|
گفت وگوى گرى هابرمس با آنتونى فلو فيلسوف تحليلى معاصر
گام اول را چگونه برداشتم؟
ترجمه: ناصرالدين على تقويان
|
|
|
آنتونى فلو، فيلسوف تحليلى روزگارما در بخش نخست اين گفت وگو به تجديد نظرهايى كه در عرصه براهين خداشناسى داشت اشاره نمود. در بخش حاضر، او به دو مقوله «شر» و «تجارب نزديك به مرگ» به عنوان مضامينى الهياتى مى پردازد. گروه انديشه
هابرمس: علاقه تو به نوشته هاى ديويد هيوم چه نقشى مى توانست در بحث هاى مربوط به وجود خدا داشته باشد؟ آيا ديدگاه نويى درباره هيوم دارى كه ايمان جديدت را به خدا در تو سبب شده باشد؟ فلو: نه، واقعاً نه. هابرمس: فكر مى كنى آيا هيوم هرگز به مسأله خدا پاسخى داده است؟ فلو: من او را ملحد مى دانم، البته اگر بتوان چنين گفت. اما جالب است اشاره كنم كه او خود كاملاً تمايل داشت كه يكى از شرايط انتصابش را به مقام استادى فلسفه در دانشگاه ادينبورو بپذيرد. آن شرط به طور كلى اين بود كه نوعى پشتوانه و تشويق براى كسانى فراهم آورد كه مراسم نيايش و ديگر اعمال مذهبى را به جا مى آورند. من معتقدم كه هيوم فكر مى كرد نهاد ايمان دينى مى تواند به لحاظ اجتماعى سودمند باشد، چنانكه در روزگار او چنين بود. همچنين من،كه در حال تبديل شدن به يك متديست (Methodist) هستم، همواره از اين سودمندى بالقوه تعاليم عينى مذهبى، و در بسيارى مكان ها و زمان ها به سودمندى بالفعل آن، آگاه بوده ام. اكنون دهه ها از زمانى مى گذرد كه نخستين بار توجهم را به خطر تكيه بر حداقلى از تعاليم اجبارى مذهبى در مدارس، كه براى برطرف كردن نياز هاى آموزشى اخلاقى به كار مى رود معطوف كرده ام، بويژه در دوره رويگردانى لجوجانه از ايمان دينى. اما همه اين هشدار ها البته ناديده گرفته شد. بنابراين اكنون شرايط در انگلستان به گونه اى است كه هرگونه الزام به آموزش تعاليم رسمى يا غيررسمى دينى به دانش آموزان در مدارس دولتى مغفول واقع شده است. تنها تلاش رسمى براى ايجاد جايگزينى سكولار نيز ضايع شد چراكه فيلسوف اخلاق كميته دولتى مأمور اين كار نمى توانست تفاوت بنيادى ميان اخلاق بدون پيشوند يا پسوند را با عدالت «اجتماعى» مذكور در كتاب نظريه عدالت جان رالز تشخيص دهد. بايد نسخه اى از واپسين بخش جديد ترين و احتمالاً آخرين كتابم را برايت فرستاده باشم، كه در آن برنامه اى درسى و سرفصل هايى را براى آموزش اخلاقى در مدارس سكولار پيشنهاد داده ام. اين كار هم براى آمريكا و هم براى انگلستان مهم است. براى آمريكا مهم است چون دادگاه عالى از عبارت مربوط به عدم رسميت يك دين خاص در آمريكا تفسيرى كاملاً غلط ارائه داد: چنان آن را اشتباه فهميد كه منجر به ممنوع شدن هر اشاره اى به دين شد. و در انگلستان هر برنامه كارآمدى براى آموزش اخلاقى مى بايست سكولار باشد چون الحاد اكنون همه جا گسترده شده است. هابرمس: در كتاب خدا و فلسفه، و در جاى جاى بحث ما نيز، به نظر مى رسد انگيزه اوليه تو براى رد براهين خداباورانه مسأله شر بوده است. بر اساس ايمان جديد تو به خدا، اكنون نسبت خدا با واقعيت شر در جهان را چگونه صورت بندى مى كنى؟ فلو: خب، چرا ما بايد چنان فرض كنيم كه گويى شر مسلم است؟ شر امرى فقط براى مسيحيان مسأله است. مسلمانان، تلقى ديگرى از مسأله شر دارند كه اساساً آن را امرى عدمى به شمار مى آورند. فكر مى كنم لحظه اى كه به عنوان يك بچه مدرسه اى پانزده ساله، نخستين بار بر من معلوم شد تز حدوث و بقاى عالم از سوى موجودى بى نهايت قدرتمند و بى نهايت نيك با وقوع شر عظيم و انكارناپذير در جهان يكسره ناسازگار است، نخستين گامم را در راه حرفه آينده ام به عنوان فيلسوف برداشتم. البته مدت ها پس از آن بود كه يكسان انگارى فلسفى خير با وجود را آموختم. هابرمس: پس به نظر تو، خدا هيچ ربطى با شر نداشته است. فلو: نه، به هيچ وجه. هابرمس: در خداباورى تو مسأله ذهن/بدن چه مى شود؟ فلو: به نظر من كسانى كه مى خواهند درباره زندگى پس از مرگ سخن بگويند بايد دشوارى صورت بندى مفهوم شخص غيرمادى را در نظر داشته باشند. اينجا ناچارم بازهم به سالى كه دانشجوى گيلبرت رايل بودم برگردم، سالى كه او مفهوم ذهن را منتشر ساخت. در آن زمان، در مطبوعات مهم بريتانيا تفسير قابل توجه و معمولاً خصمانه اى برآنچه كه «فلسفه زبانى اكسفورد» نام داشت به چشم مى خورد. اعتراض معمولاً حول اين محور بود كه اين امر منجر به تحقير رشته اى بسيار عميق و مهم مى شود. همين امر مرا واداشت كه در باشگاه فارغ التحصيلان فلسفه سخنرانى اى با عنوان «موضوعى كه اهميت دارد» ايراد كنم. در آن سخنرانى استدلال من آن بود كه، از زمان غفلت از آنچه كه ايمانوئل كانت سه مسأله بزرگ فيلسوفان - يعنى خدا، آزادى و جاودانگى- مى ناميد تاكنون، رويكرد زبانى پيشرفتى اساسى را در جهت حل آنها نويد داده است. خود من همواره ميل داشته ام در مباحث آن سه حوزه مشاركت كنم. در واقع نخستين اثر منتشرشده فلسفى من مربوط به مسأله سوم بود. و دور زمانى پس از آنكه نخستين بار به عنوان فيلسوفى حرفه اى مشغول به كار شدم نزد رايل اعتراف كردم كه اگر هرگاه از من خواسته شود كه در گيفورد تدريس كنم، درس هايم را تحت عنوان منطق ميرايى ارائه مى دهم. اين درس ها همگى استدلالى ژرف براى رسيدن به اين نتيجه اند كه خلاصه خلق مفهوم يك روح غيرعادى امكان ناپذير است. هابرمس: آيا چنين مفهومى به ضرورت براى مفهوم زندگى پس از مرگ لازم است؟ فلو: ديكشنرى دكتر جانسن در تعريف مرگ مى نويسد مرگ آن است كه نفس بدن را ترك كند. اگر نفس، به گفته دكتر جانسن و تقريباً شايد همه هم عصران او، چيزى باشد كه مى توان به لحاظ حسى گفت كه محل اقامت كنونى خود را ترك مى كند و در جايى ديگرى اقامت مى گزيند يا مجبور به اقامت مى شود، پس نفس بايد، به معناى فلسفى، جوهر باشد و نه صرفاً ويژگى چيزى ديگر. چاپ درس گفتار هاى من در گيفورد پس از آن بودكه ريچارد سوين برن (Richard Swinburne) كتاب خود را درباره تطور نفس منتشر كرد. بنابراين هنگامى كه كتاب من با عنوان فقط ميرا؟ آيا مى توانى از مرگ خودت رهايى يابى؟ تجديد چاپ شد، احتمالاً از من انتظار مى رفت كه به انتقاد هايى كه سوين برن از كتاب هاى پيشين من در همين حوزه مى كرد پاسخ دهم. اما حقيقت آزاردهنده اين است كه او به هيچ يك از آثارى كه به نحوى مربوط به موضوع مى شد و تا هنگام جنگ جهانى دوم چه به قلم من و چه به قلم ديگران نگاشته شده بود توجهى نكرده بود. نبايد در جست وجو براى كتاب ها يا مقالات پيش از آن تاريخ مطالب زيادى موجود بوده باشد چرا كه سوين برن و من تنها كسانى بوديم كه در گيفورد تدريس مى كرديم و در شصت سال گذشته به مسأله زندگى پس از مرگ مى پرداختيم. بايد اشاره كنم كه سوين برن در درس گفتارهايش در گيفورد حتى از گفته مشهور اسقف باتلر نيز غفلت كرد: «حافظه ممكن است هويت شخصى را آشكار كند اما نمى تواند آن را ايجاد كند». هابرمس: من و تو بارها درباره موضوع تجارب نزديك به مرگ گفت وگو كرده ايم، بويژه آن گونه تجارب ويژه اى كه در آن مردم از داده هاى خودشان گزارش داده اند. گاهى اين گزارش ها حتى هنگام نبود ضربان قلب يا امواج مغز رخ مى دهند. پس از دومين گفت وگو مان، تو نامه اى به من نوشتى و گفتى كه «مطالب مربوط به تجارب نزديك به مرگ را بسيار چالش برانگيز مى يابم... اين شواهد اگر هم كاملاً براهين مرا ضد آموزه حيات پس از مرگ ابطال نكند قطعاً آن را تضعيف مى كند...». در پرتو اين شواهد، نظرت درباره امكان زندگى پس از مرگ بويژه با مبانى خداباورانه ات چيست؟ فلو: موجود غيرجسمانى را مى توان فرض گرفت، و مى توان فرض كرد كه حافظه اى نيز دارد. اما پيش از آنكه بتوانيم بر حافظه او يا حتى تجارب خودش تكيه كنيم لازم است بتوانيم از چگونگى بازشناسى اين موجود مفروض غيرجسمانى و سپس از چگونگى بازشناسى اش از جانب خودش به عنوان موجودى واحد، منفرد و روحانى گزارشى به دست دهيم. تا زمانى كه شواهدى داريم كه چنين ارواح غير مادى اى احتمالاً ما را بازشناسى كرده اند يا قرار است كه بازشناسند - چنان كه دكتر جانسن و اندكى ديگر نيز چنين مى پندارند - نمى فهمم چرا تجارب نزديك به مرگ را بايد شاهدى بر اين نتيجه گيرى دانست كه انسان ها از زندگى پس از مرگ برخوردار خواهند بود يا - به احتمال بيشتر اگر يكى از دو دين و حيانى برحق باشد - در عذاب ابدى به سرخواهند برد. هابرمس: من قبول دارم كه تجارب نزديك به مرگ شاهدى بر مدعاى وجود جهنم و بهشت نيست. اما آيا به نظر تو و بر اساس مبانى خداباورانه ات، اين شواهد امكان نوعى زندگى پس از مرگ را افزايش نمى دهد؟ فلو: هنوز هم اميد و اعتقاد دارم كه بايد شواهد محكم ترى براى اثبات زندگى پس از مرگ دست و پا كرد. هابرمس: در مورد شواهدى از اين دست، آن گونه كه تجربيات نزديك به مرگ نشان مى دهند، چه مى گويى؟ و حتى اگر تصور روشنى نيز از آن گونه جسمى كه اينجا هست وجود نداشته باشد، اين شواهد را به نوعى مفيد نمى دانى؟ به سخن ديگر، گذشته از آنكه حيات احتمالى پس از مرگ به چه شكل خواهد بود، آيا بازهم اين شواهد را شواهدى براى چيزى نمى دانى؟ فلو: ارائه تفسيرى از اين تجارب گيج كننده است. اما من تصور مى كنم بايد اين تجارب را ادراكات فراحسى شخص داراى گوشت و خونى بدانيم كه عامل تجارب مورد بحث است. اما اين موجود نمى تواند روح غيرمادى مفروضى باشد كه تو دوست دارى آن را با شخصى كه به تازگى مرده اما در واقع نمرده است يكى بدانى. زيرا اين مفهوم از روح غيرمادى را نمى توان داراى معناى درستى دانست مگر تا هنگامى كه ابتدا ابزارهايى براى شناسايى چنين ارواحى مهيا باشد و سپس بتوان پس از جريان زمان آنها را به عنوان ارواحى واحد، منفرد و غيرجسمانى بازشناسى كرد. در غير اين صورت همواره بايد جمله معروف اسقف باتلر را به ياد داشته باشيم: «حافظه ممكن است كه هويت شخصى را آشكار كند اما نمى تواند ايجاد كننده آن باشد.» شايد بايد اينجا اشاره مى كردم كه پيش از آنكه در دانشگاه فلسفه بخوانم، بسيار علاقه مند به آن چيزى بودم كه در انگلستان با عنوان پژوهش هاى فراروان شناختى (psychic) ناميده مى شد (اين پژوهش ها البته در انگلستان آغاز شد هرچند كه اصطلاح «پاراسايكولوژى» اكنون هرجاى ديگرى نيز به گوش مى رسد). شايد اينجا بايد اعتراف مى كردم نخستين كتابم را گستاخانه رهيافتى جديد به پژوهش هاى فراروان شناختى نام نهادم، و علاقه من به اين موضوع سال ها پس از آن نيز تداوم يافت. هابرمس: اما همچنين براى من نوشتى كه تجارب نزديك به مرگ «يقيناً شواهد تأثيرگذارى اند براى امكان وجود آگاهى انسان مستقل از هر پيشامدى در مغز انسان». فلو: وقتى به آنچه كه به نظر من تأثيرگذارترين شواهد پس از مرگ است توجه مى كنم از خودم مى پرسم اولين پرسش سنتى اى كه درباره پديده «فراروانى» پرسيده مى شود چيست؟ آن پرسش اين است: «اين پديده را نخستين بار چه كسى، كى و كجا گزارش داد؟» برخى ميان تجارب نزديك به مرگ با تجارب پس از مرگ خلط مى كنند. جايى كه چنين تجارب پس از مرگى با مسأله زندگى پس از مرگ مربوط مى شود فقط و فقط جايى است كه پديدار مى شوند تا «وجود آگاهى انسان را مستقل از هر پيشامدى در مغز انسان» نشان بدهند. هابرمس: جاى ديگر، كه بازهم از روى لطف اشاره اى به تأثير من بر انديشه هايت داشتى، گفتى كه اين داده ها شواهدى مناسب براى آگاهى انسان مستقل از «فعاليت الكتريكى در مغز» هستند. اگر شواهدى براى برخى از تجارب نزديك به مرگ وجود داشته باشد، و تجاربى در طول حالت نزديك به مرگ مستقلاً اثبات شود حتى در اشخاصى كه قلب يا مغزشان احتمالاً ديگر كار نمى كند، آنگاه آيا اين شواهد به اندازه كافى تأثيرگذار و كافى نخواهد بود؟ آيا تجارب پس از مرگ بهترين شاهد براى زندگى پس از مرگ نيست؟ فلو: بله يقيناً. اين تجارب به نحو بنيادين تنها شواهد ممكن خواهد بود. ادامه دارد
|