|
دو غزل از مصطفى محدثى خراسانى
ظهر واقعه
اگرچه باغ پر از لاله تو پرپر شد زمين براى هميشه شهيدپرور شد زمين براى هميشه به قصد يارى تو تمام پاسخ آن پرسش معطر شد زمين به يمن نفسهاى عاشقانه تو پر از طراوت دلهاى درد باور شد چه كيميا به زمين ريخت حلق پاره تو چه خاك در نفس آسمان شناور شد تو ذوالفقار شدى با دو تيغ در دو نبرد جهاد اكبر تو همركاب اصغر شد به ظهر واقعه آدم به نام تو باليد اگرچه چشم تمام پيمبران تر شد.
دوباره مرورى كنيم خاطره را
بيا به آينه، قرآن، به آب برگرديم بيا به اسب، حماسه، ركاب برگرديم بيا دوباره مرورى كنيم خاطره را به روزهاى خوش التهاب برگرديم كنون كه موعظه در كاخها نمى گيرد بيا به سرب، به سرب مذاب برگرديم به دستهاى پر از پينه، سفره هاى تهى به حرف اول اين انقلاب برگرديم اگرچه طى شده وقت سفر، ولى اى دل بيا به آينه، قرآن، به آب برگرديم.
|