جمعه ۱۵ ارديبهشت ۱۳۸۵ - ۷ ربيع الثانى ۱۴۲۷
Fri, May 5, 2006
كودك و نوجوان (۱)
۳۴۶۲
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياست
خانواده (گزارش اصلى)
خانواده (ماجرا)
خانواده (جامعه)
خانواده (سفره خانه)
خانواده (خانواده سالم)
خانواده (خانه زيبا)
خانواده (گفت وگو)
خانواده (گوناگون)
هنر (گزارش اصلى)
هنر (سينما)
هنر (تجسمى،موسيقى)
هنر (ادبيات)
كودك و نوجوان (۱)
كودك ونوجوان (۲)
كودك و نوجوان (۳)
ورزش
ارتباطات
مصاحبه با بازيگران عصر يخ ۱ و ۲
«م.س.د.ا» مى تازد!
257085.jpg
چنگيز: بچه ها يه خبر خوش، امروز قراره با «م.س.د.ا» مصاحبه كنيم!
منصور: چنگيز جان، گرفتى ما رو؟ اين ديگه چيه؟ تو هم شدى مثل اينا كه مى خوان اداى «چ.س.م.خ.»رودربيارن؟
من: راست مى گه! چنگيز از تو بعيد بود گول اين بازى ها رو بخورى، ناسلامتى تو يه «چ.س.م.خ.»اصيلى.
اينجا چنگيز من و منصور رو توجيه كرد كه داريم زيادتر از كوپن مون حرف مى زنيم و بهتره ساكت شيم تا آق چنگيز خودش توضيح بده ماجرا چيه.بعدش هم چنگيز شروع كرد به توضيح دادن كه وقتى ژوليت بينوش اومده بود ايران تو فيلم عباس بازى كنه، چنگيز هم تونسته بود باهاش صحبت كنه و از طريق اون دعوتنامه رسمى «ايران جمعه» رو براى «م.س.د.ا»فرستاده.منظور از «م.س.د.ا»هم مانفرد، سيد، ديه گو و اسكرته.اينجا بود كه دوزارى من و منصور افتاد و فهميديم چنگيز خان، الكى رئيس «چ.س.م.خ.»نشده و حواسش به همه چى هست.آخه چند هفته اى مى شه كه قسمت دوم كارتون «عصر يخ» تو سينماهاى آمريكا اكران شده و مثل اينكه حسابى هم تركونده، به خاطر همين چنگيزخان صلاح ديدن كه با بازيگران اصلى اين فيلم يه مصاحبه اى بكنيم و خواننده ها بفهمن كه اين موجودات ماقبل تاريخى، چه بچه هاى خاكى و باعشقى هستن.
منصور: خب، حالا كجا باهاشون مصاحبه كنيم؟ بعيد مى دونم اون آقا تپله، نگهبان روزنامه اجازه بده يه ماموت و يه ببر بيان تو دفتر مجله...
سهيل: خونه ما؟ عمراً! مامانم اين دفعه اگه بفهمه جفت چشم هامو از زير موهام درمى آره مى كاره تو گلدون!
چنگيز: خب...خسرو، فكر مى كنم خونه شما مناسب باشه.چون خونه اى كه وزن تو رو تحمل كنه، يه ماموت براش هيچى نيس...
>>>
ساعت ديگه نزديك هاى ۶ داشت مى شد و يه ساعتى بود كه با بچه ها نشسته بوديم تو اتاق من.آخه قرارمون ساعت ۵ بود.البته منصور توضيح داد كه همه بازيگرهاى باكلاس همين طورى ان و اصلاً اگه بازيگرى سر وقت جايى بره نشونه اينه كه هنوز تو عالم سينما، طفله.بالاخره حدود ساعت ۱۵:۶ بود كه زنگ درو زدن.خودشون بودن.مانفرد و سيد و اسكرت و...البته خبرى از ديه گو نبود.
مانفرد: داشتيم ميومديم سر راه يه گروه از شهردارى جلومون رو گرفتنو ديه گو رو بازداشت كردن.مثل اينكه از اين گروه هاى مبارزه با موش هاى خيابانى بودن...
چنگيز: عجب.حيف شد.البته خيالى نيس، آزادش مى كنن.
منصور: چه خبر آق مانفرد؟ شنيدم كار و بار سكه است.خوب مى فروشينا! (اينجا منصور با دستش شترق كوبيد پس گردن مانفرد.منصور خيلى موجود ضايعيه، فرتى با همه صميمى مى شه.خلاصه بعد از اينكه فتوكپى منصور رو از زير مانفرد درآورديم، اون شروع كرد به حرف زدن...)
مانفرد: آره، اوضاع بدك نيس.تا حالا يه دويست تايى فروختيم.اين طور هم كه پيش مى ره فكر كنم ۵۰-۶۰ تاى ديگه رو شاخشه.
چنگيز: چى شد كه اين قسمت اين قدر خوب فروخت؟ آخه بعضى از اين منتقدها مى گن فيلم قبلى بهتر بود.
سيد: خيلى ببخشين...ببخشين، به قولى همه منتقدها اندازه اين اشكرت نمى فهمن.ببخشين من هميشه گفتم تابع نظر كارگردانم و اگه بهم بگه برو رو شكو بشين، رو حرفش حرف نمى زنم، اما به قولى از مادر زاييده نشده كارگردانى كه بتونه منو از تو فيلم دربياره.(سيد يه ذره زبونش مى گيره و به خاطر همين همه سين ها رو شين تلفظ مى كنه)
مانفرد: واقعيتش اينه كه روز اول وقتى فيلمنامه رو براى من فرستادن، من به آق كارلوس (كارگردان) گفتم داداش اين فيلمنامه بفروش هست، اما منتقد جماعت ازش ايراد مى گيرن.يه نمه داستانتو بيشتر كن، گوش نكرد.
آخ خ خ خ خ خ ...(اين صداى منصور بود كه تازه از حالت فتوكپى داشت درمى اومد، اما بلوط از زير دست اسكرت در رفت و خورد تو دماغش و از حال رفت...)
من: حالا چى شد اصلاً تصميم گرفتين قسمت دومو بسازين؟
سيد: خيلى ببخشين، خب به قولى ما چهار سال پيش كه فيلم اولو شاختيم، فكر نمى كرديم اين قدر كارمون بگيره و بفروشه.ببخشين، ببخشين، براى همين بروبچ بلواشكاى تصميم گرفتن قسمت دومو هم بشازن.سال پيش هم فيلم شاخته بودن به اشم «روبات ها» كه مثل اينكه جلوى گروميت و عروش جنازه ضايع شده بود.شر همين دوباره اومدن شراغ ما...
چنگيز: اين اسكرت چرا اين طوريه؟ چرا مثل بچه آدم نمى شينه سر جاش؟
مانفرد: ببين چنگيز جون؛ تو هم اگه شيش سر عائله داشته باشى و همه عمرت تو يخ بندون گذشته باشه، مى فهمى كه بايد از صبح تا شب دنبال يه لقمه نون بدويى...
اسكرت: #@!*$@!!...#+%۴*@!
سيد: اشكرت مى گه «حرف دهنتو بفهم وگرنه اين بلوطو مى كنم تو چشمت بفهمى دنيا دست كيه! اگه هم مى بينى فيلم اين قدر فروخته به خاطر منه!»
چنگيز: بيشين بينيم باااا! خوبه حالا يه خط هم ديالوگ نداره ها!
مامان ن ن ن ن ! (فكر كنم اسكرت منصور رو با چنگيز اشتباهى گرفت و بلوطشو كرد تو چشم منصور...)
من: پس با اين حساب قسمت سوم هم مى سازين ديگه؟
مانفرد: راستش هنوز معلوم نيس، اما بعيد نيس كه باز هم بروبچ رو جمع كنيم و يه فيلم ديگه بسازيم، مخصوصاً كه اين قدر هم خوب فروختيم، اما مشكل اينه كه آخر قسمت دوم همه يخ ها آب شدن و ديگه هيچ يخى نمونده كه «عصر يخ ۳ »رو بسازيم.
چنگيز: راستى اين كارلوس سالدانا ديگه كيه؟ چرا همون كارگردان فيلم قبلى اين يكيو رو هم نساخت؟
سيد: به قولى آق كارلوش توى فيلم قبلى هم دشتيار كار گردان بودن و همين فيلم «روبات ها» رو هم ساخته بودن.تازه قبلشم تو كار جلوه هاى ويژه بودن و مثلاً براى فيلم «باشگاه مشتزنى »آق فينچر به قولى كلى افكت كامپيوترى اومده بودن...
اوق ق ق  ق ق ق...(اين ديگه صداى من بود! از وقتى كه اون فيلم «هفت» رو ديدم كه توش يكى رو به خاطر پرخورى مى كشن، با اين ديويد فينچر مشكل دارم...)
چنگيز: حالا چقدر اميد دارين كه سال بعد اسكار بگيرين؟
257007.jpg
مانفرد: راستش خيلى اميدوار نيستيم، آخه اين بچه هاى پيكسار باز دارن يه فيلم ديگه آماده مى كنن كه چند ماه ديگه اكران مى شه، اسمشم «ماشين ها»ئه.لامصبا كارشون خيلى درست تر از مائه.مثلاً اگه دقت كنين ما نسبت به كاراكترهاى پيكسار خيلى زمخت تريم و سخت تر راه مى ريم.اما اونا عين فنر از جاشون مى پرن.تازه از اونور هم دريم وركز داره يه فيلم ديگه مى ده بيرون به اسم «بالاى حصار».البته اين دريم وركزى ها خيلى خيالى نيستن، سوسك شون مى كنيم.
من: راستى اين مدت كه اومدين تهران، خوش تون اومده ازش؟ چون شما بعد از شان پن و ژوليت بينوش معروف ترين بازيگرهايى هستين كه اومدين تهران.
مانفرد: البته ما براى تفريح و گردش نيومديم، ما اومديم به قول ژوليت بينوش، عباس رو بشناسيم! هيچ جا بهتر از تهران نمى شه عباس رو شناخت.امشب هم قراره بعد از مصاحبه بريم پيشش.
چنگيز: پس حقيقت داره كه مى خواين تو فيلم جديدش بازى كنين؟
سيد: راشتش هنوز هيچى معلوم نيش، به قولى اينها همش كار خبرنگارهاش كه مى خوان ما رو ببرن تو حاشيه.عباش يه طرحى داره كه هنوز نمى دونه مى خواد چى كارش كنه، اما ماجراش اين طوريه كه دوربينو مى كاره يه جا و مى ره پى كارش.بعدش هم انگار يه ماموت از جلوى دوربين رد مى شه و تصميم مى گيره خودكشى كنه...
من: چه طرح جذابى!
مانفرد: اين طور هم كه شنيدم مثل اينكه از همين الآن دو سه تا نخل طلا براش گذاشتن كنار.
سيد: خب ديگه، زياد حرف زديم.اگه اجازه بدين ما بريم...
اووووووپس!
مثل اينكه مانفرد وقتى داشت از جاش پا مى شد حواسش نبود و اشتباهى پاشو گذاشت روى منصور كه كف اتاق ولو شده بود.همه دل و روده منصور، با تمام اكسيژنى كه در طول زندگى ش ذخيره كرده بود، از همه جاش زد بيرون...پسر خوبى بود!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |