جمعه ۱۵ ارديبهشت ۱۳۸۵ - ۷ ربيع الثانى ۱۴۲۷
Fri, May 5, 2006
هنر (گزارش اصلى)
۳۴۶۲
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياست
خانواده (گزارش اصلى)
خانواده (ماجرا)
خانواده (جامعه)
خانواده (سفره خانه)
خانواده (خانواده سالم)
خانواده (خانه زيبا)
خانواده (گفت وگو)
خانواده (گوناگون)
هنر (گزارش اصلى)
هنر (سينما)
هنر (تجسمى،موسيقى)
هنر (ادبيات)
كودك و نوجوان (۱)
كودك ونوجوان (۲)
كودك و نوجوان (۳)
ورزش
ارتباطات
ازنگاه ديگر
نمايشگاه كتاب تهران آعاز شد
ازنگاه ديگر
مى توانيم نگاههاى جهانيان را
به خود معطوف كنيم!
محمدعلى جعفريه
نشر ثالث

ارديبهشت؛ نمايشگاه؛ انگار چيزى در درونت مى جوشد، به هواى خوش بهارى نمايشگاه كتاب تهران، سالهاست عادت كرده ايم. از اسفندماه گرفتار جنب و جوش نمايشگاهيم و در ارديبهشت جزئى از كاروان بزرگ راه افتاده براى كتاب . شور و شوقى ده روزه . هزاران پير و جوانى كه در ايام نمايشگاه ساعتهايى را خسته در سالنهاى پرجمعيت با هواى سنگين راه رفته و بالاخره با توشه اى از كتاب در دست، راه به مسكن خود مى جويند . راستى اين موج انسانى كه در اين ده روزه چنين به جنب و جوش مى آيد چرا در تمام روزهاى ديگر سال ديده نمى شود. انگار صدها هزار نفر عهد بسته اند كه فقط ده روز در سال با كتاب آشتى كنند، توشه يك ساله را برگيرند و به خلوت خود برگردند. صبح ها كه مى آيى، با نسيم جانفزاى ارديبهشت از كنار باشگاه انقلاب مى گذرى و رديف اتوبوسها را مى بينى كه از راههاى دور آمده اند، برادران طلبه اهل سنت را مى بينى كه از سحرگاه پشت درهاى بسته به انتظار گشايش درها هستند تا با استفاده از حضور ناشران عرب كتابهاى اعتقادى خود را يافته و شور لبريز از كسب معارف را تا سال دگر در خود فرو نشانند.
كودكانى كه دست پدر يا دامن مادر را گرفته كشان كشان به سوى غرفه هاى كودك و نوجوان مى برند تا به فراخور، كتابها يا لوازم كمك آموزشى دلخواه خود را بيابند.
هزاران تشنه ورود به دانشگاهها كه پرسان پرسان، از ناشران كمك آموزشى كتابهايى را مى طلبند تا در روزهاى منتهى به كنكور ورودى دانشگاهها شايد براى آنها گره گشا باشد.
دانشجويانى كه از دور و نزديك خود را به نمايشگاه مى رسانند تا شايد كتابهاى درسى كمياب را در لابه لاى هزاران كتاب ناشران دانشگاهى جسته و نگرانى كسب نمره از استاد مربوطه را كاهش دهند.
عاشقان كتابى كه در جست و جوى كتابهاى هرگز به چرخه توزيع وارد نشده كه با رؤيت و خريدن، عطش يافتن را در خود فرونشانند.
دلالانى كه به دنبال كتابهايى هستند كه احتمالاً فرصت عرضه در نمايشگاه را تنها مى يابند. گهگاه مناظر ديدنى ديگرى نيز ديده مى شود، خانواده هايى كه بساط پيك نيكى در نمايشگاه برپا كرده تا با سير و سياحت كتاب روز تعطيل را به انتها رسانند. كباب، بستنى، سيب زمينى و انواع نوشيدنى رونق جسمانى را به لذت روحانى پيوند مى زند !
شگفت انگيز است؛ ما ملتى شگفت انگيزيم؛ درحالى كه در بزرگترين همايش فرهنگى جهان يعنى نمايشگاه فرانكفورت حتى ده درصد جمعيت بازديد كننده نمايشگاه كتاب تهران ديده نمى شود، اما حضور تنها ۵۲ ناشر خارجى در كنار ۲۰۰۰ ناشر داخلى بشدت ذهن آدم را آشفته مى كند : چرا نتوانسته ايم جاذبه نمايشگاه خود را براى جهانيان به حدى برسانيم كه اقبال از آن بيشتر شود. شايد پاره اى خط قرمزها باعث شده تا آنها پا پس بكشند. آنهايى كه مايلند در يك نمايشگاه، چهار راه فرهنگ جهان را بجويند، چه گناهى كرده اند كه هر ساله شاهد كاهش تعداد ناشران خارجى مى شوند و تازه همان هايى هستند كه هر سال چون سد سكندر پايدارى نشان داده اند. كمتر كتابهاى روز جهان را مى شود ديد و فضاى ديدار از تازه هاى فرهنگى جهان كوچكتر مى شود. اگر پذيرفته ايم كه نمايشگاه بين المللى مى تواند محل مناسبى براى به رخ كشيدن توان فرهنگى كشور باشد و ما با شگفت انگيزى خود و حضور ميليونى، حداقل مى توانيم نگاههاى حسرت زده بسيارى از جهانيان را به سوى خود معطوف كنيم، پس چرا با اندكى خويشتندارى ميدان عرضه را گسترده تر نمى كنيم. اگرچه مى دانيم كه تيراژ كتاب در ايران در عقب نشينى خود حالا به رقم هزار نسخه رسيده است. به هر حال اين يادداشتى است كه از التهاب فرا رسيدن روزهاى نمايشگاه در خود حس مى كنم، قصد تحليل و تفسير نيست يادداشتى است از سر عشق به كتاب. اميد كه نمايشگاه هماره باشد و سالهاى بعد گسترده تر و جهانى تر برپا شود.
نمايشگاه كتاب تهران آعاز شد
كتاب ، دوربين ، حركت!
يزدان سلحشو
(۱)
257109.jpg
توى اتوبان چمران، سوار مينى بوسى هستى كه روى بدنه اش نوشته: «جمالزاده _ تجريش» اما اين روزها فقط به مقصد نمايشگاه بزرگ تهران سوار مى كند. از «جمالزاده» - كه پدر قصه نويسى ايران است _ مى خواهى «عنوان» اولين كتابش را قرض كنى: «يكى بود يكى نبود!»
قصه ها اين طور شروع مى شوند. قصه نمايشگاه كتاب تهران هم اينطور شروع مى شود: «يكى بود يكى نبود، نمايشگاهى بود كه توى تهران بود؛ جايش توى اتوبان چمران بود. يك طرفش «شهر بازى» بود و آن طرفش هتل اوين و راهى هم به سمت اوين دركه.» مينى بوس ترمز مى كند. اينجا نمايشگاه بزرگ تهران است كه اين روزها شلوغ است؛ خيلى شلوغ. مردم اين روزها براى خريد لباس نمى آيند (كه اگر هم بيايند جزو ضروريات است) براى خريد مبل نمى آيند (كه اگر بيايند دليلش ارزانى است) براى خريد اتومبيل نمى آيند (كه اگر هم بيايند بيشتر براى تماشاست) براى خريد كتاب مى آيند يا تماشاى آن يا به هر حال به اين دليل كه جزو ضروريات است حتى اگر نتوانى بخرى!
از مينى بوس پياده مى شوى. در مثلث شهر بازى و هتل اوين و كتاب از مينى بوس پياده مى شوى. آن طرفش، مى توانى راهت را بكشى و بروى اوين دركه. آنقدر بالا بروى كه به خدا برسى. كتاب و خدا نزديك هم اند. بله! خدا هم مى نويسد. براى ما مى نويسد. آرام آرام از پله هاى ورودى نمايشگاه بالا مى روى. بيرون نمايشگاه همه چيز مى فروشند. بيسكويت، دوغ، CDهاى غيرمجاز تكثير شده از روى فيلم هاى مجاز ايرانى، كتاب دست دوم و... مى دانى كه در نمايشگاه هاى كتاب خارجى _ مثلاً نمايشگاه كتاب فرانكفورت _ حتى كتاب هاى دست دوم هم كه بيرون نمايشگاه فروخته مى شوند نظمى دارند و حساب و كتابى. آنهايى كه رفته اند مى گويند؛ اما اينجا نظم خاصى به چشم نمى خورد. كاش نظمى بود و لااقل مى شد كتاب هايى را كه سال ها دنبالش بوده اى، اينجا پيدا كنى كه پيدا نمى كنى.
حالا بايد يك قدم بردارى و وارد نمايشگاه شوى. «كتاب»، اينجا از «نوشته» تبديل به «صدا» مى شود. «صدايى» كه بلند، خيلى بلند دعوتت مى كند كه بروى سراغش. صدايى كه اغواگراست و پر از اشارات پنهان. اشارات پنهان را پى مى گيرى؛ مثل «اوليس» كه توسط پريان صخره هاى مرگ اغوا مى شد. مى خواهى بروى جلو؛ حتى اگر اين صخره ها، كشتى ات را درهم شكسته، خودت را غرق كنند. «كتاب» باورهاى ما را درهم مى شكند. پيش فرض هاى ما را غرق مى كند. «من، تو، ما» همگى اوليس درياى سرگردانى خوديم. انگار كه به كسى، به فيلمبردارى پنهان شده در نامرئى هواى اطرافت بگويى، آرام مى گويى: صدا، دوربين، كات!
(۲)
اين، نوزدهمين نمايشگاه كتاب تهران است. اطلاعات ما از دوره هاى گذشته چقدر است؟ سايت اينترنتى نمايشگاه، اطلاعات جالبى در اين زمينه دارد؛ مى خواهيد بشنويد؟ بسم الله!
نمايشگاه بين المللى كتاب تهران براى نخستين بار در ۱۳۶۶ آغاز به كار كرده؛ در اولين دوره، ۵۹ درصد كتاب هاى شركت كننده در سالن ناشران خارجى متعلق به سه كشور انگليس، آمريكا و لبنان بوده است.
در نمايشگاه دوم ۳۳۰ ناشر خارجى از ۲۹ كشور جهان حدود ۲۲ هزار عنوان كتاب در شاخه هاى مختلف علوم عرضه كرده بودند. در سومين نمايشگاه ۳۴۱ ناشر داخلى و ۳۰۵ ناشر خارجى شركت داشتند كه بيشترين مساحت را _ در غرفه ناشران خارجى _ آمريكا با ۲۱ ناشر و انگليس با ۷ ناشر به خود اختصاص دادند. در چهارمين دوره تعداد ناشران خارجى به ۱۶۰ ناشر كاهش يافت. دوره بعدى تعداد ناشران خارجى به ۵۶۵ ناشر و در دوره ششم به ۷۰۰ ناشر افزايش پيدا كرد. در هفتمين نمايشگاه، فروش مستقيم كتب خارجى جايگزين سيستم ثبت سفارشى شد. در اين نمايشگاه ۵۲۰ مؤسسه انتشاراتى از ۲۶ كشور جهان شركت داشتند. كاهش تعداد شركت كنندگان خارجى تا دوره شانزدهم ادامه مى يابد و ناگهان با حضور بيش از يكهزار و صد ناشر خارجى مواجهيم. در نمايشگاه هفدهم يكهزار و پنجاه و شش ناشر داخلى هم از تهران و شهرستان ها شركت داشته اند. در نمايشگاه ۱۳۸۴ كتاب هاى ارائه شده در سالن B (خارجى _ غيريارانه اى) به ريال فروخته شده و يارانه اى به آن تعلق نگرفته است. هزينه اجاره غرفه در سالن A (يارانه اى) براى كتب لاتين ۲۰۰ دلار براى هر مترمربع و انبار كتب لاتين ۱۵۰ دلار براى هر مترمربع است. غرفه كتب عربى مترمربعى ۱۲۰ دلار است و انبارش مترمربعى ۵۰ دلار. هزينه اجاره كردن غرفه و انبار سالن B هر كدام ۵۰ هزار تومان است. در اين نمايشگاه فهرست خدمات به ناشران خارجى از اين قرار است: TIFB (همان نمايشگاه كتاب خودمان!)، كاتالوگى حاوى اطلاعات مربوط به ناشران خارجى را منتشر كرده ولى در قبال اطلاعات غلط يا ناقص ارائه شده توسط ناشر، مسؤوليتى را قبول نكرده است. نمايشگاه به شركت كنندگان خارجى بر اساس درخواست آنها جهت رزرو هتل، مترجم يا راهنما يارى كرده است و آنها در صورتى كه از طريق «ايران اير» بارهاى خود را ارسال كرده بودند از تخفيف ويژه «ارسال» برخوردار مى شدند. امكان ارتباطات بين المللى و خدمات بانكى از طريق سايت نمايشگاه وجود داشته و در صورت درخواست، شركت كننده مى توانسته از اينترنت برخوردار شود. در نمايشگاه هجدهم و در بخش يارانه اى، تنها ۴۰ نسخه از هر عنوان كتاب براى فروش قابل عرضه بوده است.
***
عبدالرحمن ذكايى (مدير انتشارات آرويج) كه تاكنون دو دوره در نمايشگاه كتاب فرانكفورت به عنوان ناشر شركت داشته و چند دوره هم به عنوان كتابخوان و سياح كتاب به آنجا رفته، مى گويد: «آنجا به شركت كنندگان كارت هايى مى دهند كه با نشان دادن آن كارت ها مى توانيد در طول برگزارى نمايشگاه از وسايط نقليه عمومى فرانكفورت به صورت رايگان استفاده كنيد. با همين كارت ها، به محل اقامتتان مى رويد. از امكانات عمومى شهريه رايگان استفاده مى كنيد. البته براى ناشران، دريافت اين كارت ها همراه با هزينه است كه با هزينه غرفه يكجا حساب مى شود؛ اما روزنامه نگاران و خبرنگاران اين كارت ها را رايگان دريافت مى كنند. يك طبقه در نمايشگاه به آنها اختصاص مى يابد كه امكانات ارتباطى آنجا اعم از فكس، تلفن و اينترنت رايگان است و خبرنگاران براى ارسال خبر، يا كسب خبر از اينترنت هزينه اى پرداخت نمى كنند.» وى همچنين اشاره مى كند به ايميل نمايشگاه فرانكفورت كه عيد امسال (شش ماه پيش از آغاز نمايشگاه) برايش رسيده است و از وى خواسته اند در صورت تمايل براى شركت در اين نمايشگاه، هم اعلام آمادگى كند هم بگويد كه كجا غرفه مى خواهد. (يعنى غرفه اش را خودش انتخاب كند) مى پرسم: «غرفه امسال تان در نمايشگاه تهران كجاست؟» اين «پرسيدن»، ده روز پيش از شروع نمايشگاه است. مى گويد: «هنوز نمى دانم غرفه ام كجاست.»
(۳)
مى گويد: «مى دانستى كه تاكنون بيش از ۸ هزار پروانه نشر صادر شده است در اين كشور ۷۰ ميليونى؟» مى گويد: «مى دانستى كه آن
۸ هزار پروانه نشر در عمل تبديل شده است به حدود ۳۰۰ ناشر فعال يعنى در واقع ۲۸۹ ناشر و معنى اش اين مى شود كه تنها ۳‎/۶ درصد كل ناشران كشور، چرخه عمده اقتصاد نشر ما را در اختيار دارند؟»
اينها را ۲۹ فروردين مى گويد؛ يعنى يك روز پيش از آنكه در ستون يادداشت سردبير «ايران جمعه» بنويسدشان. مى نويسد ، و يكم ارديبهشت، تيتر سرمقاله ايران جمعه اين است: «ارديبهشت و ضرورت دائمى يك تلنگر تكرارى». او يك هفته بعد در لابلاى صحبتى كه با هم داشتيم، مى گويد: «بايد كمى هم از خودمان انتقاد كنيم؛ از نويسنده ها. اين را به عنوان يك اصل بايد بپذيريم كه مردم بايد با نوشته هايمان، متن هايمان و كتاب هايمان ارتباط برقرار كنند و اين وظيفه ماست كه فرمولش را پيدا كنيم.» مهرداد قاسمفر دارد اين حرف ها را مى زند تا بعد به شكل مبسوط ترى توى ستون سرمقاله ايران جمعه بنويسدشان و هفته بعد مى نويسد؛ با اين تيتر: «فنجان قهوه تلخى كه بايد نوشيد»؛ مى گويد: «گزارش نمايشگاه را چكار مى كنى؟ به موقع مى رسانى اش؟» «قاسمفر» اينها را موقعى مى گويد كه گفته: «زنگ بزن به ناشرها؛ البته ممكن است بعضى ها در مورد اين نمايشگاه كتاب ، نخواهند حرف بزنند!» و نمى گويد چرا. روز بعد «حسن كيائيان» مدير «نشر چشمه» پشت تلفن مى گويد: «حرف تازه اى ندارم. غير از «چشمه» ناشران زيادى در نمايشگاه فرانكفورت بوده اند.» و: «ببين پسرم! اگر در مورد نمايشگاه فرانكفورت اطلاعاتى مى خواهى، يك روز بلند شو بيا اينجا!» و: «برو سراغ ناشران ديگر. آنها حتماً حرف هاى زيادى در مورد نمايشگاه كتاب تهران دارند.» «كيائيان» نمى گويد كه پس از سال ها، امسال ديگر كارهاى اجرايى نمايشگاه ديگر دست «اتحاديه ناشران» نيست. نمى گويد كه انتخابات اين اتحاديه نزديك است و هر اظهار نظرى دال بر تبليغات پيش از موعد مى شود. هيچ كدام از اين حرف ها را «كيائيان» نمى گويد.
***
«نه آقا! حرفى نمانده. هر حرفى بزنيم تكرارى است.» اين جمله را همان اول كار «رضا يكرنگيان» مدير «نشر خجسته» گفت و من سعى مى كنم به نحوى باب گفت وگو را باز كنم: «بد نيست حداقل نظرتان را درباره الفباى بودن نام عرفه ها يا آنكه مثلاً طبقه بندى موضوعى اگر بشود بهتر است يا بدتر، بگوييد!» مى گويد: «همه را سال هاى قبل گفته ام . برويد آنها را پيدا كنيد و بخوانيد!» اين روزها همه بى حوصله اند. مثل اينكه اقتضاى زمانه است. مى گويم: «آقاى يكرنگيان! ببخشيد كه مزاحم شدم» و آرام گوشى را مى گذارم.
***
گوشى را يك خانمى - احتمالاً دخترخانمى - در «نشر نى» برمى دارد، مى گويد: «آقاى «همايى» نيستند. مسافرتند. اگر هم باشند با هيچ كجا مصاحبه نمى كنند.» روى «هيچ كجا» تأكيد مى كند. مى گويم: «راستش قصد مصاحبه ندارم. صرفاً براى يك گزارش، كسب نظر كوتاهى مى كنم. »كمى «ادبيت» حرف هايم را بالا مى برم تا «زياد به روز بودن لحن مخاطبم» اذيتم نكند. مى گويد: «گفتم كه!» و روى «كه» تأكيد مى كند. شايد هم حق دارد. شايد همه ما حق داريم.
***
سايت نمايشگاه بين المللى كتاب تهران به ما مى گويد كه نوزدهمين نمايش از ۱۳ تا ۲۳ ارديبهشت ۱۳۸۵ به مدت ۱۰ روز از ساعت ۱۱ صبح تا ۱۰ شب برگزار مى شود. مى گويد كه كل فعاليت هاى نمايشگاه كتاب تهران در سه بخش «كتاب داخلى»، «كتاب بين المللى» و «فعاليت هاى جنبى» خلاصه مى شود. مى گويد كه در بخش كتاب بين الملل، عرضه كتاب در دو بخش يارانه اى و غيريارانه اى انجام مى شود. فروش غيريارانه اى همان «بخش ريالى» است كه در آن كتاب ها به طور مستقيم به فروش مى رسند.
[البته «غيريارانه اى» در سايت تايپ شده: «غيررايانه اى» كه براى سايت يك نمايشگاه كتاب زيبنده نيست.]
< < <
مى گويد: «بله! فروشگاه كتاب است نه نمايشگاه اما بايد آن را به عنوان يك «حداقل»، حفظ كنيم . اين نمايشگاه يك حادثه فرهنگى است براى تهران و ايران، خدا كند كه اگر خواستند جايش را عوض كنند جاى خوبى را برايش در نظر بگيرند كه دسترسى مردم به آن آسانتر باشد» اين جمله ها را «منوچهر حسن زاده» مدير «انتشارات مرواريد» گفت؛ مى گويد: «هر طبقه بندى ديگرى غير از الفبايى غير منطقى است چون عمده ناشران ما همه نوع كتابى چاپ مى كنند. طبقه بندى موضوعى را مى توان در بخش اطلاع رسانى نمايشگاه به كار گرفت.» ادامه مى دهد: «لطفاً از طرف من بنويسيد كه دست اندركاران اگر «پيشوندها» را حذف كنند كار ملت و ما راحت تر مى شود. مردم نمى دانند كه مثلاً براى پيدا كردن مرواريد در بخش ميم بگردند يا در بخش نون كه نشر مرواريد را پيدا كنند يا در بخش الف كه انتشارات مرواريد را.»
***
امسال قرار بود نمايشگاه در مصلاى امام خمينى(ره) تهران برگزار شود. رئيس نوزدهمين نمايشگاه كتاب تهران مى گويد: «در پى مكاتبه برخى از ناشران پيشنهاد شده بود، با توجه به اين كه امسال نمايشگاه قرآن كريم با موفقيت در مصلاى تهران برگزار شد، بنابراين نمايشگاه كتاب هم در اين مكان برگزار شود.» اما به گزارش روابط عمومى ارشاد، معاونت فرهنگى «احسان الله حجتى» مى گويد: پس از كار كارشناسى و بررسى هاى به عمل آمده توسط مسؤولان ستاد برگزارى نمايشگاه، مشخص شدكه امكان برگزارى آن در مصلاى تهران فراهم نيست.» او مى افزايد: «بنابراين نمايشگاه در محل دائمى نمايشگاه هاى بين المللى تهران برگزار مى شود.»
***
«بله! فروشگاه است و كاش نمايشگاه بود.» اميرحسين زادگان مدير «ققنوس» مى گويد: «اين نمايشگاه بايد محلى براى اطلاع رسانى باشد اما آن قدر ازدحام جمعيت هست كه ما فقط فرصت مى كنيم كتابى بفروشيم و برگرديم» مى پرسم: «نمايشگاه در تراز مالى ناشرها چه تأثيرى دارد؟» مى گويد: «براى ما كه تأثير چندانى ندارد. «ققنوس» در سال گذشته حداقل ۲۰۰ عنوان كتاب منتشر كرده، مگر ما چقدر از اين عناوين را مى توانيم در نمايشگاه بفروشيم.» مى گويد: «من بانمايشگاه هاى استانى هم چندان موافق نيستم، مگر آنكه با حضور كتابفروشى ها باشد. ببينيد! اگر كتابفروشى ها ضرر كنند كه هر سال بعد از نمايشگاه كتاب اين اتفاق مى افتد، رفته رفته از گردونه نشر كنار مى روند. اگر اين ها نباشند، بازار كتاب تعطيل مى شود.»
«نازى اسكويى» مدير «نشر ديگر» هم در همين باره مى گويد: «ما «نمايشگاه - فروشگاه» داريم برعكس نمايشگاه هاى خارجى مثل نمايشگاه «فرانكفورت» و ادامه مى دهد: «چون اكثر ناشران كشور تخصصى كار نمى كنند نمى توان طبقه بندى موضوعى را لحاظ كرد، تازه همين طبقه بندى الفبايى هم با آمدن پيشوند «نشر»، «مؤسسه» يا «انتشارات» رعايت نمى شود، البته اين ها مشكل عمده بازار نشر ما نيست. ما كمبود كتابخوان داريم. مردم ما كم كتاب مى خوانند، خيلى كم.» مى گويد: «نمايشگاه اگر توسط «اتحاديه ناشران» برگزار شود البته بهتر است. كسى كه در ارشاد كار مى كند حتى اگر همه پستى و بلندى هاى نشر را هم بشناسد و كاملاً واقف به موضوع باشد باز درگير كار عملى نشر نيست در حالى كه «اتحاديه» عملاً وسط بازى است و به مشكلات كار واقف است. ناشر درد ناشر را بيشتر مى فهمد.»
257013.jpg
منظره نمايشگاه كتاب امسال هم مثل سال گذشته است و سال هاى گذشته! مردمى كه اكثراً براى گردش آمده اند نه خريد كتاب. سال هاى قبل، اگر روز تعطيل سرى به نمايشگاه مى زديد مردمى را مى ديديد كه از فضاى سبز نمايشگاه به جاى پارك استفاده مى كنند. با خانواده  آمده اند كه ساندويچى بخورند و گشتى بزنند و بروند! به نظرم كه اين اصلاً بد نيست بالاخره همين گردش ها، يعنى نفوذ و اهميت فرهنگ براى اين مردم. مى توانستند بروند «پارك ملت» كه همان نزديكى هاست يا «دركه» كه نزديك تر است. «پژمان سلطانى» مدير كتابفروشى «ويستار» و يكى از دست اندركاران «نشر ويستار» اعتقاد ديگرى دارد: «نمايشگاه تبديل به گردشگاه شده است. بيشتر مردم كتاب نمى خرند.مى آيند و مى بينند و مى روند. حتى ديگر فروشگاه هم نيست. مضاف بر اينكه ارتباط كمرنگ ميان ناشران و كتابفروشى هاى شهرستان در نمايشگاه، قدرت «پخش» را ضعيف كرده است. ناشر بايد كار خودش را بكند، «پخش» هم كار خودش را. «پخش كتاب» يك كار تخصصى است. اين ارتباط كمرنگ ميان ناشر و كتابفروشى هاى شهرستان هم دردى را دوا نمى كند. تأثير چندانى هم در فروش سالانه بازار نشر ندارد. ما امسال، براى آنكه دخل و خرجمان جور نمى آمد غرفه مستقل نگرفتيم.» كتاب هاى «نشر ويستار» در غرفه «جامه دران» است. تعامل ميان دو ناشر كه در كسادى فعلى بازار نشر طبيعى است. واژه «جامه دران» خود حاكى از توصيف موجز وضعيت است.
(۴)
مى گويم: «نمايشگاه كتاب فرانكفورت در سال گذشته، ناشران و نويسندگان كره جنوبى را به بقيه كشورها معرفى كرد، در واقع ادبيات اين كشور را. هر سال همين كار را مى كند. بنابراين ادبيات كشورهاى مختلف به مرز ترجمه مى رسند و تبادل كپى رايت مى شود و الخ. شانس ما در اين بازار جهانى چقدر است؟ ما نمى توانيم در همين نمايشگاه كتاب تهران، برنامه هاى «جنبى»مان را تبديل به «اصلى» كنيم و آثارمان را معرفى كنيم به ناشران خارجى؟» مى گويد: «اول بايد ادبيات ما خودش را چه از نظر كميت و چه كيفيت به پاى ديگر كشورها برساند. اول بايد در داخل كشور همه گير شود تا بتواند پايش را بكشاند آن طرف مرزها.» اين ها را «شمس لنگرودى» شاعر، نويسنده و محقق فعال چند دهه اخير كه اكنون از دست اندركاران «نشر آهنگ ديگر» است، مى گويد و مى افزايد: «چند ترجمه از آثار گلشيرى و دولت آبادى در آلمان منتشر شده كه استقبال قابل توجهى از آنها نشده است اما ترجمه آلمانى «بامداد خمار» به چاپ هفتم رسيده است. من نمى خواهم بگيوم «بامداد خمار» از آثار اين دو نويسنده بهتر است اما با مخاطب آلمانى بهتر ارتباط برقرار كرده. همه جاى دنيا، هم آثار پرفروش غيرروشنفكرانه نوشته مى شود هم آثار كم فروش روشنفكرانه، در ايران جاى آثار دسته اول خالى است. منظور من البته «كتاب هاى زرد» نيست. كتاب هايى هستند كه خوب نوشته مى شوند و سطح ذائقه  ادبى مردم را هم بالا مى برند. خب! هيچ وقت اينها نوبل ادبى يا بوكر نمى گيرند اما هم بازار نشر را پررونق مى كنند هم پلى مى شوند براى ارتباط خوانندگان با آثار درجه يك ادبى.» مى گويد: «در ايران بايد ابتدا انگيزه نوشتن و انتشار و خواندن درست شود. تا ما خودمان را درست نكنيم نمى توانيم انتظارى از يك ناشر خارجى داشته باشيم كه بيايد و براى معرفى آثار ما سرمايه گذارى كند.»
***
مى گويم: «چرا نگفتى كه بعضى از ناشران - اگر زنگ بزنم - جواب نمى دهند؟» به سردبير ايران جمعه مى گويم. مى گويد: «اگر مى گفتم كه همان اول كار دلسرد مى شدى و زنگ نمى زدى!» اين حرف ها مال يك هفته قبل است. توى نمايشگاه حوض بزرگى است كه روبرويش جايگاه مخاطبان احتمالى سخنرانى احتمالى. فواره هاى حوض بالا مى روند. كتاب ها، در غرفه ها مى مانند منتظر. مردم مى آيند و مى روند. خيلى ها هم البته كتابى مى خرند. بعضى هم كه پول چندانى براى خريد كتاب ندارند با حسرت نگاه مى كنند؛ مثل عاشقى كه در شبى بارانى، توى كوچه و زير باران به پنجره خانه معشوق نگاه كند. هميشه اين فواره ها، مرا ياد باران مى اندازند. پنجره خانه معشوق باز است. يكى ديگر مى رسد براى خواستگارى. ازدواج مى كنند و مى روند. عاشق مى ماند و همان خاطره ماندن توى كوچه در يك شب بارانى. همين! ر


|   شناسنامه   |   آرشيو   |