يكشنبه ۳ ارديبهشت ۱۳۸۵ - ۲۴ ربيع الاول ۱۴۲۷
Sun, Apr 23, 2006
ماجرا
۳۴۵۰
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
داستان زندگى
قرار مجرميت براى فال فروشى كه لباس پليس پوشيد
گروه حوادث : مرد فال فروشى با پوشيدن لباس نيروى انتظامى اقدام به دريافت پول پاركينگ از خودروها و هدايت آنها به پاركينگ شهردارى كرد.
قرار مجرميت اين مرد به خاطر استفاده بدون مجوز و علنى از لباسهاى مأموران انتظامى و سوءاستفاده از آن از سوى بازپرس دادسراى شميران صادر شد.
ساعت ۲۲ شب اول اسفندماه سال ۸۴ مأموران كلانترى ۱۰۱ تجريش در حين گشت زنى متوجه شدند مرد جوانى در لباس نيروى انتظامى در حال هدايت خودروها به پاركينگ شهردارى در اطراف امامزاده صالح و دريافت وجه نقد از رانندگان خودروها است. مأموران كلانترى به اين جوان مشكوك شدند و اقدام به بازداشت وى نمودند. پس از تشكيل پرونده بازپرس «روح الله رئيسى» به بازجويى قضايى از اين متهم پرداخت. اين مرد ۳۰ ساله در بازجويى ها اعتراف كرد: من كودكى سختى داشتم و بدون سرپرست در بهزيستى بزرگ شدم. روزها در تهران فال فروشى كردم و شبها در پاركها مى خوابيدم. تا اينكه صاحب يك كافى شاپ در تجريش كه از پارك خودروها و ترافيك مقابل آنجا كلافه شده بودو مى خواست اطراف مغازه اش خلوت شود به من پيشنهاد كرد تا با خريد اتيكت، باتوم، لباسها و نشانهاى نظامى از فروشگاهى در تهران اقدام به اين كار كنم تا هم حاشيه خيابانهاخلوت تر شود و هم درآمد خوبى كسب كنم.
من از اين طريق طى دو روز ۴ هزار تومان به دست آوردم و صاحب كافى شاپ گفت درآمدم بيشتر هم خواهد شد.
بازپرس رئيسى پس از تعيين قرار كفالت يك ميليون تومانى اين متهم را به خاطر استفاده بدون مجوز و علنى از لباسهاى مأموران انتظامى و سوءاستفاده از آن بازداشت كرد و پس از صدور قرار مجرميت پرونده وى جهت صدور رأى به دادگاه شميران ارسال شد.
داستان زندگى
ماجراى يك زندگى سياه
255309.jpg
نازنين از روزى كه با حامد آشنا شده بود، نسبت به زندگى احساس ديگرى داشت. انگار خدا خواسته بودتا در اين آشنايى حامد هم از تنهايى در بيايد. حامد و نازنين هر وقت با هم بيرون مى رفتند و حرف مى زدند حامد از تنهايى ها وناراحتى هايش مى گفت. مى گفت كه خانواده اش او را درك نمى كنند. مى گفت كه كسى به او محبت ندارد و در اين دنيا تنها مانده است. نازنين و حامد آنقدر از نظر روحى به هم نزديك شده بودند كه حامد تمام آنچه را كه بين او و خانواده اش روى مى داد، براى نازنين تعريف مى كرد.
آن روز وقتى حامد با ناراحتى به نازنين تلفن زده و از او خواسته بود تا همديگر را ببينند نازنين با دلواپسى سرقرار رفته بود.
- ديگر نمى توانم با خانواده ام كنار بيايم. خيلى در خانه مان احساس ناراحتى مى كنم. نمى توانم به اين وضعيت ادامه بدهم هرچه حقوق مى گيرم از من مى گيرندو دست آخر هم از من طلبكار هستند. نازنين با او حرف زده و حامد آرام شده بود.
- نازنين اگر تو به من درست جواب بدهى مى توانم از اين وضعيت خودم را نجات بدهم.
نازنين تعجب كرده بود ولى حامد فوراً به او پيشنهاد ازدواج داده بود. نازنين هم حامد را دوست داشت آنقدر كه با وجود يكه خوردن، خوشحال شد. او مى توانست حامد را خوشبخت كند و خودش هم در كنار او خوشبخت شود. ديگر برايش اهميت نداشت كه حامد ۷ سالى از او كوچكتر است. ديگر برايش هيچ چيز مهم نبود.
حامد وقتى به خانواده اش گفته بود دخترى را براى ازدواج با خودش در نظر گرفته است مخالفت كرده بودند. حامد با ناراحتى پيش نازنين آمده بود.
- نمى خواهند من و تو با هم ازدواج كنيم. چند روزى هست كه هرچه مى گويم مخالفت مى كنند. من هم ديگر رفتارشان را نمى توانم تحمل كنم.
از آن به بعد حامد براى زندگى به خانه پدر نرفته بود. با سختى اتاقى كرايه كرده بود. نازنين هم با مخالفت هاى پدر و مادر روبرو بود. هيچ كس به اين ازدواج رضايت نداشت. نوبت نازنين بود كه پافشارى كند. پدر بعد از ديدن حامد بر مخالفت اش افزوده بود.
- اين پسر به درد تو نمى خورد. تو را نمى تواند خوشبخت كند. خودش نياز به حمايت دارد. خودش مشكل دارد هم با خانواده اش هم با ديگران. آنوقت مى خواهد با تو هم ازدواج كند. من اصلاً اين اجازه را به تو نمى دهم. نازنين پافشارى مى كرد.
- او من را درك مى كند. اگر مشكل دارد با خانواده اش آنها هيچوقت با او خوب رفتار نكرده اند. من و حامد به هم وابسته شده ايم و خيلى هم همديگر را دوست داريم. تنها كسى كه مى تواند من را خوشبخت كند حامد است. پدر شما بدون دليل از او ايراد مى گيريد. پدر نازنين بعد از چند سال باز هم به اين وصلت رضايت نمى داد. نازنين و حامد خسته شده بودند. حامد از نازنين ايراد مى گرفت.
- تو واقعاً من را دوست ندارى. اگر داشتى مثل من ترك همه را مى كردى. تو اول آنها را مى خواهى و بعد من را.
حامد بى قرارى مى كرد. برخوردش با نازنين تندشده بود. نازنين نمى دانست چه كار كند آن روز وقتى از سركار به خانه رفت حامد را در خانه شان ديد. پدر با چهره اى عبوس جلوى حامد نشسته بود.
پدر وقتى نازنين وارد شد با صداى بلندى گفت:
- بيا بنشين و تكليف را روشن كن. اين آقا آمده و مى گويد مى خواهد با تو ازدواج كند. به او گفتم تا وقتى من زنده هستم نمى گذارم ولى ظاهراً باورش نمى شود. مى گويد تو تحت هر شرايطى با او ازدواج مى كنى. پس حالا تكليف را روشن كن!
نازنين سعى كرد هرطور شده فضا را آرام كند. ولى حامد و پدر از كوره در رفته بودند بالاخره حامد با پرخاشگرى خانه را ترك كرده بود. نازنين تا چند روز گريه كرده بود. حوصله نداشت. باورش نمى شد حامد با اين رفتارش فضا را تنگ تر كند. ديگر تحت اين شرايط پدر به هيچ وجه حاضر به رضايت دادن نمى شد.
حامد بالاخره قفل سكوت را شكسته بود.
- تكليف من را روشن كن وگرنه هرچه ديدى از خودت ديدى. نازنين در تمام اين فشارها بالاخره تصميم اش را گرفت. پدر بدون منطق حرف مى زد. عشق به حامد باعث شد عليرغم ميل باطنى اش به دادگاه برود. بالاخره بعد از چند ماه دوندگى توانسته بود حكم از دادگاه بگيرد. با حكم دادگاه نازنين و حامد ازدواج كرده بودند. پدر از همان روز عذر دخترش را خواسته بود. غمى بزرگ در وجود او برپا شده بود. نمى دانست چطور مى تواند اين كارش را جبران كند ولى هر طور بود بالاخره بايد با خودش كنار مى آمد.
چند ماه اول زندگى شان به سختى گذشته بود. در اين گير و دار گذر از سختى ها بود كه حامدعصبى و خسته شده بود. رفتارش تند شده بود. گاهى آنقدر به هم مى ريخت كه هرچه دم دستش بود را مى شكست. نمى توانست خودش را كنترل كند. بعد از مدت كوتاهى بود كه حامد دستش به روى زن باز شده بود. هر شب نازنين از شوهرش كتك مى خورد واعصابش به هم مى ريخت. تمام بدنش كبود وسياه شده بود. نمى دانست با اين مرد چه كند. بعد از چند روز وقتى به شوهرش گله كرده بود، حامد اصلاً به ياد نمى آورد. كتك هاى شبانه و محبت هاى شوهرش در طول روز او را در يك تضاد قرار داده بود. چه بايد مى كرد؟ نمى دانست. حامد انگار بيماربود. چندبار به او التماس كرده بود كه با هم به دكتر بروند ولى شوهرش راضى به اين كار نمى شد. مى ترسيد مبادا بلايى سرش بيايد. احساس امنيت در كنار شوهرش نمى كرد. هيچكس را هم نداشت كه بتواند حرفش را به او بزند و يا از او كمك بگيرد.
براساس زندگى خانم فرح - الف از بابل

پاسخ كارشناسى

دكتر فربد فدايى
روانپزشك و استاد دانشگاه:

داستان زندگى اين خانم چند وضعيت را مطرح مى كند و چند احتمال در اين ميان وجود دارد. نخست اينكه احتمال دارد جوان مورد نظر صرع روانى - حركتى يا اينكه دچار صرع گيجگاهى باشد. براى درمان صرع روانى حركتى بايداز درمانهاى دارويى استفاده كرد. فرد مبتلا به اين نوع از صرع مسؤوليت كيفرى در مورد رفتارهاى پرخاشگرانه خود ندارد و پس از پايان حالت صرعى چيزى از آنچه كه كرده به ياد نمى آورد. امكان دارد اين فرد با رفتارهاى غيرارادى ولى به ظاهر هدفمند توأم باشد كه عموماً جنبه تخريبى به خود مى گيرد كه در اين موارد بررسى و درمان ضرورت دارد. احتمال ديگر وجود نوعى هيسترى است كه تحت عنوان اخلاق تجزيه اى و خواب گردى طبقه بندى مى شود به اين معنا كه فرد تحت تأثير عوامل ناخودآگاه روانى ممكن است گاهى به صورت كوتاه مدت ارتباطش با محيط قطع شود و رفتارهايى از خود نشان دهد كه نماينده غلبه تمايلات ناخودآگاه و سركوب شده او مى باشد كه درمان در اين موارد عبارت از روان درمانى است در اين اختلال پس از پايان حالت تجزيه اى روانى شخص يادآورى از آنچه كه انجام داده است ، ندارد. سومين احتمالى كه البته كمتر است مطرح شود اختلال انفجارى دوره اى است. به اين معنا كه شخص در اثر محرك هاى جزيى به شدت تحريك پذير و پرخاشگر مى شود براى نمونه فرزند كوچك خود را كه گريه مى كند مورد ضرب و شتم قرار مى دهد يا همسر خود را آزار مى دهد. در اين موارد هرچند كه فرد مى داند چه مى كند اما قادر به جلوگيرى از رفتار خود نيست و پس از پايان آن از اين بابت احساس پشيمانى مى كند. در حالت تجزيه اى و اختلال انفجارى در صورتى كه همراه با ارتكاب جرم شود مسؤوليت كيفرى وجود دارد بنابراين بيشتر احتمال دارد كه فرد به صرع يا به نوعى اختلال تجزيه اى مبتلا باشد كه در مورد اختلال تجزيه اى بايد گفت عوامل تربيتى دوران كودكى و رفتارهاى خانواده از عوامل ايجاد كننده آن محسوب مى شوند. بهترين توصيه به اين زن جوان اين است كه همسرش به روان پزشك مراجعه كند زيرا در غير اين صورت احتمال خطرات پيش بينى نشده براى خودش و اطرافيان وجود دارد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |