|
نمايشگاه نقاشى هاى كريم نصر - ۲۵ تا ۳۱ فروردين ۸۵ خانه هنرمندان ايران (نگارخانه مميز)
نمايش ذهن ايرانى
|
|
|
احمدرضا دالوند
شكوه شگفت انگيز نقاشى، طعم تلخ طراحى، جلوه جذاب جست وجو، ضربان نبض زندگى، تماشاى هياكل و اندام هايى برگرفته از چشم اندازهاى آشنا، اندام هايى كه نه از كتابهاى تاريخ نقاشى اروپا و نه با ضرب و زور «ابروى كمانى» و «چشم بادامى» تجسم يافته اند. كريم نصر، نبض زندگى را با تكيه بر دو عامل: بيان صادقانه و تسلط بر ابزار كار به ضربان واداشته است. نگاه گرسنه ما از اين طرح به آن طرح و از اين نقاشى به آن نقاشى سر مى كشد و خطوط آشنايى را پى مى گيرد كه از عمق به سطح و از ذهن به عين و بالعكس درنوسان است. آثارى كه از روزمرگى ها ريشه مى گيرند، اما در سطح متوقف نشده و تا «لابيرنت» رؤياها برمى كشند. هر چند اين فرآيند را در بهترين قصه ها و رمان هاى معاصر و يا در تأثيرگذارترين فيلم ها و به ياد ماندنى ترين شعرها نيز مى توان يافت. توازى و توالى ميان اثر يك نقاش و يك كارگردان سينما، يا يك قصه نويس و يا يك شاعر؛ گيرم نه از نظر ماتريال، بلكه از منظر نوع تلقى و جنس نگاه از جمله تجليات يك حركت موزون در عرصه فرهنگ است. ظهور و بروز چنين رفتار موزونى از آنجا اهميت بيشترى پيدا مى كند كه على الواقع ميان آنها هيچ ارتباط و پيوند مستند و مشخصى وجود نداشته باشد. آنچه كه آنها را به هم پيوند مى دهد چيزى نيست جز «روح زمانه» و بر هيچ كس پوشيده نيست كه سمفونيك شدن فعاليت هاى ادبى، هنرى و فرهنگى در يك مقطع زمانى، تنها هنگامى رخ مى دهد كه روح زمانه در كالبد كلمه، رنگ، صوت و تصوير متجلى شود. روح زمانه، تنها وقتى در كالبد ادبيات، نقاشى، سينما و شعر مى گنجد كه هنرمندان و نويسندگان يك جامعه خود را ملزم به انعكاس دادن كيفيات جارى در زير و زبر زمانه خود بدانند. براى مثال در دهه هاى ۴۰ و ۵۰ ميان آثار ساعدى، صادقى، شاملو، فروغ و اخوان ثالث از سويى و آثار مطرح ترين نقاشان همان دوره چه دغدغه هاى مشتركى وجود داشت؟ چه چيزى از درون آنها را به يك مقطع زمانى، يك نسل و يا يك درد مشترك گره مى زد؟.... به مصاديق كه مراجعه كنيم، پاسخ قانع كننده اى دريافت نخواهيم كرد. نمى خواهم با طرح چنين منظرى اهميت آثار نقاشى دهه هاى ۴۰ و ۵۰ را ناديده بگيرم، غرض پيدا كردن آدرسى است كه بتوان تجليات مختلف هنر و ادبيات، در زير يك سقف مشترك به نام «روح زمانه» را در خود جاى داده باشد. مى خواهم بگويم اين سقف مشترك، نشانه هايش را حتى در دهه هاى ۶۰ و ۷۰ نيز نشان نمى داد. از نيمه دوم دهه ۷۰ به اين سو، روح زمانه گويى دست هايش را از تاريكى به درآورده و كم كم رخ مى نمايد. پيوند ارگانيك ميان همه اعضاى يك اجتماع منجر به خلق شرايطى دوران ساز مى شود، اين يك درس تاريخى است. مشاهده كمترين نشانه ها از اين پيوند ارگانيك، هيچگونه تغافل و تجاهل را برنمى تابد. واقعيت آن است كه براى درك آن چيزى كه در اينجا با عنوان «روح زمانه» از آن ياد مى شود، لازم است كه فراتر يا فروتر از ريتم شخصى و درك فردى به پديده ها بنگريم. در چنين شرايطى به راحتى مى توان نام كريم نصر را دركنار امير حسن چهلتن (نويسنده)، واهه آرمن (شاعر)، كمال تبريزى و اصغر فرهادى (كارگردان) و چند روزنامه نگار ميانسال قرار داد و براى چنين نگره اى استدلال هاى تأمل برانگيزى نيز مطرح كرد: - اتخاذ طرز نگاهى كه ضربان زمانه را ضبط كند. - به كارگيرى فنونى كه مقدورات فنى زمانه ايجاب مى كند، فنونى كه قادر به حمل و انتقال محتوايى باشند كه از بطن زمانه برمى خيزد و اين به معناى پرهيز از روش هاى اجرايى و تكنيك هاى بيانى متعلق به اعصار گذشته (به بهانه رعايت هويت ايرانى) و احتراز از گرته بردارى از شيوه هاى هنر اروپايى (به بهانه معاصر بودن با جهان امروز) است. برش هايى از زندگى، قطعاتى از وقايع و اخبار، يادهايى از دوستان (اشاره به پرتره هايى از فرشيد شفيعى و احمد وكيلى)، اشاراتى به مدرنيسم، سنت، رئاليسم، سياست و هنر ... تصاويرى كه شهروندان شهرهاى امروز جهان، خود آنها را پديد مى آورند و خود با آنها و در متن آنها زندگى مى كنند. تصاويرى كه گويى در مصارف رسانه اى آنچنان هزينه مى شوند كه به سختى مى توان بار معنايى، فلسفى، انسانى و زيبايى شناسانه آنها را دريافت كرد... تصاويرى كه به دست كريم نصر از چرخه روزمرگى خارج و در قاب طرحها و نقاشى هاى او متوقف مى شوند تا در مكثى طولانى در مقابل نگاه ما قرار گيرند. كارى كه كريم نصر با نقاشى هايش مى كند، درست همان رسالت بزرگى است كه شعرا و نويسندگان با «كلمه» مى كنند. شاعر كلمه را در چرخه عظيم مصارف روزمره صيد مى كند و با نگاهى ديگر به آن، نيروى پنهان در كلمه را به كالبد آن برمى گرداند، شاعر در رودخانه روزمرگى همان كلماتى را صيد مى كند كه ديگران به سادگى ممكن است آن كلمات را حيف و حرام كنند. كريم نصر نقاشى است مؤكداً «فيگوراتيو» كه فيگورهايش را در همه جا مى توان ديد: از كوچه و خيابان، تلويزيون، مجلات مصور، آلبوم عكس خانوادگى، داستانهاى كوتاه و هر جايى كه بتوان تصورش را كرد. او نيز حركت اندام هاى انسانى را در لحظه عبور از جايى به جايى و يا در حال خيال ورزى و تفكر به ما نشان مى دهد. بيشترين حركت در فيگورهاى انسانى كريم نصر، حركت ذهنى و درونى آنهاست، تا آنجا كه گاه تا مرز نوعى رئاليسم روانشناسانه پيش مى رود. رويكرد كريم نصر به عنوان يك نقاش با «انسان»، «وقايع» و «عواطف» شباهت بسيارى به رفتار يك نويسنده داستانهاى كوتاه يا سازنده فيلم و يا يك شاعر اجتماعى با همين پديده ها دارد. اما بى درنگ بايد افزود كه آنچه از «پالت» اين نقاش بر صفحه مى نشيند كاملاً از آيين و آداب زبان تجسمى تبعيت مى كند. كريم نصر نقاش ايرانى ساكن در تهران در نيمه اول دهه هشتاد آثارى را خلق كرده است كه ايرانيان حاضر در جهان امروز با همه پيچيدگى ها، زيبايى ها و ويژگى هاى منحصر به فرد خود را نمايش مى دهد. او براى اثبات هويت ملى و ايرانى يگانه خود، به هيچكدام از صفحات تاريخ هنر ايران دستبرد نزده و زلف يار را به دست مردى كه كت و شلوار برك پوشيده باشد، نداده است. كريم نصر نگاهش را از عناصر بصرى و موتيف هاى توريست پسند كه نسلى از نقاشان معاصر به برهوت هويت ملى كشانده، برگرفته و به «ذهن ايرانى» پرداخته است. يكى از مسائل مهم ذهن ايرانى، همين «رمزپردازى» است كه در عرفان و هنر ايرانى پيدا مى شود. آدم هاى حاضر در آثار كريم نصر با عرفان و شعر و فال و تعبير خواب و تلويزيون و كتاب و روزنامه و ورزش و سياست و ... دمخورند. كريم نصر نمايشگاه نقاشى هايش را با عنوان: «تئاتر شهر، نمايش در چهار پرده» عرضه كرده است. عنوانى چند پهلو از نمايشى عظيم به نام زندگى به كارگردانى كريم نصر و با حضور اندامها و هياكل انسانى كه از فيلتر ذهن نصر عبور كرده و در چارچوب طرح ها و نقاشى هايش براى هميشه ثبت شده است.
|