جمعه ۱ ارديبهشت ۱۳۸۵ - ۲۲ ربيع الاول ۱۴۲۷
Fri, Apr 21, 2006
كودك ونوجوان (۲)
۳۴۴۸
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياست
خانواده (گزارش اصلى)
خانواده (ماجرا)
خانواده (جامعه)
خانواده (سفره خانه)
خانواده (خانواده سالم)
خانواده (خانه زيبا)
خانواده (گفت وگو)
خانواده (گوناگون)
هنر (گزارش اصلى)
هنر (سينما)
هنر (تجسمى،موسيقى)
هنر (ادبيات)
كودك و نوجوان (۱)
كودك ونوجوان (۲)
كودك و نوجوان (۳)
ورزش
اوقات شرعى
ارتباطات
معرفى كتاب
داستان
معرفى كتاب
آخرين موهيكن
255132.jpg
ياسمن شكرگزار
«داستان ما از يك روز داغ آفتابى در ماه جولاى ۱۷۵۷ شروع مى شود. اين سومين سال جنگ بين فرانسه و سرخ پوستان بود - جنگى كه انگليسى ها و فرانسوى ها آن را براى تصاحب دنياى جديد به راه انداختند.»
طرفدارهاى داستا نهاى پرماجرا و بچه هايى كه به سرخپوست ها با ظاهر عجيب و آدابشون علاقه داريد، مژده كه اين هفته مى ريم سراغ «آخرين موهيكن» مشهورترين داستان سرخ پوستى اى كه تا به حال نوشته شده و سال ۱۹۹۲ هم فيلمى ازش ساخته شده كه جوايزى هم كسب كرده.
«آخرين موهيكن» براساس يك تم (پيام و معنايى كه اثر براى نشون دادن اون خلق شده به عبارتى، موضوع) جلو مى ره. تم انتقام كه سرنوشت چند آدم رو درگير و دار جنگ فرانسوى ها و سرخ پوست ها تغيير مى ده. وقتى كه فرانسوى ها براى حمله به قلعه انگليسى ها مجهز مى شند و فرماندار قلعه (سرهنگ مونرو) نيروى كمكى مى طلبه تا ژنرال وب گروهى رو براى كمك عازم اونجا كنه، ژنرال علاوه بر نيروى كمكى، دو دختر جوان و زيباى سرهنگ (آليس و كورا) رو هم به همراه سرگرد هيوارد و سرخپوستى راهنما از ميانبر وسط جنگل روانه قلعه مى كنه. سفر گروه با برخوردشون با چشم شاهين (يك پيشاهنگ مستعمراتى) و مرد سرخ پوست(چين گاچ گوك از رؤساى موهيكن ها) و آنكاس (آخرين موهيكن) دنبال مى شه، در حالى كه گروه هيوارد با وجود راهنماشون (لورنار) مسيررو گم كرده اند . اين مسأله به نظر چشم شاهين عجيب مى آد و با ديدن لورنار مى فهمه كه اون از دسته سرخپوست هاى ايروكواست (كه با انگليسى ها دشمن اند) و خودش رو يك موهاك جازده و هويت اون رو براى گروه فاش مى كنه. لورنارد اونها رو ترك مى كنه و مسؤوليت راهنمايى رو چشم شاهين به عهده مى گيره. سفر اونها بارها با حمله ايروكواها به رهبرى لورنار تهديد مى شه. لورنار براى انتقام از سرهنگ مونرو سعى در به دست آوردن دختران اون و آسيب رسوندن به اون هارو داره تا از سرهنگ مونرو به خاطر ضربات شلاقى كه سالها پيش به عنوان مجازات كارهاش به اون زده بوده انتقام بگيره. چشم شاهين و موهيكن با شجاعت هاشون بالاخره گروه رو به قلعه مى رسونند. اما اين آرامش دوام نمى آره، چون به خاطر نرسيدن نيروهاى كمكى به قلعه سرهنگ مونرو ناچار قلعه رو به فرانسوى ها تسليم مى كنه و در زمان ترك قلعه با افرادش، لورنار بالاخره فرصت به دست مى  آره و دو دختر سرهنگ رو مى  دزده و به قبيله اش مى بره و اينطورى مى شه كه چشم شاهين و آخرين موهيكن و بقيه افراد گروه سعى مى كنند با روشهاى عجيب غريب و مهيج وارد قبيله اونها بشند تا دخترها رو نجات بدند... (لطفاً فكر نكنيد فهميديد آخرش چى مى شه، چون قابل حدس نيست!)
جيمز فنيمور كوپر (۱۷۸۹-۱۸۵۱) نويسنده كتاب علاوه بر داستانهاى اغراق آميز دريايى (خدمتكار كشتى بوده و بعد در نيروى دريايى مشغول شده) خالق داستان هاى ماجراجويانه دشت و بيابان هم بوده. او در كودكى با پدرش در روستايى زندگى مى كرد كه شرايط تماس و آشنايى با سرخپوست ها رو برايش فراهم كرده بود سرخپوستانى كه از سال ۱۶۲۰ درگير جنگ با انگليسى هاى متجاوز به قلمروشون شدند و بسيارى از افراد (يك دهم از جمعيت ده ميليونى شون باقى مونده) و بسيارى از زمين هايى رو كه مالكش بودند از دست دادند (۲ درصد از خاكشون رو در اختيار دارند) شايد به همين دليله كه در اين داستانش هم تونسته از آداب سرخپوست ها (رقص هاى آيينى، پايبندى به قوانين قبيله اى، خارج كردن روح بد از بدن بيمار و ...) داستانسرايى كنه و خواننده  شيفته ماجراجويى  رو از خوندن كتابش راضى نگه داره. حتى پنج تا از سى رمانش آثارى در اين نوع هستند: شكارچى گوزن، آخرين موهيكن، رهياب، پيشگامان و چمنزار كه قهرمانشون مرد جنگل نشينيه كه اسمش در هر كتاب عوض مى شه و ماجراهايى رو با دوستش چين كاچ گوك تجربه مى كنه. اين مجموعه «قصه هاى جوراب چرمى» ناميده مى شده و به عنوان «حماسه اى از مرزهاى روبه گسترش آمريكا» معروف بوده.
اين كتاب قطع جيبى ۲۴۰ صفحه اى كه روبروى هر صفحه اش يك تصوير داره از مجموعه رمان هاى تلخيص شده نشر چشم اندازه كه على فاطميان ترجمه كرده تا بعضى از شما كه حوصله خوندن رمان هاى طولانى رو نداريد لااقل با چكيده داستان و ماجراهاى اصلى اش آشنا شيد. قيمت اش هم ۵۰۰ تومنه (ديديد گفتم كتاب هاى ۵۰۰ تومانى زياد شدند!)
داستان
نعل اسب جادويى
255135.jpg
نويسنده: سوزان سنت جيمز
مترجم و تصويرساز: منصوره كمرى

الين كوچولو يك كمد پر از اسباب بازى و عروسك هاى جورواجور داشت كه به خوبى و خوشى در كنار هم زندگى مى كردند. الين اونها رو خيلى دوست داشت و بهشون مى رسيد و تميز نگهشون مى داشت، اسباب بازى ها هم الين رو دوست داشتند و از زندگى توى اتاق الين راضى بودند، تا اينكه يك روز سروكله يك جن قرمز و شيطون پيدا شد كه از سوراخ موش وارد اتاق اونها شده بود. اسباب بازى ها از ظاهر جن خوششون نيومد. اون موجود كوچولوى دوست نداشتنى بود با چشم هاى سبز و موهاى قرمز كه به محض ورود به اتاق شروع به اذيت و آزار اسباب بازى ها كرد، موهاى عروسك ها رو كشيد و خرس كوچولوى عروسكى رو نيشگون گرفت. خرس عروسكى فرياد زد: «نكن، دست از سرم بردار!» اما جن كوچولو بلند بلند خنديد و به اذيت و آزارش ادامه داد، خونه عروسكى اسباب بازى ها رو به هم ريخت و بعضى از وسايلشون رو دزديد. چند روزى گذشت، جن كوچولو هر روز پيدايش مى شد و كلى خرابكارى مى كرد. اسباب بازى ها كم كم از دستش عاصى شدند، خرس عروسكى سعى كرد مانع خرابكارى جن بشه، اما جن خيلى فرز بود و سريعاً از دستش فرار كرد. روز بعد جن بدجنس روبان آبى خرس عروسكى رو دزديد و دور گردن خودش بست، با اينكه اصلاً بهش نمى اومد خودش خيلى راضى بود و حاضر نبود اون رو پس بده، بعد كفش يكى از عروسك ها رو برداشت و پوشيد و كفش پاره پوره خودش رو به جاش به اون داد، همينطور كه جن ورجه ورجه كنان اين طرف و اون طرف اتاق رو مى گشت متوجه جعبه نخ و سوزن الين شد، خيلى ذوق كرد. اول از همه انگشت دونه رو برداشت و به جاى كلاه روى سرش گذاشت و با خوشحالى بالا و پايين پريد، بعد از سوزن ها و قيچى خوشش اومد و اونها رو توى جيبش گذاشت. اسباب بازى ها خيلى عصبانى شدند و فرياد زدند: «اونها مال تو نيست، مال الينه! حق ندارى برشون دارى.» اما جن كوچولو فقط خنديد، عروسك ها سعى كردند اون رو بگيرند اما جن سريعاً به سمت ديگه اى پريد. ناگهان فكرى به ذهن خرس عروسكى رسيد، فوراً به كمد اسباب بازى ها رفت و همه جا رو زيرو رو كرد و بالاخره چيزى رو كه مى خواست پيدا كرد و با خودش آورد. جن فرياد زد: «هى اون چيه توى دستت؟» خرس عروسكى گفت: «يه نعل اسب جادوئيه كه مى تونه جلوى شيطنت هات رو بگيره.» با شنيدن اين حرف جن بلندتر خنديد و گفت: «هه، نمى تونى منو با اون آشغال قرمزرنگ بدتركيب بترسونى.» بعد ورجه وورجه كنان به طرف اون اومد. خرس هم نعل اسب رو به سمت جن گرفت، ناگهان اتفاق عجيبى افتاد. دست و پاى جن كوچولو انگار ديگه تحت فرمانش نبودند و اون خود به خود به سمت نعل اسب كشيده مى شد. چند لحظه بعد جن كاملاً به نعل اسب چسبيده بود و هرچقدر دست و پا مى زد، نمى تونست خودش رو آزاد كنه. خيلى ترسناك بود! جن با ناراحتى فرياد زد: «اين واقعاً جادوئيه! ولم كنيد، بذاريد برم!» اسباب بازى ها كه ديدند جن بدجنس گيرافتاده، خيلى خوشحال شدند. خرس عروسكى رو به اسباب بازى ها كرد و گفت: «دست و پايش رو ببنديد!» عروسك ها هم همين كار رو كردند، بعد گفت: «همه چيزهايى رو كه دزديده پس بگيريد.» پس انگشت دونه رو از سرش برداشتند و كفش عروسك رو بهش برگردوندند و روبان آبى خرس عروسكى رو هم بهش پس دادند. جن خيلى ترسيده بود و با گريه و زارى التماس مى كرد كه آزادش كنند. عروسك ها بهش گفتند: «به اين شرط آزادت مى كنيم كه قول بدى به سوراخت برگردى و ديگه اين ورها پيدايت نشه!» جن هم سرش رو به علامت مثبت تكون داد و به محض اينكه آزاد شد، دمش رو روى كولش گذاشت و فرار كرد، وقتى كاملاً ناپديد شد، خرس كوچولو پيش خودش فكر كرد: «شانس آورديم كه اون سوزن هاى آهنى رو توى جيبش گذاشته بود.» بعد هم آهن رباى نعلى الين رو سرجايش گذاشت و پيش دوستهايش برگشت.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |