جمعه ۱۵ ارديبهشت ۱۳۸۵ - ۷ ربيع الثانى ۱۴۲۷
Fri, May 5, 2006
كودك ونوجوان (۲)
۳۴۶۲
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياست
خانواده (گزارش اصلى)
خانواده (ماجرا)
خانواده (جامعه)
خانواده (سفره خانه)
خانواده (خانواده سالم)
خانواده (خانه زيبا)
خانواده (گفت وگو)
خانواده (گوناگون)
هنر (گزارش اصلى)
هنر (سينما)
هنر (تجسمى،موسيقى)
هنر (ادبيات)
كودك و نوجوان (۱)
كودك ونوجوان (۲)
كودك و نوجوان (۳)
ورزش
ارتباطات
معرفى كتاب
داستان
قسمت اول
معرفى كتاب
پسرها جنگ را شروع مى كنند
257004.jpg
ياسمن شكرگزار
معمولاً حضور چند دختربچه و پسربچه كنار هم با يك دعوا و كل كل دنبال مى شه (حتماً تجربه هاى زيادى داريد!) اما حالا فرض كنيد سه تا دختربچه عجيب و غريب همسايه چهار تا پسر بچه شر و شيطون بشند!
خب قابل حدسه كه قراره چه جنگ و دعوايى راه بيفته. جاش و جيك (۱۱ ساله)، والى (۹ ساله) و پيتر (۷ ساله) ۴ برادرند كه دوستانشون از همسايگى اون ها مى رند و خونه رو به خانواده مالوى اجاره مى دند كه سه تا دختر دارند: ادى كه در بيسبال حتى از پسرها بهتر توپ رو پرت مى كنه و حسابى قلدره، بت كه خيلى عجيب غريبه و هميشه مشغول خوندن داستان هاى ترسناكه و كارولين كه عاشق بازيگريه و پسرها بهش ديوونه مى گن. پسرهاى همسايه تصميم مى گيرند تا خانواده دخترها رو از موندن در اون خونه منصرف كنند و از فكر والى استفاده مى كنند و يك سرى ماهى و جونور مرده اطراف رودخونه نزديك خونه اونها مى اندازند تا خانواده مالوى به تصور آلوده بودن آب رودخونه از اونجا برند. دخترها (از اونجا كه زبل اند) با ديدن اين كار و فهميدن اين كه مدام تحت نظر پسرها هستند، دست به يك بازى مى زنند تا حال پسرهارو جا بيارند و كارولين رو مثل يك مرده در آب مى اندازند و پسرها با ديدن ماجرا حسابى مى ترسند. هنوز اين دو گروه از نزديك با هم آشنا نشدند كه مدرسه ها باز مى شند. كارولين تو كلاس والى مى افته كه اين شروع جنگ و دعوا در مدرسه است، والى تو دماغ كارولين مى زنه، ادى سينى غذا رو روى جيك مى ريزه و حسابى با هم آشنا مى شند و تصميم مى گيرند بيرون از مدرسه هم دعوا رو ادامه بدند و جريان رو تلافى كنند. هر دو گروه مى بينند اين دعواها حسابى سرگرم كننده اند و تصميم مى گيرند تفريح كنند: دخترها كيك مادر پسرها رو در آب رودخونه مى اندازند. چراغ قوه و لباس زير پدر پسرها رو مى دزدند و يك شب براى ترسوندن پسرها بالاى پشت بام خونه صداهاى عجيب غريب درمى آرند و پسرها هم با ماسك زامبى بت رو توى اتاقش مى ترسونند، كارولين رو گروگان مى گيرند و .... «والى فكر كرد كه چه خوب كه مالوى ها سگ ندارند، وگرنه به محض اينكه آنها از پل مى گذشتند پارس مى كرد. پسرها با دقت پنجره ها و سايه هاى پشت آن را نگاه مى كردند.... نردبان دراز را بلند كردند و ... آن را آرام تا ديوار اتاق خواب گوشه اى بردند.... جاش ماسك را به صورتش كشيد... چراغ قوه به دست.... از پله هاى نردبام بالا رفت... جاش دوضربه آهسته به پنجره زد و چراغ قوه را زير صورتش گرفت و كله اش را به اين طرف و آن طرف تكان داد. جيغ بلندى... در فضا پيچيد... هرچهارتا ... پا به فرار گذاشتند. اما والى تا سربرگرداند كلاه بيسبالى را ديد كه در هوا با سرعت به سمت صورتش مى آمد.... ادى از مقابل ... ظاهر شده بود: - جايى تشريف مى بردين؟ و محكم يقه پيراهن والى را گرفت.»
فيليس رينولدزنيلر (۱۹۳۳-) داستان پسرها جنگ رو شروع مى كنند (و بقيه كتابهاى اين مجموعه) رو از خاطرات كودكى شوهرش برگرفته. داستان فضاى رئاليستى (واقع گرا) داره با محوريت دو شخصيت كارولين و والى (به طورى كه در ۱۳۰ صفحه كتاب احساس مى شه اين دو نفر، بزرگتر اند). نيلر تا حالا بيش از ۱۲۰ جلد كتاب نوشته، به اضافه حدود ۲۰۰۰ داستان كوتاه و مقاله و شعر و كتاب «شيلو» از مجموع كتاب هاش جايزه نيوبرى رو برده. قابل توجه شما كه اولين كتابش در ۱۶ سالگى چاپ شده و الآن يك نويسنده تمام وقته و در روزهاى پركارش ۶ ساعت در روز مى نويسه.
اگر شما هم در زمينه اين جنگ و جدالها تجربه داريد خيلى خوبه بخونيد تا ببينيد شما يا نويسنده كدومتون در خلق صحنه هاى بكر جنگى و آزار و اذيت طرف مقابل موفق تر هستيد. مترجم كتاب ترانه يشمى و ناشرش نشر كيميا است و براى خريدش به قيافه پسرهاى روجلد توجه نكنيد. (چون جلد اصلى كتاب و پسرهاى توى كتاب اصلاً اين شكلى نيستند!) و ۹۵۰ تومن رو بدون ترس و لرز از اين قيافه ها بپردازيد!
داستان
خرطوم بچه فيل
قسمت اول
257049.jpg
نوشته: روديارد كيپلينگ
مترجم و تصويرساز: منصوره كمرى

در زمان هاى خيلى دور، دلبندان من، فيل ها مثل امروز خرطوم نداشتند بلكه يك دماغ خميده سياه سوخته به بزرگى يك چكمه داشتند كه به اين طرف و اون طرف تكون مى خورد و اصلاً نمى شد باهاش چيزى رو بلند كرد.در همان روزها، بچه فيلى بود كه حس كنجكاوى سيرى ناپذيرى داشت يعنى اينكه سؤالات زيادى مى پرسيد، بچه فيل در آفريقا زندگى مى كرد و اعصاب همه حيوانات اونجارو با كنجكاوى سيرى ناپذير و سؤالات عجيب غريبش خرد كرده بود. يك روز از عمه گردن درازش شترمرغ پرسيد: «چرا پرهاى دمتون اين شكليه؟» عمه شترمرغ هم عوض جواب حسابى كتكش زد به طورى كه پشتش سياه و كبود شد، بعد پيش عموى بلندقدش زرافه رفت و پرسيد: «چرا شما اينقدر خال داريد؟» ولى عمو زرافه تا مى توانست او رو كتك زد. بچه فيل پيش عموى پشمالوش ميمون رفت و پرسيد: «چرا هندونه اين مزه ايه؟» عمو ميمون هم به جاى جواب مثل بقيه او رو كتك زد.اما بچه فيل هنوز كنجكاو بود و از كنجكاوى يا بهتره بگم كتك خوردن سير نشده بود، او در مورد هر چيزى كه مى ديد يا مى شنيد و يا مى چشيد سؤال مى پرسيد و عموها و عمه هاش و حتى پدرو مادرش به جاى جواب او رو كتك مى زدند. يك صبح دل انگيز، در تاريك روشناى سحر بچه فيل كنجكاو سؤال عجيبى پرسيد كه تا اون موقع نپرسيده بود. او خيلى مؤدبانه از عموها و عمه هاش پرسيد: «تمساح براى شام چى مى خوره؟» اونها با صداى بلند گفتند: «هيس!» و بعد مدتى طولانى و بدون توقف كتكش زدند. بعد از اينكه بچه فيل از دست كتك هاى اونها خلاص شد با پشتى سياه و كبود پيش پرنده كولوكولو رفت كه روى بوته خارى نشسته بود، با ناراحتى گفت: «مادرم منو كتك مى زنه، پدرم منو مى  زنه، همه عمه ها و عموهام منو كتك مى زنند، فقط به خاطر اينكه خيلى كنجكاوم، ولى هنوز دلم مى خواد بدونم تمساح براى شام چى مى خوره؟!» پرنده كولوكولو با صداى غمگينى جواب داد: «به ساحل رودخونه سبز خاكسترى و براق ليمپوپو برو و كنار درختان موز بشين تا جواب سؤالت رو بفهمى.» صبح روز بعد، هنگامى كه هوا كاملاً روشن شده بود، بچه فيل ۱۰۰ كيلو موز (از نوع قرمزش)، ۱۰۰ كيلو ساقه نيشكر (از نوع ساقه بلند صورتى اش) و ۱۷ هندوانه آب دار سبز خط دار رو به عنوان توشه راه روى كولش گذاشت و رو به خانواده ش گفت: «من مى خوام به ساحل رودخونه سبز خاكسترى و براق ليمپوپو برم و كنار درختان موز بشينم تا بالاخره بفهمم تمساح براى شام چى مى خوره.» همه اعضاى خانواده براى آرزوى موفقيت يك بار ديگه، به نوبت بچه فيل رو كتك زدند و او خيلى مؤدبانه از اونها خواست كه بس كنند و به راه افتاد. در راه هر وقت احساس گرسنگى مى كرد هندوانه اى مى خورد و پوستش رو به گوشه اى پرت مى كرد. آخه نمى تونست اونهارو جمع كنه. او از شهرهاى گراهاما به كيمبرلى و از كيمبرلى به سرزمين خاما و از سرزمين خاما به سمت شمال شرق رفت تا اينكه هندوانه هاش ته كشيد و سرانجام به رودخانه سبز خاكسترى و براق ليمپوپو رسيد. پس همونطور كه پرنده كولوكولو گفته بود در ساحل كنار درختان موز نشست و به اطراف خيره شد. دلبندان من! بهتره بدونيد بچه فيل داستان ما در طول همه ماه ها، هفته ها، روزها و دقيقه هاى زندگى اش حتى يك تمساح هم نديده بودو اصلاً نمى دونست چه شكليه! همينطور كه به اطراف نگاه مى كرد توجهش به يك مار پيتون دورنگ صخره اى جلب شد كه روى تخته سنگى چمبره زده بود. بچه فيل خيلى مؤدبانه گفت: «خيلى ببخشيد، شما اين طرف ها تمساح نديديد؟» مار پيتون دورنگ صخره اى نگاهى به بچه فيل انداخت و با صداى نه چندان خوشايندى گفت: «تمساح! براى چى مى خواى بدونى؟» بچه فيل با همون لحن مؤدبانه ادامه داد: «ببخشيد، اما مى شه لطف كنيد و به من بگيد تمساح براى شام چى مى خوره؟» با شنيدن اين حرف، مار پيتون دورنگ صخره اى با عصبانيت فش فشى كرد و از روى تخته سنگ پايين خزيد و با دم پولك دار سنگينش حسابى بچه فيل رو كتك زد. بچه فيل گفت: «خيلى عجيبه! مادرم، پدرم، خواهر و برادرهام و همه عمه ها و عموهام از جمله عمه اسب آبى و عمو ميمونم، منو به خاطر كنجكاوى بيش از حدم كتك زدند. فكر كنم شما هم به همين خاطر اين كار رو كرديد.» بعد خيلى مؤدبانه از مار پيتون دو رنگ صخره اى تشكر كرد و دوباره به اطراف خيره شد. ناگهان متوجه چيزى شبيه يك تخته چوب شد كه توى گل و لاى كنار رودخانه فرو رفته بود. دلبندان من، اون تكه چوب در حقيقت يك تمساح بود! تمساح يك چشمش رو باز كرد. بچه فيل خيلى مؤدبانه از او پرسيد: «خيلى ببخشيد. شما اين طرف ها يك تمساح نديديد؟» تمساح چشم ديگرش رو باز كرد و كمى از رودخانه بيرون اومد. بچه فيل خيلى مؤدبانه يك قدم به عقب گذاشت، چون دلش نمى خواست دوباره كتك بخوره. تمساح گفت: «بيا اينجا جانم. بيا نزديك تر! چرا از من دورى مى كنى؟» بچه فيل با همون لحن مؤدبانه هميشگى جواب داد: «خيلى ببخشيد اما پدرم منو كتك زد، مادرم منو كتك زد عمو زرافه و عمه شترمرغ و عموكرگدن و عمو ميمون و حتى مار پيتون دورنگ صخره اى محكم تر از اون هاى ديگه، همه منو كتك زدند. فكر كنم شما هم مى خواين همين كار رو بكنيد. راستش رو بخوايد، من ديگه خيال كتك خوردن ندارم.» تمساح گفت: «بيا جلوتر جانم. من خود تمساحم!» و براى اينكه حرفش رو اثبات كنه كمى اشك تمساح ريخت. نفس بچه فيل از هيجان بند اومده بود با خوشحالى گفت: «شما همون كسى هستيد كه من در تمام اين مدت به دنبالش بودم. مى شه لطف كنيد و بگيد، شما براى شام چى مى خوريد!» تمساح گفت: «اينطورى نمى شه بيا جلوتر. بيا تا در گوشت بگم.» بچه فيل گوشش رو به نزديك دهان خوشبو و پر از دندان (اون هم از نوع تيزش) برد. تمساح گفت: «فكر كنم امشب شامم رو با يك بچه فيل شروع كنم!» و سريعاً دماغ بچه فيل رو به دهان گرفت كه در اون هفته و روز و ساعت و دقيقه بزرگتر از يك چكمه نبود!
آيا تمساح بچه فيل رو به عنوان شام ميل مى كنه؟ بقيه داستان رو هفته آينده با هم دنبال مى كنيم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |