يكشنبه ۳ ارديبهشت ۱۳۸۵ - ۲۴ ربيع الاول ۱۴۲۷
Sun, Apr 23, 2006
جوان
۳۴۵۰
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
شبيه زندگى
كوچه W با وبلاگ هاى شما
يك نكته
يك پيشنهاد
يكى به شكل خود ما
شبيه زندگى
روزى
خواهيم رفت
255351.jpg
«مرگ» موضوعى است كه از همان تولد انسان با اوست و از لحظه آغاز زندگى همه در انتظار آن به سر مى برند. اگرچه در «جوانى» كمتر كسى به آن فكر مى كند. به همين خاطر اين هفته به سراغ كسى رفته ايم كه هر روز به خاطر شغلش با آن سروكار دارد. اما هنوز به «زندگى» فكر مى كند و بيش از گذشته برايش معنا دارد. اگر دوست داريد بدانيد چطور مى توان با درگذشته ها به سر برد، گزارش زير را بخوانيد.
نمى دانم تا حالا با چند جوان گفت وگو كرده ام و با شغل آنها آشنا شده ام. اين بار سراغ كسى رفتم كه شغل بسيار سخت و متفاوتى داشت. شغلى كه شايد به جاى شنيدن حرف هايش دوست داشتم با او همراه مى شدم و از نزديك كارش را مى ديدم.
اصلاً نمى دانم چطور شد كه سراغ او رفتم. شايد خوابى كه چند هفته قبل ديدم بهانه اى شد تا به فكر او بيفتم. خواب ديدم كه مرده ام و بدن بى جانم را كفن مى كنم و آنرا مى گذارم عقب يك پيكان و راه مى افتم. كجا؟ از خواب پريدم.
شايد همين خواب بهانه اى شد تا سراغ يكى از راننده هاى آمبولانسهاى بهشت زهرا بروم. راننده يكى از همان بنزهاى استيشن سربى رنگ كه همه ما بالاخره حداقل يكبار در طول عمرمان سوار آنها خواهيم شد. (جريان حداقل يكبار را بعداً تعريف مى كنم.)
بنزها تا چند سال قبل كرمى رنگ بودند و ديدنشان در خيابان ها براى لحظه اى آدم را ياد بهشت زهرا و مرگ مى انداخت. اما اين بنزهاى جديد و شيك انگار كه مرگ را كمى آسان تر جلوه مى دهند.
به قول يكى از بچه ها بالاخره بنز است ديگر، بنز يعنى آرامش، سرعت و خيال راحت.
بگذريم؛ همانطور كه گفتم ميهمان اين هفته شبيه زندگى جوان راننده اى است كه يكى از بنزهاى بهشت زهرا را مى راند. با هم قرار گذاشته ايم كه نه اسمش را بنويسم و نه عكسش را چاپ كنم. وقتى مى گويم براى صفحه شبيه زندگى قرار است با او گفت وگو كنيم مى گويد: پس اشتباه آمده اى چون كار ما فقط مربوط به مرده هاست. مى گويم: تو كه زنده هستى و قرار است با خود تو گفت وگو كنيم و از طرف ديگر فكر نمى كنى آنها هم يك جوراى ديگرى زنده باشند؟
مى گويد: چرا، بالاخره ماهم به آن دنيا اعتقاد داريم. مسير صحبت را عوض مى كنم و مى پرسم: خب، چطور شد كه راننده آمبولانس شدى؟
لبخند مى زند و مى گويد: معلومه ديگه، بيكارى و خرج زن و بچه. قبل از اينكه بيايم اينجا جايى قرار دادى بودم كه بيكار شدم. شش ماه دنبال كار گشتم تا اينكه يكى از آشنايان گفت اينجا راننده مى خواهند، من هم آمدم و شروع به كار كردم و الآن هم حدود ۳ سال است كه اينجا مشغول هستم.
اول صبح به سراغش رفتم، هنوز اغلب ماشين ها داخل محوطه هستند. بجز ماشين هاى شخصى باقى همان بنزهاى سربى رنگ هستند كه كنار همديگر پارك شده اند.
مى گويد: دو مدل ماشين داريم بنزهاى ۲۴۰ و بنزهاى ويتو. بنزهاى ۲۴۰ كه استيشن هستند مخصوص حمل يك يا دو جنازه است اما ويتوها كه شبيه كاروان هستند بايد ۴ جنازه را حمل كنند.
از نگاهم متوجه مى شود كه نيازمند توضيح بيشترى هستم.
ادامه مى دهد: ۲۴۰ ها اغلب براى حمل يك جنازه است و به خانواده مرحوم فرصت مى دهد تا مراسم تشييع داشته باشند اما ماشين بزرگ ها بايد ۴ تا آدرس داشته باشند تا راه بيفتند و معمولاً هم سراغ بيمارستان ها مى روند و جنازه ها را تحويل مى گيرند و راه مى افتند و بدون توقف مستقيم به بهشت زهرا مى روند.
در ادامه مى گويد: خب البته هزينه حمل با بنزهاى استيشن ۲۴ هزار تومان است و هزينه حمل با ماشين هاى بزرگ ۱۴ هزار تومان كه بستگان متوفى همه هزينه هاى مربوطه را در بهشت زهرا پرداخت مى كنند.
راننده هاى آمبولانس تعطيلى ندارند و اگر قرار باشد سركار نيايند بايد از قبل هماهنگ كنند ومرخصى بگيرند.
ميهمان اين هفته «شبيه زندگى» بوى عطر مى دهد و موهايش را هم كرم مو زده است و به نظر شيك پوش است. مى گويد: هميشه سعى كرده ام مرتب باشم و با چهره اى گشاده با خانواده متوفى برخورد كنم چرا كه بايد با آنها همراهى كرد و اگر قرار باشد عبوس باشم و بد اخلاق، حتماً اذيت مى شوند.
خودش هنوز خاطره فوت برادرش را فراموش نكرده است. چند ماهى از شروع به كارش گذشته بود كه برادر كوچكترش تصادف مى كند و راننده متخلف هم از صحنه فرار مى كند، برادرش فوت مى كند. مى گويد: تا مدت ها هر وقت جنازه اى را حمل مى كردم خصوصاً اگر جوان بود حتماً متأثر مى شدم و گريه مى كردم.
وقتى از روزهاى اول شروع به كارش مى پرسم مى گويد: خب سخت بود كمى دلهره داشتم و كمى هم مضطرب بودم. از اينكه چطور بايد با خانواده متوفى برخورد كنم، از اين كه نگران بودم نكند در ارتباط با مردگان بيمارى بگيرم و از همه مهم تر نگاه مردم خصوصاً خانواده و اقوام به شغل جديدم بود.
-  راستى خانواده ات چطور با اين شغل كنار آمدند؟
-  شايد اينجا فرصت مناسب باشد از اينكه از همسرم تشكر كنم. با وجود اينكه او دوست دارد من شغل آزاد داشته باشم و زمان ازدواجمان هم يك شغل ادارى داشتم اما طى اين ۳ سال خيلى با من همراه بود و اگر صحبت هاى او نبود حتماً با مشكل مواجه مى شدم. بايد بگويم همسرم به من خيلى لطف داشته و در اين سالها بسيار مهربان بوده است.
اما در هر صورت با تأسف بايد بگويم كه اين شغل جايگاه اجتماعى خوبى ندارد هرچند بپذيريم بالاخره يك نفر بايد در اين شغل باشد و نياز جامعه است. تصور كن اگر جنازه اى بخواهد براى چند ساعت روى زمين بماند چه اتفاقى مى افتد؟
اين جوان راننده معتقد است هر شغلى بالاخره براساس نياز به آن به وجود آمده است و هر شغلى كه به نوعى در خدمت جامعه است مى تواند ارزشمند باشد و مهم چگونگى اجراى آن است چه بسا كه يك استاد دانشگاه با وجود دارا بودن يك جايگاه خوب اجتماعى ممكن است زمينه انحراف را فراهم كند.
لحظه اى سكوت مى كند تا حرف هايش را ادامه بدهد كه يكى از همكارانش كه به نظر كمكى باشد برگه به دست مى آيد و مى گويد بايد برويم. به او مى گويم چند دقيقه صبر كند.
از برنامه هاى كارى يك راننده آمبولانس مى پرسم. مى گويد: ساعت ۷‎/۳۰ بايد كارت بزنيم و كارمان تا ساعت ۳ بعدازظهر ادامه دارد. در محل كار مى مانيم تا تلفن بزنند و ماشين بخواهند و ما هم راه مى افتيم به سمت آدرس تا جنازه را بعد از تشييع به سمت بهشت زهرا حمل كنيم.
-  به طور متوسط روزى چند آدرس مى رويد؟
- تقريباً روزى ۳ تا ۴ آدرس مى رويم كه گاهى اوقات به ۵ مورد هم رسيده است.
راننده ها حقوق ثابت دارند و تعداد آدرس ها تغييرى در حقوق آنها ايجاد نمى كند. اما سابق بر اين ماشين در اختيار راننده بود و بايد همه خرج و مخارج آن را مى داد و حقوق او براساس تعداد دفعاتى كه طى ماه جنازه حمل كرده است محاسبه مى شد.
از او مى پرسم وقتى كه جنازه اى را مى بينى چه احساسى دارى؟
مى گويد: تقريباً ديگر عادت كرده ام. اما يك چيزى برايم قطعى شده است و آن اينكه شايد تا چند دقيقه ديگر خود من هم زنده نباشم.
پايانه ماشين هاى بهشت زهرا ۳۰ بنز كوتاه دارد و ۱۰ بنز بلند كه اين ماشين ها صرفاً مخصوص شهر تهران هستند و اگر صاحبان متوفى بخواهند جنازه را به شهرستان انتقال بدهند ماشين هاى ديگرى در بهشت زهرا مخصوص شهرستانها مستقر هستند.
به او مى گويم: بنزهاى شيكى هستند، حتماً حسابى گاز مى دهيد؟
مى خندد و مى گويد: نه بابا، بنز سوارى كه نيستند، تازه يكبار هم تصادف كردم و بخشى از خسارت را از حقوقم كسر كردند.
آرام آرام بايد راه بيفتد و كار روزانه اش را شروع كند. مى گويد: همكارم منتظر است. مى پرسم راننده همكارت چه مى كند؟ مى گويد ما وظيفه نداريم در كار مردم دخالت كنيم و صرفاً بايد كاور و برانكارد را بدهيم و بعد از تشييع جنازه آن را تحويل بگيريم اما گاهى اوقات اگر بلد نباشند يا همراه و كمك نداشته باشند به آنها كمك مى كنيم.
تا كنار ماشين مى رويم. در عقب را باز مى كند. نگاهم روى آن دو برانكارد متوقف مى شود. فكر مى كنم اگر همه باور داشته باشيم كه حتماً روزى روى آنها آرام خواهيم گرفت شايد زندگى ها جور ديگرى بود.
كوچه W با وبلاگ هاى شما
زندگى با اسكيموها روى كوه يخ!
255336.jpg
كوچه W بخشى از صفحه جوان است كه وبلاگ هاى شما را معرفى مى كند. اگر مى خواهيد وبلاگتان معرفى شود آن را به آدرس  coocheyew@yahoo.com بفرستيد. در اين شماره وبلاگى از نويسنده اى در قطب شمال را به شما معرفى مى كنيم. اكرم ديدارى، روزنامه نگار ايرانى مدت دو سال است كه در شهر بئرو در آلاسكا زندگى مى كند و در وبلاگش از قطب شمال مى نويسد براى خواندن ماجراها و خاطرات او مى توانيد سرى به آدرس setarehghotbi@blogspot.com بزنيد

بئرو شمالى ترين نقطه در آمريكاى شمالى، نزديكترين نقطه به اقيانوس منجمد شمالى، دورافتاده ترين و سخت ترين محل زندگى در جهان محسوب مى شود. در حاشيه قطب شمال و به عبارتى شمال آلاسكا، مجموعاً ۸ روستا با جمعيت كل ۷ هزار و ۴۷۰ نفر وجود دارد كه اكثر ساكنان آن، اسكيمو هستند كه «اينيوپينت» خوانده مى شوند. بئرو با جمعيت ۴ هزار نفر پرجمعيت ترين روستا در منطقه قطب شمال است كه به لحاظ داشتن امكانات درمانى ۵۸۰ نقش «شهر» را براى ۷ روستاى ديگر در قطب شمال ايفا مى كند.
تابلو يكى از ميدان هاى اصلى بئرو جهت و فاصله برخى شهرهاى مهم دنيا از جمله نيويورك و پاريس را نشان مى دهد. در بالاى تابلو نمادى از جغد قطبى قرار داده اند به اين دليل كه بئرو به زبان اسكيمويى «يوكپياگويك» خوانده مى شود. اين كلمه به معنى جايى است كه جغدهاى قطبى را شكار مى كنند. من در اين شهر زندگى مى كنم.
***
يك نفر را ديدم كه مشغول نقاشى روى «زبان نهنگ » بود. من كه اولين بار بود زبان نهنگ مى ديدم. زبان نهنگ ها حاوى ميزان قابل توجهى «مو» در ديواره آن است. نهنگ ها براى تغذيه، دهانشان را باز مى كنند و موهاى موجود در ديواره زبان آنها مانند يك آبكش، جانوران ريز دريايى مثل ماهى هاى خيلى كوچك و ميگو را داخل دهان نگه مى دارد. اسكيموها هر وقت، نهنگى را شكار مى كنند معمولاً زبانش را براى كارهاى تزئينى مثل نقاشى روى آن، نگه مى دارند. نهنگ مهمترين شكار اسكيموهاى ساكن منطقه شمال و شمال غربى آلاسكا است و اصطلاحاً هم يك جمله دارند كه مى گويد: «ما اسكيموى اينيوپينت هستيم، ما نهنگ هستيم.» در هر مكان عمومى و يا توريستى بئرو، زبان و يا استخوان سر نهنگ جهت معرفى فرهنگ اين دسته از اسكيموها نصب شده بود.
***
اينجا، تالار فرهنگى كتابخانه بثل وجود دارد كه معمولاً محل برگزارى كنفرانس و اكران فيلم است. هر ماه در اين مكان، شنبه بازار برپا مى شود. اين شنبه بازار بيشتر با هدف كمك رسانى به اقتصاد بومى بثل برپا مى شود. به اين معنى كه فرصتى را براى اسكيموها فراهم مى كند كه صنايع دستى شان را در معرض ديد بگذارند و به فروش برسانند. حدوداً ۱۰ يا ۲۵ ميز در اين سالن وجود دارد كه نقش غرفه را دارد. افراد غيراسكيمو هم مى توانند در اين شنبه بازار حضور داشته باشند. كرايه هر ميز براى اسكيموها ۵ دلار و براى غيراسكيموها ۱۰ دلار است. در اين شنبه بازار اسكيموها معمولاً صنايع دستى شان را كه خيلى خوشگل هم هستند، مى فروشند. چيزهايى مثل لباس تابستانى يا زمستانى شامل دستكش و كلاه تهيه شده از پوست حيوانات قطبى، زيورآلات اسكيمويى دست ساز مثل گوشواره، دستبند، گردن بند كه يا از منجوق ساخته شده اند يا از عاج برخى حيوانات قطبى. البته اينها هيچ كدام ارزان نيستند و به نظر من نبايد هم ارزان باشند. بعضى از افراد خارجى هم در اين شنبه بازار حضور دارند و چيزهايى مى فروشند مثل عكس هايى از آلاسكا يا اسباب بازى يا نان و شيرينى كه در خانه مى پزند. تابستان گذشته من و دوستم كه فلسطينى است، خيلى حوصله مان سر رفته بود و دنبال اين بوديم كه يك كارى انجام بدهيم. يك روز، مسؤول اين شنبه بازار را ديديم و او به ما پيشنهاد داد كه در اين شنبه بازار شركت كنيم. پيشنهاد او اين بود كه چون در بثل رستوران مخصوص نيست و عموماً اسكيموها غذاهاى خاورميانه را دوست دارند! بهتر است كه ما آشپزى كنيم و در اين شنبه بازار ، غذاهاى سبك بفروشيم. ايده خيلى جالبى بود. آن روز من و دوستم بيش از حد خوشحال شديم. با هم مشورت كرديم كه چه غذايى درست كنيم كه ارائه دادن آن راحت باشد و نياز به بشقاب و كاسه نداشته باشد چون ظرف يك بار مصرف اينجا خيلى گران است. خلاصه بعد از هفت _ هشت بار صحبت با همديگر به اين نتيجه رسيديم كه سمبوسه بپزيم. من مدل ايرانى و او مدل عربى. شنبه بازار اول كه شركت كرديم هر دو يك ميز اجاره كرديم و يك تابلوى دست نويس هم زديم با عنوان «سمبوسه _ غذاى خاورميانه». تبليغات وسيعى هم در جمع دوستانمان انجام داديم. چون آنها هر وقت خانه ما مهمانى مى آمدند از غذاهاى ما خيلى تعريف مى كردند. خلاصه هر كداممان ۳۰ تا سمبوسه درست كرديم و دانه اى يك دلار فروختيم. نمى دانيد كه چه حس خوبى به ما دست داده بود!!! نه من و نه دوستم، به هيچ وجه مشكل يا نياز مالى نداشتيم اما واقعاً پول درآوردن لذت دارد. خلاصه كلام اينكه آن روز در شنبه بازار كلى ذوق كرديم. تصميم گرفتيم كه ما در اين كار فرهنگى _ اقتصادى شركت كنيم. سمبوسه ها با استقبال فراوانى مواجه شدند. بعد چند نفر به ما گفتند كه ما خيلى ارزان فروش هستيم و با توجه به گران بودن موادغذايى در بثل بهتر است كه قيمت سمبوسه را بالا ببريم. قيمت سمبوسه ها شد ۲ دلار. اول نگران بوديم كه كسى نخرد اما واقعاً دو دلار كه در قبال آن همه گوشت و مرغ و سيب زمينى و فلفل و اينها كه ما خرج مى كرديم چيزى نبود. مشترى ها بيشتر شدند و خيلى ها زياد مى خريدند كه در فريزر بگذارند و در طول هفته استفاده كنند. يكى از دوستان ما عاشق سمبوسه هاى من است چون من خيلى به آنها فلفل مى زنم.
يك نكته
اسطوره هاى هاليوودى
255354.jpg
سينماى هاليوود مدتى است كه به دنبال مضمون ها و قصه هاى جديدى است. ديگر قهرمان هاى همه كاره اى كه خوش لباس و خوش چهره هستند، نمى توانند روى مخاطب ميليونى فيلم ها، تأثير بگذارند. حتى جلوه هاى ويژه پر طمطراق هم تأثيرى ندارد. همه چيز براى تماشاگر ها عادى شده و همين هم نقطه آغاز بازاريابى كمپانى هاست. سفرهاى جهانى براى كشف قصه و اسطوره و قهرمان بيش از پنج سال است شروع شده، آنها در آفريقا و آسيا و آمريكاى جنوبى به دنبال قهرمان ها، اسطوره ها و... بومى هستند تا با يك تير دو نشان بزنند. هم فضا و شخصيت هاى جديدى داشته باشند و هم گروه جديدى از مخاطبان را با نشان دادن قهرمان هاى ملى شان جذب كنند. آنها همه فرهنگ ها را از دست آنها خارج مى كنند تا با ساختار جديد و فرقى هاليوودى - كه بناى آن بر تعليق و هيجان و اوج و فروداست- نمايش مى دهند. فرقى نمى كند آن اسطوره گاندى باشد يا نلسون ماندلا! وقتى هنرمندان آن كشور از اين شخصيت هاى ملى استفاده اى نمى كنند و الگويى نمى سازند، آنها خيلى سريع از اين افراد استفاده مى كنند. به اين شكل است كه بسيارى از مردم با اسطوره هايشان وقتى آشنا مى شوند كه هاليوود تصوير آنها را مى سازد و فيلمى از زندگيشان تهيه مى كند. واقعاً هيچ راهى نيست كه از هنرمندان اين كشورها، خودشان فرهنگ كشورشان را بيان كنند؟
يك پيشنهاد
آماتورها
بسيارى از منتقدين ادبى جهان معتقدند كه قرن بيست و يكم، قرن مرگ رمان است. دورانى كه داستانهاى كوتاه بيش از هر چيز ديگرى مخاطب پيدا مى كنند و خوانندگان روشنفكر، به دنبال نكات جذاب در داستانهاى چندصفحه اى هستند. شايد اين نگرش است كه باعث شده گروه زيادى از نويسندگان سرشناس دنيا، بيش از هر چيز، قصه هاى كوتاه مى نويسند و مجموعه آنها را به بازار مى فرستند. يكى از اين نويسندگان دونالد بارتلمى است. نويسنده اى كه درجهان به عنوان نويسنده پست مدرن مشهور است و داستانهايش انتقادى به جامعه جهان امروز محسوب مى شود. او بيش از هر چيز زندگى طبقه كارگر و مردم عادى را مورد توجه قرار مى دهد و با روايتى نو، قصه هاى كوچكى از رويدادهاى معمولى را تعريف مى كند. داستانهايى كه بيش از هر چيز يك ذهنيت درباره آن ماجرا را به وجود مى آورد. «آماتورها» مجموعه داستانى از اوست كه توسط انتشارات كلاغ سفيد چاپ شده و روحى افسر آن را ترجمه كرده. اگر دنبال شكل و شيوه روايت تازه و بديع هستيد، آماتورها را به شما پيشنهاد مى كنيم.
يكى به شكل خود ما
وكيلى مثل بقيه؟
255375.jpg
باب ساندرس ‎/ استارتلگرام
ريما وزين دل

رويس گيگى بروكس امسال ۲۸ ساله مى شود، اما در اين سن كم توانسته براى خود شهرتى دست و پا كند كه با توجه به شخصيت آرام، كم حرف و شايد حتى خجالتى او عجيب به نظر مى رسد.
هر كس كه اين دختر جوان را مى بيند نمى تواند باور كند كه او يك وكيل دعاوى موفق است كه در دو پرونده بزرگ و جنجالى در واشنگتن پيروز شده. رويس يك دانش  آموز نمونه بود كه پس از پايان تحصيلات متوسطه در مدرسه ملى مريت موفق به اخذ بورس تحصيلى در كالج نشنال ساينس بردونى شد و درسال ۱۹۹۷ با درجه ممتاز از اين كالج فارغ التحصيل شد. وى در همان سال بورس تحصيلى دانشگاه رايس در رشته حقوق را به دست آورد و در سال ۲۰۰۱ از اين دانشگاه مدرك گرفت سپس به لندن رفت و در دانشگاه هاروين اين شهر هم دوره تخصصى حقوق كيفرى را گذراند و از سال ۲۰۰۴ كار وكالت  را در واشنگتن آغاز كرد. گرچه مسؤولان دفتر حقوقى ياروفسكى و شوكا در آن سال در سپردن شكايت خانم آن تيلور از پليس ايالتى كه با شليك گلوله اشتباهى به سمت خانه او موجب زخمى شدن سگ وى و آسيب رساندن به خانه اش بودند مردد بودند اما رويس با سماجت موفق شد اين پرونده را در دست بگيرد و در نهايت هم توانست اين پرونده را به نفع موكلش پيش ببرد و در نهايت ۷۸ هزاردلار براى او خسارت و غرامت از دولت ايالتى دريافت كند.
پس از آنكه اين دختر جوان در دومين پرونده ارجاعى هم پيروز شد با طرح مسأله در روزنامه هاى محلى واشنگتن با درخواست هاى فراوانى براى دفاع روبرو شد. آنطور كه خودش مى گويد تا پايان سال جارى (ميلادى) حداقل بايد در چهار دادگاه رسيدگى شركت كند و اين باعث مى شودكه او ديگر حتى فرصت تعطيلات رفتن را هم نداشته باشد.
رويس به شوخى مى گويد كه به نظر خودش هيچ تفاوتى با انسانهاى ديگر ندارد و مى گويد: تنها در تگزاس ما بيش از هشتاد هزارنفر وكيل داريم، من هم يكى هستم مثل آنها!...
اما موفقيت هاى اين دختر جوان در پرونده هاى جنجالى، با توجه به شخصيت و روحيات او بسيار جالب به نظر مى رسد و نشان مى دهد كه او يك آدم عادى و معمولى نيست.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |