|
يادى از استاد سيد جلال الدين آشتيانى به انگيزه سالگرد درگذشت او
حيات «سنت» درگرو اقبال به تجدد است
بخش دوم و پايانى
|
|
|
غربت زدايى از فرهنگ و سنن علمى و فلسفى و عرفانى و ادبى ايران در دوره تمدن اسلامى، در درون و بيرون جامعه ما، انگاره هايى تازه و اعتماد به نفسى مبارك براى تعامل فرهنگى با جهان معاصر فراهم ساخت. يك نمونه آن، مولوى شناسى در ايران و جهان است كه به استوانه معنويت در عصر حاضر بدل گرديد تا پاسخگوى حفره هاى تشنه معنا در جهان نيهيليست - مدرنيست غرب و جهان در حال گذار شرق اسلامى باشد. وضع كنونى جهان اسلام، به سادگى اهميت اين روند را به ما نشان مى دهد. تصوير دگرگون شونده و تحول خيز جهان سكولار و دنيوى شده امروز، بيش از هر زمانى معطوف به سياست و درك رسانه اى از تمدنهاى ديگر شده و درگيرى شديد جهان اسلام با چالشهاى سياسى و خصومتهاى خشونت خيز ، ما را بيش از پيش نيازمند اسلام فرهنگ و علم و عرفان و الگوهايى از نوع فارابى و بوعلى و خواجه نصير و رازى و بيرونى و سهروردى و بايزيد و مولانا و صدرالدين و ... كرده است . تجربه هاى نزديك و اثبات شده ، بر ما آشكار ساخته كه اسلام علم ، اسلام عرفان و شهود، اسلام عقل و حكمت ، اسلام ايمان و نيايش ، اسلام گفت و گو و تساهل ، اسلام مدارا و بردبارى ، اسلام صلح و تسامح ، اسلام عفو و محبت ، اسلام عدالت و اعتدال و اسلامى كه بى ترديد در برگيرنده تفاسير آرمانى منتج از آموزه هاى انبيا و تجربه هاى ناب بشرى است ، مى تواند هم ما را به ساحل سلامت و رستگارى رساند و هم پيامى بلند و درخشان براى همروزگاران ديگر انديش و دگر آيين داشته باشد. طى اين مرحله ، بى همرهى و جهد بزرگمردانى همچون آشتيانى امكان پذير نيست و نخواهد بود . او يكى از كوشندگان و نمايندگان همين تلقى از اسلام بود. به همين دليل ، چنين محبوب خويش و عزيز بيگانه شد. تلاش او مبناى مستحكمى داشت . زيرا به گفته خود وى : معتقدم كسى حق مداخله در نحوه سير افكار فلاسفه بزرگ را دارد و مى تواند از روى بصيرت تاريخ فلسفه بنويسد كه خود ورزيده در اين آرا و مطلع از آن افكار باشد ، كه: «مورخ الفلسفه يجب ان يكون فيلسوفاً» البته استاد فقيد، هيچگاه تاريخ فلسفه اسلامى ننوشت، نقل است كه گفته بود ، تاريخ فلسفه اسلامى را بايد كسى بنويسد كه بتواند از آن فاصله گيرد ، حال آنكه من در متن آن هستم. بيان اين مسأله بيانگر هوشمندى اوست ، اما بدون تلاش و كوشش اعجاب انگيز وى ، وضع تاريخنگارى فلسفه اسلامى چگونه مى بود؟ هانرى كربن به اين پرسش پاسخ گفته و معناى تلاشهاى خود و سيد جلال آشتيانى را روشن كرده است . معناى اين تلاشها: «.... برافراشتن كاخى در گستره فلسفه اى است كه از اين پس نمى تواند از دنياى فيلسوفان غايب باشد . ما نبايستى امور را به صورتى كه از ابن رشد به ارث رسيد مورد ملاحظه قرار دهيم، بلكه بايستى به وضعيتى توجه نماييم كه در آن ، زندگى و آثار حكيم قرطبه به پايان رسيده و چيزى آغاز مى شد ... كه در قلمروهاى ديگر عالم اسلام ناشناخته يا مورد غفلت بوده است . تمامى اين مطالب صورت بديع فلسفه «ايرانى - اسلامى » را به وجود آورده است . احتمالاً حدود چهل يا حتى پنجاه انديشمند شيعى ايرانى را - كه داراى اهميت فكرى يكسانى نيستند - بايستى از لابه لاى چاپهاى سنگى ناياب و يا از زير گرد و غبار نسخه هاى خطى رها مى ساختيم. «منتخباتى از آثار حكماى الهى ايران (اثر استاد آشتيانى ) در سده دوازدهم به پايان نمى رسد ؛ اين اثر با ميرداماد و مير فندرسكى در سده شانزده آغاز مى شود . مى دانيم كه ميان سده دوازده و هفدهم يعنى از زمان سهروردى تا مكتب اصفهان خلأيى وجود دارد كه بايستى روزى پر شود . » (فلسفه ايرانى ، فلسفه تطبيقى ، هانرى كوربن ، ترجمه جواد طباطبايى ، توس ۱۳۶۹ ، صص ۵۷ و ۵۸) آشتيانى تكه گمشده اى از تاريخ و فرهنگ ايران را باززدايى كرد و در دسترس قر ار داد . از اين رهگذر ، مى توان به اهميت و زنده و سيال بودن سنتى كه آشتيانى براى درك صحيح آن مى كوشيد پى برد . اينكه بى ذوقان و كم سوادانى بر بالاى تصوير و خبر ارتحال آشتيانى نوشتند: «پايان فلسفه سنتى» يا با انتخاب بى وجه و نابخردانه قطعاتى فارسى - عربى از استاد فقيد در شرح احوال صدرالدين و توصيف عالم مثال ، عمق حمق خود را نشان دادند ، وظيفه دشوار دقت و احساس مسؤوليت را در ما افزونتر مى سازد . مهمترين و بارزترين وجه از خدمت آشتيانى به فرهنگ ايران كه در حقيقت مترادف با اثبات تداوم حيات عقلى و فلسفه در ايران تا اين روزگار بود ، تحقيق در مكتب اصفهان و تصحيح و انتشار و توضيحات روشنگر در نصوص و متون اين دوران بود . اين دوره به فرموده آشتيانى : «... دوره سلاطين صفويه يعنى دوره نضج تشيع است . در اين عصر حوزه علمى اصفهان به مقام و مرتبه اى رسيد كه از لحاظ جامعيت شايد نظير آن در ادوار اسلامى به وجود نيامده و از جهت جامعيت بر حوزه هايى كه قبلاً در بخارا و هرات و نيشابور به وجود آمده بود ، برترى داشت . علوم مختلف از معقول و منقول داراى گرمترين حوزه ها در آن شهر بود و طلاب از اقصى نقاط جهان اسلام ، به ويژه از شامات و هند براى آموختن حكمت متعاليه به آن مكتب الهى مى پيوستند و آثارى كه در فقه و اصول و حديث و رجال و تفسير و فلسفه و عرفان و علوم رياضى و حتى علوم ذوقى همچون موسيقى به دست ما رسيده است ، دليل بر جامعيت اين مكتب توانمند و توانگر است....» اين يك وجه از پردازش مجدد سنت به خرد و خامه استاد فقيد بود . افزون بر آن به گفته سيد حسين نصر ، از لحاظ سير تاريخى فلسفه اسلامى ، بايد به كوشش استاد آشتيانى در روشن ساختن انتقال حكمت از اصفهان به تهران و تأسيس مكتب تهران در عصر قاجاريه و استمرار آن تا دوران معاصر اشاره كرد . ايشان در اين زمينه ، تفحص در متون و رسائل خطى را با سنت شفاهى كه سينه به سينه انتقال يافته و از استادان ايشان كه خود تربيت يافتگان اين مكتب بودند دريافت شده بود، آميختند و نكاتى مهم را در سير انديشه فلسفى از ملا اسماعيل خاجويى و ملاعلى نورى تا استادان خودشان مانند مرحوم سيد محمد عصار و مرحوم سيد ابوالحسن قزوينى روشن ساختند . (طول و عرض تاريخى فلسفه اسلامى ، سيد حسين نصر ، جشن نامه استاد آشتيانى ، فرزان روز ۱۳۷۷ ، ص ۱۶) به عبارت ديگر ، آشتيانى زنده بودن فرهنگ فلسفى ايران را حداقل از صفويه تاكنون به اثبات رساند و جريان پنهان و مكتوم سنت را آشكار و عيان و امكان كتمان آن را از نااهلان و ناآگاهان سلب نمود. اين همان وجه مثبت و ارزشمند سنت است كه بدان نيازمنديم و عقل ايرانى معاصر در غياب آن مرده و تهى از معنا و حتى هتك اعتبار خواهد شد. فيلسوف معاصر داريوش شايگان هنگام سخن گفتن از آشتيانى ، به نحو شورانگيزى از مواجهه با والاترين قله هاى سنت سخن مى گويد و به پرسش معطوف به «چيستى سنت» پاسخ مى دهد: «آشتيانى نقطه تبلور يك نحوه هستى است كه از يك سو معطوف به قله هاى بزرگ تفكر اين مرز و بوم ... و از سوى ديگر نگاهى است باز به آينده ... از اين رو برخورد با او يعنى تشرف به يكى از وجوه اصيل روح ايرانى ، يعنى برخورد با يك نهاد. نهادى كه على رغم گسست هاى زمانه و گردش چرخ گيتى همچنان پابرجاست و مانند صخره اى عظيم از بلنديها به عرصه زمان به گذشته و آينده مى نگرد و شايد اين دو را به هم پيوند مى دهد و در اين درنگ ، لنگر گاهى نيز براى ما مى جويد . اين صفت اخير دو مسأله به همراه دارد . ابتدا اينكه انسان را به اين پرسش وا مى دارد : معنى سنت چيست ؟ آيا سنت تشييع جنازه است؟ يا بازدايى مجدد است در وجود مردان بزرگ كه امانت داران آن محسوب مى شوند؟ آشتيانى چنانكه متذكر شدم ، يك نهاد ديرينه است ولى نه نهاد متحجر، بلكه نهادى كه محل باز زدايى يك فرهنگ معنوى است و نقطه اتصال دو رويه يك سكه است در ارتباطشان با مبدأ. ولى آيا سنت مى تواند شكافهاى تاريخ را ناديده بگيرد؟ ... سيد جلال از هر گونه توهم آزاد است و به فراست دريافته كه تداوم معنويت در تلاقى بارور با غير است و هر آيينه هر يك از طرفين به نفى ديگرى بپردازد ، عاقبت خود نيز نابود خواهد شد ...» (فرزانگى و وارستگى ، داريوش شايگان، همان صص ۲۱ تا ۲۵) استاد سيد جلال الدين آشتيانى ، همچون اسلاف نامدارش ، شيفته حكمت و بنده حقيقت بود ، نگارنده يك بار اين شعر را از ايشان در منزلشان شنيدم و تصور مى كنم سخت بدان باور داشت: هر وقت خوش كه دست دهد مغتنم شمار كس را وقوف نيست كه انجام كار چيست ؟ پيوند عمر بسته به موئيست هوش دار غم خوار خويش باش ، غم روزگار چيست خوشباشى در مرام وى ، دل سپاردن به حكمت و تحصيل مدام در محضر ائمه و اقطاب و استادان دين و عرفان و فلسفه بود. درك او ، به فراخور مطالعات و تتبعات وسيع و اعجاب انگيزش ، بسيار عميق و پرمايه بود. همچنانكه به شهادت دوست و بيگانه ، صفات والاى انسانى وعلمى نيز در وجودش مؤكد و ثابت گرديد و بسيار دوست داشتنى مى بود . او به تمام معنى نماد سنت زنده و مانا و متداوم ما و نمونه زيستن در آفاق وسيع عصرى و تمدنى ايران محسوب مى شود. در يادنامه اى كه ساليانى قبل در بزرگداشت وى منتشر شد ، بهاء الدين خرمشاهى نوشته است: ... از استاد پرسيدم كه آيا شما مسأله نو و بى سابقه اى در تحقيقات و تأليفات خود مطرح فرموده ايد؟ ايشان به سرعت و قاطعيت پاسخ دادند خير و در آنجا بود كه ديدم سنت گرايى و سنت پژوهى ايشان در اوج كمال است. (نقشى از جوانى استاد ، بهاء الدين خرمشاهى ، همان ص ۳۱) پرسش جالبى است و پاسخ كوتاه استاد فقيد عين نوآورى ، اما شگفت آنكه استاد نازك انديش بهاء الدين خرمشاهى ، ظرافت امر را راجع به تخصص ايشان و سنت گرايى و سنت پژوهى فرموده اند . نوآورى و تجدد استاد در افقى وسيع و آشكار نياز به شهادت خود آشتيانى هم ندارد . اينكه فلسفه اسلامى در تداوم منطقى و معقولى زنده ماند و از ميرداماد به بعد و نيز قبل از آن در آثار دوانى و ديگران ، سير استعلايى و تلفيقى شگفت آورى داشته و نيز كشف بهترى از عرفان نظرى در قرون دوازده و سيزده و چهارده هجرى تا اتصال به آراى استادان معاصر نظير ميرزا مهدى آشتيانى و سيد ابوالحسن قزوينى و افزودن سرفصلهاى مهمى همچون مكتب اصفهان ، مكتب تهران ، مكتب قم و مكتب مشهد به فرهنگ فلسفى ايران و خارج از ايران و نيز بازگويى متون كهن در كيفياتى تازه ، آن سان كه مستند فلسفه دانان معاصر قرار گيرد ، جملگى وجوه تجدد و تازگى كار استاد فقيد بوده و بالاتر از همه ، تفهيم اين موضوع به ادله استوار و براهين قاطع كه ايران ، همچنانكه هميشه مهد حكمت و فلسفه و عرفان بوده است ، هنوز امانتدار بزرگ فرهنگ در تمدن اسلامى است و اين دانشها و ارزشهاى معنوى در آن زنده و در حال گفت و گو با مخاطبان معاصر است . آشتيانى البته مبدع نظريه هايى همچون حركت جوهرى و اصالت وجود و امثالهم نيست ، اما باز زدايى ميراث بزرگ حكمى و معنوى ماست.
|