شنبه ۲ ارديبهشت ۱۳۸۵ - ۲۳ ربيع الاول ۱۴۲۷
Sat, Apr 22, 2006
جوان
۳۴۴۹
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
هفته هفت روزه
چيزى براى امروز
هفته هفت روزه
اى بادبزن ها بوق بزنيد!
255234.jpg
سحر طلوعى
الف) چنانچه مى خواهيد انتقاد كنيد، بكنيد، مى خواهيد تعريف كنيد، بكنيد. پذيراى هرگونه ايده، تذكر، پيشنهاد و... شما هستيم. منتها اين فرستاده هايتان را عجالتاً به همين ميل كه زير تيتر معمولاً چاپ مى شود بفرستيد و اصولاً بدانيد كه اين ميل همين جورى و محض پر كردن سفيدى هاى صفحه چاپ نمى شود و حتماً از نوشتنش هدفى داريم. ما قول مى دهيم كپى رايت را رعايت كنيم (به جان خودم، قول مى دهم، اين تن بميرد راست مى گويم!) و اسم ايده دهنده، پيشنهادكننده را هم بياوريم، البته به شرطى كه اسم ها جينگول نباشد و آدم را به تحير و شگفت انگيزى نكشاند! (من واقعاً بعد از در رفتن توپ سال تحويل دچار استحاله شده ام و بشدت به ادبيات و افعال شيكان پيكان ابراز عشق مى كنم!)
ب) واقعاً چه خبر از آنفلوآنزاى مرغى؟! پس چرا خود نامردش را ديگر به ما نمى نمايد! (به جان خودم اگر بخواهم كارى بكنم! من؟ عمراً! در دوران كودكى يك سوسك را كشتيم، هنوز كه هنوز است وقتى سوسك مى بينم، جريحه وجدانم دار مى شود!) با هم يك گفتمانى انجام بدهيم و بالاخره بفهميم آخر چرا مرغ هاى ما را؟ آيا چطور ممكن است مرغ هاى ما بله، اما خروس هاى ما نه؟!
ج) در راستاى اينكه هفته پيش ياد گرفتيم كه زبانى به نام زبان برزيلى وجود دارد و احتمالاً از سال ديگر رشته اى به همين نام در دانشگاه راه اندازى مى شود، دوباره نشستيم و يك بازى ديگر را كه توسط گزارشگران وطنى گزارش مى شد ديديم تا بلكه باز هم به اطلاعاتمان افزوده شود و شد به اين ترتيب: در بازى پرسپوليس _ راه آهن وقتى بازيكن پرسپوليس توپ را به سمت دروازه راه آهن شوت كرد، بازيكن راه آهن با دست توپ را گرفت تا هم به دروازه بان اين تيم، دروازه بانى ياد بدهد و هم يادى از يكى از بزرگان اين عرصه يعنى مارادونا كرده باشد. در همين هنگام، داور بازيكن را اخراج كرد و پنالتى گرفت و گزارشگر بازى، در نتيجه يك تحليل تاريخى گفت: «پرسپوليس شانس آورد كه توپ وارد دروازه نشد، چرا كه حالا مى تواند با تيمى بازى كند كه يك يار كمتر دارد!» و من از آن روز تا به امروز مبهوت و متحير مانده ام كه آيا چطور ممكن است كه آدم از اينكه يك گل مفت و مسلم را از دست داده باشد، شانس آورده و آيا چرا آدم بايد از ده نفره شدن تيم حريف در پوست خودش نگنجد! (در يك نگاه كارشناسانه، تيم هاى ده نفره بيشتر از تيم هاى كامل مى دوند.) آيا اشكالى پيش مى آيد كه گاهى بعضى دوستان حرف نزنند؟ آيا زبانم لال راجع به زبان اين افراد حرف هاى نامربوطى مى زنند خداى نكرده؟ آيا را ما با اين همه كارشناس هنوز يك بازى تداركاتى اساسى نداريم؟ آيا چرا ما مى گوييم با آرژانتين بازى تداركاتى برگزار مى كنيم، اما آخرش با بوسنى و كرواسى بازى مى كنيم؟
د) و اينك توجهتان را جلب مى كنم به اهم اخبار (بى خود اعتراض نكنيد، چرا اين جمله تكرارى را هزار بار مى نويسى! حتى اگر مجريان اخبار صدا و سيما هم اين جمله را ديگر تكرار نكنند، من مى نويسم كه يادشان را گرامى بدارم!)
بفرماييد تو، دم در بد است!
ما مثل يك شهروند مؤدب، گل، نازنين، مموش (حاصل تركيب دو كلمه ماه و موش!) سوار اتوبوس مى شويم و نشانه شخصيتمان را دستمان مى گيريم تا به راننده بدهيم. در فاصله منتظر نشستن ناگهان صداهاى عجيب و غريبى مى شنويم؛ صداهايى مثل خانه تكانى، اسباب كشى و اينها و ناگهان تر، دو دستگاه دوچرخه را نظاره مى كنيم كه در حال سوار شدن به اتوبوس مى باشند و دو آدم هم روى زينشان (زين فقط مخصوص اسب نيست، به صندلى دوچرخه هم زين مى گويند!) سوار هستند و ما تا جايى كه مى توانيم دهانمان را كنترل مى كنيم تا باز نشود (دهان باز زياد خوب نيست و براى سلامتى ضرر دارد!) اتفاق جالبى مى باشد. در اتوبوس هايى كه به زور براى آدم ها جا پيدا مى شود، دوچرخه ها هم حضور به هم مى رسانند تا مبادا لاستيك هايشان از فرط ركاب زدن خسته شوند! من بعد از اين، قدم ماشين، موتور، اسب، گاو، گوسفند و هرگونه موجودى كه راه مى رود و ممكن است خداى نكرده، زبانم لال خسته شود، در اتوبوس هاى شركت واحد سر چشم! اين موجودات از پرداخت هرگونه نشانه شخصيت الاالابد معاف هستند. معاينه فنى، پزشكى و هيچى لازم نيست!
اى بادبزن ها بوق بزنيد!
روزنامه ها را ورق مى زنيم، به هواى پيدا كردن يك خبر خوش و اتفاقاً هم پيدا مى كنيم و شما نمى دانيد وقتى اين خبر را مى خوانيم، چه اتفاقاتى درون ما مى افتد. از جمله اينكه در زيرزمين خانه مان عروسى برپا مى شود (لازم به ذكر است احتمالاً زيرزمين خانه ما يك ربطى به درون ما دارد!) خلاصه، خبر اينكه: «تابستان امسال خاموشى نداريم.» من وقتى اين خبر را خواندم، گرچه دچار عروسى شدم! اما يك موضوعاتى هم به ذهنم! رسيد كه بيشتر شبيه سؤال بودند و ناچار شدم كه آنها را بپرسم (اين سؤال هاى ذهن من است و از كسى توقع جواب ندارم، نه! به جان خودم اگر كسى جواب بدهد، ناراحت مى شوم، اصلاً مشغول ذمه ايد اگر جواب بدهيد!)
۱- آيا وسط هزاره سوم از اينكه ديگر خاموشى نداريم، بايد شادمان باشيم؟
۲- آيا اى كولرها بباديد! چرا اينقدر نگرانى؟
۳- آيا تابستان، شما را مثل زمستانتان مى كنيم؟
۴- اى بادبزن هاى عالم برويد جلو بوق بزنيد!
سرنوشت قهرمان ها!
شما دقيقاً در حالى داريد اين مطلب را مى خوانيد كه قطعاً تكليف قهرمان فوتبال ايران مشخص شده است. در يك نگاه اجمالى! (بابا سواد! بابا ادبيات قلنبه سلنبه!) به اين نتيجه مى رسيم كه قهرمان دور اول ليگ حرفه اى (پرسپوليس) در مكان هاى نهم، دهم جدول اتراق كرده و براى خودش دنيايى دارد. قهرمان دوره دوم (سپاهان)، چهار گل زيبا، جادار و مطمئن از يك تيم ديگر مى خورد و آخ هم نمى گويد، گرچه در نتيجه بعضى اتفاقات، چهار گل را تجربه مى كند، ولى نهايتاً يادش مى رود قهرمانى را با چه «ق» مى نويسند. قهرمان دوره سوم (پاس)، كلاً معلوم نيست چه كار مى كند. اما در نااميدى بسى اميد است را خوب بلد است با يك چيزهايى بخواند. قهرمان دوره چهارم (فولاد)، عينهو چى در هر بازى گلباران مى شود و نهايتاً خود را همچون يك تاج گل يا يك گلستان و بوستان تصور مى كند! و اما قهرمان دوره پنجم، احتمالاً همان تيمى است كه در طول اين پنج سال، با زحمت فراوان كاپ جام تورنمنت صلح و دوستى را توانسته بالاى سرش ببرد! و حالا يادش افتاده مى تواند جام هاى معتبر را هم بلند كند.
فروخته مى شود!
من از اين بلندگو! از اين تريبون و از اين رسانه اعلام مى كنم كه مى فروشند بى برو برگرد! و اما چى را؟ يك لحظه فرصت بدهيد، توضيح مى دهم، فقط خوب گوش كنيد. اگر دانشجوى بورسيه هستيد، آگاه باشيد، اگر دانشجوى بورسيه اعزام شده هستيد كه ديگر خوبتر گوش كنيد. اگر رفته ايد خارج از ايران درس خوانده ايد و قول داده ايد كه برگرديد، اما برنگشته ايد، بدانيد و آگاه باشيد كه وثيقه تان را مى فروشند. به اين دليل كه خرجتان را داده اند و كلى زحمت كشيده اند، اما حالا شما برنگشته ايد تا به تعهداتتان عمل كنيد. پس وثيقه بى وثيقه، هوتوتو. آدم يا قول نمى دهد يا اگر قول داد چشمش كور، عمل مى كند. همين كارها را مى كنيد كه وسط عصر www از اينكه امسال تابستان خاموشى نداريم، احساس شادمانى مى كنيم ديگر!
چيزى براى امروز
موفقيت هاى سوئدى جوان در تايلند
255204.jpg
ريما وزين دل
Scandasia ‎/ آتيا پوپحان
«وقتى براى اولين بار به اينجا آمدم، از دست اعضاى خانواده ام به شدت عصبانى بودم، من مدرسه ام وتمام دوستان خوبم را در گوتنبرگ از دست داده بودم و به شهرى آمده بودم كه كاملاً برايم غريبه بود، هيچ كس را در اينجا نمى شناختم، حتى نمى فهميدم كه مردم به چه زبانى با هم صحبت مى كنند.»
گرچه اريكا ملبورگ اولين ديدارش از بانكوك را اينگونه به خاطر مى آورد، اما حالا پس از ده سال زندگى كردن در اين شهر عاشق آن شده است. اريكا تنها ۱۷سال سن داشت كه پدرش كه كارمند شركت مخابرات تلياى سوئد بود به بانكوك اعزام شد، سفر از سوئد سردسير به تايلند گرمسير براى اريكا مشكل بود او در زبان انگليسى چندان مهارتى نداشت و براى همين نمى توانست با هيچ كس ارتباط برقرار كند، اما او براى آنكه زندگى كند زبان تايلندى را فراگرفت و حالا به خوبى به اين زبان صحبت مى كند. خودش در اين مورد مى گويد:
«من مجبور بودم كه زبان تايلندى و انگليسى را ياد بگيرم، در غير اين صورت هيچ كارى نمى توانستم بكنم، براى همين تمام تلاشم را كردم و پس از دوسال در هر دوزبان متبحر شدم...» حالا زبان تايى اريكا آنقدر خوب است كه او در اوقات فراغت براى زنان اروپايى كه تازه به تايلند آمده اند كلاس آموزش زبان تايى مى گذارد، البته اوقات فراغت او اصلاً زياد نيست چرا كه او مشغول طراحى برنامه هاى دقيق و پيچيده براى وزارت بهداشت تايلند است.
اريكا در دانشگاه بانكوك در رشته مديريت بيمارستانى پذيرفته شد و مدرك نهايى خود در رشته مديريت آموزش بهداشت را از دانشگاه استن در لندن گرفت او حالا مدير مركز پژوهش و برنامه ريزى براى مقابله با ايدز در تايلند است و به خاطر تلاشهاى خود از وزارت بهداشت اين كشور و سازمان جهانى بهداشت جوايزى دريافت كرده است. او طى دوسال اخير بيش از بيست برنامه آموزش متخصصان واعضاى سيستم هاى بهداشتى و درمانى تايلند با پيشرفت هاى جديد در شناسايى و درمان بيمارى ايدز را برگزار كرده است و اميدوار است كه بتواند كلاسهاى آموزشى به زبان ساده را در سطح تمام شهرها و روستاهاى تايلند برگزار كند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |