|
جوانان و ولخرجى
|
|
|
|
گزارشى از مسابقات آزاد ربوكاپ ايران
|
|
|
|
گزارشى از انجمن حمايت از كودكان كار
|
|
|
|
يك نكته
|
|
|
|
يك پيشنهاد
|
|
|
|
|
جوانان و ولخرجى
همه حرفات واسه پوله؟
كيارش نظرى از وقتى دانشگاهش را تمام كرده بود، در شركتى خصوصى فعاليت مى كرد. صبح ساعت هفت تا چهار بعدازظهر درآمدش بدنبود. اما هيچوقت تا پايان ماه دوام نمى آورد. پدر و مادرش به او لقب «ولخرج» را داده بودند و دوستانش او را به عنوان «آقاى دست و دلباز» مى شناختند. اما هفت، هشت روز پايان ماه هميشه با دردسر همراه بود. چون در خانه كوچك اجاره اى اش هيچ چيزى براى خوردن نبود و پول اندكى مانده هم براى خرج هاى لازمه كافى بود. او نمى دانست كه چطور بايد درآمدش را خرج كند. زنگ بيدارباش ولخرجى آفت درآمد همه است. اما جوان ها بيشتر از همه دچار آن مى شوند. آن هم به اين خاطر كه بيشتر آنها در دوران نوجوانى با پول تو جيبى پدر و مادرشان خرج مى كردند و نگرانى از بابت آن نداشتند و پشتوانه قوى براى آنها محسوب مى شد. در طول دانشگاه و هنگامى كه سركار مى روند، هنوز به كمك هاى خانوادگى اميد دارند. بنابراين به جاى تقسيم بندى پول براى مصارف گوناگون و پس انداز بخشى از آن دنبال خريدهاى گوناگون هستند. اگرچه اين ماجرا، خيلى طول نمى كشد و دختر و پسر بعد از مدتى راه درست خرج كردن را پيدامى كنند. اما در همان مدت كوتاه هم مى توان از درآمد به خوبى استفاده كرد. دوران طلايى حميدرضا شركت كامپيوترى دارد و لوازم سخت افزار مى فروشد. مى گويد: «من از زمان دانشجويى سعى كردم كه پس اندازى داشته باشم تا بعد از پايان تحصيلم بتوانم كار دلخواهم را انجام بدهم و حداقل سرمايه اى داشته باشم. اگرچه مبلغى كه آن دوران از طرف پدر و مادرم مى دادند اندك بود، اما با وام هاى دانشجويى و كارهاى نيمه وقت توانستم، حسابم را پربار كنم. اين مغازه را هم با همان پول و بدون كمك والدينم راه انداختم. اما ماجراى غزل متفاوت است. چون او شغل پرخرجى دارد. او نقاش است و مخارج اين كار، بسيار بالاست. درآمد آن هم چيز دندان گيرى نيست: «براى همين بايد با احتياط خرج كنم كه پولم دوام بياورد. خيلى ها به من مى گويند كه تو خسيسى. اما واقعيت اين است كه من درآمدم هرچندماه از طريق نمايشگاه هاست كه آن هم خيلى چشمگير نيست. پس بايد درست خرج كنم تا بتوانم خوب زندگى كنم. امين هدايتى كارمند اداره اى است كه همه كارمندانش جوان هستند. «راستش من خيلى ولخرج بودم. تمام پولم را صرف خريد لباس و عطر و نوار مى كردم. اما هرچه زمان گذشت، ديدم كه اينها هرروز تغيير مى كنند و گرانتر مى شوند! تازه حريص بودنم هم ازبين رفته بود. بنابراين تصميم گرفتم كه خريدهايم را كم كنم. البته تمام اين فكرها زمانى به ذهنم رسيد كه مى خواستم ازدواج كنم! فكر زندگى تمام خريدها و لباس ها و عطرها را از ذهنم پاك كرد.!» پايان ماجرا مسلم است هركسى دوست دارد راحت زندگى كند و هرچه كه مى خواهد از درآمدش خرج كند و وسايلى كه نيازمند آن است را بخرد. اما وقتى اينها از كنترل خارج مى شوند و شخص گرفتار بدهى و قرض و بى پول مى شود، بهتر است براى مصرف حقوقش برنامه اى داشته باشد. حداقل بخشى از آن را براى خريد غذا در روزهاى آخر ماه بگذارد تا از گرسنگى نميرد! وگرنه تمام پول ها در جيب فروشنده ها جا خوش مى كند.
|
|
|
|
|
گزارشى از مسابقات آزاد ربوكاپ ايران
آنها جاى انسان ها را مى گيرند؟
|
|
|
سميرا سامانى يك عالم سيم و فلز و چرخ دنده، كنار هم يا روى هم سوار شده اند تا دستگاهى ساخته شود كه بتواند كارهاى انسان را انجام بدهد. آن هم انسانى كه هيچ چرخ و فلز وسيمى ندارد! وقتى شور و شوق سازندگان اين دستگاهها را مى بينى و اينكه باور دارند روزى اين دستگاهها جاى انسان را مى گيرند، تو هيچ شكى براى ارزشمند بودن كارشان به دلت راه نمى دهى. اولين مسابقه آزاد ربوكاپ ايران خيلى از جوان ها را متعجب كرد. شايد تا قبل از آن كسى خبر نداشت كه چنين روبات هايى در كشور ساخته شده است. مبارزه براى نجات انسان هر گوشه از دو طبقه سالن مبنا، گروهى با روبات هايشان ايستاده تا ويژگى آن را براى بازديدكنندگان توضيح دهند. بعضى هم منتظر زمان برگزارى مسابقه هستند. مسابقه اى كه در سه بخش دانشجويى، دانش آموزى و ويژه برگزار مى شود. در بخش دانشجويى، گروهها در مسابقات «شبيه سازى امداد و نجات»، «روبات هاى امدادگر» و «روبات هاى خدمت رسان» با يكديگر مبارزه مى كنند. روبات هايى كه بيش از همه براى نجات انسانها ساخته شده اند. زلزله درد امروز ما زلزله شده، آدم ها زير تخته هاى چوب مانده اند و فرياد مى زنند. عده اى آسيب ديده گوشه اى ايستاده اند. همه چيز به هم ريخته. نوزادى در بسترش يكسره گريه مى كند. همه اين افراد را بايد يك آدم آهنى پيدا كند تا اجساد به خاك سپرده شوند و مصدومين به دست امدادگرها برسند. اين بخش از مسابقه جزو پرطرفدارترين بخش ها بود. ۱۵ تيم در اين رقابت ها شركت داشتند و سعى مى كردند كه نشان دهند چگونه ابزارى كه ساخته اند، امداد و نجات را تمام و كمال انجام مى دهند و آدمك ها را سريع، از زير آوار بيرون مى كشند. مجيد حسنى يكى از شركت كننده ها در اين رقابت ها مى گويد: «كشور ما زلزله خيز است و عموماً آسيب هاى جدى هم مى بيند. با اين وسايل مى شود به سرعت، انسانها را نجات داد و از زير آوار بيرون كشيد. چون اين ابزار در حال حاضر، موضوع روز است، خيلى ها به ساخت چنين روبات هايى دست زده اند.» فوتبال هوش هاى مصنوعى تماشاچيان براى ديدن مسابقه فوتبال نشسته اند، عده اى هم سرپا ايستاده اند. دو تيم در زمين مستطيلى منتظر سوت داور هستند. بازيكنانى با لباس هاى سفيد وقرمز كه تنها شبيه آدم هاى دورو اطرافشان هستند. چند تلويزيون پلاسما مسابقه فوتبال را نشان مى دهد. در نگاه اول فكر مى كنيد يك بازى معمولى كامپيوترى است. اما با كمى پرس و جو مى شود فهميد كه نقاشى هاى سه بعدى براى خودشان هوش مصنوعى دارند و براى هر بازيكن برنامه نويسى شده است. يعنى ۲۲ بازيكن با ۲۲ ذهن متفاوت. يكى از اعضاى سازنده هوش مصنوعى مى گويد: «ما از انسانها الگو مى گيريم تا ابزار الكترونيكى را به روز كنيم و امكانات بيشترى را براى انسان فراهم كنيم . هوش هيچكدام از اين ماشين ها به انسان نمى رسد. شايد سالهاى آينده ما به چنين مراحلى برسيم.» يك دستگاه عجيب و غريب گل مى زند از كنار غرفه ها با نيم نگاهى رد مى شويد به كمك پله برقى، آسان و بى خيال به طبقه دوم مى رسى. يك گروه در حال نمايش روبات فوتباليستشان هستند كه در ظاهر دستگاهى با سه دهانه توپ گيرى است كه به راحتى مى تواند توپ را از بين پاهاى انسان بدزد، به سمت دروازه هدف گيرى كند و در نهايت گل. يك گروه ساكت و آرام آن طرف تر ايستاده اند كه گويى فقط براى نمايش روباتشان آمده اند چون روباتى كه ساخته اند حريفى ندارد كه با آن مسابقه دهد. روبات انسان نما كه از چهارسال پيش به بخش مسابقات ربوكاپ بين المللى اضافه شده كمتر گروه داخلى و خارجى را به خود جذب كرده است چون ساخت آن به مراتب سخت تر و پرهزينه تر از مدال هاى ديگر روبات است. روبات انسان نما «پرشيا B» البته با ۵۳ سانتيمتر قد و يك كيلو و ۸۰ گرم وزن طرحى است كه ۱۲ دانشجوى كرمانى سه سال است روى آن كار مى كنند. «مرتضى ايرانمنش» سرپرست گروه نتوانسته از كرمان به تهران بيايد اما اعضاى گروه براى نشان دادن «پرشيا B» راهى تهران شده اند، مى گويند: «ما قهرمان مى شويم.» روبات دروازه بان مثل هر دروازه بان ديگر بلد است شيرجه بزند و بعد از شيرجه روى دوپايش بايستد. روى دست هايش راه برود و حركت كششى دست وپا داشته باشد البته با اين تفاوت كه بدنش از چوب «بالسا» است نه گوشت و استخوان و باز البته نمونه هاى مشابه اين روبات براى داشتن كيفيت بيشتر از آلومينيوم ساخته مى شود كه كمبود پول آنها را به روبات چوبى راضى كرده است. اما براى اين كه اين دروازه بان حرفه اى از دروازه مراقبت كند بايد پول خوبى خرج شود. به نظر شما اين روبات با چه هزينه اى حاضر است پا به اين دنيا بگذارد؟ يك ميليون تومان، دو ميليون يا كمتر از اين ارقام؟ ساختن يك روبات دروازه بان سيزده ميليون تومان هزينه برمى دارد. سال گذشته اين گروه در مسابقات بين المللى ربوكاپ ژاپن توانستند از بين ۱۵ گروه شركت كننده اين بخش هشتم شوند. آن هم فقط به خاطر بى پولى چون موتور روبات به دليل تغيير دما مى سوزد و آنها موتور اضافه اى با خود نبرده بودند. هسته روبات كرمان متشكل از دانشجويان دانشگاه سراسرى با هنر و «دانشگاه آزاد اسلامى كرمان است و شايد همين موضوع مسؤولان دانشگاه را به پرداخت هزينه هاى ساخت و مخارج سفر اين گروه متقاعد نمى كند چون مسؤولان اين دو دانشگاه فقط حاضر به پرداخت مخارج سفر دانشجويان خود بودند بدون كمك براى ساخت روبات. اين دوازده نفر با همه اين سختى ها به كار خود ادامه مى دهند و حاضر نيستند به هيچ عنوان پاى از ميدانى كه گذاشته اند بيرون كشند حالا چه مسؤولان از آنها پشتيبانى كنند چه نكنند. آنها قادرند هر كارى را انجام بدهند و ايران را به روزتر از قبل كنند.
|
|
|
|
|
گزارشى از انجمن حمايت از كودكان كار
عشق كنار دروازه غار!
|
|
|
شيما شهرابى اين ها همان بچه هايى هستند كه اكثر روزها از كنارشان رد مى شوم و پولى كف دستشان مى گذارم تا زودتر از دست التماس ها و گيردادن هايشان خلاص شوم. يكى يكى سلام مى كنند و به يك جواب كلى هم رضايت نمى دهند. آنقدر كلمه سلام را تكرار مى كنند تا تك تك جوابشان بدهم. يكى مانتوى آبى را با مقنعه سبز پوشيده، ديگرى كاپشنش برايش كوچك است. يكى با يك كلاه قرمز مرتب فيگور مى گيرد و از بچه هاى ديگر نظر مى خواهد. به نظر هفت تا چهارده پانزده سال به نظر مى رسند. دست ها و صورت هاى آفتاب سوخته و دمپايى هايشان حتى بدون بساط آدامس و فال و واكس مرا ياد پارك ها و كنار خيابان ها مى اندازد. يك عنيك دودى وسط حياط دست به دست مى چرخد و هر كس به چشمش مى گذارد و ديگران مى خندند. اين جا انجمن حمايت از كودكان كار است. دروازه غار تهران، دو خانه قديمى كنار هم. سال ۱۳۸۱ سه دختر و دو پسر با ميانگين سنى بيست و پنج سال تصميم به حمايت از كودكان كار مى گيرند. آنها در انجمن حمايت از حقوق كودكان با هم آشنا مى شوند و با صد هزار تومان سرمايه در مرداد ۱۳۸۱ اين انجمن را تشكيل مى دهند. حالا اين پنج نفر جزو هيأت مديره هستند و افراد زيادى را با خود همراه ساخته اند. وارد دفتر انجمن مى شوم. دو نفر از اعضاى اصلى حضور دارند. يك خانم و يك آقا كه مسؤوليت مديريت بر عهده آنهاست. يك بچه چند ماهه روى تخت كوچكى غلت مى زند. وقتى درباره كودك مى پرسم. متوجه مى شوم بچه خانم مدير است و صبح ها با خانم مدير به دفتر مى آيد و بعد از ظهر ها برمى گردد. او هم مى خواهد در ميان كودكان خيابانى بزرگ شود! خانم مدير انگار فكرم را مى خواند كه چند لحظه بعد مى گويد: «انجمن از نام هايى مثل كودك فرارى، خيابانى و... كه داراى بار منفى هستند و به شخصيت كودكان لطمه مى زنند بيزار است و نام كودكان كار را براى اين بچه ها انتخاب كرده است.» وقتى درباره جمع آورى بچه ها از خيابان مى پرسم، آقا و خانم مدير كمى به يكديگر نگاه مى كنند و نگاهشان را به طرفم بر مى گردانند آنقدر نگاهشان سنگين است كه خودم را جمع و جور مى كنم و از سؤالم پشيمان مى شوم. خانم مدير مى گويد: «ما هيچ بچه اى را از خيابان ها جمع نمى كنيم. ما بچه ها را با عشق و محبت جذب مى كنيم. ما مى خواهيم برابرى و عدالت اجتماعى را براى اين بچه ها به وجود آوريم. مى خواهيم به آنها آموزش دهيم تا در نسل هاى بعدى امثال اين ها وجود نداشته باشند. بيشتر اين بچه ها را مدارس به دليل مشكلات گوناگون قبول نمى كنند. يا به خاطر كارشان وقت رفتن به مدرسه را ندارند و حتى از آموزش دبستانى هم محروم مى شوند. اكثر سازمان ها، نهادها يا حتى مردم برخورد خوبى با اين بچه ها ندارند، هميشه دنبال جمع آورى آنها از پارك ها و خيابانها و گرفتن وسايلشان هستند اما ما فقط مى خواهيم كنار شغلشان آنها را از آموزش هاى اجتماعى هم بهره مند كنيم.» آنها تأكيد مى كنند كه اين انجمن يك انجمن مردمى- غير دولتى و غير انتفاعى است و تنها سازمان بهزيستى مبلغ نه ميليون و پانصد هزار تومان از سال ۱۳۸۱ تا پايان سال ۸۴ به اين انجمن كمك كرده كه بهزيستى اين مبلغ را به تمام NGO هاى ديگر نيز مى پردازد. آقاى مدير يك لوح نشان مى دهد و مى گويد: «پارسال، يكى از بچه ها در جشنواره عكس كودك و نوجوان رتبه اول را آورد، استعداد بعضى از بچه ها بى نظيره» خانم مدير هم يك بيانيه نشانم مى دهد «ما هم دوست داريم همانند ديگر بچه ها از نعمت تحصيل بهره مند شويم، ما هم نياز به احترام و محبت ديگران داريم» و مى گويد: «اين را يكى از بچه هاى هشت ساله نوشته است». انجمن غير از كلاس هاى درسى كارگاههاى ديگرى هم مثل آرايشگرى، زبان و عكاسى براى آموزش به كودكان در نظر گرفته. يك مؤسسه موسيقى هم با انجمن همكارى مى كند و به بچه ها آموزش نوازندگى مى دهد. آقاى مدير مى خندد و مى گويد: «آموزشگاه موسيقى ميدان ونك است بچه ها را هفته اى دو روز با مينى بوس مى بريم اون جا، بيچاره بچه ها وقتى براى بار اول از اين جا رفتن اون جا، هنگ كرده بودند و مات و مبهوت همه جا رو نگاه مى كردند و هى مى پرسيدند آقا اينجا خيلى بالا شهره» شايد چند سال ديگر هر كدامشان نوازنده، عكاس يا آرايشگر باشند. دوباره به حياط مى روم اين جا يك مدرسه كوچك از نوع ديگر است كه در آن جنس ها، سن ها و رنگ ها متفاوت است. دخترها و پسرها كنار هم درس مى خوانند. انجمن، كودكان پنج ساله تا جوانان هجده ساله را مى پذيرد. لباس واحد و رنگ مشخصى براى دانش آموزانش وجود ندارد. ساعت كلاس را هم خود بچه ها تعيين مى كنند از هفت صبح تا هفت شب. جورى كه بتوانند به كارشان هم برسند، گاهى فقط دو ساعت در روز براى آموزش وقت دارند. وارد اتاق مددكارى مى شوم. خانم مددكار انگار در مشكلات بچه ها غرق شده. وقتى از آنها مى گويد: غصه دار مى شود و گاه لبخند تلخى مى زند. «بچه هاى اين جا دو گروه هستند. يك عده بچه هاى مهاجران افغانى هستند كه ما با آن ها مشكلات كمترى داريم. چون والدينشان به آموزش اهميت بيشترى مى دهند. يك عده هم مهاجران شهرستانى هستند كه پدر و مادرهايشان اعتقاد زيادى به آموزش ندارند. اغلب اين بچه ها شناسنامه ندارند. بچه هاى افغانى به خاطر مليت پدر و مادرشان هيچ كدام شناسنامه ندارند. بچه هاى مهاجر هم كه اغلب به خاطر ازدواج هاى غير قانونى يا گاهى بى اهميتى والدين بى شناسنامه اند.» خانم مشاور در ادامه مى گويد: «محل زندگى نامناسب، پدرانى كه يا معتادند يا هر كدام سه چهار زن دارند و از هر كدام هفت، هشت بچه، از مشكلات اين بچه هاست. بعضى از اين بچه ها واقعاً تا قبل از اين جا هيچ آموزشى نديده اند، هيچ آموزشى.» و سرش را با تأسف تكان مى دهد. بين صحبت ها پسر جوانى كه بعد متوجه مى شوم هجده سال دارد در را باز مى كند، سلام مى كند و مرا كه مى بيند بدون اين كه كارش را بگويد مى رود، خانم مشاور مى گويد: «مثلاً اين پسر دو تا زن داره» وقتى تعجب مرا مى بيند مى گويد: «اگه كمكش نكنيم ممكنه دست به هزارتا كار بزنه، اين ها مشكلات كلى و بزرگ بچه هاست، بعضى مشكلات را حتى نمى توانم بگويم.» اشك در چشمانش حلقه مى زند و با بغض ادامه مى دهد: «گاهى كودك آزارى را مى بينم، جاى زخم، كبودى و سوختگى روى بدن بچه ها را مى بينم، اما از ترس اين كه خانواده ها آنها را از اين جا هم محروم كنند، نمى توانم چيزى بگويم. گاهى هرزگى هاى خانواده ها يا حتى فساد بچه ها را هم دهن به دهن مى شنوم. اما نمى توانم كارى كنم كه از همين آموزش هاى كوچك و فضاى دلخوش كن هم رانده شوند. آنها در وحشتناك ترين و فجيع ترين وضعيت زندگى مى كنند.»
|
|
|
|
|
يك نكته
قهرمان هاى بى نام و نشان
|
|
|
چند سال پيش ديه گو مارادونا، همزمان با برگزارى جشنواره فيلم كن، به آنجا سفر كرده بود. تماشاگران آن جشنواره وقتى متوجه حضور او شدند، سالنها را رها كردند و براى ديدنش صف كشيدند. آنقدر اين ماجرا ابعاد وسيعى پيدا كرد كه دبير جشنواره از مارادونا خواست براى ديدن فيلم به كاخ جشنواره برود. در اين ميان هيچ كس به اندازه سوپراستارهايى كه در آن فستيوال بودند، ناراحت نشد. آنها هميشه «مدلى» از قهرمانهاى رؤيايى مردم بودند. كسانى كه هيچ نقصى نداشتند، باهوش بودند، زندگى خوبى داشتند، خوش چهره بودند و خوش لباس و دنيا را هم نجات مى دادند. اما اينها فقط مربوط به پرده سينماها بود. جايى كه آرزوها و رؤياها جان مى گيرد و مردم هم براى ساعتى از ديدن آنها لذت مى برند وگرنه همان تماشاگرها هم مى دانند كه اين قهرمانها، در دنياى واقعى، دوام نمى آورند! با اين همه، كمپانى هاى فراوانى هستند كه سعى مى كنند با الگوسازى از اين بازيگرها كه در قامت اسطوره و قهرمان ظاهر شده اند، هويت جديدى به وجود بياورند. براى همين هم در فيلمها مدام كاراكترهاى قدرتمند، با زندگى هاى خوب و عالى مى سازند و مردم را به حسرت خوارهاى اين تصاوير تبديل مى كنند. هر از چند گاهى هم «ستاره اى» كه ساخته اند را با يكى ديگر عوض مى كنند. اما ديگر دست آنها براى همه رو شده. مردم دنبال كسانى هستند كه در دنياى واقعى، از خودشان مهارت نشان بدهند و همه چشمها را خيره كنند. تجربه مارادونا در كن، اين را ثابت مى كند. قهرمانهاى پوشالى و مدلهاى همانندسازى شده آنها، مثل مدها، هر روز تغيير شكل مى دهند. اما «شخصيتهاى» واقعى با همه ضعفها و قدرتها، زشتى و زيبايى و... باقى مى مانند. چون آنها مثل همه مردم هستند و هميشه كنار آنها زندگى كرده اند و براى آنها زندگى كرده اند.
|
|
|
|
|
يك پيشنهاد
امتحان نهايى
يك رمان فانتزى و مدرن مى تواند دستى روى انديشه هاى صيقل خورده بكشد و تمام گردو غبار موجود بر روى ذهن را بروبد. امتحان نهايى اثر خوليو كورتاسار رمانى است خواندنى و به قول مترجم انگليسى شايد بايد دوبار خوانده شود. اين رمان ذهن خواننده را در برخى از صفحات به جدل مى طلبد. وقتى راوى داستان تأملات شخصيتهاى داستانش را بيان مى كند، گاه با چرخشى فانتزيك يكى از شخصيتهاى داستان جاى راوى را مى گيرد. كورتاسار با تكنيك هاى خاص امتحان نهايى را به رمانى به ياد ماندنى تبديل كرده است. «هركسى كورتاسار را نخواند بدبخت است.» اين تعبيرى است كه پابلو نرودا شاعر معروف، از داستانها و رمانهاى كورتاسار مى كند يا در مورد كسى كه تاكنون اثرى از كورتاسار را نخوانده است مى گويد: «مثل اينكه كسى هيچ وقت هلو را نچشيده باشد.» كورتاسار بسيارمتفاوت از آنچه تاكنون نوشته شده داستان را روايت كرده است. امتحان نهايى توسط مصطفى مفيدى به فارسى ترجمه شده و انتشارات نيلوفر چاپ دوم كتاب را به بهاى ۳۳۰۰ تومان منتشر كرده است.
|
|
|
|