|
مقاله منتشر نشده اى از يادداشت هاى موضوعى استاد شهيد آيت الله مطهرى
سازگارى دين بامقتضيات زمان
|
|
|
يكى از مسائل عصر ما مسأله سازگارى و ناسازگارى دين و مقتضيات زمان است. شايد بعضى از مردم متدين قشرى اين طور خيال كنند كه اين مطلب مسأله اى نيست، مقتضيات زمان فرقى نمى كند، انسان به هيچ وجه نبايد تسليم زمان و مقتضيات آن بشود و مقتضيات زمان همان هوا و هوس هاست كه بايد با آنها مبارزه كرد. اما از نظر بعضى ديگر مقتضيات زمان همواره در تغيير است و سنت قطعى جهان تغيير و تبدل و نو و كهنه شدن است، ناموس بقا حكم مى كند كه انسان خود را با نو تطبيق كند و اگر نه با كهنه از ميان مى رود. از نظر اين عده چون مقتضيات زمان تغيير مى كند و نو و كهنه مى شود، هر چه قديم است فرسوده و كهنه و از بين رفتنى است و هرچه جديد و نو است، در حال رشد و توسعه و تكامل است. بايد ديد در اجتماع چه چيزهايى تغيير مى كند و چه چيزهايى تغيير نمى كند. اصل تغيير غير از هرج و مرج است. بچه انسان در تغيير است، اما هرگز در آخر عمر تبديل به يك اسب نمى شود، در يك مدار معين حركت مى كند. به هر حال بايد ديد چه چيزها كه تغيير مى كند در اجتماع، تغييرات آنها ضرورى و حتمى و جبرى است و چه تغييراتى اين طور نيست. مثلاً چه تغيير اصولى پيدا شده كه ضرورت دارد ما به جاى لامپا از برق استفاده كنيم؟ چه تغيير اصولى پيدا شده كه ما كارهاى انفرادى و اجتماعى انجام دهيم؟ البته به يك تغيير اصولى در اين زمينه برمى خوريم. به عبارت ديگر لوازم و ابزارهاى زندگى عوض مى شود نه راه زندگى. آداب زندگى هم يك امر تفننى است و اسلام با آن كارى ندارد. قدرت هاى علمى بشر، ابزار را عوض مى كند نه راه را. در مقابل، چه تغيير اصولى پيدا شده كه ما مشروب و قمار را بپذيريم، مجالس شب نشينى چنين و چنان داشته باشيم، آنچه به نام معنويت و اخلاق گفته مى شود، آن را طرد كنيم؟ ما نبايد هوا و هوس هاى خود را تحت عنوان مقتضيات زمان رسميت بدهيم. ريشه تغييرات كه به غلط يا درست «مقتضيات زمان» ناميده مى شود، اين است كه انسان با عقل آزاد كار مى كند نه تحت سرپرستى طبيعت، لهذا مقتضيات زمان براى زنبور عسل متفاوت نيست، اما براى انسان متفاوت است. به همين دليل انسان نيازمند به قانونى است كه او را رهبرى كند. تغييرات بشرى مصون از خطا نيست. چون در اين مسير انحراف رخ مى دهد، مصلحين عليه انحراف زمان (نه تنها توقف زمان) قيام مى كنند. مرتجع آن كسى است كه عليه پيشرفت زمان قيام مى كند و مصلح كسى است كه عليه انحراف زمان قيام مى كند. بايد به اين دو نكته توجه داشت كه زمان بشر و در حقيقت خود بشر، هم داراى خاصيت پيشرفت است و هم داراى خاصيت قابليت انحراف و سقوط و انحطاط و تأخر. خاصيت زمان تنها پيشرفت نيست والا هيچ ملتى كه در مسير تقدم افتاد به حال انحطاط درنمى آيد. عمده، تشخيص پيشرفت از انحطاط يا توقف و تشخيص مصلح از مرتجع است والا مصلح و مرتجع هر دو عليه زمان خود قيام مى كنند. علت اين تغييرات را بايد ديد چيست. گاهى تمايلات شهوانى يك ستاره سينما، يك نفر پول پرست مدساز، تمايلات جاه طلبى زورمندان قدرت طلب، اين تغييرات را به وجود مى آورد و گاهى شكفته شدن قدرت هاى علمى و صنعتى و فكرى بشر منشأ اين تغيير و تحول مى گردد. تحولاتى كه منشأش قدرت هاى علمى است، ايجاب مى كند كه وسايل زندگى عوض شود و تغييراتى كه منشأش زور و هوس و طمع و شهوت است، ايجاب مى كند كه راه عوض شود. مسأله اينكه آيا بايد تابع زمان بود، عيناً شبيه اين مسأله است كه آيا بايد تابع محيط بود؟ رنگ محيط گرفتن و رنگ زمان گرفتن هر دو يك جور است. در بعضى قسمت ها بايد رنگ پذير بود و در بعضى قسمت ها بايد محيط و زمان را تابع خود كرد. انسان نبايد تنها مخلوق محيط و مخلوق زمان خود باشد، بايد خالق آنها نيز باشد. اگر جبر تاريخ هست، رسالت تاريخى هم هست. آيا ما مردم ايران بايد فقط رنگ پذير اروپا باشيم، هيچ نقشى خودمان نبايد داشته باشيم؟ آنچه در اينجا مورد بحث است، يك نوع تغيير و تطور است كه اختصاص به انسان دارد، يعنى تغييرات و تطورات اجتماع انسانى. حيوانات ديگر كه زندگى اجتماعى دارند، زندگى اجتماعى آنها هميشه به يك نحو و يك منوال است. زنبور عسل و موريانه و مورچه از زمانى كه تاريخ نشان مى دهد، زندگى آنها به همين نحو بوده است، در صورتى كه زندگى بشر چه از لحاظ تشكيلات و شكل و سازمان اجتماعى و چه از لحاظ توليد و چه از لحاظ صنعت تغيير كرده است و زنبور عسل نه صنعتش عوض شده و نه توليدش و نه سازمان و رژيم اجتماعى اش. راز اين تفاوت بين انسان و آنها چيست؟ راز اين تفاوت اين است كه انسان فرزند بالغ و رشيد طبيعت است، طبيعت سرپرستى خود را از او برداشته است، او را آزاد و مسؤول و مكلف شناخته است. ديگران با غريزه و در حقيقت بالاجبار و ماشين وار و روى ريل حركت مى كنند، اما انسان قدرت ابتكار و اختيار دارد. از همين جا به يك نكته ديگر بايد توجه كرد و آن اينكه تغييرات اجتماعى انسان قابل انحراف و احياناً قابل توقف و قابل انحطاط است. عليهذا قيام عليه زمان ممكن است قيام اصلاحى باشد اگر عليه توقف يا انحراف يا انحطاط باشد، آنطور كه على(ع) درباره پيغمبر اكرم فرمود: «ارسله على حين فتره من الرسل و طول هجعته من الامم و اعتزام من الفتن و انتشار من الامور و تلظ من الحروب...» قيام كرد عليه خواب آلودگى زمان، عليه توقف و ركود زمان، عليه فساد زمان. ممكن است قيامى عليه زمان، قيام ارتجاعى باشد اگر عليه پيشرفت زمان بوده باشد. نكته اصلى، تفاوت و تميز اين دوتاست. ما مى بينيم كه يك دسته دسته ديگر را متهم مى كند به مرتجع، كوتاه فكر، جامد، تاريك مغز، كهنه پرست و اين يكى ديگرى را متهم مى كند به منحرف، فاسد، لاابالى و امثال آنها. ما چه تغييرى را بايد پيشرفت و ترقى و تقدم بدانيم و چه تغييرى را فساد و انحراف؟ براى به دست آوردن اين مطلب بايد برگرديم به اصل مطلب. گفتيم كه بشر از لحاظ غريزه ضعيف آفريده شده ولى به او عقل و اراده و وجدان پاك داده شده كه به كمك آنها تدريجاً راه بى پايان خود را طى مى كند. حيوان از عدد شروع مى كند و به متناهى ختم مى شود، اما انسان از صفر شروع مى شود (و خلق الانسان ضعيفاً) و به سوى بى نهايت پيش مى رود (يا ايهاالانسان انك كادح الى ربك كدحاً فملاقيه). آن چيزى كه انسان را پيش مى برد و عامل اصلى تطور اجتماع است، قدرت علمى و فكرى بشر است اگر در خدمت عقل و مصالح قرار بگيرد. البته در بشر قدرت هاى ديگر هم هست؛ قدرت شهوانى هم هست، قدرت مطامع و افزون طلبى هم هست، قدرت جاه و تسلط طلبى هم هست. يك پديده اجتماعى را انسان بايد ببيند محصول چه قدرتى است. آيا تنها محصول عقل و علم و مصالح عالى بشريت است، يا آنكه آن قدرت اصلى كه آن را به وجود آورده است علايق شهوانى بشر است؟ علم و قدرت فكرى در اختيار قوه عقل و مصلحت انديشى بشر هست يا نيست؟ گاهى علم و قدرت فكرى در اختيار عقل و مصالح عالى بشريت است گاهى نيست، بلكه شهوات بشر اين استعداد را استخدام كرده است، يعنى شهوت يك فرد خاص آن را به وجود آورده است. مثلاً يك عده نظامى و كارخانه چى دست به دست هم داده اند در دنيا و قدرت علمى و اقتصادى بشر را صرف ساختن اسلحه هاى آنچنان خطرناك مى كنند كه مى دانيم. آيا به دليل اينكه علم مظهر پيشرفت است، بايد اين اسلحه ها را مولود پيشرفت بدانيم و از مقتضيات لازم الاتباع بدانيم؟ پس چرا دائماً از طرف خيرخواهان بشر پيشنهاد مى شود كه ساختن اينها موقوف شود و آنچه هست نابود گردد؟ همچنين است مدسازى مدسازان. استعمال دخانيات محصول عصر جديد است، پس حتماً بايد اين را چيز خوبى بدانيم! هروئين مگر محصول زمان جديد نيست؟ مگر علم در ساختن آن دخالت ندارد، ولى علم مقهور مطامع، علم مقهور قساوت، علم مقهور پول پرستى. عده اى مى خواهند جيب خود را پر كنند، هروئين مى سازند و به قيمت نابودى جوانان مردم جيب خود را پر مى كنند. آيا بايد استعمال هروئين را جبر تاريخ بدانيم؟ عده ديگر براى پر كردن جيب خود قمارخانه ها داير مى كنند، به نام پوكر و ... محلى مثل مونت كارلو تأسيس مى كنند. پس كسى حق ندارد به ساحت قدس مونت كارلو يا گانگستربازى يا هروئين يا لژيون بازى يا خود استعمار تعرض كند زيرا استعمار يك پديده جديد و شكل نوى از استثمار بشر است! بلكه استعمار نو و به اصطلاح نئوكلنى، خود به اقرار همه، شكل خطرناك تر استعمار است. بعضى قمارخانه هاى اروپا با وسايل جديد پيدا شده. آيا بايد چون نوعى جديد قمار پيدا شده، آن را مقتضاى پيشرفت و تكامل زمان بدانيم يا مظهر فساد و انحطاط؟ امروز فاسدترين زن ها و مردهاى بشر از قدرت علمى سوءاستفاده مى كنند و فيلم هايى را به وجود مى آورند كه جز بيچارگى بشر نتيجه اى ندارد. آيا اينها را بايد مقتضاى لازم الاتباع و لازم الاجراى زمان بدانيم؟ پس معلوم شد كه صرف اينكه در ساختن چيزى از علم كمك گرفته شده، مادامى كه با مصالح عالى بشريت يا يك عقل كل منطبق نباشد، نبايد آن را مقتضاى لازم الاجرا و يا مقتضاى جبرى و يا مقتضاى خوب ناميد؛ از لحاظ خوبى و بدى بايد آن را با مقياس عقل سنجيد و با مصالح عالى بشريت سنجيد و حكم كرد كه تقدم و پيشرفت است يا انحراف و از لحاظ جبرى و ضرورى بودن بايد ديد چه چيزهايى را بشر گريزى ندارد و چه چيزهايى را به خاطر ضعف اراده پذيرفته است. بلى، ايجاد وسايل و لوازم سريع و ظريف و مولد، هم مولود قدرت علمى است و هم منطبق با عقل و مصالح عاليه و سير تكاملى و خوشبختى بشريت. برق و اتومبيل و راديو و يخچال و تلويزيون، مطبعه، انواع ماشين هايى كه در صنعت به كار مى رود، همه اينها، هم محصول قدرت علمى است و هم منطبق با مصالح عاليه انسان. ما امروز تقوا و عفت و راستى و خداپرستى و حج و جهاد و امر به معروف و نهى از منكر را مى خواهيم به نام مقتضيات زمان عوض كنيم. هيچ كدام از تغييراتى كه محصول علم و منطبق با مصالح عاليه انسانى است وجود ندارد كه با دين كه راه زندگانى است منطبق نباشد. آنچه از مقتضيات زمان با دين منطبق نيست، آنهاست كه محصول انحراف زمان يعنى جاه طلبى ها، شهوترانى ها، پول پرستى ها، افزون طلبى ها و يا محصول جهالت و اشتباه است. حالا شما بياييد مواردى را نشان بدهيد كه پيشرفتهاى واقعى بشر با دين منطبق نيست. از اينجا به يك نكته مهم در باب تربيت خصوصاً تربيت كودك بايد توجه كرد و آن بيدار كردن قوه نقادى اوست. يكى از اركان حفظ شخصيت، قوه نقادى است، خصوصاً در برابر مظاهر تمدن جديد. تنها ملتهايى توانستند در مقابل عظمت خيره كننده اروپا خود را حفظ كنند كه در ملت خود استقلال فكر و قوه نقادى را بيدار كردند. در نتيجه فى المثل يك ژاپنى، ژاپنى بودن خود را ننگ و عار ندانست. باقى مى ماند اين مطلب كه پيشرفتهاى واقعى بشر، روابط افراد را با يكديگر عوض مى كند. وقتى كه روابط افراد عوض شد قانونى كه براى روابط جديد وضع مى شود بايد عوض شود. فرقى كه ميان قوانين طبيعى و قوانين موضوعه هست، اين است كه در قوانين طبيعى روابط ميان اجزاى طبيعت هميشه يكسان است، اما روابط ميان افراد بشر - چون اجتماع، متطور و متكامل است - تغيير مى كند. لهذا قوانين بشرى متغير است و قوانين طبيعى ثابت است. مثلاً يك وقت هست كه كالايى در كشور توليد نمى شود، قانون اجازه مى دهد كه از فلان كشور وارد شود، زمان ديگر خود كشور توليد كالا مى كند، بايد ورود كالاى خارجى كه موجب خروج ارز مى شود، ممنوع گردد. از اين قبيل است اعزام محصل به خارج: يك زمانى كه كشور دانشگاه مجهزى ندارد، اعزام دانشجو به خارج را مجاز مى كند و زمانى ديگر كه وسيله در خود كشور وجود دارد، اعزام دانشجو را تحريم و ممنوع مى كند، مى گويد در آن زمان كه مجاز بود، درست بود، در اين زمان هم كه ممنوع است، باز درست است. در جواب مى گوييم اولاً قوانين دينى بر چند قسم است: بعضى مربوط است به روابط انسانى با خدا و بعضى مربوط است به روابط انسان با خودش و بعضى به روابط انسان با عالم و بعضى به روابط انسان با انسان. روابط انسان با خدا و با خودش ثابت است و روابط انسان با عالم نيز ثابت است. روابط انسان با انسان است كه ممكن است ادعا شود كه آن روابط متغير است، پس قانون بيان كننده آن روابط نيز بايد متغير شود. نماز و روزه و حج و بالاخره عبادات مربوط است به روابط انسان با خدا. انسان بايد خدا را ناظر و حاضر بداند، او را بسيار ياد كند و فراموش نكند، او را دوست داشته باشد و به خاطر او مخلوقات او را دوست داشته باشد، ايمان و عقيده خود را به وسيله پرستش تجديد و تكميل و راسخ كند. اينها چيزى نيست كه ضرورتى داشته باشد، به حكم جبر تاريخ تغيير داده بشود. مى توان گفت كه روزه مربوط است از يك نظر به روابط انسان با نفس خودش، زيرا روابط انسان با نفس خودش، زيرا تقويت اراده است در برابر شهوات. به هر حال مبارزه با عجب، خودپرستى، افزون طلبى و حرص و ايجاد و تقويت حس غير دوستى و خدمت به خلق مربوط است به روابط انسان با نفس خود. كار غلطى است كه در تركيه (آن طور كه كسى نقل مى كرد) مى خواستند مردم را وادار كنند كه با كفش و پشت ميز نماز بخوانند، يا بعضى ديگر مى خواستند براى مدت موقتى مردم را وادار كنند كه به جاى كعبه به بيت المقدس بروند. از قضا همين شعارهاى ثابت و يكنواخت، بهترين رشته لازم ارتباط ميان گذشته و آينده است كه گذشته و آينده را به همديگر متصل و مرتبط مى كند. آيا مى توان گفت كه يكى از چيزهايى كه تدريجاً متكامل مى شود، عقل و فكر بشر است و همان طورى كه وظايف طفل نابالغ يا بالغ غير رشيد يا بالغ رشيد فرق مى كند، پس بايد قوانين انسانهاى عاقل قرن بيستم هم فرق بكند؟ آيا مى توان گفت در روابط انسان با خدا به تبع تغيير وسايل زندگى بايد تغيير حاصل شود، بنابراين سفر كه در قديم قطعه من السفر بود مجوز ترك روزه و قصر نماز بود، اما امروز نبايد مجوز بشود و يا آنكه ملاك سفر متناسب با وسايل امروز باشد، نه با وسايل قديم؟ آيا مى توان گفت در روابط انسان و عالم نيز به تبع ترقى علم بايد تغيير حاصل شود، مثلاً در قديم گوشت خوك حرام بود، به واسطه ميكروبى كه در او هست، ولى امروز كه قادرند خود آن را به وسايل خاصى از بين ببرند، پس بايد حلال بشود؟ در جواب بايد گفت اجتهاد براى تشخيص همين امور است. چيزى كه هست، مجتهد معمولاً چيزهاى ديگر را نيز در اين امور ملاحظه مى كند. مجتهد نبايد سرعت در قضاوت داشته باشد و فوراً قبول كند كه ملاك همينهاست، پس روح حكم كه همان ملاك است، فعلاً موجود نيست. گفتيم كه مقررات دينى يا مربوط است به روابط انسان با خدا يا با خود يا با جهان يا با انسانهاى ديگر. تطور زندگى اجتماعى ايجاب نمى كند در روابط انسان با خدا يا با خود يا با جهان تغييرى حاصل شود. آنچه احياناً تصور مى شود اين است كه در روابط انسان با انسانها يعنى در حقوق و تكاليف انسانها با يكديگر در اثر پيشرفت و تطور و تكامل بيشر در زندگانى اجتماعى تغيير حاصل شود. در اينجا بايد بگوييم اولاً ببينيم تطور اجتماعى در چه قسمتهايى واقع شده. آيا در ابزارهاى زندگى واقع شده يا در عقل و فكر و بالا رفتن سطح فكر وى پيدا شده؟ اما تطورات فنى و علمى كه تحت عنوان اينكه عصر، عصر برق و راديو است، عصر عصر تلفن و تلگراف و تلويزيون و سينماست، عصر عصر اتم و موشك است، عصر عصر جت و هواپيماست گفته مى شود، اينها پيشرفت در آلات زندگى است. آلات زندگى راه زندگى را عوض نمى كند، بلكه حركت انسان را در هر راهى كه مى رود تسريع مى كند، خواه راه سعادت باشد يا راه شقاوت، راه عدالت باشد يا ظلم. راه ها همان راههاست، چيزى كه هست اين وسايل، موفقيت هركس را در همان منظورى كه دارد _ خواه درست يا نادرست _ بهتر تأمين مى كند. دين براى اين است كه منظور انسان و هدف انسان را در جهت خاصى قرار بدهد و او را در راهى قرار دهد كه به سوى آن منظورهاى سعادت بخش است. عليهذا نمى تواند ميان دين و خود اين ابزارها تضاد و تناقضى وجود داشته باشد. اين وسايل براى منظورهاى دينى ممكن است نعم العون باشد، كما اينكه براى منظورهاى شهوانى نيز ممكن است نعم العون باشد. اما پيشرفتهاى بشر در ناحيه عقل و علم. اين مطلبى است كه فى حد ذاته درست است و فلسفه نسخ و تكامل اديان _ نه نسخ و تغيير در يك دين دستورى را، مثل آنچه در خود اسلام واقع شده، زيرا او حساب ديگرى دارد _ همين است. خاتميت يعنى جاودانه بودن دينى كه براى بشر بالغ وضع شده است، بشرى كه ديانت حكم سرپرستى او را كمتر دارد، بيشتر جنبه مسؤوليت و استقلال دادن دارد. بشر در هر عصر و زمانى به بلوغ جديدى نائل نمى گردد. بلوغ بشر در چهارده قرن پيش صورت گرفت. بعد از آن بر رشد بشر افزوده مى شود اما مجدداً بالغ نمى شود. تفاوت بشر چهارده قرن پيش با بشر امروز تفاوت جوان هجده ساله و مرد سى ساله است، نه تفاوت بچه ده ساله و مرد بيست ساله، لهذا از آن زمان به بعد تاريخ بشر محفوظ و مصون و مسلم باقى مانده است، كتاب آسمانى از هرگونه تغيير و تحريفى مصون مانده است، در صورتى كه در دوران به اصطلاح عدم بلوغ، هيچ كتاب آسمانى نمى توانست محفوظ و مصون بماند، كتابهاى آسمانى مانند كتابهاى دبستانى كه دردست بچه هاى نابالغ قرار مى گيرد بود كه هنوز سال به آخر نرسيده اوراق و پاره پاره مى شد. از مشخصات دوره بلوغ و عقل و خاتميت، اجتهاد است. اجتهاد عبارت است از تطبيق اصول كلى دين با حوادث متغير و متطور جهان، مجتهدين واقعى در حكم راننده اتومبيل هستند كه مسافران يعنى عامه مردم را به وسيله ماشين حركت مى دهند. هدف و مقصد عوض نشده و نمى شود، ولى آنها بايد خصوصيات را از هر لحاظ درنظر بگيرند. آنها كشتيبان هستند كه با علائم آسمان و قطب نما كشتى را به طرف مقصد حركت مى دهند. اينجا نوبت اين است كه اعتراضاتى را كه به ذهن مى رسد پاسخ دهيم مبنى بر اينكه تغييرات فنى و صنعتى و توسعه اجتماع از لحاظ ابزار و از لحاظ عقل ممكن است عملاً روابط افراد را با يكديگر تغيير دهد و احتياج به قانون جديدى باشد و چون دين با هرگونه قانون جديدى مخالف است پس ميان دين و احتياجات جديد تضاد و تناقض پيدا مى شود. از قبيل روابط و حقوق و تكاليف خانواده يعنى حقوق و روابط پدران و فرزندان، مادران و فرزندان، زوج و زوجه، فرزندان با يكديگر. در جواب مى گوييم اولاً اين حرف درست نيست كه دين با هرگونه وضع قانون و تعهدى مخالف است. دين قانون اساسى است، يعنى قوانينى كه وضع مى شود نبايد با آن مباينت داشته باشد والا مشروطيت براساس همين مطلب از طرف علماى درجه اول امضا شد. به عبارت ديگر برخى روابط است ميان افراد بشر كه بايد ثابت بماند و تغيير نكند و برخى روابط است كه بايد به حسب مقتضيات زمان تغيير كند. آنچه در اين قوانين ثابت است مربوط است به همان روابطى كه بايد براى هميشه ثابت بماند و اگر دنيا مى پندارد اين روابط بايد تغيير كند دنيا در اشتباه است و ما اينها را ثابت و مدلل مى كنيم. روابط ناثابت از قبيل مثالهايى كه قبلاً گفته شد يعنى ممنوعيت و عدم ممنوعيت يك كالاى بالخصوص، اعزام محصل به خارج يا منع آن، روابط دوستانه با فلان ملت برقرار كردن. اما روابطى كه بايد ثابت بماند مثل اينكه به هرحال چه محصل به خارج اعزام بشود و چه نشود، مردم مسلمان از ولاءكفار و تحت سرپرستى آنها بودن براى هميشه بايد خوددارى كنند، از اينكه آنها را به تعبير قرآن «بطانه» خود قرار دهند يعنى آسترپوشش خود قرار دهند، آنها را به تمام اسرار خود آگاه كنند بايد براى هميشه پرهيز كنند، از اين كه با كفار عليه مسلمين متحد شوند _ آن طور كه صفويه كردند _ پرهيز كنند. شوراى نظارت بر نشر آثار استاد شهيد مرتضى مطهرى
|