|
درباره كتاب ، كتابخوانى و جوانان به بهانه برگزارى نمايشگاه كتاب
عصر بى حوصلگى
|
|
|
سارا جمال آبادى
كتاب در عصر شگفت زدگى دنياى شگفتى بود. در عصر شگفت زدگى كودكى كه هر چيز ناب و تازه است. عجيب بود و پررمز و راز صفحاتى كه وقتى پا به درونشان مى گذاشتيم. درياى عميقى مى شدند كه مقام وجودمان را مى بلعيد با آدمهاى مدادى كه احاطه مان مى كردند و مرا و تو رابه هياهوى شهرى مى بردند كه همه رنگ رؤيا داشتند اما از واقعيت نقطه اى كم نداشتند. دنياى حروف سربى از يكى بود و يكى نبود دفتر آغاز مى شد تا صفحه آخر كه خيس از اشك چشمان كلاغ هايى بود كه به خانه نمى رسيدند و پشت در قصه ها مى ماندند. انس و الفت با اين دوست كاغذى كه يار مهربانى بود كه صدايش از زمزمه من و تو فراتر نمى رفت از همان سالها آغاز شد. از سالهاى دور كودكى كه هنوز دنيا را امواج پرهياهوى كانالها نگرفته بودند. از همان روزها كه براى سرك كشيدن به درون كوچه بايد روى نوك انگشتانت مى ايستادى تا بتوانى تكه اى از كوچه را ببينى. ساعت گذشت و سالهاى نزديك دور و دورتر شدند و ارتفاع پنجره كم شد و قفسه هاى خالى كتابخانه پرشد از دوست عزيز و يار مهربانى كه نامش كتاب بود! آخرين كتاب راستى آخرين كتابى كه خواندى و به كنارى گذاشتى نامش چه بود؟ چندروز و يا چند ساعت پيش و يا چند دقيقه قبل بود كه كتابى خوانده به كتابهايى كه خوانده اى اضافه شد؟ سعيد مى گويد: آخرين كتاب را هنوز نخوانده ام و حدود چهارماهى است كه هر روز در كيفم مى گذارد و با خود از خانه به محل كار مى برم و از محل كار به خانه مى آورم اما هنوز فرصت نشده تا ۴۰-۵۰ صفحه آخر را هم بخوانم و كتاب را كنار بگذارم. اسم كتاب راز داوينچى است كه يكى از كتابهاى پرفروش سال۲۰۰۵ در اروپا و به ويژه آمريكا بود. سعيد درباره علت جاذبه اين كتاب مى گويد: تنها خبرهايى كه به گوشم مى سيد و اينكه اين كتاب به مرتبه بالاى فروش دست پيدا كرده، هميشه مى خواهم از كتابهاى روز عقب نباشم و اگر بحثى ازاين كتاب شد من هم حرفى براى گفتن داشته باشم راستش را بخواهيد زياد از موضوعش لذت نبردم اما مثل يك كار نيمه تمام به گردن من آويزان شده و رهايم نمى كند. مرواريد دانشجوى علوم پزشكى دانشگاه تهران است درباره كتابهايى كه خوانده مى گويد: قبل از ورود به دانشگاه و حتى قبل از كنكورى شدن كتابهاى زيادى مى خواندم از رمانهاى خارجى گرفته تا داستانهايى از جلال آل احمد كه عاشقش بودم تا شعرهاى سهراب و نيما و خلاصه هر كتابى كه دستم مى رسيد بخصوص رمان و داستان تا نمى خواندم كنار نمى گذاشتم اما حدود ۲ ۳، سالى است كه واقعاً وقت خواندن اين كتابها را ندارم البته شعر مى خوانم اما رمان و داستان نه! كتابهاى سنگين دانشگاهى كه اگر دير بجنبى بايد ترم ديگر دوباره براى گذراندنشان سر همان كلاس بشينى جاى هر مطالعه ديگرى را گرفته اند. از مرواريد درباره آخرين كتابى كه خوانده مى پرسم فكر مى كند و مى گويد: دقيقاً يادم نيست اما مثل اينكه فردا شكل امروز نيست از نادر ابراهيمى بود! مونا درباره آخرين كتابى كه خوانده مى گويد: امروز كتابهاى روانشناسى و خصوصاً كتابهايى كه به آرامش آدمى بتواند كمك كند مورد توجه است من هم كتاب افسانه فرزانگى آخرين كتابى بود كه خواندم اين كتاب درباره رجوع به درون و به دست آوردن قدرتهايى بودكه داريم و از آن بى خبر هستيم! «دنيا آشفته شده است وقت خواندن رمانهاى بلند و طولانى نيست!» اين جمله هم نظرى از پيمان، ۲۹ساله، كه كارمند اداره است و از وقتى كه توانسته بخواند شروع به كتاب خواندن كرده است. پيمان در اين باره گفت: زمانى كه دانش آموز راهنمايى و دبيرستان بودم آرامش و صبر و حوصله بيشترى هم براى خواندن كتاب داشتم اما امروزه وقتى فكر قسط و رفت و آمد و مسائلى را كه به هر حال در زندگى مستقل با آن روبرو مى شويم دور و ورمان را مى گيرد نه حوصله اى براى خواندن داستانهاى بلند مى ماند نه صبر و تأملى بر حرفهاى طولانى. پيمان ترجيح مى دهد كتاب شعرى را كه هم وزنى ندارد و هم مى تواند او را آرام كند هر روز با خود به ميان شهر ببرد تا كتابهاى بلندى كه خواندنشان يكى دوسال در اين زمانه وقت مى خواهد! كتاب از زبان آنها كه مى نويسند بسيار شاعران در جست وجوى نيم ديگرشان پير مى شوند بى ترانه اى، بى سرودى بسيار شاعران در جست وجوى كفى نور تاريكى ها را ورق مى زنند و به انتها مى روند بسيار شاعران كه مدادى ندارند و شعرهاى درخشانى چون حباب به سرانگشت باد برآب مى نويسند و... محمد شمس لنگرودى شاعرى كه شعر بالا را از او خواندند درباره جوانانى كه كتاب نمى خوانند، مى گويد: دليلش روشن است. انگيزه اى براى خواندن كتاب نيست. جوانها با خود مى گويند مگر پدر و مادرهاى ما كه كتاب خواندند چه كردند كه ما مى خواهيم همان كارها را تكرار كنيم. او ادامه مى دهد: خواندن كتاب زمان فراغت مى خواهد و جوانان ما به آن فراغت دست پيدا نمى كنند و در صورتى احساس مى كنند كتاب خواندن مشكلى از آنها حل نمى كند، در حالى كه با ديدن فيلم سينمايى كه ۲ساعت آنها را مى گيرد لذتى مى برند و تفريح مى كنند. فوتبال براى آنها هيجان انگيز است و وقتى تمام شد تمام مى شود و احساس اينكه بايد چيزى را ياد مى گرفتند و نگرفتند در آنها ايجاد نمى كند. شمس لنگرودى درباره نسل خودش كه نسبت به اين نسل با كتاب انس و الفتى بيشتر داشت مى گويد: زندگى پر از مشقت شده است اما در جوانى ما كه در دهه۵۰ گذشت بيشتر ما دنبال كتابهاى علمى و جامعه شناسى وتاريخ و فلسفه بوديم مى خواستيم جهان را بشناسيم و بدانيم كه چطور اين جهان پيدا شده است و مى خواهد و بايد به چه سمتى برود و ما مى خواستيم مسير درست اين حركت را پيدا كنيم و ببينيم براى بهبود جامعه و بشر چه بايد كرد. او مى گويد: معيار ما براى زندگى از سخنان امه سزر گرفته شده بود كه مى گفت درست ترين راه رسيدن به آينده تعمق در گذشته است و ما هم براى دريافت اين گذشته تاريخ مى خوانديم. سروش ۱۸ساله و دانش آموز پيش دانشگاهى است آخرين كتابى كه خوانده از هوشنگ مرادى كرمانى است. سروش مى گويد: اگر كتابها موضوعات جذابى براى نسل ما داشته باشند مثل سينما مورد توجه قرار مى گيرند اما بسيارى از كتابهايى كه امروز در كتابفروشى ها پيدا مى شود هيچ كدام آن جذابيتى كه بايد براى نسل من داشته باشند را ندارند. سروش مى گويد: در هفته دست كم يكبار به سينما مى روم و حدود ۷فيلم هم درخانه مى بينم اما كتاب خواندن شايد دوماهى يك كتاب را شامل بشود. به سراغ هوشنگ مرادى كرمانى مى رويم نويسنده اى كه بارها از داستانهايش فيلمهايى براى جوانان و نوجوانان ساخته اند؛ فيلمهايى كه در خاطره ها مانده اند و داستانهاى او با تمام سادگى كه دارند و روايتگر سالهاى كودكى هستند كه شايد امروز به كودكى بسيارى شباهتى نداشته باشد اما باز هم بارها و بارها توسط بسيارى خوانده مى شوند و دوست داشته مى شوند. مرادى كرمانى كه يكى از داستانهاى مورد علاقه در جوانى اش بابالنگ دراز بوده است مى گويد: زندگى سرعت بيش از حد تندى به خود گرفته است. زمانى كه ما نوجوان بوديم سرعت زندگى اينقدر سريع نبود. كتاب خواندن صبر و تحملى مى خواست كه ما داشتيم و بچه هاى امروز ندارد و نكته ديگر اينكه زمان ما سرگرمى هاى امروز مثل كامپيوتر (رايانه)، تلويزيون و سينما نبود و يا خيلى كم بود و نسل ما به كتاب هجوم مى آورد. به خصوص امثال ما كه دنبال كالاى فكرى بوديم انتخاب اولمان كتاب بود. مرادى كرمانى كه اين سال ها كتاب هاى بسيارى از او چون مرباى شيرين با بچه هاى قاليباف خانه و... به زبان هاى بسيارى ترجمه شده است. درباره دورى نسل جوان از كتابخوانى مى گويد: آموزش و پرورش به نظر من مقصر است چرا كه با درس و مشق هاى سنگينى كه به بچه ها مى دهد و فشارى كه به آنها وارد مى كند خصوصاً زمانى كه مى خواهند وارد دانشگاه شوند، اوقات فراغت آنها را بيشتر با كتابهاى درسى مى گيرد و جايى نمى گذارد تا كتابهاى غيردرسى هم مطالعه شود و اين باعث مى شود تا جوانان كم كم از فضاى كتابخوانى دور شوند. بعضى ها هم البته مى گويند: كتاب گران است. اما حقيقت اين است كه قيمت كتاب بالا نيست بلكه جامعه ما عادت ندارد پول پاى كتاب بدهد اما حاضر است پول زيادى پاى خريد اسباب بازى براى بچه اش بدهد. پدر و مادرها حتى بدون چانه زدن بسيارى چيزها از پوشاك و لباس گرفته تا اسباب بازى را براى فرزندان خرج مى كنند اما وقتى مى خواهند كتاب بخرند فكر مى كنند پول خود را دور مى ريزند! اما شايان مى گويد: واقعاً كتاب گران است. من هفته پيش ۳ كتاب خريدم كه حجيم ترين آنها ۲۰۰ برگ بود و نزديك به ۹ هزار تومان پول كتاب دادم. چرا مى گويند كتاب گران نيست! بالاخره كتاب كالايى است كه يكبار استفاده مى شود و بعد از آن درون قفسه كتابخانه ها مى رود. نبايد اين اندازه گران باشد يا حداقل براى دانشجويان و دانش آموزان تسهيلاتى قائل شوند! محمد شمس لنگرودى هم با نظر مرادى كرمانى موافق است و در جواب گران بودن كتاب مى گويد: بالا بودن قيمت كتاب عامل كتاب نخواندن نيست چرا كه همين مردم در طول شبانه روز هزاران هزار SMS به همديگر مى فرستند. آيا هزينه خريد كتاب از هزينه اين SMS بازى گرانتر است. هرچند من به اين مردم حق مى دهم كه به سمت چيزهايى بروند كه حس زندگى را در آنها زنده مى كند و به آنها آرامش مى دهد مثل همين SMSها و جوك هايى كه ردوبدل مى كنند. اما كتاب گران نيست و شايد كتاب ها به آنها آرامش و اعتمادى كه بايد بدهد را نمى دهد. امين مى گويد: كتاب ها همزمان با ما تغيير نكرده اند. حتى كودكان امروز از زمان كودكى ما عقب تر هستند. كتاب هايى كه ما مى خوانديم را آنها بايد بازهم بخوانند، در صورتى كه تلويزيون و فيلم هاى انيميشن بسيارجديدى در حال پخش و توليد است كه براى آنها جذاب تر است. امين كه دانشجوى ادبيات فارسى است اعتقاد دارد كه نبايد هيچوقت يك طرفه به قاضى رفت. او مى گويد: نويسنده ها براى ديروز مى نويسند و نوشته هاى ديروز به درد من كه به فردا فكر مى كنم نمى خورد و حتى من مى توانم بگويم جوان هاى ما كتاب مى خوانند اما كتابها و رمان هاى خارجى، چرا كه به فضاى فكرى آنها نزديك تر است. مينو فرشچى را سال هاست با نام فيلمنامه نويس در كشورمان مى شناسيم. او كه در دوران جوانى اش عاشق داستان هاى كوتاه بزرگ علوى بوده است، مى گويد: فضاى داستان هاى بزرگ علوى همان فضاهايى بود كه هميشه به آنها فكر مى كردم. حتى امروز هم بسيار به فضاى داستان هاى او فكر مى كنم و آرزو دارم يكى از داستان هاى او را به فيلم تبديل كنم. فرشچى نويسنده فيلمنامه هاى كاغذ بى خط و شوكران مى گويد: دلم مى خواست الآن به شما بگويم ما جوان هاى كتابخوانى داريم. اما حقيقت چيز ديگرى است؛ زمان جوان ها بيشتر در ترافيك مى گذرد تا به كتابخوانى و فيلم ها كه بيشتر موردعلاقه اين گروه سنى هستند. اينترنت دنياى جوانان امروز را فتح كرده است و حوصله كتاب خواندن را از آنها دريغ كرده است و شايد كتابهاى موردتوجه آنها هم توليد شده است. نويسنده قصه هاى مجيد هم مى گويد: شايد تقصير ازما بود كه كتاب را ظرف نصيحت براى جوانان كرديم. نصيحت هايى كه هيچ جذابيتى براى آنها نداشت. كتاب هاى تلخ و يك بعدى كه جوان را آزاد و راحت نمى گذاشت تا از كتاب لذت ببرد. قاسم روبين مترجم كتاب هاى مارگريتا دوراس چون: عشق، عاشق، گفت كه خراب اولى تابستان و... مصاحبه نمى كند چون به قول خودش اصلاً بلد نيست مصاحبه كند و تنها با دلخورى مى گويد: شايد اشكال از نويسنده ها باشد چرا نمى پرسيم چرا بعد از ساليان سال هنوز كتابهاى بعضى طرفدار و خواننده دارد؛ چون بعضى ازنويسندگان براى فردا مى نوشتند اما نويسنده هاى امروز نوشته هايشان مربوط به چه زمانه اى است؟ روبين اوضاع تيراژ كتاب را اسفبار مى داند و مى گويد: حرفى براى گفتن ندارم. *** بهانه مى آوريم كه كتاب گران است. وقتى ماهى بيش از ۱۰۰ هزار تومان پول قبض تلفن را مى دهيم. بهانه مى آوريم، وقتى پول يك كتاب ۴۰۰۰ تومانى را نداريم و عصرها روزى نزديك به ۶ هزارتومان پول خرج موادخوراكى مى كنيم. بهانه مى آوريم و روشنك مى گويد: بهانه نيست، كتاب ها از زمان عقب افتاده اند. كيوان مى گويد: كتاب مى خوانيم اما سركار هم مى رويم. در ترافيك هم مى مانيم و بايد فكر قبول شدن در امتحانات كنكور و دانشگاه هم باشيم. بهانه مى آوريم و دنيا به سرعت حركت مى كند. يادم مى آيد كسى مى گفت: جوان هاى امروز حال و حوصله كتاب خواندن ندارند چون مال سرزمين كتاب خواندن نيستند. كتاب هايى كه تحمل مى خواهند و صبر و آرامش. اما جوان هاى امروز حال و حوصله كتاب خواندن ندارند. آنها عادت كردند كه كنترلى دردست بگيرند و با فشار دادن دكمه اى ببينند كه دنيا از پيش چشمانشان مى گذرد! اما همين جورى هم مى توان كتاب خواند. كافى است به كتابخانه هاى رايگان در اينترنت سرى بزنيم و از بين ميليون ها كتاب يكى را انتخاب كنيم. البته راه حل ساده تر گشت و گذار در بين غرفه هاى نمايشگاه است. جايى كه هركس را سرشوق مى آورد تا كتابى بخرد و بخواند. مى گوييد نه؟ امتحان كنيد!
|