يكشنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۸۵ - ۹ ربيع الثانى ۱۴۲۷
Sun, May 7, 2006
فرهنگ و انديشه
۳۴۶۴
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
ابهام زدايى ازجامعه مدرن
تلخى ها و شيرينى هاى تجربه مدرنيته
بخش دوم و پايانى
257241.jpg
عزت الله فولاد وند
از نظر اقتصادى، رشد ويژگى محورى جوامع مدرن است كه در نتيجه چند عامل در مدرن سازى پديد مى آيد. يكى تغيير تكنولوژى است كه ماشين را جانشين كار يدى مى كند. ديگرى پيدا شدن منابع جديد انرژى، مانند ذغال سنگ و نفت و اخيراً نيروى هسته اى است كه جاى قدرت جسمانى انسان و چارپايان را مى گيرد. سوم، آزاد شدن كارگر از قيد و بندهاى فئودالى جامعه سنتى و پيدايش بازار آزاد كار است (البته در كشورهاى غيركمونيستى). چهارم، تمركز كارگران در كارخانه هاست و پنجم به وجود آمدن نقش اساسى براى قشر خاصى در جامعه به نام سرمايه گذاران خصوصى است. در نتيجه اين عوامل حتى كشاورزى هم صنعتى مى شود و درصد جمعيت مشغول كشاورزى بشدت كاستى مى گيرد. بخش عظيم نيروى كار (كه در كشورهايى مانند انگلستان و آمريكا به ۹۵ درصد مى رسد) وارد صنايع توليدى و خدمات مى شود.
از حيث جمعيت، نگاهى كوتاه به تغييرات مبهوت كننده اى كه در طول تاريخ بشر در عده آدميان پيدا شده براى پى بردن به اهميت مدرن سازى و صنعت گسترى كافى است. برآورد مى شود كه در پايان دوره پارينه سنگى يا عصر حجر قديم، كل عده نفوس انسانى بين ۵ و ۶ ميليون نفر بوده است. اين تعداد پس از عصر نوسنگى و انقلاب كشاورزى تا يك هزار سال پيش از ميلاد مسيح به ۱۵۰ ميليون و تا اواسط قرن هفدهم به ۵۰۰ ميليون نفر رسيد. انفجار جمعيت پس از انقلاب صنعتى روى داد كه تا ميانه دهه ۱۹۸۰ به ۴۸۰۰ ميليون بالغ شد و امروز در حدود ۶۰۰۰ ميليون است. علت اين امر البته صنعت گسترى و پيشرفت دانش پزشكى و بهبود بهداشت عمومى و افزايش توليد مواد غذايى است كه در نتيجه مدرن سازى حاصل شده است. اين انفجار جمعيت اكنون همه ناظران اجتماعى رانگران كرده است. ولى، چنانكه در كشورهاى پيشرفته مى بينيم، باز مدرنيسم است كه با توزيع عادلانه تر درآمدها و ايجاد نظام هاى تأمين اجتماعى و كاهش اتكاى افراد به حلقه خانواده در ايام پيرى و از كارافتادگى، ممكن است مانع فاجعه انسانى جديدى در نتيجه رشد سرسام آور جمعيت شود.
از ديگر پيامدهاى مدرن سازى،  چنانكه اشاره كرديم، پديده شهرنشينى است. زندگى مدرن بى شك زندگى شهرى است. در جوامع سنتى كشاورزى، ۹۰ درصد جمعيت در روستاها مى زيستند؛ در جوامع صنعتى مدرن اين نسبت معكوس شده است و زندگى ۹۰ درصد از مردم در شهرها پديده نادرى نيست. در حال حاضر تخمين زده مى شود كه در مجموع، ۵۰ درصد مردم دنيا در شهرها به سر مى برند. كشورهاى توسعه نيافته چه در مورد افزايش جمعيت و چه در زمينه افزايش شهرنشينى اكنون (متأسفانه يا خوشبختانه) مقام اول را دارند. در فاصله سال هاى ۱۹۰۰ و ۱۹۵۰ كل جمعيت جهان ۵۰ درصد رشد كرده و جمعيت شهرنشين ۲۵۴ درصد. ولى در همان حال، شهرنشينى در آسيا ۴۴۴ درصد و در آفريقا ۶۲۹ درصد رشد داشت. هم اكنون جمعيت سائوپولو در برزيل ۱۵ ميليون و جمعيت شهر مكزيكو ۱۷ ميليون نفر است. تأسف در اين است كه در اكثر كشورهاى توسعه نيافته، رشد شهرنشينى و عواقب نامطلوب آن مانند شلوغى و شرايط بهداشتى نامناسب و بيكارى، با رشد اقتصادى و فرهنگى همراه نبوده است. اين عدم توازن به ايجاد شهرك هاى فقيرنشين در حاشيه اغلب شهرهاى بزرگ انجاميده كه بسيارى از ناهنجارى ها و بعضاً آشوب هاى اجتماعى زاييده آنهاست.
شهرنشينى پيامدهاى ديگرى نيز از نظر تغيير موقعيت خانواده و مسأله كار دربرداشته است. در جوامع سنتى، خانواده واحد اساسى توليد بود. جامعه مدرن اين نقش را از خانواده سلب مى كند. اعضاى خانواده براى تأمين معاش به ساختارهايى بيرون از خانواده وابسته مى شوند كه فهم كامل و كنترل آن از توانشان خارج است. از سوى ديگر، وابستگى به شغل و درآمد و روابط اجتماعى مستقل از خانواده بلافصل، سبب كم توجهى به اعضاى پير و از كار افتاده و بيكار در خانواده مى شود و سرانجام دولت بايد براى حمايت از اينگونه افراد پا پيش بگذارد و اين خود به مداخله بيشتر آن در زندگى مردم مى انجامد.
با تقليل نقش اجتماعى و اقتصادى خانواده، كار اهميت فزاينده پيدا مى كند و منشأ اصلى هويت فردى مى شود.در جامعه سنتى، هويت افراد به اين بود كه اهل كجا و فرزند كيستند كه آثار آن هنوز مثلاً در زبان ما در «ياء نسبت» و پسوندهايى مانند «زاده» و «پور» در نام هايى همچون «اصفهانى» و «تهرانى» و «حسين زاده» و «تقى پور» باقى است. در جامعه صنعتى مدرن،  معرف افراد عمدتاً كار و شغلشان است. يكى مهندس است، ديگرى كارمند بانك، سومى كارگر، چهارمى تاجر واردكننده و به همين قياس بقيه. شغل نداشتن و بيكارى، چه از نظر خود شخص و چه در چشم جامعه، لكه اى بر پيشانى است. از سوى ديگر، تقسيم كار به اجزاى كوچك وكوچكتر كه بالاترين نمود آن در خطوط توليد انبوه ديده مى شود، گرچه بهره ورى را صدها برابر بالا مى برد، ولى براى اكثر مردم معنا و لذت كار را سلب مى كند و اين خود سبب نوع ديگرى گمنامى و بى هويتى مى شود كه آثار فردى و اجتماعى بسيار نامطلوب در جامعه مدرن بر جا گذاشته است.
از مهمترين پيامدهاى مدرنيسم، سكولاريسم و عقلانيت است. غرض از سكولاريسم حذف نيروهاى فوق انسانى و فوق طبيعى و به جاى آن، توسل به قوانين علمى براى تبيين پديده هاى طبيعى و اجتماعى است. سكولاريسم از پيامدهاى مدرنيسم است، ولى بدين معنا نيست كه دين يكسره از عرصه جامعه مدرن بيرون رانده شود. سنت ريشه دارتر و نيرومندتر از آن است كه هيچ اثرى به صورت اعتقادات و مناسك دينى باقى نگذارد. حتى در مدرن ترين جوامع نهادهاى دينى نقش مهم ايفا مى كنند و بسيارى از مردم در كنار اعتقادهاى علمى، پايبند معتقدات دينى اند. در كشورهاى غربى و سوسياليستى، پديده هاى دينى به رغم پايدارى، محوريت خود را در حيات اجتماعى از دست داده اند و در مقايسه با جوامع سنتى، خصلت حاشيه اى پيدا كرده اند و ديگر منشأ مشروعيت و قانونيت نيستند. ولى در بعضى از كشورهاى ديگر، به علل متعدد تاريخى و اجتماعى و فرهنگى و سياسى، دين و عرفان دوباره با قدرت افزون تر وارد صحنه شده اند. نهايت اينكه اين بار به علت ريشه هايى كه نهادها و ساختارهاى مدرن بويژه در يكصد سال گذشته پيدا كرده اند، ضرورت نوعى سازش و تلفيق ميان سنت و مدرنيته به وجود آمده است كه گرچه به هيچ وجه آسان نيست، ولى اگر با ابتكار و خلاقيت و خردمندى توأم شود، ممكن است نويدبخش تحولات اميدواركننده در آينده باشد. مسلم اينكه سنت و مدرنيته قادر به چيرگى كامل بر يكديگر نيستند و آنچه از تعارض و تعامل اين دو پديده حاصل آيد، مى تواند سازنده باشد.
جريان فرهنگى ديگرى كه در همه جوامع مدرن تأثير مى گذارد، جريان عقلانى كردن امور است كه از گرايش به جهان بينى علمى پديد مى آيد و همه امور، از جمله اقتصاد و سازمان هاى ادارى و حتى هنرها را شامل مى شود. معروفترين نظريه پرداز عقلانيت مدرن در ادوار اخير ماكس وبر بود كه مى خواست از جهان «افسون زدايى» شود و نظام هاى حقوقى و ادارى عقلانى بر جامعه حاكم باشند. بالاترين مظهر اصل عقلانيت در جامعه، به نظر او، نظام بوروكراسى يا ديوانسالارى به معناى حكومت قوانين عقلى و بى طرف و خالى از اغراض شخصى بود. مفهومى كه وبر از بوروكراسى در نظر داشت در اساس متضمن پيروزى روش علمى و تخصص علمى در حيات اجتماعى بود. البته او متوجه بود كه بوروكراسى همچنين ممكن است در عمل خودسر و خردستيز از كار درآيد و نمى توان انتظار داشت كه در هر گوشه و كنار جامعه و در زواياى ذهن مردم عقلانيت حكومت كند. خرافات يكى از نمونه هاى خردستيزى است. رهبران فردى و كاريزماتيك معمولاً به رويه هاى عقلانى بوروكراسى اعتنايى ندارند و مى خواهند قالب ها را بشكنند. بنابراين، وبر تأكيد داشت كه عقلانى شدن امور بدين معنا نيست كه كليه افراد جوامع مدرن خردمندتر و داناتر از مردم جوامع سنتى باشند، بلكه چون اكنون به دانش هاى معتبر علمى دسترسى دارند، مى توانند درباره جهان و رفتار خودشان روشن بين تر شوند كه به شهادت تاريخ همواره چنين نبوده و نيست و اقبال گسترده مردم جوامع مدرن و نيمه مدرن در بعضى موارد به جنبش هاى اجتماعى و سياسى بى اعتنا به عقلانيت و هيجان زده بهترين گواه آن است.
۵- مشكلات زاييده مدرنيسم
از آنجا كه هيچ چيز زير چرخ كبود نه خير مطلق و نه شر مطلق است، مدرنيسم نيز مانند سنت گرايى از اين قاعده مستثنى نيست. در جامعه سنتى، انسان ها دسته دسته از فقر و فلاكت و بيمارى نابود مى شدند. جلوگيرى از گرسنگى و غذا رساندن به جمعيت هاى عظيم بشرى و پيشرفت بهداشتى و پزشكى از پيروزى هاى درخشان مدرنيسم بود، ولى همچنين به ازدحام و آلودگى و ويرانى محيط زيست انجاميد. مهاجرت توده هاى بزرگ آدميان به شهرهاى بزرگ به اشتغال و فعاليت و ابتكار و مبادله اطلاعات ميدان مى دهد و راه را براى برخوردارى از پاداش هاى مادى و معنوى باز مى كند، ولى در عين حال به تنهايى و گمنامى و روان پريشى و تلقين پذيرى هاى مخرب سياسى و تجارى و فرهنگى منجر مى شود. زوال ارزش هاى سنتى و كاهش قدرت دين و خانواده، زياده خواهى ها و آرزوهاى افسارگسيخته اى ايجاد مى كند كه چون وسايل رسيدن به آنها طبعاً فراهم نيست، به افزايش اختلال هاى روانى و رفتارهاى نابهنجار و جرائم و مآلاً خودكشى منتهى مى شود.
چند هزار برابر شدن بهره ورى صنعتى در قياس با محصول كار پيشه وران در جوامع سنتى، موفقيتى بى سابقه بود، ولى به بهايى تمام شد كه ماركس از آن به عنوان «بيگانگى» ياد مى كند. كارگر صنعتى نمى تواند از گوشه كوچكى از چرخه توليد كه به او محول شده و هر روز يكنواخت تكرار مى شود، كسب رضايت و لذت كند. بنابراين هم از كار و هم از محصول كار احساس بيگانگى مى كند.
در جوامع سنتى بستگى هاى نزديك خانوادگى و قبيله اى گرچه ظاهراً سبب تحكيم روابط و وفادارى به جماعت مى شدند، ولى اجازه ابراز شخصيت و فرديت و خلاقيت نمى دادند. در جوامع مدرن، رشد بى سابقه نهادهاى سياسى و فرهنگى بالعكس از طرفى باعث بى علاقگى به مشاركت در حيات جامعه و پناه بردن شخص به زندگى و مشغله هاى خصوصى مى شوند و از طرف ديگر افكار و عقايد را يكنواخت مى كنند. متفكر سياسى تيزبين فرانسوى توك ويل حتى در نيمه نخست قرن نوزدهم هشدار مى داد كه در صورت عدم نهادهاى ميانى (مانند حزب ها و گروه هاى مدنى شهروندان) مردم رفته رفته از يكديگر مى گسلند و اتميزه مى شوند و احساس بى هويتى و عجز مى كنند و به استقبال ديكتاتورى و ديكتاتورها مى روند. شاهد اين امر پيدايش جنبش هاى توتاليتر در بعضى از جوامع صنعتى مدرن قرن بيستم بوده است.
۶- مرحله اخير مدرنيسم
قدما مى گفتند كه هر چيز وقتى از حد خود بگذرد، نتيجه عكس مى دهد. بسيارى از ويژگى هاى مدرنيسم مصداق اين حكم قديم بوده است. صنعت گسترى نيروى كار كشاورزى را تا حد زيادى به عرصه صنايع توليدى راند، ولى اكنون خود، تابع چرخه كار و سرمايه شده است و كاركنان گروه گروه از بخش توليد به بخش خدمات مى روند. در كشورهاى پيشرفته صنعتى، بخش توليد اكنون نزديك به دوسوم نيروى كار را در بر مى گيرد و مولد نيمى از توليد ناخالص ملى است. برعكس روزگار ماركس، امروز در اغلب مشاغل بخش خدمات، چه در دولت و چه در بخش خصوصى، كاركنان «يقه سفيد» يعنى كارمندان مشغول به كارند، نه كارگران.
حركت به سوى بخش خدمات همراه با گسترش چشمگير خدمات آموزشى و پزشكى و بهداشتى بوده است. مردم كلاً از سلامت و مسكن و آموزش بهتر برخوردار شده اند. بسيارى از نوجوانان و جوانان به دبيرستان و دانشگاه مى روند. دانش حرفه اى و علمى بيش از پيش خريدار دارد. رابطه بين علوم نظرى و تكنولوژى استوارتر شده است. دانش نظرى حتى در علوم اجتماعى دامنه كاربرد وسيعترى يافته است. اين تحولات سبب شده كه بعضى از نظريه پردازان، از جمله جامعه شناس آمريكايى، دانيل بل، نظر بدهند كه بخصوص غرب به سوى جامعه پسامدرن و پساصنعتى در حركت است. ولى نبايد از ياد برد كه بيشتر دگرگونى هاى مرحله اخير مدرنيسم و صنعت گسترى، از آغاز به حال كمون وجود داشته اند. بخش خدمات به اقتضاى اوقات فراغت و درآمد بيشتر گسترش يافته است. رشد صنايع «دانش _ پايه» از ارتباط نزديك صنعت با علوم و از گرايش بنيادى مدرنيسم بر عقلانيت مايه مى گيرد.
البته اين تحولات بدون شك بعد تازه اى به جامعه مدرن افزوده است. ارزش ها و انتظارات جديدى پديد آمده اند. تكنولوژى ميكروالكترونيك و صنعت انفورماتيك اكنون كاركنان بخش خدمات را به سوى خود جلب مى كنند و در بسيارى صنايع و خدمات، از اتومبيل سازى تا مهندسى و معمارى و طراحى و پزشكى و پرستارى، رايانه جايگزين كاركنان مى شود.
با اين همه، واكنش هايى در برابرمدرنيسم پديد آمده است كه مى توان از آنها، به گفته كارل پوپر، به «نتايج ناخواسته» تعبير كرد. گسترش شهرنشينى با مدرنيسم به وجود آمد؛ ولى اكنون به جايى رسيده كه مردم از شهرهاى بزرگ مى گريزند و به حومه پناه مى برند. ولى چون از ديناميسم جامعه مدرن گريز ميسر نيست، حومه ها پس از چندى به شهرها مبدل مى شوند و سپس به علت ارتباط هايى كه ناگزير بايد با مادر شهرها داشته باشند، هر دو با هم جمع مى شوند و كلان شهرهاى غول آسا پا به عرصه هستى مى گذارند كه اوضاع را از پيش هم بدتر مى كنند. نيروهاى ساختارى و عينى مدرنيسم فروكش كردنى نيستند و به طور روزافزون واكنش هايى برمى انگيزند كه خصلت مدرنيسم زدايى دارند.
يكى از اين واكنش ها عليه تشكيلات كلان بوروكراتيك يا ادارى است. معترضان فرياد مى زنند «كوچك زيباست» و مى خواهند بازگردند به زندگى در جماعت هاى كوچك و صنايع دستى دوران پيش مدرن. در عرصه سياست، واكنش هايى در مقابل تمركز حكومت ديده مى شود. در شمارى از كشورها، اقليت هاى قومى استقلال يا دست كم خومختارى داخلى مى خواهند و نوعى مليت گرايى جديد جدا از دولت هاى تك مليتى ظهور كرده است. يكى از نمونه هاى بارز اين امر استقلال بخش هاى متعدد روسيه پس از فروپاشى اتحاد شوروى بود و ديگرى تجزيه يوگسلاوى و سرآغاز آن اكنون در عراق به چشم مى خورد.فرهنگ و ارزش هاى فرهنگى در اين دوره متأخر مدرنيسم نقش مهم پيدا كرده اند. طرفداران فرهنگ هاى ناحيه اى و قومى از پذيرفتن فرهنگ واحد و يكدست دولت هاى مركزى سر باز مى زنند. چنين است مثلاً در ايالات متحده آمريكا كه اقليت هاى سياهپوست و اسپانيايى زبان و سرخپوست مدعى استقلال فرهنگى و سبك زندگى خاص شده اند. از سوى ديگر، شاهد موج هاى پياپى اعتراض جوانان و پيدايش فرقه هاى نوظهور مذهبى و عرفانى هستيم كه از پذيرفتن عقلانيت تعريف شده در مدرنيسم كلاسيك سر باز مى زنند. به لحاظ عينى پيداست كه تشكيلات ادارى كلان و فرهنگ يكدست از نظر ادامه كاركرد جامعه مدرن چشم پوشيدنى نيست. اما به لحاظ ذهنى، آشكار شده كه اين نهادها اكنون قادر به پاسخگويى كافى به نيازهاى عاطفى و اجتماعى افراد نيستند. نتيجه اين تعارض، ظهور انواع و اقسام خرده فرهنگ هاى عجيبى است (بعضى متوجه عوالم عرفانى و ماوراءطبيعى و بعضى داير مدار لذت پرستى) كه مى خواهند جريان اصلى مدرنيسم را معكوس كنند و به طرفداران خود گونه اى احساس تعلق قبيله اى بدهند. وجه مشترك اغلب اين حركت ها مخالفت با خرد، عقلانيت و جهان بينى علمى است. در بسيارى موارد، عقل و علم مسؤول از خودبيگانگى فرد و غيرانسانى شدن فضاى زندگى او معرفى مى شوند.
به هر تقدير، مسلم اينكه در مورد مدرنيسم نمى توان گزينشى عمل كرد. مدرنيسم داراى منطق درونى و ديناميسمى است كه ملتى را كه گام در راه آن بگذارد خواه و ناخواه در مسيرى معين به پيش مى راند. مدرنيسم آميزه اى است از خوب و بد. از سويى پيشرفت مادى به همراه دارد. ولى بهاى دستاوردهاى علمى و تكنولوژيك آن، در زندگى معنوى و عاطفى پرداخته مى شود و جهان را يكدست يا به گفته نويسنده آمريكايى تامس فريدمن در آخرين كتابش، مسطح مى كند و ارزش هايى نو و غالباً برتر از ارزش هاى جامعه سنتى به ارمغان مى آورد. اما در عين حال، شكست ها و كوتاهى را نيز به مقياس جهانى مى رساند و هيچ پاداشى به رؤياپردازى و گسستن از واقعيت نمى دهد.
علوم اجتماعى هنوز براى تعيين وزن دقيق سودها و زيان هاى مدرنيسم نسبت به يكديگر به نتيجه قطعى نرسيده است. ولى عملاً نمى توان به انتظار داورى نهايى در اين زمينه نشست. چنانكه گفتيم و باز تكرار مى كنيم، در مدرن سازى نمى توان گزينشى عمل كرد. خوب و بد را بايد با هم پذيرفت و سپس با نوآورى و نو انديشى و انتخاب سنت هاى مثبت و مساعد، به اصلاح بدى ها پرداخت. روى گرداندن از مدرنيسم به معناى حذف شدن از چرخه جهان معاصر است. در اين مورد، مدرنيسم انتخابى باقى نمى گذارد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |