|
ميراث سيداحمد فرديد
فرديد از خطا هاى هايدگر درس نگرفت
(بخش سوم )
|
|
|
در دو بخش پيشين اين مقاله ، سخن از اين رفت كه احمد فرديد به عنوان يكى از چهره هاى جريان ساز فكر معاصر ايرانى ، هم واجد امتيازاتى است و هم داراى ضعف هايى . مؤلف پس از ذكر برخى از امتيازات دستگاه فكرى فرديد ، به نقاط ابهام و تاريك تفكر او پرداخت . در بخش حاضر ادامه اين نكات انتقادى خواهد آمد. گروه انديشه
بيژن عبدالكريمى ۸. ناپيگيرى در تفكر عدم استمرار و ناپيگيرى در تفكر يكى از ويژگى هاى ايرانيان در دوره جديد است. اين ويژگى حتى در فرديد نيز مشاهده مى شود. در نوشتارها و گفتارهاى فرديد بصيرت هاى فلسفى گوناگون و ارزشمندى در عباراتى بسيار كوتاه ديده مى شود. اما وى تأملاتش را بر اين بصيرت ها ادامه نمى دهد. در اين مورد به چند نمونه از انبوه نمونه هايى كه در آثار فرديد و پيروانش وجود دارد، توجه كنيم: فرديد مى گويد: «تاريخ جديدى كه بناى آن جز بر اساس استبداد به رأى و قياس به رأى نمى توانست بود. در رأى (عقل) به معنى اعم آن يعنى اراده و احساسات و [به] خصوص عقل منطقى به هر صورت اين خويشتنِ خويشِ انسان است كه به وضع احكام اعم از خبرى و تكوينى و تشريعى و حقوقى بايد بپردازد. ... عقل و رأى جديد، عقل و رأى مستقل از كتاب و سنت است. حجيت همان حجيت انسان است و بس»۲۵. در اين گونه موارد به خوبى ناپيگيرى تفكر فرديد ديده مى شود. او خواهان نقد عقلانيت سكولار جديد و منقطع از لوگوس و نوموس در معناى يونانى است. تا اينجا مى توان با هايدگر و شارح ايرانى اش در نقد عقلانيت سكولار جديد موافق و هم دل بود. فرديد همچنين خواهان است از سنت عبرى دفاع كند، سنتى كه در آن، برخلاف سنت متافيزيكى، آدمى به امر قدسى گشوده است و از مبدأ قدسى احكام خبرى و تكوينى و انشايى و تشريعى و حقوقى خود را مى گيرد. سخن در اين نيست كه عقلانيت متافيزيكى، يگانه عقلانيت ممكن است و ما نمى توانيم برخلاف اين عقلانيت، از امكان نحوه ديگرى از تفكر سخن بگوييم كه در آن آدمى به امر قدسى گشوده است. ما مى توانيم و بايد به اين گشودگى بينديشيم. اما فرديد نسبت به اين پرسش غافل يا بى توجه است كه چگونه مى توان از مبدأ قدسى احكام خبرى و تكوينى و انشايى و تشريعى و حقوقى را دريافت كرد. مسأله استنباط احكام تكوينى و انشايى و حقوقى و تشريعى از مبدأ قدسى يك پرسش بزرگ تفكر است و ما نمى توانيم از آن به سادگى عبور كنيم، به خصوص كه ما در دوره تفكر مدرن به سر مى بريم و ديگر به هيچ وجه بازگشت به دوره عهد عتيق و دوران تفكرهاى ماقبل انتقادى دوران مدرن امكان پذير نيست. ما ديگر نمى توانيم با همان نگاه غيرتاريخى و با مقولات ماقبل مدرن و ماقبل انتقادى درباره سنت و محتوا و مضمون آن بينديشيم. وضعيت تاريخى ما، حاصل ميل و اراده ما نيست و تفكر اساساً سوبژه محور نيست. مواجهه داشتن با پرسش هاى تفكر مدرن حاصل وضعيت تاريخى ما و نتيجه موقعيت تفكر در دوران ماست. تفكر در دوران ما نيازمند مقولات و مفاهيم تازه اى است. اما در فرديد و شاگردانش تلاش براى تفكر بيشتر در باب سنت بر اساس معضلات و پرسش هاى حاصل از دوران و تفكر مدرن ديده نمى شود. بار ديگر عباراتى را كه در فرازهاى پيشين از فرديد نقل كرده بوديم، ليكن اين بار از منظر فهم ناپيگيرى تفكر در ميان ما ايرانيان در دوره كنونى، مد نظر قرار مى دهيم: «حاصل آنكه آنچه در جمهورى اسلامى ايران اصالت دارد و بر ما است كه به آن همواره بيشتر توجه حاصل كنيم و همواره بيشتر همت خود را به تحكيم مبانى آن مبذول داريم همين امر اساسى و خطب عظيم مقام منيع نيابت امام زمان و ولايت فقيه است»۲۶. در اين عبارات، به خوبى دغدغه دينى فرديد و آرزوى او براى تحقق يك جامعه و حكومت دينى پيداست، دغدغه و آرزويى كه با زبان نامناسب تئولوژيك بيان گشته است. ليكن در فرديد اين پرسش اساسى كه جامعه و نظام سياسى دينى در دوران معاصر چگونه مى تواند متحقق شود و ما چگونه مى توانيم از خطرات و آسيب هاى عظيم نظام هاى تئوكراتيك برحذر بمانيم، ناانديشيده باقى مى ماند. فرديد در نقد ليبراليسم و دموكراسى غربى مى گويد: «آنچه به عنوان دموكراسى (هم ريشه و هم معنى با سلطنه الدهما) خوانده آمده و از آن به عنوان «تعميم امامت» هوادارى و تبليغ شده است - تعميم اساسى كه معنى آن جز در تعميم امامت كفر نمى تواند بود. ولايت عرضى محمدى [يعنى ولايت مردم با مردم در امت محمدى] با قطع نظر از ولايت طولى محمدى [اطاعت از خداوند و رسول] و اين خود مخصوصاً به عنوان قول به اصالت حكومت مردم بر مردم و به اصالت مردم سالارى و انتخاب آزاد به معنى غربزده مضاعف امروزى مرجع و مآب آن نيز [جز] به همان ولايت طولى شيطانى و تعميم ولايت كفر نمى تواند بود. درست مانند تحديد اومانيسم، دموكراسى امرى است كه ديگر جز به صورت سلطنه العكره (هم ريشه و هم معنى با اوكلوكراسى Ochlocratie و هم چنين به دو صورت فتنه الدهماء و فتنه سيطره آخرالزمان به تعبير پيشينيان خودمان) و ملاحم و كشت و كشتارهاى امروزى ملازم با آنها ادامه پيدا نمى تواند كرد»۲۷. اين عبارات، تكرار نقد و انتقاداتى است كه از منظر فلسفه سياسى كلاسيك به فلسفه سياسى مدرن به طور كلى و به ليبراليسم و دموكراسى به طور خاص صورت گرفته است. اين انتقادات كلاسيك به دموكراسى با افلاطون شروع شد و از آن زمان تاكنون به انحاء گوناگون تكرار گشته است. دوآتشه ترين مدافعان ليبراليسم و دموكراسى غربى نيز نمى توانند به اين انتقادات بى تفاوت بوده، آنها را ناانديشيده رها كنند. ليكن فرديد اين انتقادات را با زبان نامناسب تئولوژيك بيان مى كند و همين امر آفاتى - آن هم آفاتى بسيار خطرناك - را سبب مى گردد. فرديد از منظر فلسفه سياسى كلاسيك و از منظر ولايت افلاطونى و بر اساس نگاه و دغدغه اى دينى به نقد دموكراسى و اومانيسم مى پردازد. او همچون هايدگر خواهان است از امكان يك نحوه تفكر غيراومانيستى و غيربشرمحورانه دفاع كند، تفكرى كه ديگر سوبژه محور نبوده و مى كوشد معنا و مفهوم حقيقت، حقيقت آدمى، زندگى، اخلاق و سياست را در سنتى غير از سنت متافيزيكى فهم كند و تفكر را از انديشيدن به سوبژه به منزله بنياد، به حقيقت اصيل ترى كه در زبان دينى خدايش مى ناميم، معطوف سازد. ليكن تفكر فرديد در همين جا متوقف مى شود و استمرار نمى يابد. او وظيفه داشت در موقف بعدى نيز بينديشد: براستى، آلترناتيو ما براى دموكراسى و نهادهاى دموكراتيك جديد چيست و با نفى و انكار آنها، چه چيز را جانشين شان مى سازيم؟ تمايز ولايت الهى افلاطون و حكومت دينى با نظام هاى تئوكراتيك چيست و چه نهادهايى را بايد تأسيس كرد تا تحت لواى جامعه و سياست دينى، تحقق نظام هاى تئوكراتيك تكرار نگردد؟ فرديد و شاگردانش هيچ كلامى كه نشانگر استمرار و پيگيرى تفكر آنان در اين حوزه ها باشد، از خود ارائه نمى دهند، و صرفاً با بيان عباراتى كلى كه «وظيفه فيلسوف، حل مسائل نيست بلكه رفع مسائل است»، يا آنكه «فلسفه ايدئولوژى نيست» و «ما بايد انتظارات خود را از فلسفه و تفكر تصحيح نماييم»، از مسائل به سادگى مى گذرند. انتقاداتى كه به فرديد و فرديدى ها و غالب هايدگرى هاى ايران وارد است دقيقاً همان انتقاداتى است كه متوجه خود هايدگر نيز مى باشد. در اينكه هايدگر يك انسان خارق العاده است و از شأنى عظيم نه فقط در تاريخ تفكر غربى، كه حتى در تاريخ تفكر بشرى، برخوردار است و در اينكه او از منزلتى هم شأن افلاطون و ارسطو و كانت و هگل برخوردار است، ديگر امروزه هيچ ترديدى وجود ندارد. ليكن هايدگر با همه اصالت ها و عظمت هايش، مرتكب اشتباهى بزرگ و سخيف در حيات زندگى سياسى خود شد. اينكه ما اين اشتباه را چگونه ارزيابى و ارزش گذارى كنيم، بحث ديگرى است. ليكن بايد توجه داشت كه نفس وجود اين اشتباه سخيف را نمى توان ناديده گرفت. متأسفانه هايدگرى هاى ايران چشمان خود را بر اين اشتباه مى بندند و با بيان عباراتى كلى، مسأله را دور مى زنند، در حالى كه به اعتقاد اينجانب، اين اشتباه و اشتباهاتى اينچنينى در تاريخ فلسفه، جاى بسى تأمل فلسفى دارد. سؤال اين است: چرا متفكران بزرگ و اصيلى چون هايدگر، با همه بصيرت هاى عميق شان، گاه مرتكب اشتباه هاى سخيف در زندگى سياسى و اجتماعى خود مى شوند؟ اشتباه سياسى متفكرينى چون هايدگر داراى دو درس بزرگ اونتولوژيك و اپيستمولوژيك است: الف. متفكر، به دليل فاصله گرفتن از زمان و زمانه و از مردم، عادات و فرهنگ رايج جامعه خود، با خطر تنهايى روبروست. اين تنهايى گاه امكان ديالوگ و گفت وگو با افرادى را كه هم سطح و هم طراز وى باشند، از او سلب مى نمايد. اينجاست كه گهگاه متفكر، به دليل فقدان ديالوگ و هم سخنى با ديگرى، پيوند خويش را با سطوحى از واقعيت، از دست مى دهد و در معرض اشتباهاتى گاه بزرگ و سخيف قرار مى گيرد. ب. وجود، رازآلود است و از غنايى سرشار برخوردار است. سرشارى و غناى وجود خوف برانگيز و دهشت انگيز است. هيچ كس و هيچ تفكر و هيچ مفهومى نمى تواند بر اين غنا و بيكرانگى چيره شود. اين سخن نيچه را به ياد آوريم: «مفاهيم هر چه غنى باشند، پديدارها غنى ترند». تفكر متفكر هر چقدر اصيل و غنى باشد، ليكن هستى و پديدارها اوصاف و لايه هايى دارند كه ناانديشيده باقى مى مانند. در تفكر هايدگر نيز جنبه ها و لايه هايى از واقعيت مغفول و پنهان باقى ماند. ما از هايدگر بصيرت هاى بسيار بنيادينى را در باب سنت متافيزيك غربى، تفكر ماقبل سقراطى، حقيقت، دازاين، هنر، سياست و تكنولوژى مى آموزيم. او به ما آموخت كه بدون فهم اونتولوژيك (فهم وجودشناختى) درك ما از سياست، دموكراسى، ليبراليسم و تكنولوژى نمى تواند كامل باشد و در سطح، يعنى در روزمره گى و سياست زدگى و در اسارت چنگال هاى نيرومند جامعه و تفكر تكنولوژيك اسير خواهد ماند. اما بايد توجه داشته باشيم كه سطح اونتولوژيك، يگانه سطح ممكن براى انديشيدن در باب پديدارها نيست و تفكر اونتولوژيك (وجودشناختى) ما را از انديشيدن در سطح اونتيك (موجودشناختى) بى نياز نمى كند و همين سطح اونتيكِ پديدارهاى سياسى و اجتماعى بود كه از نگاه و تفكر اونتولوژيك هايدگر مغفول ماند و همين امر به اشتباه بزرگ و سخيف زندگى او منتهى شد. اين دقيقاً همان اشتباهى است كه در فرديد و بسيارى از هايدگرى هاى ايران نيز ديده مى شود. ادامه دارد
|