چهارشنبه ۱۳ ارديبهشت ۱۳۸۵ - ۵ ربيع الثانى ۱۴۲۷
Wed, May 3, 2006
جوان
۳۴۶۰
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
جوانان عجله و شكست
گزارشى از يك انجمن ادبى دانشجويى
يكى به شكل خود ما
جوانان عجله و شكست
شروع از نقطه پايان
256752.jpg
پژمان صفا

مدتها بود براى قبولى در كنكور درس مى خواند. از خواب شبش زده بودو از تمام تفريح ها و گردشها گذشته بود. بيشتر از هر چيز ديگر به تك تك جملات كتابهاى مختلف درسى اش فكر مى كرد. به ياد نمى آورد آخرين فيلمى كه ديده چه بوده. شبها، در خواب، راهروهاى پرپيچ و خم دانشگاه را مى ديد كه سرخوشانه در آن قدم مى زند. اما چند لحظه بعد تنها واقعيت بود كه با او همراه مى شد. نه راهرويى بود و نه سرخوشى. روزهاى انتظار نتايج، وضع بدتر هم شد. اين بار كابوسها رهايش نمى كرد. وقتى نتيجه ها را اعلام كردند و نام او در فهرست پذيرفته شده ها نبود، نزديك بود سكته كند! باورش نمى شد تمام زحمات يك ساله اش از بين رفته. از حال رفت و تنها به زور سرم بود كه توانست به خانه برگردد. او اولين شكست زندگى اش را تجربه مى كرد.
هميشه پدرها و مادرها جوانان را به «عجول بودن» متهم كرده اند. بسيارى از والدين معتقدند فرزندانشان در بعضى كارها بدون فكر عمل مى كنند و وقتى در آن عمل موفق نمى شدند، دچار هزار نوع مشكل روحى و روانى مى شوند. اگرچه اغلب اين بزرگترها فراموش كرده اند كه با تفاوت سنى بيست ساله وتجربه زندگى، آنها را از جوانها جدا مى كند. اما اين مورد هم باعث نمى شود كه شكستها در زندگى باعث نااميدى مطلق بشوند. كيومرث لولايى، دانشجوى معمارى است. او دوسال پشت كنكور مانده، دوسال هم سربازى رفته و وقتى كارگر مغازه اى در رشت بوده، در دانشگاه پذيرفته شده: «راستش وقتى هجده سالم بود و دانشگاه قبول نشدم، فكر مى كردم دنيا به آخر رسيده. وقتى به سربازى رفتم، ديدم خيلى ها اصلاً به درس و دانشگاه فكر نمى كنند. اما براى آينده شان و زندگى بعد از خدمت برنامه دارند و مرتب درباره كار حرف مى زنند. همان موقع فهميدم مى توانم از نو شروع كنم.»مريم جواهرى، بيست و پنج ساله است:
«من آدمى بودم كه سريع تصميم مى گرفتم و سريع هم آن را عملى مى كردم. اصلاً هم به آخر و عاقبت كار فكر نمى كردم. براى همين بعد از اينكه ديپلم گرفتم، با اينكه از مدتها پيش نقاشى مى كشيدم، سراغ كارهاى آزمايشگاهى رفتم. اما خيلى زود از كار بى كار شدم!
روزهاى اول خيلى سخت بود. چون اولين بار كه در زندگى ام نمى توانستم كار دلخواهم را انجام بدهم. پدر و مادرم هم معتقد بودند خودم بايد راهم را پيدا كنم. چند ماه بيكارى، باعث افسردگى ام شده بود. اما فكر كردم اين ايام كه در خانه هستم، بهترين زمان براى اجراى ايده هايم است. دوباره شروع به نقاشى كردم. بعد از دوماه حالم خوب شده بود.»
زير آسمان آبى
شكست و پيروزى در زندگى هيچ وقت محدود به سن خاصى نيست. بسيارى از جامعه شناسها معتقدند جوانها به خاطر بى تجربگى ريسك پذيرتر از بقيه هستند و حاضرند دست به كارهاى خطرناك بزنند. اما والدين، آنقدر در زندگى غرق شده اند كه در برابر هر چيزى محافظه كار شده اند و دوست ندارند اشتباه كنند، براى همين هم اتفاقهاى مهم در زندگى، هميشه به سنين بيست تا سى و پنج سال برمى گردد. جوانهايى كه در سراسر دنيا بى توجه به خطرها و سختى ها براى رسيدن به هدفشان تلاش مى كنند و از هيچ چيز نمى ترسند. هدفى كه گاه دانشگاه است، گاه كار و بعضى اوقات هم شكست كسى يا چيزى. اگرچه بعضى از اين شتابها براى كسب نتيجه، باعث دلگيرى و افسردگى مى شود. در ژاپن يك اتفاق كوچك كه با روحيه شخص سازگار نباشد باعث خودكشى او مى شود. براساس آمار حدود سى درصد جوانها در آن كشور انگيزه خودكشى دارند. در آمريكا هم ناتوانى در تبديل شدن به ابرمردها، ايده اى كه رسانه ها مدام از جوانهايشان مى خواهند، باعث افسردگى و گوشه نشينى آنها شده. همانطور كه در آفريقا، بخشى از جوانان از دنيا قطع اميد كرده اند و در زندگى پوچ خود، به جنگهاى قومى دست مى زنند تا وضعيت زندگى بهترى پيدا كنند.
يك ماجراى واقعى
ناپلئون بناپارت هيچ وقت درباره شكست هايش حرف نمى زد. او شبها تمام اتفاقات جنگها را مى نوشت و نكاتى كه باعث شكستها مى شد را يادداشت مى كرد و در تمام نبردها، يادداشت هايش همراهش بود. هر بار كه در جنگى دچار مشكل مى شد، آن دفتر را ورق مى زد و ايده اى از دل آن نوشته ها بيرون مى كشيد. براى همين هميشه مى گفت: «شكست، پل پيروزى است.»
دنياى واقعى
دوره ما، دوره سرعت واطلاعات است. به راحتى مى توان درباره هر اتفاقى، اطلاعات فراوانى به دست آورد و تمام جوانب را سنجيد. ديگر عجله و شتاب براى هدف كوركورانه نيست. مى شود، انتخاب درست ترى داشت و با اعتماد به نفس جلو رفت. بخصوص كه هنوز خطرپذيرى ها كم نشده. هيچ شكستى هم دائمى نيست. شايد بايد از نو شروع كرد. از همان جايى كه متوقف شده ايم. همان پله اول.
گزارشى از يك انجمن ادبى دانشجويى
با شعر مى شود
بى خيال الگوريتم شد!
256719.jpg
سميرا سامانى
اهالى فن به خيال بسيارى، اهل شعر و شاعرى نيستند. اما از آنجا كه طبع شعرگويى خودش را وارد هر جريانى مى كند، اصلاً تعجب آور نيست كه شعر گفتن يكى از علايق دست اول دانشجوهاى غيرادبياتى باشد.گزارش علاقه دانشجويان غيرادبياتى به شعر را بخوانيد.
غزل دلمشغولى شيرين
نقش بستن اسمش در ويژه نامه پذيرفتگان كنكور ۷۸ سازمان سنجش به داستان يك ساله پشت كنكورى اش خاتمه داد تا عضويت در انجمن ادبى دانشكده را به داستان جديد زندگى اش تبديل كند.
«بعد از يكى دو هفته اى كه از دانشجو شدنم گذشت، خيلى خوب از فعاليتهاى گروه ها و انجمن هاى مختلف سردرآوردم. اما نه بچه هاى جهاد، نه انجمن اسلامى و نه بسيج، هيچكدام برنامه اى براى شب شعر نداشتند چه برسد به يك تشكل منسجم مثل انجمن ادبى.»
«فهيمه محمدى» كه تمام دلخوشى اش حل الگوريتم و مشتق خواندن و دونيم غزل بود، بعد از مطلع شدن از نبود چنين انجمن هايى در دانشكده رياضى به فكر پيدا كردن چنين گروهى در دانشكده هاى ديگر مى افتد:
«از سمت راست دانشكده راه افتادم به سمت دانشكده هاى ديگر. بچه هاى علوم پايه و فنى به شكل گروه هاى دوستى و غيرمنسجم برنامه هاى شعر خوانى داشتند اما در دانشكده ادبيات تنها يك گروه غزل و سپيد مى گفتند.»
فهيمه چندجلسه اى به جلسات شعرخوانى دانشجويان دانشكده ادبيات دانشگاهشان مى رود اما دلش آنجا قرار نمى گيرد:
«دانشجوهاى فنى و پزشكى كمتر يا بدتر از ادبياتى ها شعر نمى گفتند اما تا آن روز به فكر جمع و جوركردن يك گروه و برنامه ريزى براى برگزارى شب شعر نيفتاده بودند. براى همين وقتى از چند و چون برنامه دانشجوهاى ادبيات سردرآوردم فكر تشكيل يك انجمن ادبى به شكل جدى ذهنم را مشغول كرد.»
فهيمه متوجه شده بود كه ادبياتى ها كسى غيراز خودشان را در شعر گفتن قبول ندارند . بچه هاى دانشكده رياضى وقتى از ايده فهيمه خبردار شدند از همان ابتدا غزل اين كار شدنى نيست را سرودند. گويا دافعه عجيب و غريبى نسبت به انجمن ادبى و مراسم شب شعر در بين دانشجوهاى پايه ، فنى و پزشكى بود. اما فهيمه بدون گوش سپردن به غزل هاى دلسرد كننده اطرافيانش، فراخوان عضويت در انجمن ادبى «سپيدار» را در تمام دانشگاه پخش كرد.
«سپيدار » قد علم كرد
«فراخوانى براى عضويت در انجمن در دانشگاه پخش كردم تا هم دانشجوهاى اهل شعر را متمركز كنم و هم پايه اوليه انجمن ريخته شود. اماواقعاً دافعه عجيب و غريبى براى تشكيل انجمن بود چون اكثر غيرادبياتى ها قلمرو شعر را آنقدر در حوزه خصوصى تعريف كرده بودند كه راضى كردن ۱۰نفرشان نزديك به يك ماه طول كشيد.»
انجمن ادبى «سپيدار» از آن پس هر يكشنبه دو دانشجوى پزشكى ، يك دانشجوى رياضى، چهار دانشجوى فيزيك، يك دانشجوى شيمى و دو دانشجوى عمران را دور هم جمع كرد تا «فهيمه محمدى» نخستين قدم در راه هدفش را بردارد:
«به هدفم رسيده بودم اما وقتى مى ديدم اين گروه حرف و حديثهاى جديدى را باب كرده ، فكر ديگرى به سرم زد.»
آشتى انجمن «بيدار» با «سپيدار» خواب را از چشمهاى فهيمه مى گيرد: «منطقى نبود كه آواز يكى شدن را بى مقدمه سر بدهم. براى همين از سياست رقابت استفاده كردم! از آنجايى كه اين سبك از حرفها سريع پخش مى شود، بدون دردسر بحث مسابقه دو انجمن ادبى به طور غيررسمى در دانشگاه پخش شد.«با دبير انجمن «بيدار» از اين فاز گفت وگو را پيش بردم كه اگر شما معتقديد ما ضعيفيم پس بهتر است اساتيدى اين موضوع را قضاوت كنند.»
كركرى ها به مسابقه تبديل مى شوند و چند استاد از دانشكده ادبيات و چند شاعر بنام براى قضاوت روز مسابقه دعوت مى شوند تا عدالت جا نماند.
«روز مسابقه دل تو دل سپيدارى ها و بيدارى ها نبود. سالن اجتماعات جاى سوزن انداختن نداشت. هر گروه بايد با ۱۰ شعر سپيد و پنج غزل در مسابقه شركت مى كرد.»
به ترتيب يك غزل از بيدار، يك غزل از سپيدار ، يك سپيد از سپيدار و يك سپيد از بيدار خوانده شد تا نوبت به داوران برسد.
همه در سكوت منتظر اعلام نتايج بودند. نماينده داوران پشت تريبون رفت و نتيجه را اعلام كرد. چشمها چند ثانيه بهت زده به دهان داور خيره ماند. بعدكه نفسها از سينه آزاد شد سپيدارى ها همديگر را بغل كردند و بيدارى ها هم همديگر را و بعد سپيدارها و بيدارى ها همديگر را .
هر دو گروه با امتياز مشترك ۸۷ مساوى شدند ماجرا مثل توپ در دانشگاه صدا مى كند. اما فهيمه هنوز توپ آخر را نينداخته بود.
«برگ برنده را رو كردم. پيشنهاد چاپ شعرهاى برگزيده را دادم. آنچنان موضوع با استقبال مواجه شد كه خودم متحير ماندم.»
مجموعه «بيد سپيد» با هزينه شخصى دانشجوها در هزار نسخه چاپ شد و به عنوان اولين مجموعه شعر دانشجويان دانشگاه به كتابخانه دانشگاه راه پيدا كرد و اينگونه داستان «سپيدار » و «بيدار» به «بيد سپيد» تبديل شد.
يكى به شكل خود ما
از فوتبال تا تئاتر
256761.jpg
ريما وزين دل

براى بسيارى از مردم دنيا، برزيل يعنى فوتبال. شهرت جهانى مردم اين كشور به خاطر ورزشى است كه كوچك و بزرگ با اشتياق در مستطيل سبز به آن مشغول مى شوند و بدهى هاى سرسام آور سرزمين شان را با حركات زيبا، فراموش مى كنند و به جام هاى طلايى دل مى بندند. در آمريكاى جنوبى، فوتبال جزيى از زندگى مردم است و براى بعضى ها نيمه اصلى آن. براى همين اگر كسى سراغ اين ورزش نرود و نخواهد كه مشهور شود، خيلى زود طرد مى شود! آلبرتو ريديو، جوان نوزده ساله اهل سائوپائولو، از چهارده سالگى فهميد كه مثل بقيه هموطنانش نيست و نمى تواند مانند آنها دنبال توپ بدود و دريبل بزند. براى همين دنبال كار مورد علاقه اش رفت. تئاتر، جايى بود كه او مى توانست در آن موفق باشد. آلبرتو مى گويد: «نخستين نمايشم را در چهارده سالگى بازى كردم. جالب بود. بايد در نخستين تئاتر زندگى ام هم، نقش يك فوتباليست را بازى مى كردم!» علاقه او به تئاتر آنقدر بالا مى گيرد كه بيشترين وقتش را در سالن هاى نمايش مى گذراند.
نمايشنامه هاى شكسپير و ايبسن را مى خواند و با اشتياق به ديدن نمايش هاى مختلف مى رود: «تا هجده سالگى كارم همين بود. از همه چيز بريده بودم و فقط به نمايش فكر مى كردم. بعد از مرگ پدرم بود كه تازه فهميدم، نمى توانم با اين حرفه به زندگى ام ادامه بدهم.» پدر آلبرتو، كارگر كارخانه توليد شكر بود و بعد از بيمارى سخت، درگذشت. براى همين هم آلبرتو مجبور شد، صبح ها به كارخانه برود تا جاى پدرش كار كند و عصرها به دنبال عشقش تئاتر. وقتى بيست ساله شد، نخستين نمايشنامه اش با عنوان «در سرزمين طلا» را نوشت: «قصه اش درباره چند كارگر مزارع نيشكر بود كه عاشق فوتبال بودند. اگر اين ورزش هم مرا ترك مى كرد، من او را رها نمى كردم.» اجراى اين تئاتر، بسيار موفقيت آميز بود و چندين مؤسسه هنرى از گروه كوچك آنها دعوت كردند تا در سراسر برزيل اين نمايش را اجرا كنند. بعد از اين كار، آلبرتو شب ها را به نوشتن نمايشنامه هاى تك پرده اى مى گذراند: «به اين ترتيب در بيست و چهار ساعت، تنها پنج ساعت مى خوابيدم.» اما تلاش هاى او سرانجام به نتيجه رسيد. او با نوشتن پيس «روزهاى سياه و ابرى» توانست به برادوى راه پيدا كند و با اينكه بازيگرها به زبانى غير از انگليسى صحبت مى كردند، توانستند يك ماه اجراى موفقى داشته باشند. اين روزها ريديو جوان، مشغول نوشتن نمايشى تازه است. كارى براى گروه چهارده نفره: «اتفاقاً اين بار، نمايشم درباره بازنشستگان فوتبال است. آنهايى كه ديگر از اين ورزش بريده اند و با تنفر به آن نگاه مى كنند!»
دنبال چه مى گردى؟
256755.jpg
دنبال يكى از دوستان قديمى ام، خانم شهرزاد صادقى يكتا مى گردم. اگر كسى از ايشان خبرى دارد، به من mail بزند.
Sshaieghi@yahoo.com شعله شايقى
مى خواهم درباره تحصيل در استراليا و كانادا، رشته علوم پزشكى، اطلاعاتى داشته باشم. كسى مى تواند در اين زمينه به من كمك كند؟
Asal2ms@yahoo.com
دنبال دوستم، فرناز يوسفى مى گردم كه در دوران دبيرستان همكلاس بوديم. الآن چهارسال است كه او را نديده ام. لطفاً با من تماس بگيرد.
Sharareh-1985f@yahoo.com
دنبال چند جوان علاقه مند به كشاورزى مى گردم كه با همديگر در مزرعه اى كار كنيم. ترجيحاً دانشجويان اين رشته باشند. اگر كسى به اين حرفه علاقه دارد به من اطلاع بدهد.
نويد صيفى
Navid seifi 22@yahoo.com
مى خواهم در زمينه ميكروچيپ ها تحقيق كنم. نياز به منابع علمى، كتاب، سايت و... دارم. كسى مى تواند به من كمك كند؟
سعيد رحمتى
saeedrahmati@ gmail.com
دنبال دوستانم، مراد حقى، جمال نورى و ابراهيم مشفقى مى گردم. اگر آنها، اين نوشته را مى خوانند به من mail بزنند.
مهدى صفاجو
Mehdi safajo@yahoo.com
براى راه اندازى سايت و طراحى آن، از كجا مى توان اطلاعات به دست آورد؟ البته به جز كتابهاى راهنما.
ميترا الياسى
Mitra-Elia78@yahoo.com
دوست دارم با علم روزنامه نگارى آشنا بشوم. كلاسهاى خاصى براى آموزش اين فن برگزار مى شود؟
حسين كمالى فرد
Hossein-kamali44@yahoo.com
مى خواهم درباره مشاهير ادبى و علمى ايران اطلاعاتى به دست بياورم. نياز به معرفى منابع و... دارم. اگر كسى مى تواند كمك كند، به من mail بزند.
Lila-shiva@yahoo.com
شيوا نگارخانى
دنبال دوستم مينا شكورى مى گردم كه در دانشگاه كرمان با هم همكلاس بوديم. الآن يك سالى است كه از او بى خبرم. لطفاً با من تماس بگيرد.
سولماز شريفى
Solmaz-sharifi @gmail.com
دنبال يكى از دوستان قديمى ام به نام شيوا ملايى مى گردم كه در سال ۷۲ و ۷۳ در مدرسه راهنمايى احمد نادى در بوشهر همكلاس بوديم. از سال ۷۴ تا به حال از او خبرى ندارم. اگر كسى او را مى شناسد به من هم اطلاع بدهد.
Shiva-zoghi@yahoo.com
به دنبال يكى از دوستانم به نام عباس بوربور اژدرى مى گردم كه در دانشگاه شيراز در رشته كشاورزى تحصيل مى كرد.
Nasser-nassreen@yahoo.com
همكلاسى هايم در دانشگاه فيروز كوه، رشته حسابدارى دنبال شما مى گردم به من mail بزنيد.
فرهاد رجبى
farhadseven@yahoo.com
من دنبال خانم نفيسه نورى مى گردم. مدتى است كه از او خبرى ندارم. اگر كسى او را مى شناسد به من هم اطلاع دهد.
معصومه محسنى
masomehmohseni@yahoo.com
ما جمعى از جوانان شهرستان قائمشهر تصميم گرفته ايم براى استفاده صحيح از رايانه و اينترنت، كلاس آموزش رايگان IT براى عموم مردم برگزار كنيم. از كسانى كه مى توانند به ما كمك كنند، مى خواهيم كه به ما mail بزنند.
بهرام نورى
B-nori@yahoo.com
من دنبال كسى مى گردم كه به فيزيك علاقه مند باشد و بتواند در كارهاى آزمايشى همكارى كند. لطفاً به من خبر دهيد.
Physicnet.ir@gmail.com
پيرمردى را مى شناسم كه ۱۸ سال است در غار زندگى مى كند، تصميم دارم فيلمى مستند درباره او بسازم. كسانى كه علاقه مندند براى ساخت اين فيلم و همچنين ساختن خانه اى مناسب براى او كمك مالى كنند، لطفاً ايميل بزنند.
bahmanaba@yahoo.com


|   شناسنامه   |   آرشيو   |