|
|
|
مدرنيته را چگونه مى فهمم
|
|
|
مصطفى ملكيان «مدرنيته» ازجمله مفاهيمى است كه امروزه در ادبيات علوم اجتماعى، علوم انسانى، هنر، دين، فلسفه و... دامن گستر شده و اين تب استعمال، اين مفهوم را به نوعى پريشانى دچار كرده است. به اين اعتبار، ازچندى پيش «انجمن جامعه شناسى ايران»، بانى سلسله نشست هاى علمى در باب «ارزيابى مدرنيته» شده است. تاكنون دو نشست از اين سلسله برنامه ها برگزارشده است. سخنران نشست نخست دكتر على پايا و سخنران دومين جلسه استاد مصطفى ملكيان بود كه مكتوب حاضر متن ويراسته سخنرانى استاد ملكيان است كه در ۱۵ اسفند ۸۴ در تالار مطهرى دانشگاه علوم اجتماعى دانشگاه تهران القا شد. استاد ملكيان در اين نشست محور بحث خود را حول پاسخ به دو پرسش سامان داد؛ اول اينكه او خود مدرنيته را چگونه مى فهمد؟ و دوم اينكه، مدرنيته را در تجربه معاصر ايران چگونه ارزيابى مى كند؟ كه در مقام پاسخ به اين دو پرسش به هشت مؤلفه در جهان نگرى مدرنيته اشاره كرد و سپس مصاف مدرنيته با سنت و دين را مورد مداقه قرارداد. گروه انديشه «ايران» فرصت را مغتنم مى شمارد و با استاد مصطفى ملكيان كه به تازگى در سوگ مادر نشسته اند همدردى مى نمايد و آرزوى روزگارى رعنايى و ريحانى براى استاد دارد. گروه انديشه
پيدايش مدرنيسم يا تجددگرايى درغرب را مى توان واكنشى برضد سنت و دين مسيحيت دانست. تكون تاريخى تجدد تكونى است. ذاتاً نافى غير. معناى اين سخن آن است كه تجدد، خود را از راه سلب غيرتعريف مى كند و اين غير، سنت مسيحى و دين مسيحى بوده است. وقتى تجدد دامن گستر شد و از اروپا به بخشهاى ديگر جهان پاگذاشت اين ويژگى ضديت با «سنت» و «دين» را كما بيش در خود حفظ كرد. به اين اعتبار، مدرنيسم درهرجاى جهان در قبال «سنت» و «دين»، موضع مى گيرد و اين ويژگى مشترك نظامهاى برآمده از مدرنيسم است. من در اينجا قصد ندارم كه به اين امر بپردازم كه آيا اين جهت گيرى مدرنيسم از ابتدا بجا بود يا نابجا و اكنون تغييركردن آن بجا است يا نابجا، و اگر واقعاً مصافى بين مدرنيته و سنت باشد ما بايد به سود كدام يك موضع بگيريم. قصد من در اين گفتار، صرفاً عرضه گزارشى از استنباط شخصى خود در باب نظام مدرنيسم است. به نظرمى رسد كه مى توان جهان نگرى نهفته در بطن مدرنيته را با هشت مؤلفه نشان داد. با اين حال شايد نتوان يك تسلسل منطقى قابل دفاع براى تقدم و تأخر اين هشت مؤلفه عرضه كرد. ولى نوع كنش و واكنش بين اين مؤلفه ها برقرار است. بنابراين نظم و ترتيبى كه ارائه مى كنم چندان خارج از منطق نيست. مؤلفه هاى جهان نگرى مدرنيسم ۱. انسانگرايى نخستين ويژگى، انسانگرايانه بودن اين جهان نگرى است. البته انسانگرايى در بافتهاى مختلف معانى عديده اى دارد. اما مراد من وجه خاصى از انسانگرايى است و تنها اين وجه را محل بحث قرار خواهم داد. معناى خاصى كه من از انسانگرايى مراد مى كنم، «ايمان به انسان» است. از اين ايمان مى توان تعبيركرد به ايمان به «علم» و «قدرت» انسان. به عبارت ديگر انسانگرايى عبارت است از باور داشتن به اينكه اگر از دست «علم انسان» كارى برنيايد قطعاً دست هيچ كس و هيچ چيز ديگرى هم برنخواهدآمد و اگر از «قدرت انسان» كارى بيرون رفت، ديگر در محدوده هيچ كس و هيچ چيز ديگرى هم نخواهدبود. بروز و تعين اين اعتقاد و باور در ادبيات دوران مدرن، در قالب اين ايده تجلى مى كند كه انسان حاكم بر سرنوشت خويش است و اسير موجود ديگرى نيست. وقتى اين نگرش نسبت به انسان حاصل مى شود طبعاً سلسله امورى كه در ديدگاه سنتى محل توجه بود يا بايد از كانون توجه خارج شود يا اينكه صراحتاً موردنفى و انكار قرارگيرد. مثلاً در ديدگاه سنتى يكى از برجسته ترين ويژگى هاى انسان اين است كه فريب مى خورد. در ادبيات اديان و مذاهب بويژه اديان و مذاهب ابراهيمى انسان در معرض فريب خوردن است و چهار چيز در جهان موجب فريب انسان مى شوند: ابليس، دنيا، نفس و هوى. پس وقتى اين امكان وجوددارد كه انسان هر لحظه توسط اين چهارچيز فريفته شود بنابراين چگونه مى توان به نوع بشر اعتمادكرد و به او اميدبست و ايمان خود را معطوف به آن كرد. اما اين ديدگاه در ادبيات مدرنيته نقد و نفى مى شود. به همين دليل است كه در ادبيات مدرنيته، ديگر چيزى به نام شيطان وجودندارد يا اگر وجوددارد توان سيطره و تفوق بر آدمى را ندارد. يكى از بحث هايى كه در ميان فلاسفه اخلاق دوران مدرن شايع است، شكاف ميان «معرفت اخلاقى» و «عمل اخلاقى» است و اينكه چگونه مى توان اين شكاف را پر كرد. چنانكه اگر معرفت اخلاقى پيدا مى كرديم كه انجام كارى نادرست است آن را فرو مى گذاشتيم و يا اگر معرفت پيدا مى كرديم كه كارى درست است در جهت انجامش مى كوشيديم. در ادبيات دينى قديم اين شكاف را فريب خوردگى ما انسانها پر مى كرد و معتقد بودند كه ما به اين جهت به حكم معرفتهاى اخلاقى عمل نمى كنيم كه دستخوش فريب شيطان، دنيا، هوى ونفس هستيم. اما چنين باورى در فلسفه اخلاق مدرن ديگر وجود ندارد. انسان مدرن نمى گويد ما به اين جهت به حكم معرفت هاى اخلاقى عمل نمى كنيم كه فريب خورده ايم. چرا كه انسان مدرن به ايمان به علم بشرى و ايمان به قدرت بشرى التزام مى ورزد و هر ميزان كه مدرن تر هستيم التزام بيشترى مى ورزيم. اما در جهان نگرى دينى و سنتى، انسان دائماً بايد دست استمداد به درگاه خدا دراز كند و همواره از فريب شيطان برحذر باشد و علاوه بر خدا و شيطان بايد دغدغه موجودات ديگرى را هم داشته باشد و فرشتگان به او كمك رسانى كنند. ۲. انديشه پيشرفت جهان نگرى مدرنيسم يك جهان نگرى قائل به پيشرفت است. در حالى كه در اديان و مذاهب جهانى نه تنها چيزى به نام پيشرفت وجود ندارد بلكه به جاى آن، ايده «پس رفت» به چشم مى خورد. در جهان نگرى سنتى و دينى، انسان در فطرت خود موجودى آرمانى است. در تقريباً تمامى اديان و مذاهب جهان، براى ديدن و شناختن انسان آرمانى، هر چه بيشتر بايد به عقب و به منشأ و سرچشمه بازگشت. به اين اعتبار، انسان نخستين آرمانى تر از انسان بعد و بعدتر است. در اديان و مذاهب جهان انديشه پيشرفت ديده نمى شود و دقيقاً انديشه ضدپيشرفت ديده مى شود. البته اين ايده اديان، در مقام توصيف است نه در مقام توصيه. بدين معنا كه نمى گويند پيشرفت نكنيد بلكه مى گويند بشر تاكنون پيشرفت نكرده است. متقابلاً در انديشه پيشرفت گفته مى شود ما هميشه رو به آينده اى حركت مى كنيم كه فعلاً و عجالتاً در قياس آن آينده در وضعيت بدترى هستيم اما در قياس با گذشته، وضعيت مطلوب ترى داريم. به عبارت ديگر انديشه پيشرفت حكم مى كند كه وضعيت جهان رو به كمال است. در حالى كه در تفكر سنتى و دينى، انسانهاى نخستين انسانهاى آرمانى بوده اند و هر چه از تاريخ بشر مى گذرد ما از آن وجه آرمانى خود دور مى شويم. چنين ديدگاهى البته با جهان نگرى مدرن سازگارى ندارد. به اعتبار چنين ديدگاهى است كه در جهان نگرى مدرن چيزى به نام «جهنم» كمتر ديده مى شود. انسان مدرن در آينده خويش بهشت مى بيند نه جهنم. (بگذريم از اينكه مدرنيته در معناى آرمانى خود نه به بهشت قائل است و نه به جهنم) چرا كه به زعم طرفداران مدرنيسم، جهنم اساساً با انديشه پيشرفت ناسازگار است. سازگار نيست كه گفته شود ما به جلو مى رويم ولى مى رويم كه به جهنم برسيم. ۳. ماديگرايى سومين ويژگى، جهان نگرى مادى مدرنيسم است. البته مراد از «مادى»، معناى دقيق فلسفى آن نيست بلكه به معناى تغافل از ساحت هاى متعدد وجودى انسان است كه مورد تأكيد انسان سنتى بود. امروزه تنها «ساحت جسم» و بدن و «ساحت ذهن» محل تأكيد است در ادبيات جديد چيزى به نام «نفس» و «روح» به چشم نمى آيد. در حالى كه در ادبيات دينى آنچه كه تمام طبع ما مربوط به آن است «نفس» و از آن بالاتر «روح» است. جهان نگرى مدرن در ساخت نيازها و خواستهاى آدمى، نيازهاى روحانى را به نيازهاى سايكولوژيك تحليل و تحويل مى كند. نيازهايى كه مربوط به نفس هستند تحويل شده اند به نيازهايى كه مربوط به احساسات و عواطف هستند. من از اين ويژگى با تعبير «ماديت» ياد مى كنم. بنابراين مرادم از ماديت، ماديت انسان شناختى است نه ماديت جهانشناختى. در واقع مدرنيسم در مورد ساحتهاى وجود آدمى، جهان نگرى مادى دارد. ۴. عقل گرايى (راسيوناليسم) عقلانيت گرايى ويژگى چهارم جهانگرى مدرنيسم است. اين عقلانيت مى تواند هم در مقام عمل باشد هم در مقام نظر. البته قدما نيز قائل به عقل بودند اما تلقى ايشان از عقل، متفاوت از آن چيزى بود كه به عقل به معناى امروزى اش ارجاع مى شود. در ديدگاه سنتى، هر چه از حلقه عقل بشرى فراتر رفت نه تنها واقعيتش را از دست نمى دهد بلكه واقعيت دارتر مى شود. چيزى كه در طور عقل بشرى است اگر هم واقعيت داشته باشد، واقعيت سايه وار دارد. به اين اعتبار در ديدگاه سنتى، در سلسله مراتب واقعيات معتقد بودند كه عالم مجردات به دليل آنكه از عقل دورتر است داراى واقعيت بالاترى است. بعد از آن عالم مثال است و در مرتبه سوم عالم مادى و عالم طبيعت است كه به حكم آنكه كاملاً در طور فهم و تشخيص عقل بشرى است، از واقعيت كمترى برخوردار است. پيداست كه براى جهان نگرى مدرن، اين عقيده عجيب و گزنده است كه هرچه در دسترس عقل است واقعيت كم ارزش ترى دارد و هرچه از دسترس عقل دورتر است واقعيت بيشتر و شريف ترى دارد. انسان مدرن نيز به چنين خساست و شرافتى براى واقعيات قائل است اما كاملاً در خلاف جهت گذشته در جهان نگرى مدرن اتفاقاً هرچه در دسترس عقل باشد واقعيت بيشترى دارد. بدين معنا مى توان گفت كه در جهان نگرى مدرن، نوعى عقل گرايى وجود دارد. عقل گرايى در انسان مدرن ابتدا يك ديدگاه اپيستمولوژيك بود و به تدريج به ديدگاهى انتولوژيك بدل شده است. انسان مدرن ابتدا به لحاظ اپيستمولوژيك گفت كه من ادعاى وجود چيزهايى را مى كنم كه عقل بتواند وجودشان را برهانى كند و در مورد چيزهايى كه عقل نمى تواند وجودشان را برهانى كند سكوت مى كنم. من ادعاى وجود چنين امورى را ندارم اما ادعاى عدم وجودشان را هم نخواهم داشت. اما به تدريج انسان مدرن به ادعاى اپيستمولوژيك اكتفا نكرد و گفت هرچه كه با اپيستمولوژى جديد من قابل برهانى شدن است من قائل به وجودشان هستم و به وجودهاى غيراز اين قائل نيستم و اين چنين آن را به ساحت انتولوژيك وارد كرد. در جهان نگرى مدرن وقتى ادعاى وجود چيزى را مى كنيد يا بايد استدلال آوريد كه نشان دهد ادعايتان صادق است يا لااقل اگر صادق هم نيست ادعايتان موجه يا حداقل معقول است و اين خلاف چيزى است كه در انسان قديم وجود داشت. ۵. ويژگى تجربى ويژگى پنجم، ويژگى تجربى بودن اين جهان نگرى است. معنايى كه من از تجربى بودن مراد مى كنم در مقابل عقل گرايى قرار نمى گيرد. تجربى بودن به اين معنا است كه در تفكر مدرن هرچيزى را مى توان در معرض آزمون قرار داد و نسبت به آن موضع نقادانه گرفت. انسان مدرن هيچ چيز را فوق آزمون نمى داند و اين بدان معنا است كه انسان مدرن هيچ چيز را بى چون و چرا نمى داند. بنابراين مى توان گفت كه او هيچ چيز را مقدس قلمداد نمى كند چرا كه يكى از ويژگى هاى امر قدسى اين است كه چون و چرا ناپذير است . در حالى كه در اديان و مذاهب بسيارى امور وجود دارند كه غيرقابل آزمون و تجربه ناپذير و بايد بدون چون و چرا آن را پذيرفت . قهراً اين سخن در تفكر مدرن قابل دفاع نيست. ادامه دارد
|
|
|
|
|