چهارشنبه ۳۰ فروردين ۱۳۸۵ - ۲۰ ربيع الاول ۱۴۲۷
Wed, Apr 19, 2006
جوان
۳۴۴۶
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ميراث فرهنگى
مهرگان
ماجرا
آن روزها
آن روزها با جوانى دكتر قطب الدين صادقى (كارگردان تئاتر و استاد دانشگاه)
بهار در همه جاى دنيا
يكى به شكل خود ما
دنبال چه مى گردى؟
دنبال اطلاعات كامل و جامعى درباره سياره مريخ مى گردم. اگر كسى مى تواند سايت، كتاب و... خاصى را به من معرفى كند، خوشحال مى شوم با من تماس بگيرد.
منوچهر صادقيان
Manoochehrsd20@yahoo.com
دوران دبيرستان دوستى به نام فرناز يوسفى داشتم كه الآن حدود چهار سال است از او بى خبرم. خواهش مى كنم اگر اين مطلب را مى خواند، به من mail بزند.
Sharareh1985f@yahoo.com
من طوبى منصورى هستم و دنبال هم دانشگاهى هايم در آموزشگاه بهيارى دانشگاه تهران مى گردم. اگر كسى از آنها خبر دارد، به من اطلاع بدهد.
Fereshte_banoo@yahoo.com
دوست دوران مدرسه، مجيد ياحسينى، چندين سال است كه از تو بى خبرم. اگر اين نوشته را ميخوانى، به من mail بزن.
Alireza_smal@yahoo.com
دنبال كسانى كه در المپياد زيست شناسى شركت كرده اند و يا قصد شركت دارند مى گردم. فرقى نمى كند كجاى ايران باشند.
Biology_olympiad2006@yahoo.com
مجموعه اى از اشعارم را به تعدادى از شعرا داده ام و آنها شعرها را تأييد كرده اند. اما هنوز نمى دانم كه چطور مى توانم آنها را منتشر كنم. كسى مى تواند مرا راهنمايى كند؟
Nima_ghangan@yahoo.com
دنبال دوستم الهام شفيع زاده مى گردم كه كلاس سوم راهنمايى با هم همكلاس بوديم. دلم برايش تنگ شده. اگر كسى از او خبرى دارد به من هم اطلاع بدهد.
Maasum_guguli@yahoo.com
دنبال يكى از هم خدمتى هايم به نام محمد پورعباس مى گردم كه در بندر انزلى زندگى مى كرد.
darwahi@yahoo.com
دوستان دوران خدمت سربازى در نيروى دريايى ارتش دوره ۳۲۲ اگر اين نوشته را مى خوانيد با من تماس بگيريد.
Montezer_61@yahoo.com
آن روزها
آن روزها با جوانى دكتر قطب الدين صادقى (كارگردان تئاتر و استاد دانشگاه)
شور بى پايان زيستن
254730.jpg
سارا جمال آبادى
دكتر قطب الدين صادقى _ استاد دانشگاه و كارگردان تئاتر- متولد سال ۱۳۳۱ سنندج است. او سال ۱۳۵۰ براى تحصيل تئاتر وارد دانشگاه تهران، دانشكده هنرهاى زيبا شد. در سن ۲۳ سالگى يعنى زمان فارغ التحصيلى از دانشجويان ممتازى بود كه بورس گرفت و راهى دانشگاه سوربن فرانسه شد و سال ۱۳۵۸ با مدرك فوق ليسانس تئاتر و آموزش فارغ التحصيل شد. دكتر صادقى از سال ۱۳۶۴ تا به امروز چهره آشنايى در دانشكده هاى هنرى است. چه بسيار دانشجويانى كه بر سر كلاس او نشسته اند و يا در صحنه هايى به كارگردانى او ايفاى نقش كرده اند. امروز براى دكتر صادقى ۵۴ ساله جوانى يك مفهوم است؛ مفهومى خارج از چارچوب خشك يك تقويم.مى  گويند: جوانى را در چهره زوج همكلاسى ۷۸ ، ۷۷ ساله اى يافتم كه با من ۲۳ ساله در يك كلاس نشستند تا زبان فرانسه بياموزند.
به نظر دكتر صادقى جوانى شور و ميل بى پايان به زيستن است كه بايد در دل ها جست نه در صورت ها!
از جوانى دكتر صادقى بشنويد كه آغاز آن از سال هاى كودكى بوده تا امروز و تا فردا!
*  شور عجيب بيان
از كودكى شور عجيبى براى بيان داشتم. يادم مى آيد يك شب در حضور من به يكى از نزديكانم توهين كردند. من كه نمى توانستم جواب حرف او را پس بدهم تا خانه با غم زياد گريستم و از خدا خواستم نيرويى براى بيان درست حرف هايم به من بدهد. از همان زمان بود كه جسارت زيادى براى حرف زدن پيدا كردم. برخلاف بچه هاى ديگر كه به داشتن روحيه جمعى تشويق مى شدند مدام به من مى گفتند: ساكت باش!
متوجه تفاوت هاى خودم با ديگران هم شده بودم. يادم مى آيد ۸ ساله بودم كه فيلم آخرين وايكينگ ها را ديدم. بچه هاى محل را به ديدن اين فيلم ترغيب كردم چون فيلم را بى نظير مى دانستم. بعد از ظهر وقتى بچه ها از سينما برگشتند به طرف من آمدند كه مرا كتك بزنند. مى گفتند: اين چه فيلمى است كه به ما توصيه كرده اى؟ و من درون خودم فكر مى كردم اصلاً مگر ممكن است كسى نفهمد اين فيلم چقدر خوب بوده است. تصوير مرا مبهوت مى كرد. يادم مى آيد به همراه برادرم براى ديدن فيلم به سينما رفته بودم. شخصيت اين فيلم مرد برهنه اى بود كه از اين شاخه به آن شاخه مى پريد _ بعد ها فهميدم تارزان است _ به قدرى تحت تأثير قرار گرفته بودم كه متوجه رفتن برادرم نشدم. تنها مى ديدم داستان تكرار و تكرار مى شد تا اينكه با درد كشيده شدن گوشم از اين حال و هوا بيرون آمدم؛ ساعت ۱۰ شب بود و من هنوز در سينما بودم. اتفاق مهم ديگر آن دوران ديدن نمايشى در دبيرستان اميركبير سنندج بود كه قيمت بليت آن ۲ تومان بود. پولى كه آن زمان ارزش زيادى داشت. پدرم اين پول را به من نمى داد تا اينكه در آخرين روزهاى اجراى نمايش گريان به خانه رفتم و گفتم كه شيشه مدرسه را شكسته ام و بايد دوتومان غرامت آن را بپردازم و پول مى خواهم! پدر خنده معنى دارى به مادر زد و پول را داد. من به ديدن نمايشى نشستم كه براى من مافوق تصور بود و روح و فكر مرا براى سال هاى سال به خودش جلب كرد. آن لحظه بود كه احساس كردم چيزى كه در جست وجوى آن بودم تئاتر است.
بعد از ديدن هر فيلمى با بچه هاى محل در ميدانچه روبروى خانه جمع مى شديم و آن فيلم را در قالب يك نمايش اجرا مى كرديم. يك روز وقتى به خودم آمدم ديدم نزديك به ۳۰۰ نفر به ديدن نمايش ما ايستاده اند.
در سال هاى دبيرستان دبيرى به نام يوسف عرشى بود كه بسيار سعى كرد تعريف درستى از تئاتر را به ما نشان بدهد. در همان زمان گروهى تشكيل داديم و كارهايى از بيضايى، ساعدى و واحه كاچا _ درام نويس ارمنى الاصل لبنانى ـ را اجرا كرديم. در همان سال با همكارى آقاى خاكسار مدير كل فرهنگ و هنر سنندج و سرپرستى آقاى عرشى گروه تئاتر شهاب تشكيل شد و اولين نمايشى هم كه روى صحنه رفت پهلوان اكبر مى ميرد بود كه من نقش پهلوان اكبر را بازى مى كردم.
در زندگى من در كودكى و جوانى من فرهنگ كُرد، تغزل و عرفان و حماسه كُرد نقش ماندگارى داشت. همين طور كتاب . كتاب هايى كه به سختى به دستشان مى آورديم. از كيهان بچه هاى دست دوم گرفته تا اطلاعات كودكان و تا ۲۰۰ جلد كتاب پليسى كه در يك تابستان از دايى دوستم گرفتم و خواندم. اولين بار كه به كتابخانه در سنندج رفتم كتابدار كتابهايى از جمالزاده و صادق هدايت را به من داد.
يكى بود، يكى نبود، نوشته جمالزاده از داستان هايى بود كه در روحم حك شد؛ تشنه كتاب بودم و كتابى در دستانمان نبود و ما به سختى و از لاى سنگ خوراك هاى فرهنگى مان را پيدا مى كرديم. يادم مى  آيد اولين كتابى كه خريدم «تولد ديگر» فروغ بود. بعد از آن بود نمايشنامه هاى ساعدى چاپ شد و به دست ما رسيد. حتى از قصه هاى راديو هم براى وصل شدن به جهان استفاده مى كرديم اما مجله فردوسى هم از هيجان انگيز ترين اتفاقات زندگى من و نسل من بود و نقش حيرت آورى در تربيت ما داشت.
*  سال هاى دانشگاه
سال ۱۳۵۰ وارد دانشگاه شدم اما پيش از آن با سفرهاى بسيار و رفتن به اردوگاههاى قهرمانى رامسر كه برنامه هاى هنرى داشت با دوستان بزرگى آشنا شدم. كسانى چون : داريوش ارجمند، محبوبه بيات، عليرضا مجلل و مرحوم جمشيد اسماعيل خانى... با تأخير براى ثبت نام دانشگاه رفتم چون درگير اجراى تئاترى در سنندج بودم. مى خواستند اسم مرا از ليست قبولى ها خط بزنند اما دكتر مضون تستى از من گرفت و من گوشه اى از يك نمايش را برايش اجرا كردم كه بسيار مورد قبول او قرار گرفت و گفت: تا اين لحظه هيچ كس ورودى به اين خوبى به دانشگاه نداشته است. اين حرف براى من دلگرمى بزرگى بود. اما باورود به دانشگاه تازه فهميدم چه اندازه كتاب نخوانده باقى است و چه اندازه منابعى هستند كه من حتى اسمى از آنها نشنيده بودم. وارد خوابگاه امير آباد كه شدم هم اتاقى هايم از آن  همه كتاب كه مى خواندم در حيرت بودند. روزى ۱۸ ساعت مطالعه مى كردم و با خودم فكر مى كردم كه بايد جبران مافات كنم. رتبه اول كلاس بودم اما نمره زبان انگليسى من بد بود. بد يعنى صفر بود. ماهى ۲۵۰ تومان براى هزينه زندگى داشتم و من نصف اين هزينه را به كلاس زبان مى رفتم؛ تا اينكه وقتى خواستم براى ادامه تحصيل عازم كشور ديگرى شوم به سطح بالاترى در زبان رسيده بودم.
سال دوم دانشگاه شروع كردم به نوشتن نقد كتاب و نمايش هايى كه روى صحنه مى رفت. در گروه ادب امروز با نادر نادرپور كار مى كردم. روحش شاد. در جوار بسيارى بزرگان ديگر قلم زدم. افرادى چون دكتر مجتبايى، محمدقاضى، ليلى گلستان، حسين منزوى، نصرت رحمانى و خيلى هاى ديگر.
در همان زمان دان لافو به ايران آمده بود و مى خواست روى مفهوم تئاتر خلاق كار كند. از ميان دانشجويان هم ۱۲ نفر را انتخاب كرد تا هسته هاى تئاترى در كتابخانه ها ايجاد كند. در ميان اين ۱۲ نفر بودند افرادى چون سودابه اسكويى، غريب پور و احمدنيك نژاد و حسن دادشكر. آن كلاس ها بسيار در تربيت يك نسل از تئاترى ها و سينمايى هاى آينده تأثير داشت. از شاگردان اين كلاس ها بودند افرادى چون: فاطمه معتمدآريا، عليرضا توپچيان، اكبر عبدى، حميد جبلى، ايرج طهماسب و هنگامه مفيد. البته با تحولات سياسى و آشفتگى هاى بعدى اين گروه از هم پاشيد و هركس به سمتى رفت.
*  حقوق باورنكردنى
اولين بارى كه حقوق گرفتم باورم نمى شد پولى كه در برابرم گذاشته شده براى من است تا يك ساعت به آن دست نمى زدم. به تنها چيزى كه فكر نمى كردم پول بود. انگيزه نسل ما انگيزه فرهنگى بود. يادنگرفته بوديم پشت پابزنيم و راه ميانبر برويم. پيشرفتى تدريجى و گام به گام داشتيم. يادم مى آيد تالار سنگلج تنها براى بزرگان بود و حتى خواب اجرا در آنجا را نمى توانستيم ببينيم! سال چهارم دانشگاه با پرويز پورحسينى _ كه تازه از پيش پيتر بروك برگشته بود را اصغر همت، امين تارخ و حبيب دهقان نسب نمايشنامه اى از بيضايى را اجرا كرديم كه كار خوبى شد اما وقتى از بيضايى اجازه خواستيم كه اين كار را در تالار مولوى اجراكنيم با قاطعيت گفت: شما دانشجو هستيد و در كنج آتليه بايد كار كنيد! بعدها معنى حرف او را فهميدم.
*    آينده اى برنامه ريزى شده
براى آينده برنامه ريزى داشتم. مى دانستم بايد تا ۱۰ سال ديگر اين كار را انجام دهم و ۵ سال ديگر بايد كجاباشم. هدف هاى مقطعى داشتم و براى رسيدن به آن ها تلاش مى كردم. گاهى وقت ها تلخ شدم اما نا اميد هرگز. كتابى خوانده بودم از ديدرو به نام «هنرپيشه كيست؟» و جمله اى در آن بود كه هرگز از ياد نبردم. ديدرو در آن كتاب گفته بود: آدمى با هوش است كه از مانع به عنوان سكوى پرش استفاده كند و من آموزش ديده بودم كه بايد از سكوها پريد نه اينكه ايستاد و نااميد شد.
*  مشق ويلن آرزوى جامانده در جوانى
به جوانى كه بر مى گردم مادر را مى بينم كه در جوانى مشق ويلن مى كرد و دوست داشت يكى از فرزندانش موزيسين شود. من با اينكه دوستان اهل موسيقى زياد داشتم اما هيچ گاه _ نمى دانم چرا! _ نتوانستم دنبال موسيقى بروم كه علاقه شخصى خودم هم بود. موسيقى در جوانى جاماند و شايد همين باعث شد كه مطالعات بسيارى در زمينه تئورى موسيقى داشته باشم و امروز از هر سر زمينى اثرى در خانه  ام باشد. از آواهاى محلى ايرانى گرفته تا موسيقى مربوط به اسكيموها!
*  سرخ رنگ جوانى
رنگ جوانى ما سرخ بود. درست است! آن همه هيجان و افكار زيبا و سرهاى پرشورى كه بوى قرمه سبزى مى داد تنها رنگ سرخ را مى توان برايش انتخاب كرد اما انگار جوانان امروز _ البته جداى از استثنا ها با رنگ لباس هاى سياهى كه به تن دارند جوانى شان بنفش رنگ است. رنگ تنهايى و اتاقهاى دربسته.
بهار در همه جاى دنيا
با بهار جوان مى شويم
254733.jpg
Patient _Paradise@Yahoo.com پرديس شكيبا
تمام دوران تحصيل يك طرف و زنگ انشا و موضوعات بيشتر مواقع تكرارى آن يك طرف! خيلى از دانش آموزان به اين زنگ به عنوان ساعت مصيبت نگاه مى كنند! از آن جايى كه اصولاً اكثر آدم ها در مورد نوشتن و خودكار و كاغذ به دست گرفتن تنبلى مى كنند، جاى تعجبى نيست كه نوشتن آن هم بنابر سليقه يك فرد ديگر، ناخوشايند و دردآور باشد!
يكى از موضوعاتى كه طى سالهاى سال از دوران پدربزرگ ها و مادربزرگها تا به حال گهگاه در ذهن معلمين انشا جرقه مى زند و كار دست دانش آموزان مى دهد همين موضوع تغيير فصول و رسيدن بهار و ... است.
راستى از خودتان پرسيديد اگر قرار باشد يكبار بهار را براى خودتان ، نه براى معلم ، امتحان و نمره انشا و اجبار دوران تحصيل ، توصيف كنيد ، اين بهار چه رنگى خواهد داشت؟
... جوانى ، گل ، عشق ، شروع مجدد زندگى ، طراوت و تازگى از جمله كلماتى هستند كه تقريباً در هر توصيفى از بهار ديده مى شوند.
يك نگاه متفاوت و يك توصيف جديد و تازه از بهار، نگاهى است كه مردم دنيا با عادات و رسوم مختلف در گوشه گوشه اين جهان به اين همه زيبايى دارند.
آيين هاى مردم دنيا
فصل بهار و خصوصاً نخستين روزهاى آن از غيرقابل پيش بينى ترين ايام سال است اما در سرتاسر دنيا ازسال هاى دور مردم شروع بهار را نقطه عطفى در دوره يكساله زندگى خود مى دانند. زمانى كه به قول بسيارى از مردم «ننه پيرزن» مى رود و جاى خود را به بهار و به زبان خودمان «عمو نوروز» مى دهد. زمانى كه در بيشتر آداب و رسوم ، موقع مناسبى براى تلاش جدى جهت نظافت خانه ها و محيط هاى زندگى به حساب مى آيد.
يكى از جذاب ترين موضوعاتى كه وجود دارد ، بحث و بررسى آداب و رسوم ملل و عقايد و سنت هاى اقوام مختلف است. عقايدى كه خيلى از آنها شبيه هم هستند و نيت و قصد مردم از انجام آنها تفاوت چندانى ندارد.
براى نمونه مردم بلغارستان ، نظافت خانه و مزارع خود را نوعى هماهنگى با طبيعت و بيدارى و همراهى با زمان مى دانند. آنها قبل ازرسيدن بهار و خداحافظى «ننه پيرزن» تمام لباسهاى خود را بيرون مى آورند، مى شويند و در معرض هواى تازه و بهارى قرار مى دهند و جالب اينكه هر بار كه اين لباسها از حصار طناب يا هر جاى ديگرى آويزان مى شود، در ميان آنها لباس قرمزى هم وجود دارد تا باعث جلب توجه بهار و هواى تازه و وزش آن در خانه شود!
آنها رسم داشتند در همين ايام آتشى روشن كنند و تمام چيزهاى خراب و زائد را در آن بسوزانند و بعد جوانها از روى آن آتش مى پريدند تا در سالى كه در پيش رو دارند سالم و موفق باشند.
يك رسم جالب توجه ديگر ، ارتباطى است كه آنها بين فصل بهار و پرستوهاى بهارى مطرح مى كنند. طبق سنتى قديمى نخ هاى سفيد و قرمزى را به هم مى بافند و از لابه لاى بوته ها و گل و گياهان اطراف، در حالى كه پرستوهاى كوچكى در آنجا قرار مى دهند، نخ ها را آويزان مى كنند. چرا كه :
براساس يك رسم بسيار قديمى تازه عروسى كه به خانه بخت ! و زندگى جديد وارد مى شد از شدت خوشبختى!! حق نداشت تا ۴۰ روز با خانواده همسرش صحبت كند و پس از پايان اين خاموشى ۴۰روزه ارتباط كلامى خود را آغاز مى كرد و احتمالاً جبران آن ۴۰ روز را ۴۰ برابر مى كرد!
يك داستان قديمى دراين باره به تازه عروسى اشاره دارد كه از شدت خوشبختى و احترام فراوان ، به خاطر خجالت زياد به عوض ۴۰ روز ۳ سال ساكت و خاموش مانده است و تلاش پدرشوهر و مادرشوهر او در مورد شكستن اين سكوت فايده اى نداشته است.
تا اينكه ... تصميم مى گيرند براى پسرشان همسر جديدى پيدا كنند.
اما درست پيش از آنكه عروس جديد، لباس عروسى برتن كند و آماده جشن و مراسم شود عروس خانم خجالتى اعتصاب ۳ساله را مى شكند و براى نخستين بار صحبت مى كند و بلافاصله از دودكش خانه بالا مى رود. پدرشوهر كه اين عكس العمل را از عروس اول خود مى بيند سعى مى كند مانع خروج او از خانه شود به همين دليل لباس او را مى گيرد و تلاش مى كند دختر جوان را بيرون بكشد!
در نهايت نيز متوجه مى شود فقط نوارى بافته شده از نخ هاى رنگى (شايد سفيد و قرمز) در دست او باقى مانده است و دختر جوان به پرستويى تبديل شده و آن خانه را ترك كرده است.
نقل اين داستان باعث شد كه اين رسم سكوت ۴۰ روزه در حضور خانواده شوهر براى هميشه از بين برود.
اما «پرستو» مظهر و نماد تجديد حيات و تولد دوباره شد و از آن پس هرجا آشيانه پرستويى مى بينند آن را به فال نيك و نشانه خوشبختى و فراوانى مى دانند.
بهار و معادل آن در ساير زبانها
اگر علاقه شما به درس زبان انگليسى به شدت توجه و علاقه اى كه به درس انشا داريد باشد!! حتماً مى دانيد معادل كلمه «بهار» در اين زبان «Spring» است. (فصلى كه پس از زمستان مى آيد) اما چرا آن را «Spring» مى خوانند؟ و معناى ديگر اين كلمه چيست؟ اگر به لغتنامه يا «ديكشنرى» مراجعه كنيد متوجه خواهيد شد كه معادل يك معناى اين كلمه «جست و خيز» و جهش است.
معانى ديگرى كه ديده مى شود نيز به نوعى با جهيدن و بيرون زدن همراه است براى مثال «چشمه» كه معادل ديگرى است يعنى «محلى براى بيرون زدن آب از زمين» و يا «فنر» كه باز هم از معانى Spring محسوب مى شود يعنى فشرده شدن حلقه هاى فلزى و جهش ناگهانى و بيرون زدن حلقه هاى فشرده.
با دقت در تمام معانى اين كلمه يعنى (چشمه ، فنر، بهار و جست وخيز) به نوعى هماهنگى معنايى مى رسيم كه نشان مى دهد همگى با جست وخيز ، پريدن ، دويدن يا فعاليت شديد و ناگهانى همراه است! با اين توصيف بهتر مى توان متوجه شد كه چرا فصل بعد از زمستان بهار خوانده مى شود؟ و انتظار چه اتفاقات و دگرگونى هايى در عالم طبيعت با شروع اين فصل، وجود دارد. به اين خاطر بهار را « Spring» مى دانند كه گياهان به سرعت شروع به رشد مى كنند و زمستان به پايان مى رسد و گياه نورس با جهش سر از خاك بيرون مى آورد.
در حدود ۲۰۰۰سال قبل نخستين كلمه معادل بهار يا همان « Spring» انگليسى زبانها در زبان آلمانى Spreing و به معناى پريدن و دويدن خوانده مى شد.
اگر دقت و بررسى در معناى كلمات را ادامه دهيم بخوبى متوجه خواهيم شد كه بهار به زبان ساده تر همان چيزى است كه در انشاهاى دوران كودكى خود مى نوشتيم. فصل تغيير، دگرگونى انقلاب طبيعت و فرار از سكوت، خاموشى و عدم تحرك.
راستى بهار را در برنامه ريزى هاى زندگى چگونه توصيف مى كنيد؟
جهش، خيزش و تغيير به سوى موفقيت!
يكى به شكل خود ما
آواى موسيقى در اسپانيا
ريما وزين دل
«كلوديو پارانيز» در فستيوال موسيقى اتريش موفق شد جايزه نخست را به خود اختصاص دهد. اين خبرى بود كه كاتالونياى اسپانيا را تكان داد. جوان بيست و پنج ساله كه هر روز در مطبوعات نامش تكرار مى شد، توانسته بود در يكى از بزرگترين جشنواره هاى موسيقى دنيا جايزه اى مهم به دست آورد. كلوديو نوازنده برجسته ويلن، تنها كسى در ايالتش بود كه به «موسيقى كلاسيك» علاقه داشت.
پدر پزشكش وقتى اشتياق او را به موسيقى باخ و شوپن ديد، تصميم گرفت او را در انتخابش آزاد بگذارد. كلوديو مى گويد: «پدرم مرا پيش يكى از رهبران اركستر بارسلونا برد كه مدتى به خاطر بيمارى خانه نشين شده بود. «سيرو دل پارو» كه خانواده اى ايتاليايى داشت، قبول كرد به من ويلن بياموزد. اوايل خيلى مى ترسيدم اما بعد از سه ماه كم كم راه افتادم. سيرو تئورى موسيقى را هم به من آموزش مى داد.» به اين شكل كلوديو، خيلى زود با تمام قواعد موسيقى آشنا شد. پانزده سالگى او همزمان شد با برگزارى جشنواره اى در مادريد كه نوازندگان بزرگى در آن حضور داشتند. ديدار با آنها باعث شد كلوديو، مشتاق تحصيل در اين رشته بشود. دانشگاه وين، جايگاه بعدى او بود: «همه فكر مى كردند كه چون من از اسپانيا آمده ام بايد نوازنده گيتار باشم. اما وقتى ويلن مى زدم مى فهميدند كه بعضى از كاتالونيايى ها با بقيه فرق مى كنند!» كلوديو در تمام چهار سال تحصيل، كارى در اركستر كوچكى به دست آورد. همان جا بود كه اولين ملودى هايش را ساخت و آن قدر به كارش مسلط شد كه در آلبوم يكى از گروه ها قطعه اى از او اجرا شد. جشنواره بزرگ موسيقى وين، براى كلوديو موهبتى بود. او موفق شد در اين جشن، جايزه «نوازنده برتر» را دريافت كند. اين شروع موفقيت او بود. چون اركسترى از پاريس از او براى كار دعوت كرد او ساكن پايتخت فرانسه شد. سه سال از آن زمان مى گذرد و نام كلوديو پارانيز در اروپا به گوش همه رسيده است. حالا ديگر جايزه اصلى فستيوال وين، هر ساله نصيب او مى شود.
كلوديو اميدوار است بتواند اركسترى از نوازندگان تمام دنيا تشكيل دهد تا بتواند علايق و ذوق هاى مختلف را در گروهش داشته باشد. براى يك فرد بيست و پنج ساله آرزويى دست نيافتنى نيست!
چيزى براى امروز
254706.jpg
سياستمدارها مجبورند با همديگر دست بدهند، حتى اگر اين كار غيربهداشتى باشد. سياستمدارها مجبورند همديگر را بغل كنند، حتى اگر اين كار برايشان چندش آور باشد. (در اين تصوير شرودر، ژاك شيراك را «صميمانه» در آغوش گرفته است. شيراك بيچاره كه تنها فشار انگشتان شرودر را بر كمر خود احساس مى كند از اين همه صميميت شرمنده شده و ظاهراً بدش نمى آيد در جواب اين همه محبت گونه هاى او را ببوسد. اين عكس در سال ۲۰۰۴ برنده جايزه اول رويترز شد.) مى گويند سياستمدارها در روزهاى اول بعد از انتخابات بشدت از زير اين كارها شانه خالى مى كنند، اما به تدريج مى فهمند آنها انتخاب شده اند تا جلوى دوربين به همين نمايش ها مشغول شوند. سياستمدارها، تصميم گيرندگان عرصه هاى سرنوشت ساز نيستند، آنها بايد خوش اندام و زيبارو باشند و دندان هاى خوبى داشته باشند تا بتوانند رو به هر دوربينى لبخند بزنند. سياستمداران در بهترين حالت بازيگران صحنه هاى رومانس فيلم هاى تاريخى هستند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |