|
يك ساعت با مادرى كه مسافر كشى مى كند
در مسير زندگى
|
|
|
مهدى شادمانى ميدان ونك _ ساعت ۱۶ _ مسافركشان پر سر وصدا- هويت هميشگى خيابانند. آنان با خود حاشيه هايشان را هم مى آورند. افسر راهنمايى و رانندگى، هواى گرم، ازدحام مسافر، پرايد سفيد و ... اين يكى هنوز در خيابان عجيب است: خانم راننده! - صداى ضبط آنقدر بلند هست كه صدايشان شنيده نشود. مرد خيلى راحت به صندلى لم داده، صورتش به سمت راننده است. اما خانم راننده كمى معذب به نظر مى رسد. فرمان را محكمتر از حد معمول گرفته و در صورت هم كشيده اش ناراحتى موج مى زند. صداى ضبط هنوز غالب است. «يه درخت خشك و بى برگ ميون كوير داغ... «توى ته مونده...) ديگر آرام حرف نمى زنند، راننده فرياد مى كشد: «مثل اينكه اشتباه گرفتيد آقا»... فرمان را به سمت راست مى چرخاند و كنار خيابان ترمز مى كند: «زود باش پياده شو... سريعتر تا به پليس زنگ نزده ام» مرد همچنان كه لبخند كريهى بر لب دارد از ماشين خارج مى شود. ۱۰۰ متر جلوتر دو مسافر ديگر مى خواهند پياده شوند: «خانم هر جا لطف كنيد ما پياده مى شويم» خواهش مى كنم بفرماييد: موتور سوارى كه از سمت چپ عبور مى كند داد مى زند: «خانم تو رو چه به رانندگى بر و سبزيت رو پاك كن» توجهى نمى كند و ماشين را به حركت در مى آورد. * * * متولد تهران، سال ۱۳۵۳ است. حقوق كارمندى پدر زندگيشان را مى چرخانده و مادرش به خانه دارى مشغول بوده است. حضور او در خانه پدرى كنار دو خواهر كوچكترش تا گرفتن ديپلم دوام آورده و بعد خواستگارى و بلافاصله ازدواج «فرزاد ۴ سال از من بزرگتر بود، پرايد داشت، خوش لباس و خوش قيافه بود و مهم تر از همه در مغازه اى با برادرش شريك بود. شرايطش مناسب به نظر مى رسيد.» بعد از يكسال صاحب فرزند مى شوند و ۳ سالى را صرف وظايف مادرى مى كند اما آرزوهاى جوانى سبب مى شود كه گواهينامه بگيرد: «از ۱۵ ، ۱۶ سالگى عاشق رانندگى بودم. بعد از اينكه شهرام ۳ ساله شد گواهينامه گرفتم اوائل جمعه ها با فرزاد بيرون مى رفتيم و من رانندگى مى كردم. كم كم خريد هاى خانه را هم به عهده گرفتم و بعد از مدتى صبح ها شوهرم را به مغازه مى رساندم و شبها او را بر مى گرداندم. راندن ماشين واقعاً لذت بخش بود.» فشارهاى اقتصادى و ورشكستگى همسر، رانندگى را حرفه خانم راننده مى سازد: «از چك هاى برگشت خورده و زندان صحبت مى كرد. دوست نداشتم همسرم را پست ميله ها ببينم، به همين دليل به وسيله يكى از دوستانم كه شوهرش آژانس بود شروع به كار كردم، خيلى سخت بود. صبح ها فرزاد را به محل كارش مى رساندم و به بهانه سر زدن به دوستان، مسافران آژانس را به مقصد مى رساندم. در اين بين دوستم از شهرام هم نگهدارى مى كرد. موعد چك ها كه رسيد شوهرم موفق به پركردن حسابش شد. اما من هم مبلغ قابل توجهى پس انداز كرده بودم. وقتى پول را به او نشان دادم و جريان را تعريف كردم خيلى ناراحت شد و ادامه اين كار را براى من ممنوع كرد. با اين حال ۲ ، ۳ ماهى نگذشت كه مشكلات مالى سبب شد مانع كار كردنم نشود. پسرم را در مهد كودك ثبت نام كردم، به رانندگى مشغول شدم اما هر چه سعى مى كردم اوضاع خراب تر مى شد. بى عرضگى برادر شوهرم سبب شد كلاه بزرگى سرشان بگذارند و مجبور شوند مغازه را بفروشند. چندماهى درآمد خانه را من تأمين مى كردم تا فرزاد سرمايه باقى مانده را وارد بازار لوازم خانگى كرد. درآمد بدى نداشت اما به كارش اعتماد نداشتم خانواده ام خبردار شدند و به سرزنش شوهرم پرداختند اما محكم جلوى همه ايستادم . موبايل خريدم شماره اش را به چند خانم كه مسافر هميشگى ام بودند دادم، تعداد مسافران خودم اينقدر زيادشد كه ديگر آژانس نرفتم» * * * هميشه وقتى در شرايط سختى قرار داريم و فكر مى كنيم بد تر از آن وجود ندارد بايد بدانيم اوضاع ممكن است بد تر و خراب تر بشود: «سال گذشته يك روز كه براى استراحت به خانه آمده بودم شوهرم با ماشين بيرون رفت و با يك عابر تصادف كرد. بى احتياطى فرزاد سبب شد يك آدم بى گناه كشته و شوهر من به ۲۰ ميليون تومان ديه محكوم شود. از فروش ماشين ۵ ميليون تومان از ديه را پرداخت كرديم اما براى بقيه پول بايد دو برابر چك مى داديم. من كه چك نداشتم. دلم هم نيامد از پدرم چك بگيرم. سراغ برادر شوهرم رفتم. اما او ادعا كرد تمام سرمايه اى را كه در بازار لوازم خانگى داشته اند از دست داده اند و فعلاً نمى تواند براى آزادى فرزاد چك بدهد. ولى با كمك خانواده شوهرم موفق شدم مقدارى از سرمايه فرزاد را پس بگيرم و با فروش طلا و فرش خانه ام دوباره ماشين بخرم». يك سالى است كه در خيابانهاى پر رفت و آمد مسافركشى مى كند و مسافران تلفنى اش را به مقصد مى رساند كار سختى است مخصوصاً وقتى كه خلاف عرف شمرده شود. «نمى دانم چرا زنها نبايد به راحتى بتوانند اين نوع كارها را انجام بدهند. وقتى جلوى پاى مردم ترمز مى كنم. كمتر پيش مى آيد كه عادى برخورد كنند. بعضى آقايون كه اول مى ترسند سوار شوند و تا هنگامى كه فكر كنند چه اتفاقى افتاده است من از آنها دور شده ام. عده اى ديگر هم سريع سوار مى شوند و شروع مى كنند، ... مثل همين آقايى كه پياده كردم. اكثر خانم ها هم وقتى همراه شوهرشان هستند سوار نمى شوند. علتش را نمى دانم اما راستش آدم از خانمها بيشتر انتظار حمايت دارد، به همين خاطر از برخورد اين دسته خانم ها خيلى ناراحت مى شوم. با اين حال عده اى هم هستند كه برايشان فرقى نمى كند كه من مرد هستم يا زن و به راحتى سوار مى شوند.» با اينكه تاكسيرانى كرج براى ۵۰ خانم مجوز رانندگى و مسافركشى صادر كرده است اما خانم راننده از انگشت نما بودن خوشش نمى آيد و دوست ندارد مسؤولان تاكسيرانى تهران فكرى به حال او بكنند: «انتظارى كه از مسؤولان و سازمانها دارم اين است كه امثال من را به حال خود بگذارند. به هيچ وجه دوست ندارم ماشينم رنگى باشد كه همه با دست آن را نشان بدهند و بگويند _ اين ماشين تاكسى خانم ها است. فقط از مردم انتظار برخورد بهترى دارم. در كشورهاى اروپايى زن ها قصابى هم مى كنند. اما اينجا براى انجام كارى شرافتمندانه و چرخاندن زندگى مجبورم نگاههاى سنگين و تفكرات در مردم را تحمل كنم.» شايد رانندگى در معابر شلوغ سبب شده كه تا به حال دچار مشكل براى كسى نشود: «آدم هاى كج ذهن زياد هستند و حداقل روزى ۱ يا ۲ بار با ايشان برخورد مى كنم اما هيچ وقت نترسيده ام و هميشه تا وقتى كه حرفهاى نامربوط نزده اند تحملشان مى كنم. اما اگر پا را فراتر از حد خود بگذارند پياده شان مى كنم.» درآمد مناسبى دارد كه به وسيله آن زندگى را مى چرخاند و براى آزادى شوهرش پس انداز مى كند: «از ساعت ۸ صبح تا ۵ و ۶ بعد از ظهر كار مى كنم. روزى ۲۰ تا ۳۰ هزار تومان درآمد دارم، ۲۸۰ هزار تومان اجاره خانه مى دهم و جز هزينه تحصيل فرزندم و خرج خانه براى آزاد شدن شوهرم نيز پول جمع مى كنم» در واقع اين همه تلاش نشانه ميزان عشق اين خانم به زندگى و همسر و خانواده اش است اما با نوعى دلخورى و اندوه مى گويد: «به فرزاد علاقه دارم اما راستش اگر يك بار ديگر به گذشته برگردم جواب رد به او مى دهم و صبر مى كنم تا آدمى متمول تر يا حداقل دست و پا دارتر به خواستگارى ام بيايد.» رابطه خوبى با خدا دارد و شايد به همين دليل زير بار مشكلات كمر خم نكرده است. «نماز را به وقت مى خوانم، روزه ام را مى گيرم. با خدا بوده ام كه وضعيتم اين گونه است. اگر خدا را نداشتم معلوم نبود چه بلايى سرم مى آمد.» او كار مى كند و كار مى كند تا پسرش درس بخواند و شايد روزى شوهرش آزاد شود. اراده و تلاش او مثال زدنى است. تجريش _ ساعت ۱۷ - مسافر ها در حال پيدا شدن، افسر راهنمايى و رانندگى، هواى گرم، ترافيك ماشين، پرايد سفيد و... خانم راننده.
|