يكشنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۸۵ - ۹ ربيع الثانى ۱۴۲۷
Sun, May 7, 2006
فرهنگ و هنر
۳۴۶۴
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
تجديد همكارى «ويم وندرز»
و «سم شپرد» پس از ۲۲ سال
نگاهى بر روند فيلمنامه نويسى روز جهان
تجديد همكارى «ويم وندرز»
و «سم شپرد» پس از ۲۲ سال
«پاريس ـ تگزاس»؛ بالحنى ملايم 
257256.jpg
مترجم: وصال روحانى

اگر «پاريس - تگزاس» قلب ظريف ترى داشت و قدرى ملايم تر و شوخ تر بود، در آن صورت تبديل به «در نزن» مى شد. هر چه هست ۲۲ سال بعد از ساختن آن كه جايزه نخل طلاى كن را برد و تبديل به يك كالت كلاسيك شد و دوره نخست كار ويم وندرز را پربارتر كرد، او و «سم شپرد» دوباره دست به دست هم داده و يك فيلم جاده اى ديگر ساخته اند كه مثل همان اثر سينمايى از احيا و قوت گرفتن مجدد بنيادهاى يك خانواده سخن مى گويد اما با تمى ملايم تر و شكلى سبك تر و نه به آن اندازه جدى.
«در نزن» (و يا «به سراغم نيا»)، يك سفر تازه است، با قلبى به وسعت صحراهايى كه در آن درنورديده مى شود، ولى با قصه اى كه بيش از حد با اما و اگر و شرايط زمان و ويژگى هاى قصه مرتبط و متكى بر اتفاقات است و در نتيجه حتى از داستان «پاريس - تگزاس» هم عجيب تر مى نمايد.
قصه را وندرز و شپرد پس از تحقيق و صبرى طولانى نگاشته اند و عجيب بودن آن لابد از همين رويداد برمى خيزد. آنها ابتدا كاراكترها را تعيين و ترسيم كردند و سپس اجازه دادند كه اتفاقات بر اساس روابط و برخوردهاى آنان شكل گيرد. در اصل شپرد صحنه را مى نوشت و آن را به وندرز مى داد تا وى درباره آن اظهار نظر كند و آنگاه صحبت و تلاش بر سر سكانس بعدى شروع مى شود و در نهايت وندرز در مقام كارگردان صحنه ها را مى گرفت. با اين حساب قصه (البته اگر قصه اى باشد!) از درون همين كنش ها و واكنش ها سر برآورده است و آنچه بر روى پرده روبروى ما شكل مى گيرد، ابهام انگيز و تا حدى مبهم است و مثل «پاريس - تگزاس» پيوستگى سستى دارد و از اصول شناخته شده تبعيت نمى كند.
اين بار «شپرد» پذيرفته است
اگر با اين وجود «در نزن» كارنامه اى نسبتاً موفق را بر جاى مى نهد، به سبب ديالوگ قوى شپرد، كارگردانى گرم و صميمانه وندرز و بازى هاى اغلب خوب در فيلم است. از اين طريق است كه فيلم محكم و با قوام نشان مى دهد و پايان آن نيز راضى كننده است.وقتى «پاريس - تگزاس» ساخته مى شد، سم شپرد پيشنهاد وندرز را براى اين كه نقش اصلى را بازى كند، رد كرد و آن رل به هرى دين استنتون رسيد و تبديل به يكى از فراموش نشدنى ترين نقش هاى او شد، ولى اين بار شپرد پيشنهاد مشابه وى را پذيرفته و او را در نقش هاوارد اسپنس مى بينيم، وى يك بازيگر قديمى سينما است كه روزگارى سلطان فيلم هاى وسترن بود و حالا يك ستاره رو به افول كامل و از ياد رفته.
در شروع فيلم هاوارد اسپنس را مى بينيم كه جديدترين فيلمش را ترك گفته و به واقع كار را ناتمام گذاشته و باعث شده يك مأمور بيمه (تيم روت) به تعقيب او بيايد و تلاش در بازگرداندن وى به فيلم و كامل كردن آن داشته باشد.
هاوارد زندگى خوش و غيرمسؤولانه اى را گذرانده و به ايام پيرى خود رسيده است. اين چيزى است كه شپرد وندرز به ما مى گويند. آنچه آنها نمى گويند اين است كه چرا اين ستاره قديمى سينماى وسترن آن قدر خسته شده كه كار را ناتمام گذاشته و شايد هم اين هم از رازهايى است كه كارگردانى و سناريست تصميم گرفته اند به جاى بگذارند.
ريتمى ديگر
اگر سفرهاى هاوارد و طى طريق او در جاده راهى غيرمعمول براى دخول به يك قصه است، توقف هاى وى طى مسير نيز غيرعادى و مصنوعى نشان مى دهند. او تصميم مى گيرد از مادرش (با بازى اوا مارى سنت) ديدن كند و با اين كه ۳۰ سال است ارتباطى با يكديگر نداشته اند مادرش با او طورى ديدار مى كند كه انگار اصلاً چنين فترتى در كار نبوده است. هر چه هست او از طريق مادرش از داشتن پسرى مطلع مى شود كه پيشتر از وجودش بى اطلاع بود. با اين حال مشابه اين قضيه را اخيراً در فيلم هاى ديگرى مثل «گل هاى شكسته» و «ترنس آمريكا» هم ديده بوديم.
پس از آن هاوارد به ايالت مونتانا مى رود و آنجا دوست قديمى اش (جسيكا لانگ) را مى بيند و تلاش مى كند پسر مورد بحث يعنى ارل (گابريل مان) را بيابد كه يك موزيسين است و بر خلاف وى هيچ علاقه اى به ديدن او ندارد.
زنى ديگر به نام اسكاى (سارا پلى) نيز در مسير هاوارد قرار مى گيرد كه مادرش به تازگى در گذشته است. اين كه اسكار چرا درست همزمان به هاوارد وارد شهر شده و ارتباط اش با او بيش از اين اندازه مرموز نشان مى دهد، موضوع ديگرى است كه وندرز و شپرد توضيح دقيقى درباره آن ارائه نمى دهند و يك راز را بر اسرار قبلى مى افزايند و ريتمى ديگر را بر قصه تحميل مى كنند.
در تضاد كامل
با اين حال ادغام فاكتورهاى تعقل و شكنندگى كه در بازى ساراپلى آشكار است. چيزى است كه او به فيلم اضافه كرده و خود او را به يكى از كاراكترهاى كليدى و شايد هم روح و جان اصلى فيلم بدل كرده است. خوشبينى او در تضاد كامل با بدبينى هاى هاوارد است و تأكيدى بر اين نكته مى نمايند كه هر دو قبول دارند برخلاف باورهاى سابق به خانواده و وجود آن معتقدند و چنان چيزى را مى طلبند.
متأسفانه گابريل مان نتوانسته است كاراكتر ارل را به طور شايسته از آب درآورد و يا شپرد و وندرز چنين نخواسته اند و در نتيجه بيننده با او ارتباط برقرار نمى كند و سرنوشت او برايش مهم نيست. فيروزا بالك در رل دوست كاراكتر ارل نيز همين سرنوشت را دارد و تا حدى كاريكاتور مانند نشان مى دهد.
در عوض جسيكا لانگ پرسابقه كه در تمام طول فيلم زير سايه قرار دارد، در يك سكانس برخورد تندى با شپرد دارد و چنان مى غرد و اعتراض مى كند و ضربه مى زند و در عين حال آب مى شود كه اسباب تحسين بينندگان مى شود و همه اين ها در يك نماى نه چندان طولانى روى مى دهد.
قابل تحمل
«تيم روت» هم بد نيست و در هيأت يك تعقيب كننده دائمى كاراكتر شپرد نوعى هجوگرايى و طنز تلخ را بر ماجرا مى افزايد و آن را به نماد موجود درباره تعقيب دائمى خلافكاران توسط افراد پليس مى افزايد. خود شپرد هم نوعى وجد و شيطنت عجيب را به كاراكتر محوله به خويش اضافه مى كند و او را كه به خودى خود نچسب نشان مى دهد، قابل تحمل مى سازد.
فرانز لوستيگ فيلمبردار اين اثر سينمايى به نوبه خود تنهايى موجود در مناظر و مناطق وسيع صحرايى آمريكا را به متن قصه مى افزايد و از اين طريق است كه «در نزن» تبديل به چيزى شبيه به يك بخش پايانى و تمام كننده قصه براى «پاريس - تگزاس» مى شود.يكى از نقاط قوت «پاريس - تگزاس» انتخاب موسيقى متن آن بود و وندرز آن بار هم آن را تكرار كرده است و اگر در فيلم نخست «راى كودر» با صداى متفاوت گيتار خود حواس ها را به سوى خود كشيده بود، در فيلم جديد تى.بون.برنت همان كار را كرده است. در پايان فيلم ۱۲۲ دقيقه اى «در نزن» فقط مى توان گفت اگر منظور وندرز و شپرد لزوم به ياد آوردن يا برعكس به يادنياوردن گذشته و تقويت و يا عدم تقويت روابط گم شده خانوادگى بود، هردو منظور فراهم آمده است، زيرا آنها هر دو وجه را بر اساس برداشت و سلايق ما فرارويمان گذاشته اند.
نگاهى بر روند فيلمنامه نويسى روز جهان
قصه هاى تازه طرفدارى ندارند
• لس آنجلس تايمز
• ترجمه: اميررضا نورى زاده

كويين اسميت، چارلى كافمن و ريچارد لينك از جمله نويسندگان نسل جديد فيلمنامه در دنياى سينما محسوب مى شوند كه با فيلمنامه هايى چون جان بالكوويچ بودن، فروشندگان و Swingers اعتبار فراوانى براى خود دست و پا كرده اند. فيلمنامه هاى آنها به قدرى جذاب است كه هنرپيشگانى چون بن افلك، جيم كرى و نيكلاس كيج حاضرند دستمزد كمترى بگيرند و در فيلمهايى براساس اين فيلمنامه ها بازى كنند. ولى در صنعت سينما و جريان اصلى آن فيلمنامه نويسان خلاق مثل اسميت و كافمن چندان موردتوجه قرارنمى گيرند و استوديوهاى اصلى فيلمسازى چندان در پى فيلمنامه نويسانى مثل آنها نيستند. دليل اين قضيه خيلى روشن است چون فيلمهايى كه براساس نوشته هاى آنها ساخته شده اند، چندان پرفروش نبودند. براى مثال فيلم فروشندگان ۳۲ ميليون دلار و جان مالكوريچ بودن ۴۵ ميليون دلار فروش داشته اند و اين ارقام در دنياى فيلمهاى چندصدميليون دلارى اصلاً چشمگير نيست. با اين وجود اگر نگاه دقيقى به نامزدان بخش فيلمنامه غيراقتباسى اسكار بيندازيم، مشاهده مى كنيم كه تمام آنها متعلق به فيلمهاى مستقل اند كه نويسندگان آنها مورد بى مهرى قرارگرفته اند. اما چگونه اين تناقض را مى توان توجيه كرد؟
استوديوهاى بزرگ فيلمسازى فقط روى فيلمنامه اى كه از قبل مخاطب حاضر و آماده را براى خوددارد، سرمايه گذارى كنند و البته واضح است كه فيلمنامه اريژينال به هيچ عنوان چنين خصوصيتى ندارد. از اين رو استوديوها با توجه به هزينه هاى هنگفت توليد فيلم، فيلمهايى با حداكثر ميزان مخاطب از پيش تعيين شده را خواهانند و به همين خاطر غير از چند فيلم استثنايى در هرسال اكثر فيلمنامه ها آشنا و قابل پيش بينى هستند. استوديوها اين روزها با هزينه هاى سرسام آور جلوه هاى ويژه تصويرى ديگر فرصتى براى فكر كردن به فيلمنامه ندارند و تماشاگران هم شانس ديدن درامهاى كلاسيك به سبك محله چينى ها و يا مكالمه را پيدا نمى كنند. چون استوديوها ترجيح داده اند بازسازى ها را روانه اكران كنند و داستان كانديداى منچورى و الفى را با هنرپيشه هاى تازه داشته باشند. آنها حتى چشم خود را برروى فهرست فيلمهاى پرفروش همه دوران سينما بسته اند چون بخش اعظم آن فهرست را فيلمهايى تشكيل مى دهد كه داستان غيراقتباسى داشته اند و يا دنباله اى براى فيلمى با داستان غيراقتباسى بوده اند و در رده هاى بالاى فهرست فيلمهايى چون اى .تى، ماتريكس و حس ششم اشاره كرد.هركدام از اين فيلمها در زمان ساخت يك ريسك اقتصادى به شمار مى رفتند و به راحتى هم از مسؤولين استوديو چراغ سبز براى ساخت نگرفتند. از طرف ديگر، در سالهاى اخير در دنياى انيميشن شاهد ظهور شركتى تازه وارد بوده ايم كه در تمامى زمينه ها از جمله فيلمنامه دست به نوآورى زده است. استوديو پيكسار مجموعه اى از نويسندگان برجسته را دراختيار دارد كه با نگارش داستانهاى غيرمنتظره، فيلمهاى جذاب براى تماشاگران در تمام نقاط جهان توليدكرده اند و اين روزها كمتر كسى در جهان وجوددارد كه دست كم با يكى از شخصيت هاى فيلمهاى «داستان اسباب بازى»، شركت لولو هاريا «در جست وجوى نيمو» آشنا نباشد. در چنين فضايى استوديوها فقط به نويسندگان مجرب و موردنظرشان مثل جيمز بروكس، نايت شيابالان و يا كونتين تارانتينو اجازه مى دهند فيلمنامه هاى اريژينالى بنويسند، چون مطمئن اند كه آنها اثرى با ظرفيت تجارى عرضه مى كنند و قادر به همراه كردن هنرپيشگان محبوب گيشه براى بازى در فيلمهايشان هستند. اما نويسندگان گمنام و يا تازه كار شانس چندانى براى طرح ايده هاى تازه شان ندارند. و حتى اگر موفق به دريافت چند جايزه از انجمن هاى مختلف فيلمنامه نويسى هم شوند، بازهم مى دانند كه فيلمنامه آنها در يك استوديوى بزرگ هرگز به مرحله توليد نمى رسد!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |