يكشنبه ۱۰ ارديبهشت ۱۳۸۵ - ۲ ربيع الثانى ۱۴۲۷
Sun, Apr 30, 2006
جوان
۳۴۵۷
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
كوچه W
با وبلاگ هاى شما
شبيه زندگى
يكى به شكل خود ما
ريما وزين دل
كوچه W
با وبلاگ هاى شما
روزى روزگارى
در غرب
256311.jpg
كوچه W، بخشى از صفحه جوان است كه به معرفى وبلاگ هاى شما اختصاص دارد. اگر مى خواهيد وبلاگتان معرفى شود آن را به آدرس coocheyew@yahoo.com بفرستيد. اين بار براى شما وبلاگ بادبادك را معرفى مى كنيم. نويسنده اين وبلاگ به كشورهاى مختلف سفر كرده و گزارشهايى درباره جذابيت ها و اماكن ديدنى اين مناطق نوشته. خواندن آنها را به علاقه مندان سفر و گردش و تجربه توصيه مى كنيم. كافى است نگاهى به وبلاگ badbadak.persianblog.com بيندازيد.
با موناليزا در برج ايفل
وقتى خواستيم به موزه لوور برويم، همه به ما گفتند كه براى ديدن آن، بايد از اول صبح آن جا باشيم. شايد كه بتوانيم يكى دو بخش را درست و حسابى ببينيم. اين موزه آنقدر بزرگ است كه براى ديدن تمام نقاط آن بايد چند روزى وقت صرف كرد! به همين خاطر تصميم گرفتيم عصر، به برج ايفل برويم. اين برج خصوصيات جالبى دارد. وقتى رسيديم ديديم صف خيلى طولانى زير هر پايه برج وجود دارد كه از آنجا آسانسور توريست ها را بالا مى برد و ظاهراً در سه طبقه مختلف هم مى توان پياده شد. ما بليت بالاترين طبقه را خريديم و رفتيم نوك برج. آن بالا چندين دوربين تلسكوپى بود كه البته با پول كار مى كردند و هيچ كس هم از آنها استفاده اى نمى كرد. چون همه دوربين ديجيتال داشتند. در برج، مغازه و كافه تريا هم بود كه البته اجناس يادگارى را با قيمت هاى بسيار بالا به مردم مى دادند.
برج ايفل توسط مهندسى به نام گوستاوايفل در سال ۱۸۸۹ براى نمايشگاه جهانى پاريس به مناسبت سالگرد انقلاب فرانسه ساخته شده و از آن وقت تا به حال به عنوان سمبل شهر پاريس محسوب مى شود. ارتفاع آن ۳۰۰ متر است و از ۱۸۰۰۰ قطعه فلز ساخته شده و هر هفت سال يك بار با پنجاه تن رنگ آن را رنگ آميزى مى كنند.
سالانه هم حدود پنج و نيم ميليون نفر از آن بازديد مى كنند. اين روش نگهدارى و امكانات فوق العاده اش باعث شده كه اين اثر، براى همه جهانگردها جذاب باشد.
روز بعد به موزه لوور رفتيم. موزه اى چهار طبقه پر از نقاشى و مجسمه و اشياى باستانى. پايه اوليه اين بنا در قرن دوازده ميلادى گذاشته شده و در اصل كاخ سلطنتى بوده كه آثار هنرى را در آن جمع مى كردند.
اين موزه در انتهاى خيابان شانزه ليزه قرار دارد.
غيرممكن است كسى به موزه لوور برود و تابلوى معروف لبخند ژوكوند را نبيند. براى همين ما هم اول از هر چيز براى ديدن آن رفتيم. اين تابلو در ايتاليا به موناليزا مشهور است و در فرانسه به ژوكوند. موناليزا يعنى مادام ليزا (خانم ليزا) و از آنجايى كه نام شوهرش فرانسيسكو ژوكوند بوده به نام ژوكوند هم معروف شده. مى گويند لبخندى كه روى لب اين چهره است، حالتى مرموز دارد كه وقتى مستقيم به آن نگاه مى كنيد به نظر نمى آيد خوشحال باشد ولى از كنار اگر او را ببينيد برعكس است! چه عرض كنم! اين اثر يك بار توسط يكى از كاركنان موزه دزديده شد. زمان جنگ جهانى هم از موزه به جاى امن برده شد. مدتى هم در اتاق خواب ناپلئون بوده. چند دفعه هم به آن اسيد پاشيده شده. به همه دلايلى كه گفتم حالا آن را در پشت شيشه ايمنى قرار داده اند. من هم عكس كوچك آن كه حالت مغناطيسى داشت را خريدم و بعد از برگشت به ايران پشت در يخچال چسباندم! بعد از ديدن موناليزا، به قسمت ايران رفتيم. معروف ترين لوازم همان لوح حمورابى و سرستون تخت جمشيد بود و كلى خرده ريزه كه از چغازنبيل به آن جا آورده شده بود. طبقه بالا هم پر از تابلوهاى نقاشى از هنرمندان بزرگ دنيا بود.
كرملين و يونسكو
مسكو شهرى به بزرگى تهران است و بيش از ده ميليون جمعيت دارد. البته سيستم متروى خيلى بزرگى دارد و ظاهراً سه فرودگاه بين المللى در آن وجود دارد. شهر مسكو از چند حلقه تشكيل شده و به صورت دايره وار بزرگ شده. مهمترين جاهاى ديدنى كه توريست ها به آن جا مى روند، مجموعه تاريخى كرملين و ميدان سرخ است. مجموعه كرملين كه مقر حكومت و دفتر كار پوتين هم در آن است، مجموعه اى از چندين ساختمان و كليساست كه معمارى زيبايى دارد. زنگ بزرگى كه قطعه اى از آن شكسته شده بودهم در مجموعه وجود دارد كه مى گفتند دليل شكسته شدنش اين بوده كه در زمستان كنار آن آتش روشن كرده بودند! در اين ساختمان يك بناى جالب هم وجود دارد ؛ ساختمانى مدرن كه ظاهراً خروشچف آن را به عنوان محل گردهمايى حزب كمونيست ساخته بوده ولى حالا در آن كنسرت برگزار مى شود! مسخره اين كه همين بناى مدرن باعث شده كه اين مجموعه تاريخى توسط يونسكو ثبت نشود! نزديك كرملين هميشه آتشى روشن است. مردم روسيه اين آتش را به ياد سربازان گمنام جنگ جهانى روشن نگه مى دارند و هميشه دو سرباز كنار آن ايستاده اند و هيچ تكانى نمى خورند.
البته من يكى از آنها را ديدم كه چشمانش را تكان مى دهد و مى خواستم به فرمانده اش بگويم برايش اضافه خدمت بزند. ولى دلم نيامد! مراسم تعويض جاى سربازها هم ديدنى است كه مردم از آن عكس و فيلم مى گيرند.
اين موضوع ديگرى است كه بايد براى آن كلى مطلب نوشت.
شبيه زندگى
زندگى
در صحنه خاك آلود
256287.jpg
شغل: طراح صحنه و بازيگر
على يداللهى
بعضى از شغل ها را از دور كه نگاه مى كنى به نظر خيلى جذاب و دوست داشتنى مى آيند و دلت مى خواهد كه آن شغل را داشتى. يكى از اين مدل آنها بازيگرى است كه اين روزها براى بسيارى از جوانان تبديل به يك آرزو شده.
ايجاد كلاس هاى مختلف آموزش بازيگرى از يك طرف و علاقه مندى به قبول شدن در رشته هاى بازيگرى از طرف ديگر همه بيانگر مشتاقان فراوان به اين شغل است.
اين روزها خيلى ها حاضرند براى اين كه يك بازيگر درجه۲ يا ۳ شوند مبالغ گزافى را خرج كنند و يا اينكه وقت فراوانى را صرف اين جريان كنند.
اما شايد ورود به اين حرفه مثل خيلى از حرفه هاى ديگر تا حدودى آسان باشد ولى ماندن و صبورى كردن و جا نزدن و ادامه دادن كار بسيار سختى است.
خيلى ها با شوق و ذوق وارد دانشگاه مى شوند و يا اينكه در كلاسهاى آزاد بازيگرى ثبت نام مى كنند و يا اينكه ستاره اى را پيدا مى كنند تا بلكه چهره معروف و محبوبى شوند اما بعد از مدتى كه به قول معروف خاك صحنه را مى خورند متوجه مى شوند كه مرد اين ميدان نيستند و خيلى زود صحنه را ترك مى كنند.
اين هفته ميهمان «شبيه زندگى» جوانى است كه توانست به رغم وجود مشكلات فراوان «بازيگرى» صحنه را ترك نكند و با شغل خودش آنقدر ارتباط پيدا كند كه سالها در همين حرفه فعاليت كند.
على يداللهى جوان اين هفته «شبيه زندگى» علاوه بر كار بازيگرى در زمينه هاى ديگرى كه به نوعى مربوط به كار نمايش است كار كرده است.
كارهايى چون كارگردانى، دستيار كارگردانى، طراحى صحنه و بروشور. شروع فعاليت هاى هنرى او به زمانى بازمى گردد كه در كلاسهاى بازيگرى «كانون حر» حضور پيدا مى كرد.
از همان سالها به رغم اينكه سن وسال زيادى نداشت فكر مى كرد كه شغل مورد علاقه خودش را انتخاب كرده است و از همان سالها عاشق كارش شد. همان سالها بود كه تصميم گرفت تمام سختى هاى بازيگرى را تحمل كند تا بتواند به جايى كه دوست دارد برسد.
البته على در دوره دبيرستان گرافيك مى خواند و همزمان با تحصيل در اين رشته از كلاسهاى بازيگرى غافل نمى ماند و سعى مى كند هر طور شده راهى به سالن هاى نمايش پيدا كند.
از دورانى كه كلاسهاى نمايش مى رفت خاطرات فراوانى به ياد دارد. اينكه گاهى اوقات ديدن يك چهره معروف نمايش برايش يك آرزو بود تا اينكه گاهى اوقات در همان كانون نقش هاى كوچك مى گرفت.
مى گويد: «آن روزها ورود به فضاى حرفه اى تقريباً يك آرزو بود و هيچ باور نمى كرديم كه روزى بتوانيم در كنار بزرگان نمايش كار انجام بدهيم.»
در همان سالها وقتى از كنار تئاتر شهر مى گذشت آرزو مى كرد كاش بتواند برود آنجا نمايش تماشا كند. اما در عين حال اين خيال را نيز در ذهن خودش داشت كه روزى در سالن هاى تئاتر شهر نمايش بازى خواهد كرد.
روزهاى سخت آن ايام را فراموش نمى كند كه معمولاً با دلخورى خانواده همراه بود.
مى گويد: «پدرم از اينكه همه وقت خودم را صرف بازيگرى مى كردم خيلى دلخور بود و اعتراض مى كرد كه چرا همه وقتم را در كلاسهاى بازيگرى و كانون هاى مختلف صرف مى كنم.»
ياد آن روزها مى افتد و مى گويد: «يادش به خير چه روزهايى داشتيم و با چه شوق و ذوقى كار مى كرديم و بعد ادامه مى دهد: «همه مى گفتند پسر جان بازيگرى شغل نيست، درآمد ندارد برو دنبال يك كار نون و آب دار برو دنبال يك كارى كه آخر و عاقبت داشته باشد اما من در مورد تصميمى كه گرفته بودم مطمئن بودم و دلم نمى خواست به اين راحتى ها بى خيال بازيگرى شوم.»
نمايش «تولد» كارى از ركن الدين خسروى تأثير خاصى بر كار على مى گذارد. به اعتقاد خودش آن نمايش باعث مى شود تا به بازيگرى و تئاتر نگاه جديدترى داشته باشد و خودش را در مسير حرفه اى نمايش قرار دهد.
همزمان كه در «كانون حر» فعاليت داشت توسط يكى ازآشنايان پايش به اداره تئاتر باز مى شود و آنجا مى تواند خيلى از چهره هاى مطرح و معروف نمايش را ببيند.
مى گويد: «باورم نمى شد كه از نزديك قديمى هاى تئاتر رامى ديدم، كسانى را كه تا قبل از آن فقط با اسمشان آشنا بودم يا اينكه جسته و گريخته در سالن نمايش آنها را مى ديدم.
اما با ورودم به اداره نمايش با آنكه سن و سال زيادى نداشتم از نزديك مى توانستم با آنها ارتباط داشته باشم و حتى با آنها گفت وگو كنم.»
همان ايام مدير صحنه نمايش تحت عنوان «دادگاه » مى شود كه به واسطه آن نمايش با آقاى صحرايى آشنا مى شود كه ضمن اين آشنايى براى اولين بار به صورت حرفه اى در نمايش «سايه سيمرغ» بازى مى كند. على مى گويد: «بازى در سايه سيمرغ باعث شد تا تصور كنم كه دارم به آرزوهايم نزديك مى شوم اما در عين حال مى دانستم كه راهى سخت و طولانى را پيش رو دارم.»
على همزمان با تلاش در عرصه بازيگرى گرافيك را فراموش نمى كند و نسبت به اين رشته هم علاقه  مند مى ماند تا آنجا كه دانشگاه نيز رشته گرافيك مى خواند و فارغ التحصيل اين رشته مى شود.
او معتقد است تحصيل در رشته گرافيك تأثير مثبتى در زمينه بازيگرى و كارگردانى براى او داشته است اما بيشترين سودمندى را در زمينه طراحى صحنه داشته است.
على مى گويد: «تلفيق بازيگرى و گرافيك باعث شده تا بتوانم در طراح صحنه خيلى خلاق باشم. او كه تجربه هاى متفاوتى را در عرصه نمايش از كارگردانى گرفته تا طراحى بروشور داشته است معتقداست بازيگرى چيز ديگرى است چرا كه معمولاً بازيگرى يك كاردلى است و معمولاً عشق و علاقه خود شهر را مى خواهد.
على تصور مى كند كسى كه سراغ بازيگرى مى رود بايد ديوانه اين كار باشد.
او مى گويد: «توى اين مدت اگر سراغ هر كار ديگرى رفته بود حداقل براى خودم صاحب كار شده بودم و بالاخره درآمدى داشتم، اما شغل بازيگرى درآمدى ندارد و اتفاقاً كسى كه مى خواهد وارد اين شغل شود بايد به درآمد آن فكر كند.»
ارتباط على در دوران دانشجويى اش با دانشجويان رشته بازيگرى باعث مى شود تا او دركارش بسيار پيشرفت كند و البته ارتباط هاى بيشترى با اهالى تئاتر پيدا كند.
او مى گويد: «كسى كه مى خواهد در كار نمايش پيشرفت كند بايد با آن يكى شود و از خيلى چيزها و فرصت هاى ديگر چشم پوشى كند و شايد بتوان گفت بايد در اين كار رياضت بكشد.»
على مى گويد: «يك هنرپيشه نمايش بايد روح، فكر و جسم خود را در خدمت كارش قرار دهد تا پيشرفت كند.»
او فكر مى كند شايد به همين دليل باشد كه اغلب كسانى كه عمر خود را در صحنه تئاتر گذرانده اند از لحاظ اقتصادى وضعيت خوبى نداشته اند.
استعداد، تلاش و مطالعه عوامل ديگرى هستند كه على براى موفقيت در تئاتر به آنها اشاره مى كند. او مى گويد: «سابقاً رشد و پيشرفت در صحنه بسيار تجربى بود ولى امروزه علاوه بر تجربه افراد نيازمند مطالعه هستند و ديدن كارهاى مختلف بسيار مى  تواند در موفقيت مؤثر باشد.»
رسيدن از تئاتر به سينما و تلويزيون يكى از راهكارهاى ايجاد درآمد بيشتر و تا حدودى هم شهرت است.
على مى گويد: «اين موضوع تا حدودى به شانس افراد بستگى دارد اما علاوه بر شانس داشتن ارتباط خيلى مهم است.»
او در مقايسه بازيگرى تئاتر و سينما و تلويزيون مى گويد: «بازيگر تئاتر را مردم انتخاب مى كنند اگر يك بازيگر نتواند در صحنه موفق شود فراموش مى شود.»
او اضافه مى كند: «در عين حال بالاترين افتخار هم براى بازيگر تئاتر اين است كه تماشاچى ها دوستش داشته باشند.»
وقتى صحبت از جذابيت هاى كار نمايش مى شود مى گويد: «لحظه لحظه هاى كار نمايش جذاب است. از شروع كار و جمع شدن بچه ها و تمرين هاى هر روزه گرفته تا لحظات اجرا و تشويق مردم و آخرين اجرا كه بچه ها گريه مى كنند.»
او معتقد است براى يك تئاترى، لحظه تلخ وجود ندارد چرا كه اغلب بچه هايى كه كار نمايش مى كنند براين باور هستند كه هنر يك نوع عبادت است و از كار خود لذت مى برند.
چيزى براى امروز
256290.jpg
اگر شما نقاش بوديد و فردى باچهره اى كاملاً معمولى پيش شما مى آمد و مى خواست پرتره او را بكشيد، او را همان طور كه بود مى كشيديد يا سعى مى كرديد او را زيباتر نقاشى كنيد؟ آيا سعى مى كرديد انحراف بينى او را صاف بكشيد يا خال مزاحم روى گونه اش را به تصوير نياوريد؟ اگر چشمانى گود رفته داشت، آيا سياهى چشمان او را كمرنگ تر نقاشى مى كرديد؟ اگر هنگام لبخند دندان هاى فروافتاده اش توى ذوق مى زد، آيا سعى مى كرديد لبخند زيباترى از او به تصوير درآوريد؟ اين يكى از آن دو راهى هايى است كه نقاش نمى تواند به راحتى در باره اش تصميم بگيرند. از سوى ديگر اگر نقاش بى شرمانه از فردى كه روبروى او نشسته سؤال كند كه او را چگونه بكشد، شخص نيز نمى تواند تصميم بگيرد. همه ما به نقطه ضعف هاى چهره مان واقفيم و اين عيب ها را هر روز ، بارها و بارها روبروى آينه با خود مرور مى كنيم. اما هيچ كدام ما نمى دانيم در يك نقاشى پرتره، از اين عيب ها چشم بپوشيم يا نه. هيچ كدام ما نمى دانيم پرتره خودمان را به ديوار اتاق مان بياويزيم يا پرتره انسانى زيبا را (كه با كمى تلاش مى توان فهميد خود ما هستيم). اما اين دو راهى در عكاسى وجود ندارد. عكاس ها با انتخاب زاويه نور عيب هاى صورت ما را مى پوشانند و با روتوش عكسها ، ما را زيباتر از آنچه هستيم ، به تصوير مى كشند. ماوقتى براى گرفتن عكس هاى مان به عكاسى مى رويم، احساس سرخوشى مى كنيم. نگاهى به تصوير زيباى سه در چهار مى كنيم. كسى از درون مان ندا مى دهد اين تو نيستى ! ما با خيال راحت جواب مى دهيم دوربين دروغ نمى گويد!!
دنبال چه مى گردى؟
من دنبال كسى هستم كه به زبان آلمانى مسلط باشد و بتواند به من در يادگيرى اين زبان كمك كند.
mehrlegends@ yahoo.com
من دانشجوى فيزيك هستم و دنبال اطلاعاتى درباره سلول هاى خورشيدى مى گردم تا تحقيقاتم در اين زمينه را كامل كنم. اگر سايت يا مطلبى دراين مورد سراغ داريد به من mail بزنيد.
Siamak1438@ yahoo.com
دنبال گروهى از علاقه مندان به تحقيق درباره جغرافياى اجتماعى ايران مى گردم كه در شهرهاى مختلف ايران زندگى مى كنند و اطلاعات كامل و جامعى از شرايط اجتماعى و فرهنگى منطقه داشته باشند. اگر كسى مى خواهد كه با من همكارى كند به من اطلاع بدهد.
حسين راضى
Razihossein@ yahoo.com
براى پرواز با هواپيماهاى بدون موتور در شهرستانها، امكاناتى وجوددارد؟ آيا مركزى هست كه بشود چتربازى و پرواز را در آنجا يادگرفت؟
مصطفى فريدونى
Fereidoni_m58@ yahoo.com
دنبال دوستم فاطمه الله وردى مى گردم. او زمانى در دبستان هدايت در اصفهان با من همكار بود. اگر كسى او را مى شناسد به من mail بزند.
شقايق صحرارودى
Shaghayegh sahraroodi @ yahoo.com
من نويسنده ام و چندين كتاب نوشته ام. اما هنوز نتوانسته ام آنها را چاپ كنم. ناشرى هست كه بتواند آثار مرا بخواند و در صورت تأييد آنها را چاپ كند؟
مهدى افروزى
Afrozi _ mm@ yahoo.com
دنبال دوستان دوران دانشگاهم مى گردم. كاوه ميرجليلى، سيامك نصيرى و روح الله نيك زاد. اگر اين يادداشت را مى خوانند به من mail بزنند.
وحيد مرادى
Vahid moradi @ yahoo.com
يكى به شكل خود ما
به دنبال هويت فراموش شده
ريما وزين دل
256332.jpg
كمتر پيش مى آيد نام مورخى در فهرست افرادمشهور يك كشور قرار بگيرد. بسيارى آنها ساليان دراز در كتابخانه و مراكز تحقيقاتى كار مى كنند و در قبال آن، تنها تاريخچه اى روشن و شفاف براى نسل هاى بعد باقى مى گذارند. ويكتور هانتلى، يك مورخ بسيار جوان است. او تنها سى سال سن دارد و از زمانى كه در دانشگاه ملبورن، دكتراى تاريخ را دريافت كرده، به همراه گروهى از همكلاسى ها و دانشجويان دانشگاه مركز تحقيقاتى درباره تاريخچه قاره و جزاير اطراف آن را آغاز كرده است. علاقه ويكتور به تاريخ زمانى آغاز شد كه به اردويى در جنوب استراليا رفت. آنها براى بازديد از مراكز فرهنگى و آثار تاريخى به موزه اى برده شدند. اما ويكتور تنها آثار اهدايى از طرف فرمانروايان قديمى و رئيس جمهورهاى جديد را در آن ديد. بى آنكه اثرى از خود «استراليا» در آن باشد. او مى گويد: «شانزده سال داشتم و در كتابهاى درسى درباره بوميان استراليا مطالبى خوانده بودم. مى دانستم كه آنها از هزار سال قبل آنجا ساكن بوده اند. اما نشانه اى از آنها وجود نداشت. بيشتر از هر چيز آثارى كه بعد از مهاجرت به اين سرزمين، ساخته شده بود به چشم مى خورد». از معلم پرسيدم «كه قبل از اين در كشور ما خبرى نبوده؟ معلم جواب داد چرا، اما كسى دنبال آن نيست!» اين موضوع باعث مى شود ويكتور از همان دوران شروع به مطالعه و تحقيق درباره گذشته سرزمينش كند. او با كمك مادرش كه در دانشگاه، رشته زيست شناسى تدريس مى كرد، به كتابخانه آنها راه پيدا مى كند و كتابهاى متنوعى در اين زمينه مى خواند. آنقدر اطلاعاتش در اين زمينه بالا مى رود كه دانشگاه ملبورن براى تحصيل او در رشته تاريخ، به او پيشنهاد بورس تحصيلى مى كند. سال اول دانشگاه مقاله اى از او درباره بوميان استراليا و جنگهاى آنها با مهاجرين، به عنوان مقاله برتر تاريخى استراليا انتخاب مى شود. اما ويكتور به كارهاى انفرادى اكتفا نمى كند. او به همراه همكلاسى ها و دانشجويان رشته جامعه شناسى و تاريخ، گروهى به نام «محققان استراليا »را تأسيس مى كنند و در زمينه هاى مختلف جامعه شناسى و تاريخى فعاليت مى كنند. او پس از كسب ليسانس پيشنهادى از دانشگاهى در لندن دريافت مى كند:«اما من دوست نداشتم از وطنم بيرون بروم. براى همين آن پيشنهاد را رد كردم و به همراه گروه كارمان را ادامه داديم». اگرچه دانشگاه ملبورن او را براى ادامه تحصيل دعوت مى كند. از آن زمان پنج سال گذشته و ويكتور موفق شده كتابى درباره تاريخ قبل از مهاجرت انگليسى ها به استراليا منتشر كند. مقاله اى در كنفرانس پاريس درباره تاريخ استراليا ارائه مى دهد. به تازگى نشريه تاريخ را هم منتشر مى كند. بسيارى منتظرند تا او شهرتى جهانى پيدا كند، خارج از سلطه انگليسى ها و اروپايى ها.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |