يكشنبه ۱۰ ارديبهشت ۱۳۸۵ - ۲ ربيع الثانى ۱۴۲۷
Sun, Apr 30, 2006
حوادث
۳۴۵۷
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
جزئيات تلخ يك كودك ربايى در جنوب پايتخت
• از ۲۱ اسفند ماه وقتى درمان بيماران بى بضاعت جريانى شد تا به شما متصل شويم، نمى دانستيم در وجودمان چيزهايى ته نشين خواهد شد كه حتى نوشتن از آن هم دشوار و غيرممكن است
• همين چند روز پيش بود كه از پدرى جوان نوشتيم كه روى مرز مرگ و زندگى قرار داشت. آن روز حدود ساعت ۱۰ صبح مردى پاى به دفتر روزنامه گذاشت كه قلب مهربانش از خواندن قصه تنهايى آن مرد به درد آمده بود
• مرد مى گويد: حالا كه مشكل آن پدر جوان حل شده است، من حاضرم به اين زن كمك كنم تا بچه اش از دست نرود
جزئيات تلخ يك كودك ربايى در جنوب پايتخت
۴۲روز وحشتناك براى گروگان ۸ ساله
256383.jpg
گروه حوادث: خيلى تلخ است اما بايد نوشت يك كودك ۸ ساله چگونه در دام شيطانى گروهى آشنا اسير شده است، بايد نوشت مادرى وقتى سال نو تحويل شد كتاب هفت سين سفره اش را با آه و گريه نوشت. دلخراش است اما بايد نوشت دو دختر نوجوان وقتى گريه هاى كودكى را در خانه شان مى شنيدند از ترس سكوت مى كردند، بايد نوشت زن وقتى از نظافت خانه هاى مردم به خانه بازمى گشت جرأت نداشت به ديدن ميهمان كوچولوى شان برود.راز ۴۲ روز سياه گروگانگيرى در دل «آرش» ۸ ساله نهفته است، رنجور و بيمار است، چه روزها را به اميد آغوش گرم مادر شب كرده است، هر وقت در چوبى اتاق صداى خشكى مى داد و باز مى شد، آرش دستان و پاهاى طناب پيچ شده را جمع كرد و در خود فرو مى رفت، مردى سنگدل هربار نزدش مى رفت او را شكنجه مى داد. «آرش» وقتى مى شنود سرنوشتش در روزنامه به چاپ خواهد رسيد، لبخند تلخى مى زند:
> چطور شد دزديده شدى؟
مى خواستم به مدرسه بروم چند روزى به عيد مانده بود. هنوز از خانه دور نشده بودم كه دو موتور سوار كه هونداى مشكى رنگ داشتند و راننده كلاه كاسكت آبى رنگ به سر داشت جلوى من را گرفتند و پرسيدند: «تو پسر خداداد هستى؟»

وقتى جواب مثبت دادم يكى از آنان گفت كه مادرت گفته چيزى جا گذاشته اى بيا با ما برويم پيش مادرت و نزديكشان رفته بودم كه جلوى دهانم را گرفتند و روى موتور چشمانم را هم با دو دست گرفتند تا جايى را نبينم.
> داد و بيداد نكردى؟
نتوانستم، من خواستم فرياد بزنم داخل يك خانه كوچك شده بوديم، آن دو مرد، من را ترساندند و يكى از آنان گفت كه مى خواهيم تو را بكشيم.
> كجا زندانيت كردند؟
من را به طبقه دوم خانه بردند و در آنجا با بستن دست و پاهايم، من را به تخت بستند و همه روزهايى كه در آنجا زندانى بودم در آن اتاق من را بسته بودند.
> اصلاً فرصت فرار نداشتى؟
يكبار خواستم فرار كنم، وقتى من را به دستشويى برده بودند از روى موتوسيكلت خودم را بالاى دستشويى رساندم. حفاظ هاى نرده اى را با پلاستيك پوشانده بودند، هنوز موفق نشده بودم فرار كنم كه نردبان گذاشتند و آن مرد با يك دست پايم را گرفت و پايين كشيد. وقتى داخل اتاق انداختند، مردى كه خود را «اصغر» معرفى كرده بود من را بشدت كتك زد و با كابل برق به جانم افتاد، همه بدنم درد مى كرد، اين بار دستان و پاهايم را محكمتر بست و من را تنها گذاشت.
> فقط يك بار تو را كتك زدند؟
اصغر مرتب من را كتك مى زد، يك بار با لگد ضربه اى به كتفم زد كه هنوز نمى توانم دستم را تكان دهم، او خيلى بى رحم بود به زور سيگار روى لبانم مى گذاشت و مى گفت بايد سيگار بكشى، خيلى بدم مى آمد، سيگار نكشيدم و اصغر با همان سيگار روى دستانم داغ گذاشت.
> به جز اين مرد، كسى نزد تو نيامد؟
مردى كه عليرضا بود هم بالا مى آمد اما كتكم نمى زد.
> چه غذاهايى مى خوردى؟
هر غذايى كه احتمالاً خودشان مى خوردند، برنج، گوشت و... اما شب ها گرسنه مى ماندم.
> چند بار توانستى با پدر و مادرت تلفنى حرف بزنى؟
فقط يك بار، اصغر، عليرضا و همسر عليرضا من را در حالى كه چشمانم را بسته بودند سوار خودروى پژو۲۰۶ كردند و به يك كيوسك خلوت بردند تا با خانواده ام حرف بزنم، فقط با مادرم حرف زدم، گريه كردم و خواستم من را به خانه برگردانند.
> فهميدى كى عيد شد؟
وقتى عيد شد، خيلى گريه كردم، در آن خانه هيچ كس به من نگفت كه عيد شده است، شب بود صداى فريادها و خنده هاى همسايه ها را كه شنيدم فهميدم عيد شده است، از «اصغر» پرسيدم و با تكان دادن سرش فهميدم حدسم درست است، دلم براى مادرم تنگ شده بود.
> زخم دست هايت از چيه؟
زخم طناب ها است كه به دست و پاهايم بسته بودند، بقيه اش هم آتش سيگار و جاى كابل برق است.
> مى دانستى در ۷۰۰ مترى خانه تان زندانى شده اى؟
نمى دانستم كه آن خانه كجا است اما گاهى اوقات صداى دو دختر را مى شنيدم و چون آن دو را نديده بودم اصلاً فكر نمى كردم در آن خانه باشند.
> شب ها براى خوابيدن نمى ترسيدى؟
من هميشه مى ترسيدم اما اصغر براى اينكه هميشه آرام باشم به من شربتى مى خوراند كه خوابم مى آمد، هر بار بيدار مى شدم مدتى گريه مى كردم و بعد به در نگاه مى كردم و به ياد پدر و مادر و حتى هم مدرسه اى هايم مى افتادم.
> مى دانى از درس هايت عقب  افتاده اى؟
وقتى من را دزديدند، چند بار كتاب هايم را خواستم، اصغر با مسخره كردن من گفت كه كيفم را قايم كرده است، الآن هم نمى دانم كجا هستند.
> قبل از ربوده شدنت، به تو نگفته بودند مراقب باشى؟
گفته بودند، اما من يادم رفته بود.
هنوز صحنه هولناك آثار شكنجه هاى روى دستان و بدن آرش را فراموش نكرده بودم كه با گريه هاى دو دختر نوجوان و زنى پريشان مواجه شدم، همسر عليرضا كه عامل اصلى آدم ربايى بود همراه دو دخترش گريه مى كرد:
> چرا گريه مى كنيد؟
باور كنيد ما بى گناهيم.
> يعنى نمى دانستيد آرش در خانه تان است؟
مى دانستيم اما كاره اى نبوديم كه جلوى اين كار شوهرم را بگيريم.
> يعنى شما هم گروگان بوديد؟
اينطورى نبود، چيكار مى كردم، باور كنيد شب ها با گريه مى خوابيدم، حتى جرأت رويارويى با اين پسر را نداشتم.
> صداى گريه هايش را نمى شنيدى؟
وقتى دوست شوهرم او را كتك مى زد و گريه مى كرد انگار همه دنيا روى سرم خراب مى شد، چند بار به عليرضا گفتم دوستش را از خانه بيرون كند، تحمل اين همه سختى در زندگى ام را ندارم.
> بچه هايت از پدرشان مى ترسيدند؟
انتظار داشتيد چه كار كنند، من و بچه ها مجبور بوديم با اين شرايط كنار بياييم شما كه در زندگى ما نبوديد و نمى دانيد چقدر اوضاع مان وخيم است.
> منظورتان فقر است؟
ببينيد، از دو سال پيش چون نمى توانستيم خانه اى داشته باشيم خانه بستگانمان مى مانديم، هر روز بايستى ميهمان ناخوانده يكى مى بوديم، به خاطر همين دخترانم ترك تحصيل كردند، مدتى مى شد پول پيش خانه اى تهيه كرده بوديم و آنجا را كرايه كرده بوديم كه همه اش با اين كار شوهرم از بين رفت.
> شوهرت بيكار بود؟
نه تنها بيكار بلكه اعتياد داشت، من در خانه هاى مردم كار مى كنم، پله تميز مى كنم، تا پولى براى نان شب تهيه كنم، الآن كه بايد زندانى شوم دو دخترم سرگردان مى شوند، نگران آن دو هستم.
> پس براى پول راضى شدى در اين آدم ربايى شركت كنى؟
راضى نشدم، ناچار بودم سكوت كنم، من مخالف زندانى كردن بچه بودم.
> برادر شوهرت به خانه شما مى آمد؟
جعفر از دور ماجرا را كنترل مى كرد و به خانه مان نمى آمد، اما او و شوهرم با هم اين كار را كرده اند.
> خودت را جاى مادر آرش گذاشتى؟
بارها! عيدم سياه شده بود، بارها گريه كردم اما كاش باور مى كرديد.
> دخترانت در غياب تو و پدرشان چه خواهند كرد؟
پدر و مادربزرگ پيرى دارند كه نزد آنها خواهند رفت اما مى دانم بدون سرپناه آواره خواهند شد.
>>>
ساعت ۷ صبح روز ۲۵ اسفندماه سال ۸۴ وقتى پسر ۸ ساله اى به نام «اميرحسين» معروف به آرش از خانه شان در خيابان تهران چى در انتهاى خيابان وحدت اسلامى خارج شد تا به مدرسه اش برود، از سوى گروهى آدم ربا در خانه اى زندانى شد.مأموران اداره ۱۱ پليس آگاهى تهران با دستور سرهنگ خوئينى ها و به سرپرستى سرهنگ به گذر وقتى براى دستگيرى آدم ربايان كه پس از درخواست ۵۰ ميليون تومان حاضر شده بودند با دريافت ۲۰ ميليون تومان گروگان را رها كنند، وارد عمل شدند.پس از ۴۲ روز اقدامات علمى پليس، كارآگاهان با حذف شاخه هاى گمراه كننده توانستند قدم به قدم به مخفيگاه آدم ربايان نزديك شوند و زمانى كه فاش كردند بقال محله خانواده «آرش» به نام جعفر كه مغازه اش دقيقاً روبروى اين خانه بود، طراح اصلى گروگانگيرى است، ساعت ۲۲ و ۴۰ دقيقه روز هفتم ارديبهشت ماه سال جارى اسارتگاه آرش را در خانه شماره هفت كوى مجلسى و در فاصله كمى از خانه پدرى وى شناسايى كردند و با اقدامى غافلگيرانه دو مرد آدم ربا را در حالى كه موادمخدر مصرف مى كردند بازداشت كردند و در طبقه دوم آرش را طناب پيچ پيدا كردند.وقتى افسر پرونده بالاى سر آرش به او گفت كه دوست پدرش است، اين پسر با ناباورى پرسيد پس آنجا چه مى كند، وقتى شنيد پليس هم است، پرسيد اسلحه ات كو؟ وقتى اسلحه را ديد، با صداى بغض آلودى گفت پس چرا دستانم را باز نمى كنى!بنا به گزارش خبرنگار جنايى ما مرد بقال با وجود مهربانى هاى پدر آرش به او تا جايى كه گاهى اثاثيه زيادى مغازه را در داخل خانه او مى گذاشت طراح نقشه بود و همه حركات آنان را بعد از ربودن آرش لحظه به لحظه تحت نظر داشت.
لحظه هاى جامانده
جست وجوى عاطفه ها در سه پرده
• از ۲۱ اسفند ماه وقتى درمان بيماران بى بضاعت جريانى شد تا به شما متصل شويم، نمى دانستيم در وجودمان چيزهايى ته نشين خواهد شد كه حتى نوشتن از آن هم دشوار و غيرممكن است
• همين چند روز پيش بود كه از پدرى جوان نوشتيم كه روى مرز مرگ و زندگى قرار داشت. آن روز حدود ساعت ۱۰ صبح مردى پاى به دفتر روزنامه گذاشت كه قلب مهربانش از خواندن قصه تنهايى آن مرد به درد آمده بود
• مرد مى گويد: حالا كه مشكل آن پدر جوان حل شده است، من حاضرم به اين زن كمك كنم تا بچه اش از دست نرود
& مريم سامانى

قصه نمى نويسم و از شعر و خواب و رؤيا هم حرفى در ميان نيست. حكايت، حكايت سال هاى عاشقى است. روزهايى كه شايد كمتر بتواند كسى مثل آن را براى لحظه اى هم كه شده احساس كند. از ۲۱ اسفند ماه وقتى در درمان بيماران بى بضاعت جريانى شد تا به شما متصل شويم، نمى دانستيم كه اين تجربيات و حال و احوال را به نظاره خواهيم نشست و در وجودمان چيزهايى ته نشين خواهد شد كه حتى نوشتن از آن هم دشوار و غيرممكن است.

< پرده اول

همين چند روز پيش بود كه از پدرى جوان نوشتيم كه روى مرز مرگ و زندگى قرار داشت. آن روز حدود ساعت ۱۰ صبح مردى پاى به دفتر روزنامه گذاشت كه قلب مهربانش از خواندن قصه تنهايى آن مرد به درد آمده بود. مرد روبرويمان نشست. او مى خواست آنچه را كه خوانده بود، بشنود. هر چه بيشتر مى گفتيم، بيشتر آشفتگى اش را مى ديديم. تحمل آشفتگى مرد دشوار بود. انگار خودش هم متوجه شده بود. اين بود كه گفت: ديگر نگوييد. بعد هم شماره تلفن همراهش را نوشت و تكه كاغذ را به دستمان داد و گفت: هزينه اش را مى دهم.مرد قبل از اينكه اشك هايش جارى شود، رفت و رد نگاهمان را تا آن دوردست ها با خودش برد.

< پرده دوم

زنى افسرده با چشمان اشك آلود از راه رسيده است. بغض را با نام پسرش باز مى كند: او تنها فرزند من است. جز او بچه ديگرى نداريم. ۱۷ ساله است. خودش هم نمى داند كه بيمارى اش چيست. دو سال و نيم است كه به هر درى مى زنم، بلكه بچه ام زنده بماند. نمى دانيد چقدر سخت است وقتى ببينى بچه ات دارد جلوى چشمانت پرپر مى شود و تو نمى توانى برايش كارى كنى. نمى دانى كه چقدر سخت است اين انتظار. اگر نتوانم براى معالجه به خارج از كشور ببرمش، تمام مى شود. كارهايش را كرده ام. بيمارستانش مشخص شده است، آن طرف همه كارهايش را چند خير و نيكوكار انجام داده اند، مانده است اين طرف، تمام زندگى ام را فروخته ام. ولى هنوز ۱۰ ميليون تا رفتن كم دارم و... شما را به خدا نگذاريد بچه ام بميرد.زن اشك مى ريزد و پشت هم از غصه هايش مى گويد. اندوهش را روى ميزمان پهن كرده است. راهى براى چاپ مطلب نداريم. زن مى ترسد كه مبادا پسرش روزنامه را ببيند، مبادا آشنايى بخواند و حرفى بزند. به مردى تلفن مى زنم، او قبلاً قول يارى داده است. مرد نمى پذيرد. صدايش انگار با ما خيلى ناآشناست. گوشى تلفن را مى گذارم و زن تنها اشك مى ريزد. به زن مى گويم:
- اميدوار باش، خدا خيلى بزرگ است. من هم تلاشم را مى كنم.
زن بلند مى شود كه برود، نگاهش پر از تمام آسمان هاى ابرى است.
- نااميد نيستم، ولى خيلى دل شكسته و خسته ام.

< پرده سوم

زن رفته است. رد نگاهم را با خودش برده است. انگار ما هم با زن به دشت اندوه رسيده ايم. به ياد مردى مى افتم كه چند ساعت قبل آمده بود و روبرويمان نشسته بود و دريا دريا عشق و صفا در چشمانش شتك زده بود.
تكه كاغذ را برمى دارم و تلفن را مى گيرم. با مرد در حال حرف زدن هستم. هنوز يك دقيقه از رفتن زن نگذشته است. زن يكباره روبرويم مى ايستد. باورم نمى شود. زن نرفته بود. مرد مى گويد:
- حالا كه مشكل آن پدر جوان حل شده است، من حاضرم به اين زن كمك كنم تا بچه اش از دست نرود.
باورم انگار نمى شود. مرد همان بغضى را كه با خود آورده بود، پيشم جا مى گذارد. زن را كنارمان مى نشانيم.
- مردى پيدا شده كه حاضر است به تو كمك كند.
بغض زن مى شكفد.
- گفتم كه با وجود خستگى هنوز هم اميدوار هستم.
زن دستش را در كيف مى برد. كاغذى را به دستم مى دهد.
- گفتند تا شما اين كاغذ را امضا نكنيد، نمى توانم بروم.
نگاه از اجازه ورودى كه براى ديدار با زن صادر شده برمى دارم. پشت اين ميز هركس كه نشسته، چشمانش به خون نشسته است و دوستى مى گويد: خدا چقدر بزرگ و به دل هاى شكسته نزديك است. يك دقيقه نشده، زندگى اى را عوض مى كند و به انتظارى پايان مى دهد.
<<<
زن رفته است. نگاهمان اين بار روى كف تحريريه بر جاى مى ماند. يك لحظه به خودمان مى لرزيم. خدا چقدر به ما نزديك و ما چقدر از اين لحظه ها غافليم.

قابل توجه بيماران بى بضاعت

بيماران بى بضاعت كه نياز به درمان دارند، بايد جهت بررسى و هماهنگى هاى لازم با بخش جويندگان عاطفه روزنامه ايران تماس حاصل نمايند. بيماران از مراجعه مستقيم به بيمارستان لاله و يا ديگر بيمارستان هايى كه به دعوت عام روزنامه ايران جهت درمان بيماران بى بضاعت اعلام آمادگى كرده اند، مراجعه ننمايند زيرا بدون داشتن معرفينامه از بخش جويندگان عاطفه و انجام هماهنگى امكان درمان و پذيرش آنان وجود ندارد.
نقشه دايى براى نوزاد خواهرزاده اش
گروه حوادث: دايى يك مرد به خاطر اختلاف ۱۷ ميليون تومانى با وى، نوزاد ۱۰ روزه اش را ربود.روز پنجشنبه ۷ ارديبهشت ماه سال جارى پليس در جريان يك آدم ربايى فاميلى قرار گرفت كه در آن ساعت ۱۱ و ۳۰ دقيقه ظهر، مردى به خانه خواهرزاده اش رفته و با ربودن نوزاد ۱۰ روزه خواستار طلب ميليونى خود شده بود. كارآگاهان با شناسايى دو همدست اين دايى كه از شريكان او بودند، آن دو را بازداشت كردند تا اينكه ساعت ۱۱ صبح جمعه همسر يكى از اين متهمان نوزاد دختر را به آغوش مادرش برگرداند و هنوز دايى خانواده فرارى است.
سه جوان در يكى از رودخانه هاى شهرستان سميرم غرق شدند
سه جوان در رودخانه روستاى «رود آباد» از توابع شهرستان سميرم در جنوب استان اصفهان غرق شدند.«على عسگر موسوى»، رئيس جمعيت هلال احمر شهرستان سميرم به ايرنا، گفت: جانباختگان به نامهاى « رضا»، «سجاد» و «ميثم»، عصر جمعه به قصد شنا و يا تفريح وارد رودخانه رود آباد شده و غرق شدند.
تصوير زن چينى به اشتباه روى قبر هوويش قرار گرفت
در پى استقرار تصوير يك زن چينى زنده روى قبر هووى متوفى وى درخواست خسارت كرد.به گزارش روزنامه «چاينا ديلى» مردى در چين به نام «يو» عكس زن ۸۰ ساله زنده اى را روى قبر مادرش نصب كرد كه هووى او بوده است.«ونگ» اين زن ۸۰ ساله وقتى متوجه مى شود تصويرش روى قبر هووى سابقش قرار گرفته بسيار ناراحت شده و از پسر متوفى درخواست خسارت مى كند.كار به دادگاه مى كشد و «يو» به علت ارتكاب اين اشتباه به پرداخت ۳۷۰ دلار جريمه محكوم مى شود و از «ونگ» عذرخواهى مى كند.
«كوتاهى مو» تنبيه اخلاقى ۸ دانش آموز دختر ژاپن
يك معلم ژاپنى براى تنبيه هشت دختر دانش آموز خطاكارش آنها را مجبور به كوتاه كردن موهايشان كرد.به گزارش روزنامه «مينيجى» معلم دبيرستانى در استان «ساگا» ژاپن به دليل مجبور نمودن هشت نفر از دختران دانش آموزش به كوتاه كردن موهاى سرشان، توبيخ شد.براساس اين گزارش، اين معلم ۳۷ ساله به منظور تنبيه اخلاقى دانش آموزان خطاكارش كه ظاهراً خلافى را در كلاس درس مرتكب شده  بودند، آنها را وادار كرد تا همان موقع موهاى سرخود را كاملاً كوتاه كنند.به گفته پليس، هشت دانش آموز فوق نيز كه چاره اى جز انجام دستور معلمشان نداشتند با كمك يكديگر موهاى خودر اكوتاه كردند و سپس به گريه و زارى پرداختند.در همين حال مدير دبيرستان با متوجه شدن از موضوع معلم را توبيخ و به طور رسمى از والدين اين دانش آموزان عذرخواهى كرد.
قتل زن ۵۰ ساله در خيابان وليعصر
گروه حوادث: پيكر بى جان يك زن ۵۰ ساله در حالى كه با پيچيده شدن سيم برق به دور گردنش از پاى درآمده بود، در خانه اش پيدا شد.
اين حادثه نيمه شب سه شنبه گذشته هنگامى فاش شد كه پسر قربانى جنايت براى سركشى به خانه مادرش مراجعه و با جسد او روبرو شد.
مأموران كلانترى ۱۱۲ ابوسعيد وقتى از ماجراى اين جنايت با خبر شدند به همراه بازپرس «هنرمند» در محل قتل حضور يافته و به بررسى نشانه هاى بر جاى مانده پرداختند.طبق تحقيقات انجام گرفته از سوى پليس از خانه قربانى حادثه كه «فوزيه» نام داشت مقدارى لوازم با ارزش به سرقت رفته است.اين زن بعد از فوت همسرش به تنهايى در خانه اش در خيابان وليعصر زندگى مى كرد. تجسس هاى پليسى براى كشف چگونگى و علت قتل ادامه دارد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |