جمعه ۸ ارديبهشت ۱۳۸۵ - ۲۹ ربيع الاول ۱۴۲۷
Fri, Apr 28, 2006
كودك ونوجوان (۲)
۳۴۵۵
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياست
خانواده (گزارش اصلى)
خانواده (ماجرا)
خانواده (جامعه)
خانواده (سفره خانه)
خانواده (خانواده سالم)
خانواده (خانه زيبا)
خانواده (گفت وگو)
خانواده (گوناگون)
هنر (گزارش اصلى)
هنر (سينما)
هنر (تجسمى،موسيقى)
هنر (ادبيات)
كودك و نوجوان (۱)
كودك ونوجوان (۲)
كودك و نوجوان (۳)
ورزش
ارتباطات
معرفى كتاب
داستان
معرفى كتاب
هزار و يك سال
256104.jpg
ياسمن شكرگزار
ستاره ها و شكل هايى كه مى سازند براى خيلى ها جذاب و رازآميزند. شده تا به حال ستاره ها رو روى زمين بياريد و براشون داستان بسازيد؟ اگر ستاره ها رو زمين بيان چه كار مى كنند؟ خب مسلماً قرار نيست آسمون رو، ول كنند و بيان اينجا كه مدرسه برند يا تو شركت كار كنند و... يك ستاره وقتى بياد زمين بايد كار مهمى داشته باشه، كارى مثل برآوردن آرزوهاى آدم هاى تنها و غمگين و بايد يكى داستانشون رو بنويسه، چون به قول نويسنده اين هفته (شهريار مندنى پور) «هر هزار و يك سال، يك بار اين حادثه تكرار مى شود و اين كتاب نوشته مى شود: داستان ستاره هايى كه به زمين مى آيند و بعد از حادثه هايى مى فهمند كه كمك به آدم ها آنطور هم كه فكر مى كردند، آسان نيست و...»
هزار و يك سال سرگذشت ۱۲ ستاره (شش خواهر و شش برادر) است كه وقتى تو آسمون به هم وصل مى شدند، شكلى شبيه دو تا بال پيدا مى كردند. اين ستاره ها يك شب تصميم مى گيرند كه به زمين بيان و آرزوى آدم هاى تنها و غمگين رو برآورده كنند و براى پيدا كردن اين آدم ها سراغ مرد قصه گويى (كه بعد از ديدار با اونها قصه شون رو مى نويسه) مى رند كه به خاطر غمگين بودن پايان قصه هاش طرفدارى نداره. ستاره ها به كمك مرد اون آدم ها رو پيدا مى كنند تا آرزوهاشون رو برآورده كنند: اسكندر فقير رو ثروتمند مى كنند (بعد مى فهمند فقير نبوده و فقط تظاهر مى كرده)، الهه الهام رو در دل شاعر بيدار مى كنند تا زيباترين شعرها رو بگه (اما او هم براى جايزه گرفتن نخستين شعرش رو در مدح پادشاه مى گه)، مادر دختركى رو براش پيدا مى كنند، دانش مرد دانشمندى رو زياد مى كنند، به سراغ مرد ماهيگير و پهلوان شهر (كه دلش مى خواد مثل مردم عادى زندگى كنه و بخنده و خوشحال باشه اما به خاطر ترسوندن دشمن نمى تونه) و مرد قهرمان و سارا بانو (كه قصه عشقش در شهر پيچيده بود) مى رند. ستاره ها تا نزديكى صبح سعى مى كنند به اين آدم ها كمك كنند و براى برآوردن هر آرزو، يك ستاره به شكل آرزو درمياد. اما با نزديك شدن صبح، باقى ستاره ها (۸ ستاره) بايد به آسمون برگردند و در آخرين لحظه از مرد قصه گو مى خوان تا آرزويى كنه، اما مرد هر چى فكر مى كنه نمى دونه كدوم آرزوش رو بايد بگه...
«هزار و يك سال» سال ۸۳ برنده جايزه مهرگان ادب (پكا) كودك و نوجوان شد. مندنى پور (كه بيشتر آثارش در حوزه ادبيات بزرگسالانه) در اين كتاب نگاه فانتزى به دنياى آسمان و زمين داشته و با تلفيق اين دو جهان كه با هم در تضادند (آسمان هميشه با معنويت و پاكى همراهه و زمين با ماديات) سعى كرده انسان ها و خواسته هاشون (آرزوها) رو به طور غيرمستقيم (در قالب داستانى افسانه وار) به نقد بكشه (مثل سفر شازده كوچولو به زمين). گرچه كتاب براى مخاطب كودك و نوجوان نوشته شده، اما همون طور كه نويسنده هم اشاره كرده، براى بزرگسالانى هم نوشته شده «كه دوست دارند يادشان بيايد غم ها و شادى هاى بچه ها چطور هستند.»
جدا از مفاهيم و مضامين كتاب (كه ممكنه براى بعضى هاتون كه دغدغه اين مسائل رو نداريد جذاب نباشه) خود داستانى كه هر كدوم از اين آدم ها دارند و مرد قصه گو براى ستاره ها مى گه، مثل مرد كولى كه عاشق سارا بانو مى شه يا ماهيگيرى كه داستان هاى دروغين (در زمان ما مى شه تخيلى) براى مردم مى گه خيلى خوندنى اند. به اضافه استفاده نويسنده از روش هايى براى شكستن قالب كلاسيك روايت داستان كه جالب اند، مثل حاشيه هايى كه در قالب هاى مربع و مستطيل شكل كنار متن قرار داده و توضيحاتى در رابطه با اتفاقات متن مى دند يا يادآورى هايى كه در آخر كتاب قرار داده تا مخاطب راحت تر متوجه مضمون بشه. به علاوه استفاده نويسنده از عكس خودش و بچه هاش در آخر كتاب تا اثر فرم جديدترى داشته باشه و رابطه نزديكترى با خواننده برقرار كنه.
هزار و يك سال (كه اسمش افسانه هزار و يك شب رو تداعى مى كنه) رو ناهيد كاظمى مصور كرده كه به نظر من طرح ها زيادى حس روشنفكرانه دارند و انتزاعى هستند و اى كاش تصويرگر امكانات چاپ رو در نظر مى گرفت و بعد تكنيك كارش رو انتخاب مى كرد، چون در شكل فعلى چيز چندانى ازشون ديده نمى شه.
كتاب با ۱۴۲ صفحه و قيمت ۱۰۰۰ تومن از طرف نشر آفرينگان به بازار عرضه شده.
داستان
پادشاه قورى به سر
256107.jpg
نويسنده: اشتون وين
مترجم و تصويرساز: منصوره كمرى
«اتاق اسباب بازى هاى آليس بايد يه پادشاه درست و حسابى داشته باشه!»
تدى، خرس عروسكى كوچولو اين رو گفت و مثل هميشه سعى كرد صدايش رو جورى كنه كه عاقلتر از بقيه به نظر بياد.
«ولابد فكر مى كنى كه تو بايد پادشاه اينجا بشى؟» ملوان عروسكى كه ديگه از دست رئيس بازى و ادا و اطوارهاى خرس خسته شده بود اين رو گفت و آهى كشيد. تدى خرسه گفت: «مگه فكر بديه؟ من از همه شما باهوش ترم، واقعاً لياقتش رو دارم. خودتون شاهدين هروقت مى رم دستشويى سيفون رو مى كشم و هر وقت مى خوابم يه لنگه جوراب مى چپونم توى دهنم تا خروپف نكنم و هر وقت.....»
دختر عروسكى گنده، غرغر كرد: «بسه ديگه، تا حالا صددفعه اين هنرنمايى هات رو تعريف كردى!» تدى جواب داد: «بله، براى اين كه هر دفعه شما نخواستيد درك كنيد كه چقدر لايق پادشاهى هستم.» خرس كوچولو عادت داشت كه وقتى چيزى رو مى خواست آنقدر تكرارش مى كرد تا همه كلافه بشند و قبول كنند. بالاخره ملوان عروسكى گفت: «بسيار خب تدى، اگه مى خواى پادشاه باشى حرفى نيست، فقط ساكت شو بگذار راحت باشيم.»
«چى؟ ها؟ .... يعنى .... منظورت اينه كه .... شما منو .... منو به پادشاهى قبول كردين؟»
«نه خير! منظورم اين بود كه اگه دوست دارى پادشاه باشى، باش! براى ما مهم نيست اما انتظار نداشته باش كه جلوت خم و راست شيم يا ازت فرمان ببريم يا بدتر از همه، صدات كنيم: والاحضرتا!»
تدى پرسيد: «اينجورى، پادشاه بودن به چه دردى مى خوره؟!» دختر عروسكى گفت: «نمى دونم، حالا ساكت شو مى خوايم با كارت ها بازى كنيم.» تدى پيش خودش فكر كرد كه تمام كيف و هيجان پادشاه شدن به اينه كه تاجگذارى كنى، عصاى سلطنت دستت بگيرى و افراد جلوت صف بكشند و ازت فرمان ببرند، پس ساكت نشد و دوباره شروع كرد: «آخه بدون خدمتگزار و تاج و عصا فايده نداره... شما هنوز اهميت قضيه رو درك نكرديد! من همونى هستم كه هميشه سيفون رو مى كشم و ....» ملوان عروسكى كارت هايش را كوبيد زمين و داد كشيد: «واى نه! ديگه دردت چيه؟» «گفتم اگر قراره پادشاه بشم تاج و عصا لازم دارم، با چند نفر خدمتگزار! وقتى دارم حرف مى زنم بايد درست گوش كنيد.»
ملوان عروسكى بدش نمى آمد تيپايى به پشت خرس كوچولوى كودن و از خودراضى بزنه اما فكرى به سرش زد و تصميمش عوض شد: «قبوله! امشب مراسم تاجگذارى ات جلوى خونه عروسكى برگزار مى شه و يك قلمروى حكمرانى مخصوص هم برات درست مى كنيم.»
تدى از خوشحالى توى پوستش نمى گنجيد، حالا يك پادشاه راست راستكى مى شد با تاج و عصاى سلطنت! شب، تدى خودش رو جلوى خونه عروسكى رسوند. عروسك ها كه جمع شده بودند تا مراسم باشكوه رو ببينند، زير لب نخودى مى خنديدند!
«خيلى خب تدى، آماده باش!» در همين حال كه دختر عروسكى گنده، اين رو مى گفت ملوان تاج و عصاى مخصوص رو با احترام فراوان آورد. تاج، در واقع يك قورى چاى خالى و عصا، ميله بافتنى زنگ زده اى بود كه دورش انداخته بودند! تدى نگاهى به لوازم پادشاهى اش انداخت و گفت: «ام.... با اينها جدى جدى شبيه يه شاه واقعى مى شم؟»
«شك نكن! حالا بيا جلو تا مراسم انجام شه!»
خرسك با غرور سينه اش رو جلو داد، دختر عروسكى، ملافه چروك خورده اى دورش پيچيد: «اين شنل شماست قربان!» بعد قورى خالى رو سروته روى كله خرس گذاشت. «اين هم تاج شما، قربان!» و آخر سر ميله بافتنى رو به دستش داد: «اين هم عصاى سلطنت، قربان!» بعد فريادى كشيد و عروسك ها با هلهله شادى جواب دادند. قورى تا روى گردن خرس رو پوشونده بود و اون جايى رو نمى ديد: «خدمتگزارانم.... پس اونا كجان؟!»
ملوان عروسكى دست پادشاه رو گرفت و گفت: «با من تشريف بياريد قربان، روى اين سكو صف كشيدن و منتظر شما هستند.... مراقب باشيد پاتون به لبه سكو گير نكنه، آها.... بفرماييد!»
تدى كورمال كورمال دست كشيد و شش تا سرباز زره پوش رو كه هر كدوم نيزه به دوش داشتند لمس كرد كه با نظم و ترتيب در دو رديف سه نفرى صف كشيده بودند!
«عاليه! از اين به بعد من، سلطان تدى اول هستم و اينجا در قلمروى حكمرانى ام زندگى مى كنم!»
اين رو كه گفت عروسك ها از خنده تركيدند: البته از اون به بعد كسى به تدى خرسه، والاحضرت يا شاه تدى اول نگفت، عروسك ها بيشتر ترجيح مى دادند كه اون رو «تدى قورى به سر» صدا بزنند، با انگشت به هم نشونش بدند و زير خنده بزنند.
اگر شما هم روزى به اتاق اسباب بازيهاى آليس سربزنيد احتمالاً شاه تدى قورى به سر رو مى بينند كه توى يك سينى چاى نشسته و به شش تا فنجون چينى كه قاشق  هاى چايخورى به دوش دارند فرمان مى ده!
كاريكاتور
256143.jpg
كاريكاتور


|   شناسنامه   |   آرشيو   |