|
نقد آدورنو بر مدرنيته وليبراليزم
مسير بربريت از تير و كمان تا بمب هيدروژنى
بخش دوم و پايانى
• آدورنو دربرابر هگل، تاريخ بشر را حركت به رهايى نمى داند بلكه حركت از سوى تير و كمان به بمب هيدروژنى مى داند.شما وقتى كه به اين يك عبارت نگاه مى كنيد متوجه مى شويد كه با يك متفكر تلخ انديش و بدون راه حل اما منتقد مواجه هستيد
|
|
|
بابك احمدى
هسته اصلى ديالكتيك روشنگرى تعيين كننده كار بعدى آدرنو شد و آثارى كه بعداً نوشت به يك معنى كامل كردن اين كتاب است.آدرنو كتاب ديالكتيك منفى را براى اين نوشت كه جنبه هاى ديالكتيك روشنگرى را روشن كند و انتقاد هاى شفاهى كه به او شد را پاسخ دهد.عمدتاً اين انتقادها به اين گونه بود كه درك آدرنو از ديالكتيك نارساست و او را مجبور مى كرد كه به اين مسائل پاسخ گويد.محيط اصلى كه آدرنو در آن رشد نمود همانا محيط بعد از ويلهلمى آلمانى بود و تب و تاب اجتماعى را به او تحميل مى كرد.نخستين مشكل كه در كتاب ديالكتيك روشنگرى براى ما آشكار مى شود، لغت روشنگرى است.اگر چه واژه ديالكتيك هم در اين كتاب به اندازه كافى بد فهم هست.به طور عمده ما بحث روشنگرى را به عنوان يك آيين فطرى كه اصل آن در فرانسه و همزمان در انگلستان و اسكاتلند بروز كرد و تأثيراتى كه بر اروپا گذاشت مى شناسيم.ولى وقتى كه ما از روشنگرى صحبت مى كنيم نخستين چيزى كه به ذهن مى آيد متفكران فرانسوى هستند.آنهايى كه گرد دانشنامه بودند مانند ولتر و روسو و دالامبر.آنها متفكرانى هستند كه ما آنها را به عنوان روشنگران مى شناسيم و به ندرت در تاريخ فرهنگ غرب و تاريخ بشرى افرادى پيدا شدند كه تا اين حد عميق بر تفكر نسلهاى بعد حكومت كنند.به ندرت آدمهايى پيدا شدند كه تعيين كننده نحوه و گونه فكرى تا دهه هاى بعد باشند.البته نحوه و گونه فكرى نيز بر دو نوع بود هم در پيروى از آنها و هم در انتقاد از آنها.به عبارت بهتر شايد بتوان گفت كه از دوره روشنگرى به اين سو هيچ كس نتوانسته از سايه سنگين آنها بگريزد.يا عقايد آنها را دنباله روى كرده و يا به شكل راديكال ترى بيان كرده و يا به شكلى انتقاد هايى براى آنها مطرح كرده است.تقريباً مبانى اصلى اعتقادى متفكران با روشنگران گره خورده است.البته يك دليل اجتماعى هم هست كه انقلاب فرانسه ميراث روشنگران به حق يا نا به حق بوده است. يكى از راديكالترين انتقادهايى كه به روشنگران شد نيچه مطرح كرد.اما رابطه نيچه هم با دوران روشنگرى يك رابطه ديالكتيكى بود.از يك سو انتقادهاى تندى را مطرح كرده بود اما از سوى ديگر دلبستگى به آثار آنها نيز داشت.مورد مشهور اين است كه نيچه قصد داشت كتاب «انسانى بسى انسانى» را به ولتر تقديم كند.اما قابل تأمل است كه بسيارى از اين منتقدان و ناهمخوانان دوران و دشمنى آنها با سنت و همراهى نكردن آنها با فكرهاى مهمل و مخالفت آنها با كتابهاى دينى و نفرتى كه در آثار ولتر با كشيشها موج مى زد يك نوع راهنماى فكرى به سوى روشنگرى است.اما فضاى آلمانى فضايى است كه ستايش از روشنگران را سامان مى داد.اگر مقاله مشهور كانت، «روشنگرى چيست» را كه چند بار به فارسى ترجمه شده خوانده باشيد مى بينيد كه فيلسوف آلمانى با چه لحن ستايش آميزى دوران روشنگرى را بررسى كرده است.دلبستگى شديد به روشنگرى سبب شد كه انقلاب فرانسه تبديل به زمينى از عقايد و فكرها شود.فضاى دانشگاهى آلمان تقريباً فضاى روشنگرى بود.همه اين ها باعث شد كه سايه آن روشنگران را بر متفكران قرن نوزدهمى ببينيم. روشنگران معتقد بودند كه تاريخ به سوى نهايتى مى رود كه آن سعادت بشرى است اما اين سعادت وقتى به دست مى آيد كه آدمها از نيروى عقل بهره بردارى و با سنتها و دين دشمنى داشته باشند.عباراتى كه از روشنگران و متفكران قرن نوزدهم نوشته مى شد همگى دال بر اين بود كه سعادت بشرى به شرط آن مهيا مى شود كه انسان از خرافات قرون وسطى پرهيز كند و انسان بالغى به قول كانت باشد.اين جريانات يك نوع نقد به دوران و خيال پردازى با آينده و يك نوع فهم متافيز يكى از تاريخ بود.به نظر مى آمد كه همه آن چيزهايى كه در اين دوران مطرح شد رفته رفته انتقاداتى را در فضاى دانشگاهى آلمان قرن بيستم سامان داد.ما بازتاب اين تأملات را در آثار يكى از بزرگترين متفكران دوران يعنى ماكس وبر مشاهده مى كنيم. يكى از مسائلى كه در دوران روشنگرى مطرح بود اين بود كه مدام ما را به تفاوت اسطوره و علم سوق مى دهد.تفاوت بين انكار عقلانى كه منجر به شكلهاى متعدد بيان علمى و كار احساسى و آيينى و شبه مذهبى كه نگاهى اسطوره اى دارد، مى شود.وقتى كه در اين مورد روشنگران بحث مى كردند در ميان متفكران جناح راست انشعابى شكل گرفت.دسته اى بر اين اعتقاد بودند كه همه مشكل امروز ما دور شدن از اسطوه است و اين خرد باورى روشنگرى كه منجر به سياست و اجتماع نوينى براى ما شده به خاطر اين است كه چيزى جايگزين ايمان اسطوره اى آدمها نكرده است.برخى ديگر بر اين نظر بودند كه ما در موقعيتى نيستيم كه رابطه بين علم و اسطوره را شفاف سازيم.اين مسأله در كتاب ديالكتيك روشنگرى بسيار نمود دارد چرا كه از آغازين فصلش كه آدرنو و هوركهايمر مجبور شدند براى توضيح اين فصل دو پيوست بسيار طولانى نيز بنويسند ما با واژه اسطوره مواجه هستيم.ما يكبار ديگر در ميانه دهه چهل از ميان متفكران بزرگى كه به ندرت به اين مسأله پرداخته بودند بار ديگر به سرچشمه آلمانى بحث درباره روشنگرى برمى خوريم.اصل و نحوه استدلال كتاب به گونه اى طرح شده است كه اگر اين مسأله را از كتاب بيرون بكشيد چيز زيادى باقى نخواهد ماند.كتاب بر اين ايده تشكيل شده كه روشنگران تصور مى كردند كه از اسطوره خلاص مى شوند.اما واقعيت اين است كه هر اسطوره اى به سوى روشنگرى است و از اين تلخ تر، روشنگران هيچ نوع راه فرار را از اسطوره باقى نگذاشتند.تا حدودى شما بازتاب سخن نيچه را در اين كتاب مى شنويد.اين موارد در اين كتاب پنهان نيست و شما تأثير آن را در آثار بعدى آدرنو نيز مى بينيد.آدرنو بارها از نيچه نقل قول مى آورد و بارها با آن سر و كله مى زند.مدرنيته و دوران جديد كه از شر آيينهاى كهن خلاص شدند و به جاى نيروى استعلايى خدا و به جاى تفسير هاى كشيشها عقل آدمى را هدف قرار مى دهد.منتهى عقل آدم خود تبديل به اسطوره جديد شده است.چرا كه ايمان غير عاقلانه و نابخردانه اى در ساحت عقل شكل گرفته است.آنچه كه در تمام انتقاد به دوران روشنگرى گفته مى شود، رابطه بين عقل و اسطوره نيست كه نيچه هم از آن نام برده بلكه چيزهاى ديگرى هم وجود دارد كه به اندازه آن تأثير گذار و مهم است.مثلاً يكى از جنبه هاى اين اسطوره قربانى است.موردى كه در اين كتاب مدام به آن اشاره مى شود و اينكه شما ناچاريد چيزهايى را فدا كنيد.اما انتقادى كه به روشنگرى مى كنند آيا هنوز درگير اسطوره است آيا مقصود اين است كه آنها از اين داستانها خلاص مى شوند و به جاى ديگرى مى روند يا اينكه مقصود اين است كه تقليل هرگونه گفتمان اجتماعى عاقبت اسطوره اى مى شود. آدرنو براى ما آشناست و انديشه هاى او را به واسطه ترجمه برخى از آثار و مقالاتش مى شناسيم.ما اكنون در شرايطى هستيم كه اين انديشه هاى آدرنو مى تواند در جريان امور ما هم قرار گيرد.رها شدن عقل از بند خرافات و اينكه خود عقل نيز تبديل به اسطوره شده كه يكى از مباحث فصل اول كتاب آدرنو و هوركهايمر است تا حدودى شبيه وضعيت ماست.انبوهى رساله و كتاب درباره رابطه كتاب ديالكتيك روشنگرى و نگاه فيلسوف دوران نوشته اند.خوشبختانه دو كتاب ديالكتيك روشنگرى و اخلاق صغير آدرنو به فارسى ترجمه شده و حتى مقاله صنعت فرهنگ سازى او نيز ترجمه شده است.شما با خواندن اين كتاب با سرشاخه هاى تفكر آدرنو آشنا مى شويد. اين كتاب به راحتى شما را به يك نتيجه نمى رساند.از آن كتابهايى نيست كه وقتى خوانديد بگوييد مقصود نويسنده اين بوده است.وقتى كه آن را مى خوانيد بارها به صفحه هاى قبل باز مى گرديد و يا بعد از مدتى نيز دوباره كتاب را مى خوانيد و مكاشفات جديد و چيز هاى جديد را مى فهميد.كمتر كتابى در فرهنگ مدرن درباب مباحث مدرنيته نوشته شده كه به اين شكل و محتوا باشد.آثار بسيار بزرگى در فرهنگ آلمانى قرن نوزده مى توان نام برد كه مبهم هستند اما اين گونه نبودند.شما وقتى كه مقاله اول را كه سى صفحه است مى خوانيد نمى توانيد با قاطعيت بگوييد كه نويسندگان مى گويند كه روشنگرى از شر اسطوره خلاص نمى شود.شما در اين كتاب با ديالكتيكى سر و كار داريد كه سنتزى در آن نيست.با يك نوع بحثى سر و كار داريد كه نتيجه گيرى نهايى در آن نيست.در عين حال جنبه هايى از كتاب صريح است و شما با اطمينان مى توانيد بگوييد كه نويسندگان چنين گفته اند.مثلاً نظريه اى كه درباب فاشيزم هست.وقتى كه كتاب نوشته شد تقريباً جنگ به پايان رسيده بود و سرنوشت نازيسم مشخص شده بود و مى شد حدس زد كه فضاى ديگرى در جهان و اروپا ساخته خواهد شد.نويسندگان كتاب نيز كسانى بودند كه به آلمان بازگشتند و مشتاق بودند كه وقتى نازيسم سقوط مى كند در كشور خود باشند.آنها به همان شهر و همان دانشگاهى كه انجمن را داشتند بازگشتند و آن انجمن معروف خود را برپا كردند.آثارشان را به آلمانى و براى خواننده آلمانى نوشتند.بنابراين به نظر مى رسد كه نويسندگان ديالكتيك روشنگرى جهان روشنى از بعد نازيسم بايد داشته باشند.يا اگر خيلى هم روشن نبود تصورى از اين مسأله در ذهن خود مى داشتند. نظريه نازيسم در ديالكتيك روشنگرى چنان كه به چشم مى آيد اين است كه نازيسم ضرورت چاره ناپذير و گريز ناپذير وجه تئوريك سرمايه دارى است.سرمايه دارى انحصارى هيچ راهى جز منحصر كردن قدرت ندارد.منحصر كردن قدرت هيچ معنى جز اين نمى دهد كه ليبراليسم براى هميشه شكست خورده است و در نتيجه يك ديدگاه نااميدى پديد آمده است.با توجه به اينكه آدرنو به راه حلى كه از آن به سوسياليزم دولتى نام برده بود دل نبسته بود.هرگز نسبت به تجربه شوروى و آنچه كه بعد از آن اتفاق افتاد علاقه اى نشان نداد.مثلاً شما به كتاب شوروى ماركوزه مراجعه كنيد مى بينيد كه انتقاد مفصل و دقيقى از سوسياليسم شوروى مطرح است.آدرنو حتى چنين كارى هم نكرد بلكه نوع تحقير آميزى كه البته آن تجربه بشرى مستحق آن نيز بود را طرح كرد.او هرگز آن را به عنوان رد كردن عقايد ديگران استفاده نكرد.آدرنو دربرابر هگل، تاريخ بشر را حركت به رهايى نمى داند بلكه حركت از سوى تير و كمان به بمب هيدروژنى مى داند.شما وقتى كه به اين يك عبارت نگاه مى كنيد متوجه مى شويد كه با يك متفكر تلخ انديش و بدون راه حل اما منتقد مواجه هستيد.آدمى كه دوران را نمى پذيرد و تصور مى كند آن قدر اين دوران خراب است كه در آن چيزى درست نخواهد شد.عبارت بيشمارى از اين تصوير رمانتيك از دوران در آثار آدرنو به چشم مى خورد.در نتيجه به نظر مى آيد كه اگر فاشيزم نتيجه قهرى و قطعى و چاره ناپذير براى سرمايه دارى انحصارى باشد و ليبراليزم براى هميشه از بين رفته باشد و اگر ما در يك جامعه سرمايه دارى بعد از جنگ و پس از آشويتس زندگى كنيم، خودمان را فريب داده ايم اگر ندانيم كه نظام حزبهايى از جانب كدام اقليتها سامان مى يابند.بايد نگاه كنيم و بدانيم كه جنبه نارساى آن چيزى كه دموكراسى خوانده مى شود كجاست.در نتيجه بايد ناقدهاى بى رحم جامعه باقى ماند چرا كه چيزى فرقى نمى كند بلكه شكلهاى ديگرى از آن استيلاى متمركز باقى مانده است.يكى از فصلهاى ديالكتيك روشنگرى كه اين بحث به شكل ابتدايى در آن مطرح مى شود عبارتى دارد كه اگر امروز هم خوانده شود ما را منقلب مى كند مانند اين عبارت كه ديگر هرگز ليبراليزم سر بلند نخواهد كرد در حالى كه در آلمان فدرال بعد از جنگ، آدرنو در جامعه اى مرد كه ليبرالها در آن فعال بودند.همين طور در اين كتاب به مورد زنها و يهودى ها اشاره مى شود دو موردى كه ذهن عقلانى غربى با آن آشنا نيستند و آنها چيره دست و فرو دست محسوب مى شوند.مدام در اين فصل از اين سخن مى گويد كه بايد اين نظام را ترك كرد و در جهان بعد از آشويتس شاعر بودن حماقت است.
|