|
شبيه زندگى بيژن خاكپورـ كارگر كارواش
بعضى ها خيلى مرام دارند
|
|
|
مرتضى قديمى افزايش تعداد ماشين ها در تهران اگر براى خيلى ها آب نداشته براى بعضى ها نان داشته است، هر چند كه همه به اندازه نسبتاً كافى از دود و ترافيك آن بهره مند بوده اند. در هر صورت صحبت از افزايش تعداد ماشين در تهران بود و ايجاد شغل براى جوانانى كه از روى ناچارى مجبور شده اند بالاخره شغلى به نام «كارگر كارواش» براى خود انتخاب كنند. اين هفته سراغ جوانى رفتيم كه در كارواش كار مى كند. بيژن حدود ۵ ماه است كه در كارواش كار مى كند. بچه كردستان است و هفت هشت ماهى مى شود آمده تهران. چند وقتى در بازار كارگرى كرد اما بعد به پيشنهاد يكى از دوستانش به كارواش آمد. بيژن و رضا با هم كار مى كنند و معمولاً تقسيم وظيفه مى كنند. شروع كار براى بيژن در كارواش خيلى جالب نبود چرا كه بايد منتظر مى ماند تا از مردم پول بگيرد. اما به مرور عادت كرد. بيژن مى گويد: كارگر كارواش از صاحب كار پولى نمى گيرد و صرفاً درآمدش به انعامى كه از طرف مردم مى گيرد ارتباط دارد. اسفندماه درآمد خيلى خوبى به دست آورد آنقدر كه توانست كلى هديه و سوغات براى خانواده اش بخرد و با دست پر به كردستان برود. شير آب را باز مى كند و شروع مى كند به خيس كردن ماشين. قطرات ريز آب پودر مى شوند و مى خورند به بنز چندده ميليونى. رضا هم مشغول درست كردن كف است. سطل بزرگ پر از كف شده و ماشين هم آماده است تا كف ها رويش ريخته شود. حالا همه جاى ماشين سفيد شده و هر دو با هم با اسفنج هاى بزرگ ماشين را مى شويند. رضا حساسيت خاصى به چرخ ها و رينگ ها نشان مى دهد، مى گويد: خودم رينگ ماشين ها را دوست دارم و از طرف ديگر معمولاً هم راننده هايى كه به چرخ هايشان رينگ مى اندازند حساسيت خاصى هم به براق بودن رينگ ها دارند. بعد از اينكه حسابى همه جاى ماشين با مايع شست وشو تميز شد دوباره نوبت شست وشو با آب مى شود. پمپ ها روشن مى شوند و كف هاى روى ماشين پاك مى شوند. ماشين حسابى تر و تميز شده است. انگار كه همين الآن ساخته شده باشد، زير نور چراغ حسابى برق مى زند. بيژن مى گويد: وقتى مايع شست وشو و كف هاى روى ماشين پاك مى شود، ديگر دلم نمى خواهد به ماشين دست بزنم و دلم مى خواهد فقط نگاهش كنم. او عاشق ماشين هاى رنگ سفيد است. مى گويد: ماشين هاى سفيد رنگ وقتى شسته مى شوند جلوه ديگرى پيدا مى كنند و كار ما را خيلى بيشتر نشان مى دهند. بعد از آنكه كار شست وشوى ماشين تمام مى شود بايد با دستمال هاى مخصوص ماشين را آبگيرى كنند. دستمال را با مهارت خاصى باز كرده و پهن مى كنند روى قسمت هاى مختلف ماشين و به نرمى آن را حركت مى دهند. آب دستمال را مى گيرند و دوباره آن را روى ماشين مى اندازند. آنقدر اين كار را تكرار مى كنند تا همه جاى ماشين خشك شود. تميز كردن داخل ماشين و جارو كردن آن بخش ديگرى از كار است. بيژن مى گويد: البته همه تميز كردن داخل ماشين را نمى خواهند و صرفاً روشويى درخواست مى كنند. بعد از تميز كردن ماشين كه همه اين كارها كمتر از نيم ساعت طول مى كشد صاحب ماشين به هر كدام از بچه ها هزارتومان مى دهد و سوار ماشين مى شود و موقع خارج شدن از جايگاه برايشان بوق مى زند. بيژن درخصوص درآمدش مى گويد: هميشه اينطور نيست و خيلى كم پيش مى آيد كه بيشتر از پانصدتومان بدهند، البته بعضى ها هم مرام خرج مى كنند و بالاخره انعام بيشترى مى دهند. او مى گويد: كار تقريباً سختى داريم چرا كه بايد هم سريع باشيم و هم اينكه تميز كار كنيم تا مشترى ها راضى باشند. رضا مى گويد: در عوض با خيلى ها هم در اين كار رفيق شده ايم. بيژن گاهى اوقات وقتى ماشين را مى شويد دلش مى گيرد وفكر مى كند چرا خودش ماشين ندارد. او دلش مى خواهد صاحب ماشين باشد و با آن كار كند و از كار توى كارواش راحت شود. مى گويد: گاهى وقت ها كسانى مى آيند اينجا كه به نظر مى آيد شايد گواهينامه هم نداشته باشند اما سوار بر ماشين چهل، پنجاه ميليونى هستند. بعد ادامه مى دهد و مى گويد: البته ناشكرى نمى كنم بالاخره قسمت ما هم همين است و اينكه بيكار نيستيم و سرو بدن سالمى داريم جاى شكر دارد. بيژن هر روز صبح ساعت ۷ با بچه هاى ديگر صبحانه مى خورد و محوطه را مرتب و تميز مى كنند. صبح ها معمولاً سرشان خيلى شلوغ نيست و مى توانند به كارهاى خودشان برسند. بيژن اگر فرصت داشته باشد كمى ورزش مى كند و وزنه مى زند، در غير اين صورت به كارهاى كارواش مى رسد. عصرها سر بچه ها خيلى شلوغ تر مى شود البته اين شلوغى روزهاى پنجشنبه و جمعه خيلى بيشتر مى شود. بيژن در اين مدت كه در كارواش كار مى كند چهره هاى آشنايى از ورزش و سينما را ديده و ماشين آنها را شسته است. يادش نمى رود كه ماشين حسين رضازاده را شست و هر كارى كرد كه انعام نگيرد رضازاده قبول نكرد و چند تا هزارى از او گرفت. البته هزارتومانى ها را هنوز دارد، مى خندد و مى گويد: دادم روى پولها را امضا كرده و اسمش را روى آن نوشت. يك بار هم ماشين يكى از هنرپيشه هاى سينمايى را شسته كه اسمش را فراموش كرده بود. بيژن تمام پول هايش را جمع مى كند تا بتواند يك كاسبى راه بيندازد. او معتقد است اين شغل ها آخر و عاقبت ندارد خصوصاً با اين خرج هاى بالا. فكر مى كند اگر بتواند چند ميليونى داشته باشد به شهرستان خودشان برگردد و مغازه اى اجاره كند يا اينكه ماشين بخرد و با آن كار كند. جوان اين هفته شبيه زندگى، از زندگى در تهران خسته شده است و مى گويد: شب و روزمان شبيه همديگر شده است از صبح كه بيدار مى شويم بايد كار كنيم تا شب و هيچ تغييرى در زندگى نداريم. او كه بعد از چند ماه دورى از كردستان ايام عيد فرصت كرده بود سه، چهار روزى به شهرستان خودشان بازگردد مى گويد: مردم آنجا عاشق همديگر هستند و اگر مشكلى داشته باشند واقعاً به هم كمك مى كنند. بيژن مى گويد: بعضى از مردم واقعاً چيزى از محبت و كمك به ديگران نمى دانند. كلى زحمت مى كشيم و ماشين را تميز مى كنيم اما وقتى مى خواهند دست توى جيب كنند انگار كه قرار است همه دارايى خودشان را به ما بدهند! حتى وقتى دويست تومان هم مى دهند نگاهشان پر از منت است. بيژن مى گويد: اين نگاهها واقعاً اذيت كننده است و معمولاً به چشم ديگران نگاه نمى كنم و انعامى كه مى دهند را مى گذارم به عهده خودشان. او ادامه مى دهد: البته بعضى ها واقعاً با مرام هستند و بعد از چند بار آمدن و رفتن سراغ بچه هاى ديگر نمى روند و به عبارتى مشترى ثابت ما مى شوند. گاهى اوقات هم يادگارى يا چيزى اضافه تر مى دهند. ماشين ديگرى وارد جايگاه مى شود و او با رضا بايد يكبار ديگر مشغول شوند.
|