليد انديشه دموكراتيك و عرفى را دارا هستند بحث چندانى صورت نگرفته است.
نبايد از خاطر برد كه هر جريان اجتماعى، خواه ناخواه، استراتژيست ها، نظريه پردازان و فرهنگ سازان خود را دارد. وظيفه اين بخش فضاسازى و گفتمان سازى، ولو در شرايط نابسامان، است.
تمامى افراد و نيروهايى كه با نظريه ها و مفاهيم سنتى و غير دموكراتيك و حاملان آن ها در جنبش سياسى ايران احساس نزديكى نمى كنند و در عين حال دغدغه دموكراسى را به عنوان يك فرايند تاريخى دارا هستند شايسته است كه در مورد اين پرسش ها و بسيارى ديگر از ابهامات وارد گفت وگوى نقادانه و سازنده شوند. تفاوت ديدگاهى و نظرى در اين مورد امرى طبيعى و بخشى لاينفك از چنين حركتى است.
بايد زمينه هاى مقدماتى يك جنبش اجتماعى دموكراتيك و متكثر و عرفى و جمهورى خواهانه در ايران را فراهم آورد؛ دوره تازه اى را مى توان آغاز كرد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |