|
كسانى كه از زندگى پر رمزو راز جويندگان عاطفه اين برگ اطلاع دارند با تلفن ۸۸۷۶۱۶۲۱ تماس بگيرند
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
برگ سى و ششم از آلبوم جويندگان عاطفه
كسانى كه از زندگى پر رمزو راز جويندگان عاطفه اين برگ اطلاع دارند با تلفن ۸۸۷۶۱۶۲۱ تماس بگيرند
چه كسى يوسف گمشده ام را مى شناسد
سال ۱۳۴۰ يا ۱۳۴۱ بود. وقتى زنى در بستر بيمارى افتاد و پس از آن به علت اينكه روز به روز حالش بدترمى شد، او را در بيمارستان بسترى كردند. پسر ۵ ماهه اش كه يوسف نام داشت، تنها ماند. پدر مدتى او را با كمك خواهرش نگه داشت ولى بعد از آن پسرك را به پرورشگاه عباسيه واقع در قلعه مرغى برده و تحويل دادند. مادر بعد از اينكه حالش بهتر شد از شوهرش سراغ نوزادشان را گرفت ولى متوجه شد او يوسف را به بهزيستى سپرده است. بعدها درطول ساليان زندگى مشترك زن از حرفهاى شوهرش متوجه شد كه او اسم مادر يوسف را كشور و پدر او را باب الله فرهادى يا فريادى به بهزيستى اعلام كرده بوده است. اكنون با وجود ۴۵ سال زندگى مشترك، مادر چشم به راه بازگشت يوسف گمشده اش است. او مى گويد: رنگ موى پسرم حنايى بود. روى سرش هم به اندازه يك بند انگشت زخم شده بود كه درآن منطقه موها ريخته بود. مادر با اينكه صاحب چند فرزند ديگر شده است، با اين حال دلش مى خواهد پسرش را پيداكند و غم دورى اين سالها را با درآغوش كشيدن او از سينه بيرون كند.
|
|
|
|
|
۱۶ سال چشم انتظارى يك مادر براى ديدار با دو پسر
۶ ارديبهشت ماه سال ۶۳ در حالى كه ۲۴ سال بيشتر نداشتم با مردى به نام مجيد ازدواج كردم. پس از ۵ سال زندگى مشترك در حالى كه صاحب دو پسر به نام على و رسول بودم ناچار شدم در تاريخ ۲۵ بهمن ماه سال ۶۸ از وى جدا شوم. وقتى از هم جدا شديم قرار براين شد كه طبق حكم قاضى بتوانم على پسر سه ساله ام كه متولد ۹ خرداد ۶۵ و رسول پسر يك سال و نيمه ام را كه متولد ۳۱ فروردين ۶۷ بود را يك روز در هفته ملاقات كنم. اما مدت كوتاهى پس از طلاق بود كه همسر سابقم به طور ناگهانى آدرس محل سكومت خود را تغيير داد و من از آن سال تاكنون كه در حدود ۱۶ سال مى شود به هر درى زده ام و به هر راهى قدم گذاشته ام بلكه بتوانم سرنخى از دو پسرم على و رسول عدالت زاده پيدا كنم. اما هميشه نااميد و دست خالى بازگشته ام. حالا تنها يادگارى كه از دو پسرم دارم، عكسى است كه در تمام اين سالها بر سينه فشرده و از تنهايى اشك ريخته ام. اى كاش دريچه اى به سوى من باز مى شد و من از آن دريچه حتى براى يك بار هم كه شده مى توانستم دو پسرم را پيدا كرده و ببينم.
|
|
|
|
|
اين پسر هيچكس را به ياد ندارد
پسرك تنها ۶ سال دارد. او را سوم مرداد سال ۸۴ در خيابان رها كرده اند.گشت پليس وقتى مى بيند او درخيابان سرگردان است او را به بهزيستى مى برد. پسرك خودش را محمد خونيكى معرفى مى كند ولى چيزى از خانواده اش به ياد نمى آورد اكنون او ماههاست كه در انتظار ديدن پدر، مادر و اقوامش است.
|
|
|
|
|
كودكى كه اسمش را نمى داند
ساعت ۱۷ پنجم آذرماه سال مأموران كلانترى نامجو متوجه كودكى شدند كه جلوى مهدكودك سارا در كوچه چهاردهم خيابان سرباز رها شده بود. اين كودك به بهزيستى سپرده شد.پسرك تنها ۲ سال و نيم داشت و قدرت حرف زدن و معرفى خودش را نداشت.اكنون پسرك مدتهاست كه در بهزيستى است. او باوجود كوچكى با نگاهش روزهايى را دنبال مى كند كه دستش در دست پدر ومادرش بود.
|
|
|
|
|
انفجاربمب درهفت تپه وتنهايى هاى من
|
|
|
يك سال بيشتر نداشتم كه سوار بر قطار همراه خانواده ام به طرف تهران حركت كرديم. وقتى قطار به منطقه هفت تپه رسيده بمبى كه از قبل كار گذاشته شده بود، منفجر شد. از آن لحظه تنها دود و آتش و فرياد به ياد مى آورم. به ياد دارم كه مرا به بيمارستان رساندند و در آن شلوغى از خانواده ام دور ماندم. دوران بسترى شدنم در بيمارستان كه تمام شد و مسؤولان بيمارستان نتوانستند والدينم را شناسايى كنند، مرا به دست پرستارى سپردند كه خواهرش از داشتن فرزند محروم بود. سال ۵۹ بودكه به فرزندخواندگى رفتم و در آن زمان هيچ كس نخواست كه براى يافتن خانواده ام پيگيرى كند و دست سرنوشت قصه تلخ جدايى را در زندگى من رقم زد.سالها در كنار پدر و مادر خوانده ام زندگى كردم تا اينكه به سن ازدواج رسيدم . پس از ازدواج هر راهى را كه وجود داشت رفتم بلكه بتوانم ردى از والدينم پيدا كنم و به اين تنهايى خاتمه بدهم اما نتوانستم هيچ كارى انجام بدهم. حالا ۲۶ سال از آن زمان مى گذرد اما حسى در درون من مرا وادار مى كند كه به دنبال والدينم بگردم و آنها را جست وجو كنم. تنها چيزى كه از آن زمان به يادگار دارم نشانه هايى است كه از خانواده ام همراهم مانده است.
|
|
|
|
|
۴۲ سال پيش در قصرالدشت تهران رها شدم
تير ماه سال ۱۳۴۲ مأمورى با كد ۱۰۱۰ در حالى كه نوزادى را در خيابان قصرالدشت، تقاطع مرتضوى پيدا كرده بود، تحويل داد. اين نوزاد پسر به شيرخوارگاه سپرده شد و در آنجا روزهاى تنهايى اش را آغاز كرد. در حالى كه ۵ ماه از بودن او كه نامش را عزيز گذاشته بودند مى گذشت، زن و مردى مراجعه كرده و اورا به فرزندى پذيرفتند. «عزيز» دوران كودكى اش را دركنار اين زن و مرد گذراند تا اينكه ۱۵ ساله شد. او با توجه به رفتارهاى خوبى كه پدر ومادر خوانده اش با او داشتند، نمى دانست كه فرزند آنها نيست ولى در فروردين سال ۶۷ وقتى پدرخوانده «عزيز» جان سپرد، عزيز علاوه بر غم جدايى از او متوجه شد كه فرزند واقعى اين خانواده نيست. سالهاى نوجوانى و جوانى عزيز به سختى گذشت، تا اينكه او موفق شد كه تحصيلات خود را به پايان رسانده و شغل خوبى به دست آورد. اين مرد ۴۲ ساله با وجود موفقيت هاى بسيار و داشتن همسر و فرزندان خوب مى گويد: دلم مى خواهد پدر ومادر واقعى ام را پيدا كنم و هويت اصلى ام را به دست آورم. شايد با يافتن آنها من واعضاى خانواده ام از تنهايى درآييم.
|
|
|
|
|
زنى به نام افسانه خواهرم را برد
|
|
|
اول فروردين سال ۱۳۴۵ در يكى از روستاهاى اطراف اراك دخترى به دنيا آمد، در حاليكه لحظاتى پس از تولد او مادرش جان سپرد. پدر در حاليكه از مرگ همسرش آشفته و غمگين شده بود، به زندگى اش فكر مى كرد. او چهار كودك خردسال داشت كه حالا او بايد به وضعيت آنان رسيدگى مى كرد. مرد پس از چند روز براى دخترك شناسنامه گرفت و تا دوهفته از او مراقبت كرد ولى مسؤوليت نگهدارى از اين نوزاد در كنار چهار فرزند خردسال برايش امكان نداشت. پدر به اميد اينكه بتواند دخترك را به شير خوارگاهى در تهران بسپارد، از روستا به طرف تهران راه افتاد. دخترك در بين راه شروع به بى تابى كرده بود كه يكى از مسافران اتوبوس به نام افسانه سيا دوخيمى متوجه او شد و از مرد سراغ مادر نوزاد را گرفت. مرد با ناراحتى جريان مرگ همسر و تنهايى اش را تعريف كرد. زن با شنيدن ماجرا به او گفت: برادرم سالها قبل ازدواج كرده و صاحب فرزند نمى شود. او را به من بسپار تا در كنار برادرم و همسرش زندگى كند. مرد روستايى دخترك را به وى مى دهد و در مقابل زن و برادرش قول مى دهند كه هر وقت مرد خواست مى تواند دخترش را ببيند. مرد تا سه ماه به آدرسى كه زن به او داده بود براى ديدن دخترش مى رفت تا اينكه پس از آن وقتى براى چهارمين ماه به ميدان راه آهن رفت، متوجه شد كه هيچ اثرى از آنها نيست و آدرس خانه شان عوض شده است. اين مرد سالها براى يافتن دخترش جست وجو كرد ولى به هيچ سر نخى در اين رابطه دست پيدا نكرد. حالا او و ديگر فرزندانش چشم به اين دوخته اند تا بلكه بتوانند او را پيدا كنند. * * * اطلاعات خود را در اين مورد با بخش جويندگان عاطفه در ميان بگذاريد.
|
|
|
|