|
نگاهى تطبيقى به آراى فرانكل ، هايدگر و مطهرى
مسؤوليت دشوار آزادى
|
|
|
صديقه ذاكر بخش سوم و پايانى
در دو بخش پيشين از مقاله حاضر ، مؤلف كوشيد روايت شهيد مطهرى از انسان شناسى را با روايت هايى كه ويكتور فرانكل و مارتين هايدگر عرضه كرده اند مقايسه كند . در بخش حاضر موضوع اين مقايسه ، مقوله انتخاب و مسؤوليت است.
گروه انديشه ۲-۶- اراده و قدرت انتخاب فرانكل كوشيده است تا در برابر جبرگرايى و اومانيسم به يك اندازه بايستد و خطاى هر دو را آشكار نمايد. وجود اراده و قدرت انتخاب را براى انسان به رسميت بشناسد و حدود آن را نيز مشخص نمايد. «كسانى كه تعالى وجودى انسان را ناديده گرفته اند به دام دو خطا لغزيده اند يا وجود را منحرف ساخته، آن را تا سطح جسمانيت و تا سطح يك شىء تنزل داده اند و موجب شده اند وجود انسان از شخصيت عارى گردد. يعنى براى بازى گرفتن انسان بايد او را تا حدّ جسمانى تنزل داد و نيل به اين مقصود با طرفدارى از جبرگرايى است كه حاصل مى شود. جبرگرايى با لغزيدن به سوى كاستى گرايى (۱۹) موجب شده كه پديده هاى انسانى سر از امور مادون انسان در آورده و تا حد يك پديده مادون انسانى تنزل نمايند... و يا برخى ديگر به نقطه مقابل گراييده اند: از جبرگرايى به عنوان محدود كننده آزادى حركت كرده و به اومانيسم به عنوان گسترش دهنده آزادى رسيده اند» (فرانكل، ،۱۳۶۸ ص ۲۰۸). در حالى كه اين هر دو خطا اند زيرا «تعالى خويشتن نشانه باز بودن وجود آدمى و نمايانگر «اراده» پديده انسان است.... و از ويژگيهاى عميق انسان.... قدرت نفوذ او در امور و گزينش و اختيار آنها است» (همو، ص ۲۰۶-۲۰۷). فرانكل همچنين تصريح مى كند حتى آنها كه در تئورى و نظر از جبرگرايى حمايت مى كنند در عمل نمى توانند بر آن پاى بند باشند. «حتى فرويد نيز تنها در تئورى از جبرگرايى حمايت مى كند ولى در عمل به هيچ وجه چشم خود را به روى آزادى انسان براى تغيير و پيشرفت نمى بندد» (فرانكل، ،۱۳۶۸ ص ۴۵). حقيقت آن است كه «همه چيز را مى توان از يك انسان گرفت مگر يك چيز: آخرين آزادى بشر را در گزينش رفتار خود در هر شرايط موجود و گزينش راه خود.... [چرا كه ] آزادى معنوى چيزى نيست كه قابل ستاندن باشد» (همو، ص ۱۷۰). هايدگر مى گويد «دازاين آزاد است و آزادى شرط تعريف اوست. براى دازاين، زندگى اش يك مسأله است. بايد به آن بينديشد و براى دگرگونى آن طرح بريزد.... [ و ] هر چه هم كه شرايط زندگى محدود كننده گزينش هاى او باشند، باز او در زندگى هر روزه اش مدام بر مى گزيند. حتى در زندان و اردوگاه نيز او مشغول به گزينش هر روزه است.... [ و ] از ساده ترين مسائل زندگى اش تا مسائلى پيچيده [همه را ] انتخاب مى كند. (احمدى، ،۱۳۸۲ ص ۲۵۶). مهمتر آنكه «مسأله مهم براى دازاين، اين نيست كه باشد يا نباشد، بلكه اين است كه چگونه باشد، يعنى چه چيزى را انتخاب كند» (همو، ص ۲۶۱). بدون شك قرآن هم همين موضع را نسبت به انسان دارد و او را موجودى صاحب اراده و داراى قدرت انتخاب مى شمارد. آدمى «به نيروى «عقل» و «اراده» مجهز است.... قادر است و توانايى دارد كه در برابر ميلهاى درونى خود مقاومت و ايستادگى نمايد و خود را از نفوذ جبرى آنها آزاد نمايد و بر ميلها «حكومت» كند... اين توانايى بزرگ از مختصات انسان است و در هيچ حيوانى وجود ندارد و همين است كه انسان را شايسته «تكليف» كرده است و همين است كه به انسان حق «انتخاب» مى دهد» (مطهرى، ،۱۳۷۲ ج ،۲ ص ۲۸۱). اينكه خداوند مى فرمايد: «انا هديناه السبيل اما شاكراً و اما كفوراً» (دهر۲، - ۳) انسان يا سخن خداوند را مى پذيرد و شاكر نعمت هدايت مى گردد و يا نمى پذيرد و به آن كفر مى ورزد، حاكى از وجود عنصر اختيار و آزادى انتخاب در وجود او است. اين عبارت منسوب به امام صادق(ع) نيز معروف است كه «لاجبر و لا تفويض بل امر بين الامرين» (حلى، بى تا، ص ۴۲۹): نه جبر مطلق و نه آزادى مطلق و بى حساب، بلكه چيزى بين اين دو. ۲ -۷- رسالت و مسؤوليت يا رها شدگى نتيجه مستقيم صاحب اراده و قدرت انتخاب بودن مسؤول بودن است. در واقع مسؤول بودن روى ديگر مختار بودن و آزاد بودن است. «آزادى تمام سخن و واپسين كلام نيست، بلكه تنها نيمى از كل حقيقت و جنبه منفى آن است. نيمه ديگر و بعد مثبت آن، مسؤوليت پذيرى است. اگر آزادى با مسؤوليت پذيرى همراه نشود ممكن است در معرض سقوط و انحطاط تا حد خود كامگى و استبداد صرف پيش رود. با چنين نگرشى نه انكار جنبه هاى جبرى و مكانيكى رفتار بشر لازم مى آيد و نه سلب اختيار و آزادى او در واقعيت به منظور فائق آمدن بر او ضرورت مى يابد» (فرانكل، ،۱۳۶۸ ص ۲۰۵). پس انسان بودن «به معناى مسؤول بودن است. به طور وجودى مسؤول بودن. مسؤول بودن هر كس براى بودن خودش» (همو، ،۱۳۷۵ ص ۵۰). مسؤول بودن كه حقيقت وجود انسان را تفسير مى كند، با خود مكلف بودن را به همراه مى آورد. «هر يك از ما داراى وظيفه و رسالتى ويژه در زندگى است كه مى بايست بدان تحقق بخشد. او در انجام اين وظيفه و رسالت جانشينى ندارد و زندگى قابل برگشت نيست» (همو، ،۱۳۶۸ ص ۱۶۳). به بيان ديگر، انسان در انجام اين رسالت و وظيفه اى كه بر دوشش نهاده شده وحيد و يگانه است، هيچ كس نمى تواند كار او را انجام دهد و لذا هيچ كس جاى او را پر نمى كند. اما «يافتن اين معنا و [ رسالت] نيز بر عهده خود شخص است... تصميم درباره اينكه چه چيزى معنادار است و چه چيز نيست يا... خوب چيست و بد كدام است كلاً به عهده خود فرد است» (همو، ،۱۳۷۵ ص ۱۸۱). اگر ما مسؤوليم جا دارد بپرسيم چه كسى از ما سؤال مى كند؟ و ما پاسخگوى كه بايد باشيم؟ فرانكل پاسخ مى دهد «اين خود زندگى است كه اين سؤال را به انسان عرضه مى كند.... [اساساً] انسان آن كس نيست كه مى پرسد.... بلكه كسى است كه اين سؤال از او مى شود... انسان مى بايد با پاسخ دادن به زندگى جوابى براى زندگى بيابد. او با مسؤول بودنش بايد پاسخ دهد» (همو، ص ۳۵). «انسان بودن به معناى جواب دادن به اين ندا است. اما چه كسى ندا در مى دهد؟ به چه كس بشر لبيك مى گويد يا بايد بگويد؟ اين سؤالات را نمى توان با معنى درمانى جواب داد. اين خود فرد است كه بايد به اين سؤالات جواب بدهد. پاسخ دادن ضرورى است، خواه در امتداد خطوط خداپرستى يا بى خدايى» (فرانكل، ،۱۳۷۵ ص ۱۷۸). بر عهده خود فرد است كه تصميم بگيرد «در برابر چه كسى و چه چيزى تا چه حد مسؤول است و در برابر وظيفه اى كه زندگى بر عهده او نهاده پاسخگوى كيست؟ پاسخگوى جامعه يا وجدان خويش؟ اكثر مردم خود را مسؤول و پاسخگوى خداوند مى دانند و بر اين باورند كه اين خداوند است كه اين مسؤوليت را برايشان تعيين كرده است» (همو، ،۱۳۶۸ ص ۱۶۵). هايدگر مى گويد «انسان باشنده [ هستنده] نمونه اى است كه با توجه به هستى اش از او پرسش مى شود تا مجبور به تحقيق در هستى بى بنياد شود» (مك كوارى، ،۱۳۷۶ ص ۴۳). «هر دازاين نه فقط درباره هستى مى پرسد، بلكه پيشاپيش داراى رابطه اى فردى با آن است. انسان به معناى عام داراى رابطه با هستى است، اما هر دازاين يعنى هر يك از شمار فراوان انسانها داراى رابطه اى خاص با هستى است كه در پيش فهم او از هستى نمايان مى شود. به اين دليل است كه هر دازاين رابطه اى خاص با دنيا ايجاد مى كند و مناسبتى ويژه با چيزها و تأويل آنها دارد» (احمدى، ،۱۳۸۲ ص ۲۶۶). از آنچه گفته شد چنين بر مى آيد كه از ديد هايدگر گرچه «دازاين به هستى مى انديشد و به هستى خودش مى انديشد و آن را مسأله اى مى يابد [كه از آن طريق] امكانهايش را از آن خودش مى كند [و همين امر] او را به طور قاطع از ساير هستندگان جدا مى كند» (همو، ص ۲۶۸) و هر فرد به نحو خاصى با هستى رابطه برقرار مى كند ولى اينكه «اين انديشيدن چه ضرورتى دارد، چه چيزى انسان را موظف مى كند كه به اين امور بينديشد و چه نتيجه اى در پى اين انديشيدن است يا به عبارت ديگر، به دنبال تحصيل كدام مطلوب انديشيدن لازم مى آيد» امورى است كه وى براى آنها پاسخى ندارد. با توجه به «ضرورت انديشيدن به ناانديشيده.... يعنى هستى» (همو، ص ۱۰۸) و از يك سو و اينكه «هر انسان، خواه اصيل و خواه غير اصيل رفتار كند، از هر جنس و طبقه و نژاد كه باشد، دازاين است» (همو، ص ۲۶۲) از سوى ديگر و نيز با توجه به اين كه اين عدم پاسخگويى را نمى توان ساده انگارانه به غفلت يا كم توجهى وى نسبت داد، بايد گفت از ديدگاه هايدگر انسان فاقد هرگونه رسالت و مسؤوليت است و اگر چه خود هستى خود را به انسان نمايان مى كند و انديشمند اصيل «پاسخگو به نداى هستى است» (احمدى، ،۱۳۸۲ ص ۱۰۷)، ولى «اصالت» داشتن و «پاسخ» دادن ضرورتى ندارد و حتى مقصد معينى را دنبال نمى كند. به زعم وى آنچه اهميت دارد «در راه بودن است» (مك كوارى، ،۱۳۷۶ ص ۱۰۴). نه روى به مقصدى خاص داشتن و تلاش براى حصول آن و از اين نظر با هگل همراه است كه «بدون راه هايى كه به سوى مقصد پيش مى روند، مقصد در خود مرده و بى روح است... [ و در واقع] در راه انديشه آنچه مورد توجه است، راه است و محتواى انديشه كمتر اهميت دارد» (همو، ص ۱۰۶) پيداست بيان هدف و مقصدى به نام «روشن شدن افق هستى» (همو) در فلسفه هايدگر پاسخ مناسبى براى پرسش ما نيست. از منظر شهيد مطهرى(ره) «انسان شخصيتى مستقل و آزاد دارد، امانتدار خداست، رسالت و مسؤوليت دارد، از او خواسته شده است با كار و ابتكار خود زمين را آباد سازد و با انتخاب خود يكى از دو راه سعادت و شقاوت را اختيار كند: «همانا امانت خويش را بر آسمان و زمين و كوه ها عرضه كرديم، همه از پذيرش آن امتناع ورزيدند و از قبول آن ترسيدند. اما انسان بار امانت را به دوش كشيد و آن را پذيرفت» (احزاب، ۷۲) «همانا راه را به او نموديم او خود يا سپاسگزار است و يا كافر نعمت» (دهر، ۲-۳؛ مطهرى، ،۱۳۷۲ ج ،۲ ص ۲۶۹). اما «او تنها براى مسائل مادى كار نمى كند. يگانه محرك او حوائج مادى زندگى نيست. او احياناً براى هدفها و آرمانهايى بس عالى مى جنبد و مى جوشد. او ممكن است كه از حركت و تلاش خود جز رضاى آفريننده مطلوبى ديگر نداشته باشد «اى نفس آرامش يافته! همانا به سوى پروردگارت بازگرد با خشنودى متقابل: تو از او خشنود و او از تو خشنود» (فجر، ۲۸-۲۷). «خداوند به مردان و زنان با ايمان باغها وعده كرده.... اما خشنودى خدا از همه اينها برتر و بالاتر است. آن است رستگارى بزرگ (توبه، ۷۲؛ مطهرى، ،۱۳۷۲ ص ۲۷۱). در پاسخ اينكه آدمى در برابر چه كس و چه چيز يا چيزهايى مسؤول است بايد گفت، انسان هم در برابر خود و هم ساير انسانها، جهان هستى و در واقع در برابر خدا نسبت به همه اين امور مسؤول است و خداوند از او مى پرسد كه با اينها چه كردى؟ زيرا همان طور كه آدمى «چون كاملتر از ساير موجودات آفريده شده پس حق دارد از تمام جمادات و نباتات و حيوانات موجود در طبيعت انواع استفاده ها را ببرد، عيناً به همين دليل، حقوقى از همه اين اشياء بر عهده او قرار مى گيرد. يعنى به خاطر همان حق، تكليف و مسؤوليت عظيمى نيز نسبت به همه موجودات تحت اختيار خود دارد. چه رسد به مسؤوليتهاى مهم او نسبت به انسانهاى ديگر» (مطهرى، ،۱۳۸۱ ص ۱۷۵). بر اساس اينكه «حق دو طرفه است. يعنى همان طور كه ما نسبت به اشخاص و اشياى ديگر حق داريم، آنها نيز نسبت به ما حقى دارند، [ لذا ] در مقابل حق و بهره دين و تكليف وجود دارد و تنها ذات اقدس خداوند از اين قاعده دو طرفه بودن حق مستثنى است. زيرا او غنى و مالك مطلق است» (همو، ص۱۷۶). روشن است اينكه خداوند از ما مى پرسد، منافاتى با اينكه وجدان ما از ما بپرسد و يا مردم از ما پرسش كنند و ما ناچار از پاسخگويى به وجدان خود و يا قضاوت مردم باشيم ندارد. چه، اينها همگى در راستاى همان پرسش الهى اند و شمه اى از همان را بازگو مى كنند. گو اينكه پرسش دقيق و حساب و كتاب جوابها و رفتارها به عالم ديگرى تعلق دارد و آن جا فرد مستقيم به خداوند پاسخ مى دهد و خداوند مستقيماً به حساب اعمالش رسيدگى مى نمايد. پى نوشت : ۱۹- كاستى گرايى يك روند علمى كاذب است كه پديده هاى انسانى را از پديده هاى مادون انسانى بيرون مى كشد يا آنها را تا سطح پديده هاى مادون انسانى پايين مى آورد. * فهرست منابع در دفتر روزنامه موجود است
|