دوشنبه ۱۴ فروردين ۱۳۸۵ -
Mon, Apr 3, 2006
ماجرا
۳۴۳۱
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
معماى پليسى شماره ۱۱۲
توطئه عشق
252417.jpg
مهدى ابراهيمى

صداى وحشتزده پسرى از آن سوى گوشى شنيده مى شد: «اينجا قتلى رخ داده است، من روبروى جنگل هاى چيتگر هستم همه جا تاريك و خلوت است بياييد اينجا!...»
وقتى مكالمه پسر ناشناس با ناله اى كه از پشت گوشى شنيده شد، ناتمام ماند، اپراتور پليس ۱۱۰ سريع با مركز پيام جنايى تماس گرفت و گزارش يك جنايت و خطر جانى براى شاهد عينى را مخابره كرد.
ساعت ۱۰ شب بود كه موبايل كشيك قتل زنگ خورد، بازپرس شمس شنيد كه در محله خلوت چيتگر يك جنايت رخ داده است اما همه چيز در هاله اى از ابهام است، ۱۵ دقيقه بيشتر طول نكشيده بود كه به نخستين حلقه پليس رسيد و داخل منطقه ممنوعه شد، هلى كوپتر پليس در آسمان چرخ مى زد و با آمدن به ارتفاع پايين با نورافكن به جست وجوى لابه لاى درختان پارك جنگلى و خيابان هاى فرعى و خلوت مى پرداخت.
عمليات جست وجو حال و هواى خاصى داشت، قدم زنان در حال رفتن به دل تاريكى بود كه سروان بهپورى با رساندن خود به او گفت كه تماس گيرنده را در حالى كه نيمه بى هوش بود كنار خودرويش در جاده فرعى ضلع غربى پارك جنگلى پيدا كرده ايم.
وقتى به سمت محل پيدا شدن اين پسر جوان حركت كردند در تاريكى شب نور قرمز و سبز رنگ چراغ گردون هاى بنز الگانس ها فضاى خوفناكى را پيش رويشان قرار داد، به صورت مارپيچ چندين خيابان بدون چراغ را پشت سر گذاشتند تا اينكه از دور به تجمع نيروهاى پليس در گوشه اى از جاده برخوردند.
وقتى از خودرو پياده شد، صداى فريادهاى يكى از سرتيم هاى پليس كه پشت بى سيم خواستار اعزام آمبولانس اورژانس به محل حادثه بود را شنيد، نخستين تصور اين بود كه قربانى حادثه هنوز زنده است اما وقتى خود را به پيكان سفيد رنگ رساند مردى جوان را در حالى كه پشت سرش خون آلود بود و با تكيه بر چرخ عقب خودرو بى هوش شده بود را ديد.
هنوز نفس مى كشيد اما كسى جرأت نداشت به او نزديك شود، ترس بر اين بود كه صحنه به هم بخورد، گوشى موبايلى در كنار دست راست آن مرد افتاده بود، همين بازپرس شمس را مطمئن كرد كه وى همان شاهد جنايت است و مورد حمله عاملان قتل قرار گرفته است.
همه به شكل حلقه اى در اطراف پيكان ايستاده بودند و عمليات جست وجو متوقف شده بود اما بازپرس مى دانست كه بايستى جسدى در همان اطراف بوده باشد، چشمانش را به همه طرف چرخاند، در آن تاريكى چيزى ديده نمى شد، پيكان به گونه اى توقف كرده بود كه سمت آن شمال به جنوب بود و مشخص مى كرد شاهد جنايت به سمت اتوبان كرج حركت مى كرده است و به خاطر علتى كه مى تواند سرنخى اصلى در اين پرونده باشد در آن فضاى خطرناك خودرو را نگه داشته و از آن پياده شده است.
نياز بود كمى صبر كند بعد عمليات اصلى جست وجو را آغاز كنند، تا رسيدن اورژانس به وارسى پيكان سفيد رنگ پرداخت، سوييچ روى خودرو بود اما جوان ناشناس مشخص نبود كه چرا چراغ هايش را خاموش كرده است، داخل خودرو تميز و مرتب به نظر مى رسيد و هيچ علايمى كه نشانگر درگيرى داخل آن باشد وجود نداشت، آن مرد واقعاً بى عقلى كرده بود كه به جاى پا گذاشتن روى پدال گاز، ترمز كرده بود.
اگر قتل در آنجا رخ داده بود مطمئناً عاملان جنايت سارق نبودند چون مى توانستند خودرو و موبايل جوان شاهد را نيز بدزدند و امكان داشت با عجله و ترس از پليس دست به سرقت نزده باشند.
وقتى امدادگر اورژانس گفت كه خطرى جوان ناشناس را تهديد نمى كند با انتقال او به بيمارستان تنها سرنخ از دست رفت و حساس ترين لحظه جست وجو آغاز شد و خيلى سريع جواب داد، جالب بود دقيقاً در ۱۰ مترى پيكان به سمت جنوب در حاشيه خاكى جاده كه با درختان پارك فاصله ۲۰ مترى داشت يك ماتيز نقره اى رنگ كه نوع توقف آن مشخص مى كرد در حال حركت از جنوب به شمال يعنى سمت دهكده المپيك بود دچار حادثه شده است.
بازپرس شمس زودتر از ديگران به ماتيز رسيد، دستكش جراحى پوشيد و با كشيدن دستگيره در آن را باز كرد و چراغ قوه را داخل آن انداخت، باور كردنى نبود همه جاى صندلى ها، فرمان، داشبورد، سقف ماتيز و شيشه ها خون آلود بودند به گونه اى كه تصور مى شد در آنجا گوسفندى را سلاخى كرده اند.
فضاى مشمئزكننده اى داشت اما از جسد خبرى نبود، سوييچ روى ماتيز بود و اينكه چرا قاتلان سعى در سرقت آن نداشته اند ماجرا را بيشتر پيچيده مى كرد.
بازپرس شمس براى نخستين بار تصور مى كرد با يك قاتل زرنگ روبروست، همه مسائل غيرعادى بود و تاكنون با چنين صحنه اى روبرو نشده بود، بيشترين خون روى صندلى راننده ريخته شده بود و روى آن كه از چرم بود مقدارى خون حالت درياچه به خود گرفته بود، جسد بايستى دقايق زيادى پشت فرمان مانده باشد، وقتى خواست در سمت راننده را باز كند خود را در حلقه نورافكن هاى تيم هاى جست وجو ديد، در را باز كرد و از رد خونى كه روى ديواره و چارچوب آن بود پى برد كه جسد را به سمت درختان انتقال داده اند.
قاتلان خيلى سعى داشتند كه ردهاى خونى از مقتول، مسير حركت داده شدن آن را نشان ندهند اما موفق نشده بودند، در فواصل كوتاه قطرات خون زير نور پروژكتورها برق مى زد، از بين ۱۰ رده درخت عبور كرده بودند كه از دور شيئى سفيدرنگ زير نور برق زد، بازپرس با وسواس بسيارى كه سعى داشت از محل قدم برداشتن قاتلان حركت نكند، خود را به جسد رساند، خيلى فجيع بود، دخترى جوان كه مانتو و روسرى سفيد به تن داشت غرق در خون روى زمين افتاده بود.
هيچ جاى اين دختر سالم نبود، با دقيق شدن به محل جراحات، بازپرس ديد كه همه ضربات از ناحيه كمر به بالا و بيشتر به صورت و سر زده شده است، به خوبى حدس زد كه اين دختر در زمان حمله قاتل پشت فرمان نشسته بود.
جسد به پهلو و به پشت روى زمين افتاده بود، بازپرس شمس پى برد كه قاتل جسد را روى شانه اش گذاشته و با توجه به لاغرى مقتول حمل آن راحت بوده است و زمانى كه به ميان درختان رسيده است آن را به پشت پرت كرده است و مى تواند تنها يك نفر قاتل بوده باشد چون اگر دو نفر بودند جسد بايستى روى زمين كشانده مى شد و يا روى دستان آنان حمل مى شد كه هر دو صورت يا كاملاً طاقباز مى افتاد و يا با صورت روى زمين مى افتاد.
هيچ رد پا يا سرنخ ديگرى در صحنه جنايت نبود و نمى شد حدس زد اين قتل چگونه و چرا رخ داده است؟! بازپرس شمس از مأموران تشخيص هويت خواست با دقت داخل خودروى ماتيز را بررسى كنند تا نشانى اى از مقتول و خانواده اش به دست آورند سپس از حلقه خودروهاى پليس خارج شد و سوار بر خودرواش به سمت بيمارستان حركت كرد.
وقتى دكتر بيمارستان گفت كه جوان مجروح به هوش است اما مقدارى ناله مى كند، بازپرس به اتاق شماره ۲۰۰ رفت و بالاى سر او ايستاد، سرش پانسمان بود و ناله مى كرد، با چشمان نيمه باز وقتى بازپرس را ديد، گفت: «دختره چى شد، او زنده است!» همين جمله را كه گفت باز از هوش رفت.
پرستار اتاق كه بالاى سر آن جوان ايستاده بود علت بى هوشى را تزريق مسكن عنوان كرد و از بازپرس خواست تا صبح سراغ وى برگردد، آنجا ماندن از دست دادن فرصت بود، بازپرس وقتى از بيمارستان خارج شد به كلانترى رفت و جالب اينكه مشخصات دختر و خانواده اش به دست آمده بود.
مقتول دختر ۲۲ ساله اى به نام دريا بود كه پدرش نمايشگاه خودرو داشت. مردى روى صندلى نشسته و تندوتند به سيگارش پك مى زد و زن در گوشه اى گريه مى كرد و دريا، را صدا مى زد، پدر و مادر مقتول در بازجويى ها تأكيد داشتند كه دخترشان با نامزد خود كه دانشجوى مهندسى است قرار ملاقات داشت و در آخرين تماس با خانه كه از موبايل بنيامين، گرفته بود به مادرش گفته تا نيم ساعت ديگر به خانه بازمى گردد.
با راهنمايى هاى پدر دريا، مأموران كلانترى به خانه نامزد اين دختر اعزام شدند و بنيامين را در كمتر از يك ساعت به نزد بازپرس آوردند. اين مرد جوان كه بسيار جنتلمن نشان مى داد شوكه شده بود، از سر و وضعش مشخص بود از خواب بيدارش كرده اند، هاج و واج به پدر و مادر دريا نگاه مى كرد و رنگ به چهره نداشت. وقتى در يك اتاق ۶ مترى پشت ميز بازجويى نشست از بازپرس شمس پرسيد چه خبر است؟ من كه كار بدى نكرده ام، يعنى نمى توانم با نامزدم دعوا كنم.
سر چه موضوع دعوا كردى؟
او مى گفت ديگر به درد هم نمى خوريم، اصرار كردم علتش را بگويد اما نمى پذيرفت، گريه مى كرد و اعتنايى به حرف هايم نداشت.
كى دريا را ديدى؟
عصر بود كه همديگر را در برابر بيمارستانى كه من براى انجام كارى به آنجا رفته بودم ديديم، چون دريا، خودرويش را آورده بود من خودروام را حوالى بيمارستان پارك دادم و به همراه او سوار ماتيز شدم، شام را بيرون خورديم بعد در خيابان ها چرخى زديم.
چرا مى خواست نامزديتان به هم بخورد؟
نمى دانم، هرچه اصرار كردم نگفت.
با هم درگير شديد؟
فقط يك سيلى به صورتش زدم آن هم به خاطر عصبانيت شديد بود.
تاكى با هم بوديد؟
نزديك ۱۰ شب بود كه من را در برابر بيمارستان پياده كرد، به اندازه اى ناراحت بودم كه ديگر براى ادامه كارم داخل بيمارستان نرفتم از دريا خواستم من را جلوى خودروام پياده كند، بعد بدون خداحافظى پياده شدم، او نيز بعد از مكث كوتاهى با سرعت حركت كرد.
دريا، از كسى يا تهديدى حرف نزد؟
فقط تكرار مى كرد متأسفم، متأسفم، من نيز كلافه شده بودم، كارى نكرده بود كه عذرخواهى كند، اگر خواسته اش منطقى بود مى پذيرفتم و تمام! اما او پنهان كارى مى كرد.
چه خودرويى دارى؟
يك پژو پرشياى سياهرنگ دارم كه الآن جلوى خانه ام پارك است.
بيمارستان كه در آن كار داشتى، كدام سمت است؟
سمت آرياشهر، بيشتر يك درمانگاه است.
براى قتل دريا، انگيزه اى داشتى؟
قتل؟!! دريا كشته شده است. نكند خودكشى كرده، روحيه اش خيلى خراب بود، نمى دانم چرا در آن شرايط روحى قرار گرفته بود.
خودكشى در كار نبوده، دريا را كشته اند و شما مظنون شماره يك ما هستيد؟
من قاتل نيستم، اصلاً چنين روحيه اى ندارم.
آخرين تماس دريا با خانه اش توسط موبايل تو بود و گفته كه نيم ساعت ديگر به خانه برمى گردد، چه دفاعى دارى؟
او زنگ زد، اتفاقاً همين ادعا را كرد اما بعد از پياده شدنم، نمى دانم چه اتفاقى افتاده است.
بنيامين بايستى در بازداشت مى ماند، آن شب وقتى بازپرس به خانه اش رفت تصور مى كرد نامزد دريا، نقش بى گناهى را خوب بازى مى كند، اما در حرف هايش مشخص بود كه انگيزه كافى براى قاتل بودن دارد. ساعت ۱۰ صبح فرداى جنايت، بازپرس شمس سراغ شاهد جنايت كه مجيد نام داشت، رفت:
تو پليس را در جريان قتل گذاشته اى؟
بله، خيلى وحشتناك بود، مى دانستم چند لحظه بعد از هوش خواهم رفت، به سختى شماره ۱۱۰ را گرفتم.
در آن خيابان خلوت چه مى كردى؟
خانه مان در كرج است، مى خواستم از آن خيابان خودم را به اتوبان برسانم، در تهران مسافركشى مى كنم و آخر شب به خانه مى روم.
چه ديدى؟
در حال حركت بودم كه از روبرو ديدم خودروى ماتيز به حالت انحراف در حاشيه خاكى ايستاده است، سريع ترمز كردم همانجا توقف كردم بعد از خودرو پياده شدم.
چرا آنجا توقف كردى؟
ترسيدم اگر جلوتر بروم،د تصور شود من باعث انحراف ماتيز شده ام، چراغ هاى آن روشن بود، وقتى به ماتيز نزديك شدم و داخل آن را نگاه كردم با صحنه هولناك روبرو شدم، داخل آن خون آلود بود، شيشه ها، صندلى ها همه اش خون بود، حالت تهوع به من دست داد، ترسيده بودم در حال فرار به سمت خودروام بودم كه ضربه اى به سرم خورد و روى زمين افتادم، هيچ صدايى نمى آمد فقط ديدم كه يك پژوى سياهرنگ از كنار صورتم عبور كرد و به سمت دهكده المپيك حركت كرد، خودم را به سختى داخل پيكان رساندم و با برداشتن موبايل به پليس زنگ زدم، هنوز مكالمه ام تمام نشده بود كه بى  هوش شدم.
وقتى به اينجاى بازجويى رسيد، مجيد، به حالت تهوع گريه كرد: شب بدى بود، هرلحظه احساس مى كردم به قتل خواهم رسيد، شانس آوردم كه زنده ام.
بازپرس شمس وقتى شنيد خودروى پژوى سياهرنگى در محل جنايت ديده شده است به ياد بنيامين، افتاد و با اين تصور كه نامزد دريا همدستى دارد و با تعقيب آنان به پارك جنگلى تاريك رفته است از بيمارستان خارج شد تا سراغ بنيامين برود.
هنوز چند خيابان از بيمارستان دور نشده بودكه پايش را روى ترمز فشار داد و فرمان را به سمت بيمارستان چرخاند، عصر آن روز مجيد و دوستش به نام پرويز، در حال اعتراف به قتل دريا بودند، پرويز قبل از نامزدى دريا، با بنيامين با اين دختر آشنا بود و به همديگر وعده ازدواج داده بودند و چون دريا مى خواست با پسر ديگرى ازدواج كند دست به تهديد زده بود كه اگر نامزدى اش را به هم نزند بنيامين را خواهدكشت و عكس هاى يادگارى كه بين دريا و پرويز بود را تكثير خواهد كرد و باعث آبروريزى اش خواهد شد.
اين شرور گفت: شب جنايت وقتى بنيامين از خودروى دريا پياده شد ما كه در تعقيب او بوديم سد راه خودروى ماتيز شديم و من سوار خودروى دريا شدم، مقتول را خيلى دوست داشتم، وقتى شنيدم كه مى خواهد هرطورى شده با نامزدش زندگى كند و نمى تواند از او دل بكند عصبانى شدم و با كشاندن دريا به چيتگر، او را كشتم، سپس محمد به پليس زنگ زد و براى رد گم كردن با ضربه اى به سرش زدم و او را بى هوش رها كردم.
خوانندگان گرامى با اشاره به تنها يك دليل - نه بيشتر - بازپرس شمس مى توانيد در معماى پليسى شركت كنيد، پاسخ هايتان را به صندوق پستى روزنامه ايران ارسال كنيد.
پاسخ و اسامى برندگان معماى پليسى شماره ۱۰۹ را فردا سه شنبه در همين صفحه بخوانيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |