دوشنبه ۱۱ ارديبهشت ۱۳۸۵ - ۳ ربيع الثانى ۱۴۲۷
Mon, May 1, 2006
ماجرا
۳۴۵۸
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
معماى پليسى شماره ۱۱۵
پاسخ معماى پليسى شماره ۱۱۲ - توطئه عشقى
دليل بازپرس شمس: وقتى براى نخستين بار به بيمارستان رفت «محمد»، در حالت بى هوشى فقط پرسيد آيا دختر كشته شده است يا زنده است؟
اين شاهد وقتى روز بعد بازجويى شد ادعا كرد زمانى به ماتيز نزديك شده است كه در داخل آن با صندلى، پنجره ها و سقف خون آلود مواجه شده است و چون در صحنه جنايت بازپرس ابتدا با اين صحنه روبرو شد و بعد با جست وجوى بيشتر و پشت سر گذاشتن ۱۰ رده درخت، جسد دختر را لابه لاى درختان پيدا كرد اين سؤال پيش آمد كه «محمد»، چگونه اطلاع داشته، دخترى به قتل رسيده است چرا كه طبق ادعايش در حال فرار به سمت پيكان از پشت ضربه اى به سرش خورده است و او نيمه بى هوش شده است و فرصتى براى جست وجوى جسد و ديدن پيكر بى جان «دريا» نداشت، همين نشان مى داد كه محمد، مى دانسته مقتول يك دختر است و حتماً در قتل دخالت داشت.
معماى پليسى شماره ۱۱۵
قهر
256413.jpg
مهدى ابراهيمى

ساعت از ۱۲ گذشته بود، پيرمرد خيلى هراسان در اتاق پذيرايى خانه اش قدم مى زد، به عقربه هاى ساعت قديمى نگاه مى كرد و آهى مى كشيد. از پشت پنجره به حياط تاريك چشم مى دوخت، وقتى از خانه خارج شده و به سمت كلانترى رفت نمى دانست با چه رويى به دوستان «آژان» خود بگويد كه دخترش ناپديد شده است. چاره اى نبود، چند بارى جلوى در ورودى كلانترى مكث كرد از اينكه «فريبا» نامزد داشت خوشحال بود و روزنه اميدى در دل داشت، آن شب هرچه به موبايل عليرضا، زنگ زده بود با پيغام نااميد كننده «تلفن مشترك موردنظر شما خاموش است!» مواجه شد.
آخرين بار فريبا به حالت قهر از خانه پدر خارج شده بود و موبايلش را با عصبانيت روى مبل راحتى انداخته بود، وقتى روبروى افسر نگهبان كه تازه وارد بود ايستاد، گفت: «دخترم ناپديد شده است، مى خواهم او را پيدا كنيد».
وقتى افسر نگهبان برگه صورتجلسه اى روى ميز گذاشت و پرسيد آخرين بار كى دخترت را ديده اى؟ گفت: «ساعت ۶ عصر بود كه فريبا با من سر موضوع ازدواجش درگير شد و خيلى عصبانى شد البته اشتباه از من بود كه پولم را به رخ دخترم كشيدم، موبايلى را كه برايش هديه داده بودم روى مبل انداخت با عصبانيت از خانه خارج شد، از پنجره ديدم پشت فرمان خودروى پرايد نامزدش نشست و با سرعت رفت، خواستم مانع اش شوم اما مى دانيد كه بچه هاى امروزى ديگر حرف بزرگ ترها را گوش نمى دهند».
يك ساعتى در كلانترى بود تا اينكه قرار شد فرداى آن شب به آگاهى برود و در اداره ويژه گمشدگان تحت بازجويى قرار گيرد.
هنوز ساعت ۷ صبح نشده بود كه بازپرس شمس با زنگ موبايل كشيك قتل از خواب بيدار شد. جسد يك دختر جوان در كانال آبى حوالى رودخانه كن پيدا شده بود، دختر ناشناس كه هيچ مدرك هويتى نزدش پيدا نشد با ضربات چاقو به قتل رسيده بود. ۴۵ دقيقه اى در مسير بود تا اينكه خودرويش را در نزديكى هياهوى جمعيت پارك كرد، زنان و مردان زيادى در اطراف نوار زردرنگ بررسى صحنه جرم ايستاده بودند، صداى جريان آب نيز شنيده مى شد، مأموران تشخيص هويت درحال فيلمبردارى ازجسد بودند و دكتر تقوايى برگه اى در دست گرفته و چيزهايى مى نوشت. با پشت سر گذاشتن نوار امنيتى زردرنگ خود را بالاى سر جسد رساند، دختر جوانى پيراهنى قرمزرنگ و شلوار لى آبى به تن داشت و به پهلو در كنار كانال آب افتاده بود، او جوراب و كفش به پا نداشت و روسرى اش به خاطر شدت جريان آب از روى سرش افتاده و دور گردنش ديده مى شد اما گره آن، طورى بود كه انگار شخص ديگرى آن را به سر مقتول بسته است. روى كتف هاى اين دختر كه حدود ۲۲ ساله بود آثار ضربات چاقو ديده مى شد و در اطراف آن چيز خاص ديگرى نبود كه بتواند تأثيرى در روند تحقيقات بگذارد. بازپرس شمس از دكتر تقوايى شنيد كه جسد آثار نشئگى ندارد و نشان مى دهد قتل حدود ۱۰ ساعت پيش رخ داده است در برابر فرضيه هاى جالب پزشك جنايى قرار گرفت. دكتر تقوايى گفت كه آثار جراحات همگى از پشت سر و روى كتف ها بوده است، حدود ۹ ضربه به صورت قائم وارد شده، قد قاتل مى تواند حدود ۱۰ سانتى متر بيشتر از قد مقتول بوده باشد و ضربات از بالا به پايين وارد شده است و به خاطر بريدگى يكى از رگ هاى حياتى، مرگ دختر جوان آنى بوده است.
بازپرس شمس هيچ آثار تدافعى اى روى دستان مقتول نديده بود كه نشان مى داد او از پشت سر غافلگير شده است، عمق و عرض بريدگى هاى روى جراحات نيز مشخص مى كرد اما با كارد آشپزخانه به قتل رسيده است، پارگى هاى روى لباس مقتول با اندازه و شكل جراحات مطابقت داشت و روشن مى كرد دختر جوان در زمان جنايت همين لباس ها را به تن داشت و داخل خانه اى به قتل رسيده است. دكتر تقوايى نيز تأكيد داشت در زمان رها شدن جسد داخل كانال آب، او ديگر خونريزى نداشته و آغشته بودن لباس دختر جوان به خون خشك شده كه در آب سرد كانال حل نشده است اين فرضيه او را تأييد مى كرد. انگيزه قتل مى توانست انتقامگيرى باشد و يك آشنا قاتل بود و بايستى هويت جسد شناسايى مى شد، وقتى به دادسرا رفت با سرهنگ فروتن كه رئيس اداره گمشدگان آگاهى بود تماس گرفت و شنيد مردى به آنجا رفته و مشخصات مشابه جسد دختر جوان را اعلام كرده است. پيرمرد، ساعت ۱۱ ظهر بود كه وارد اتاق كار بازپرس شمس شد و عكس «فريبا» را روى ميز او گذاشت، وقتى بازپرس سرش را با ناراحتى پايين انداخت پدر فريبا با دو دستش به صورت خود كوبيد و شروع به نفرين كردن عليرضا كرد و مدام مى گفت كه فريبا چرا خودكشى كردى؟ من فقط با تو دعوا كرده بودم! مى خواستم خوشبخت شوى و... او را به آرامش دعوت كرد و خيلى خلاصه گفت: «دختر شما خودكشى نكرده است او را به قتل رسانده اند و تو مى توانى سرنخى از قاتل به من بدهى!»
- دامادم او را كشته است، حتماً دخترم با راهنمايى هاى من از خواب غفلت بيدار شده و در برابر عليرضا و خواسته هاى غيرمنطقى او مقاومت كرده است، آن خدانشناس هم او را به قتل رسانده است.
چرا چنين تصورى دارى؟
دخترم جز خانه من فقط به خانه شوهرش مى رفت و جاى ديگرى نبود.
تو چرا مخالف دامادت هستى؟
عليرضا، مرد زندگى نبود، حدود دو سالى است فريبا را عقد كرده اما هر بار به بهانه اى از شروع زندگى زير يك سقف شانه خالى مى كند، او دخترم را وادار مى كرد از من پول بگيرد و خرج او كند.
شغلش چه است؟
مثلاً مهندس است، يك شركت داير كرده تا داخل آن پشه بپراند، اصلاً كار نمى كند، همه خرجش را من مى دادم، خيلى بى انصاف بود، فريبا، او را ديوانه وار دوست داشت.
آخرين بار كى او را ديدى؟
ديروز از ساعت ۶ عصر وقتى به حالت قهر خانه را ترك كرد ديگر از او بى خبرم.
عليرضا، را از كى نديده اى؟
عليرضا را از حدود سه هفته نديده ام، فريبا هم آخرين بار از او قهر كرده بود و با عصبانيت به خانه آمد به خاطر نگرانى مجبور شدم به موبايل دامادم زنگ بزنم اما تمام مدت ديشب خاموش بود، امروز صبح هم يك بار زنگ زدم، گوشى را برنداشت بدون اينكه حرف هايم را گوش كند با پرخاشگرى گفت كه كارى با من ندارد و مكالمه را قطع كرد، احساس كردم كه دخترم ماجراى درگيرى ديشب را به او گفته كه عليرضا، چنين برخوردى با من كرد.
فريبا دشمن ديگرى نداشت؟
او مهربان ترين دختر بود اما گير جوانى افتاد كه مى دانستم زندگيشان عاقبتى ندارد اما تصور نمى كردم روزى جنازه دخترم روى دستانم بماند.
بازپرس شمس وقتى ادعاهاى پدر فريبا را شنيد، دستور داد تا ستوان ميلادى به شركت عليرضا، در هفت تير رفته و او را به دادسرا انتقال دهد، هنوز دو ساعتى نگذشته بود كه عليرضا، وارد اتاق كارش شد و با ديدن پدرزنش با پرخاشگرى گفت كه اين بار چه آشى براى او پخته است سپس به همه جاى اتاق سرك كشيد و بعد پرسيد: «فريبا كجاست؟!»
اگرمى دانست كه همسرش به قتل رسيده و اين سؤال را مى پرسيد، واقعاً هنرپيشه خوبى بود. پدر فريبا با اشاره بازپرس سكوت كرد، هنوز بازجويى شروع نشده بود كه ستوان از اتاق خارج شد تا هر چيزى متعلق به «فريبا» است را از داخل خودروى پرايد «عليرضا» برداشته و نزد بازپرس ببرد.
داماد و پدر زن هر دو مضطرب بودند، بازپرس دقايقى را به مطالعه پرونده قتل فريبا پرداخت تا اينكه ستوان نيز داخل اتاق شد و كيسه ها را جلوى رويش گذاشت و آن را خالى كرد، لوازم آرايش، كارت دانشجويى فريبا، كارت آموزش رانندگى و امتحان كه دو بار مردود شده بود و عكس فريبا، روى آن ديده مى شد، ويزيت هاى دكتر، يك النگوى طلا و ساعت مچى زنانه، نسخه هاى داروهاى اعصاب كه همه به اسم فريبا صادر شده بود، جوراب زنانه، چند دكمه مانتو كه مشابه هم نبودند و يك گل سر خيلى زيبا و قيمتى كه همگى متعلق به فريبا، بودند و در داشبورت و زير صندلى خودرو پيدا شده بود.
هر دو خيره به وسايل بودند كه بازپرس شمس سكوت را شكست.
اين وسايل متعلق به كيست؟
متعلق به همسرم است.
النگوى طلا و ساعت مچى وسيله اى نيست كه كسى آن را داخل خودروى همسرش جا بگذارد؟
علاقه اى به اين جور چيزها نداشت، هميشه مى گفت دلتنگ مى شود، زن بانظمى نبود.
دكمه هاى مانتو چى؟
نمى دانم متعلق به كيست؟! من جز فريبا، مادرم، خواهرم و برخى اوقات بستگانم كسى را سوار نمى كنم، شايد اين دكمه ها از مانتوهاى آنان يا از مانتوى فريبا باشد، نمى دانم.
مى دانى همسرت كجاست؟
از اين پيرمرد بپرسيد، او را زندانى كرده بود، مشكلات مالى ام را به رخ من مى كشيد، مى خواستم روى پاى خودم بايستم زير بار قرض رفتم و نمى توانستم به فريبا خرجى بدهم و او را با يك جشن معمولى به خانه ام ببرم، اين پيرمرد به اندازه اى زير پاى دخترش نشسته بود كه گاهى احساس مى كردم فريبا را از دست داده ام، او گاهى با پدرش هم صدايى مى كرد.
آخرين بار كى فريبا را ديده اى؟
از پدرش بپرسيد، من از سه روز پيش كه به حالت قهر خانه پدرزنم را ترك كردم او را نديده بودم تا اينكه صبح ديروز با موبايل فريبا، تماس گرفتم و ظهر در يك كافى شاپ يكديگر را ملاقات كرديم، او از دست پدرش ناراحت بود، مقدارى با من تندخويى كرد، هنوز چيزى نخورده بود كه به حالت قهر از من جدا شد و رفت.
ديگر او را نديدى؟
حتى به تماس هاى تلفنى ام جواب نمى دهد. وقتى ديدم موبايلش را خاموش كرده من هم لج كردم و موبايلم را خاموش كردم.
تنها زندگى مى كنى؟
خير، با پدر، مادر و خواهرم زندگى مى كنم.
تا چه ساعتى در شركت مى مانى؟
چون كار زيادى ندارم، همزمان با منشى شركت از آنجا خارج مى شوم.
ديشب چه ساعتى بود؟
ديشب من از شركت رفته بودم كه منشى زنگ زد و گفت كليدهايم را جا گذاشته ام، چون كارى در آنجا نداشتم ديگر بازنگشتم، صبح امروز مقدارى ديرتر به شركت رفتم تا منشى به آنجا رسيده باشد.
چرا فريبا را كشته اى؟
كشته ام! اين چه حرفى است، او همه زندگى ام است، نكند خودكشى كرده، او به بن بست خورده بود نه حرف من را گوش مى داد و نه حرف پدرش را، به من مى گفت از هر دوى ما بدش مى آيد، مقصر اصلى پدرش بود كه بين ما را به هم مى زد.
فريبا را چگونه كشته اى؟
اين حرف ها چيه! من فقط او را يك بار خيلى كتك زدم، بعد خودم گريه كردم، عصبانى كه شدم كنترل كارهايم را از دست دادم، همين!
فريبا كشته شده است، اگر نزد پدرش نبود، حتماً نزد تو بود؟
او دوستى كه بتواند شب به خانه او برود، نداشت مقصر هم پدرش بود، همه چيز را خراب مى كرد، نمى دانم چه اتفاقى افتاده است، حتماً خودكشى كرده است.
بازپرس شمس هرچه پرسيد، جواب هاى مشابهى گرفت، همه چيز در هم پيچيده بود، از ستوان خواست پدرزن و داماد را از اتاقش بيرون ببرد، سپس نشست و با دقت آنچه را كه رخ داده بود، مرور كرد. وقتى پوشه زردرنگ پرونده را بست، لبخندى به لب داشت!
* * *
خوانندگان گرامى بنويسيد: ۱- قاتل كيست؟ ۲- دو دليل بازپرس شمس در اينكه او را قاتل شناخت چه بود؟! پاسخ هايتان را به صندوق پستى روزنامه ايران ارسال كنيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |