|
كوچه W با وبلاگ هاى شما
|
|
|
|
شبيه زندگى
|
|
|
|
|
|
يكى به شكل خود ما
|
|
|
|
|
كوچه W با وبلاگ هاى شما
صداى مضراب ها با ريتم شعرها نمى خواند
|
|
|
كوچه W بخشى از صفحه جوان است كه به معرفى وبلاگ هاى شما اختصاص دارد. شما مى توانيد نشانى وبلاگتان را به coocheyew@yahoo.com بفرستيد. اين بار براى شما مطلبى درباره موسيقى و شعر معاصر ايران در نظر گرفته ايم. نوشته اى كه پيش از هرچيز درباره پيوستگى هاى شعر نو و موسيقى سنتى ايرانى بحث مى كند. براى خواندن اين مطلب كافى است روى نشانى Tahrir.blogfa.com كليك كنيد.
موسيقى ايرانى، در دستگاه هايش، نمى تواند از شعر امروز استفاده كند، اين دو نمى توانند با هم جور شوند، تركيب شوند، كنار بيايند و با هم باشند. گاه تلاش هايى بى ثمر شده است. مى توانيد به آنچه به عنوان يك تصنيف با صداى «حسين قوامى» و شعر «نيما يوشيج» (تو را من چشم در راهم) گوش كنيد، يا همين شعر را با صداهاى ديگر. اصلاً دل اى دل تار، يا سه تار با شعر امروز نمى تواند جور دربيايد. اصلاً نمى شود «شعر امروز» را - به اخص در تكاملش - در دستگاه هاى موسيقى ايران خواند. مگر كه چه بشود، تا اين دو، تا اندازه اى با هم، اثرى را قابل تحمل و شنيدن كنند. «اين كه مگر چه بشود»، يكى از راه هايش استفاده از اركسترى است كه در آن سازهاى غربى هم باشند. به نظرم يكى دو اثر موفق بوده اند. از جمله «داروگ» ساخته محمدرضا لطفى، با صداى محمدرضا شجريان و با تنظيم فرهاد فخرالدينى، كه خود فخرالدينى هم رهبر اركستر بوده است. «داروگ» شعرى از نيما يوشيج، شعرى است اجتماعى - سياسى، با شگردهاى نيما، كه «شعر» را از «شاعر» دور مى كند. از چند شاعر امروز، كه شعرشان مورد مهر و بى مهرى موسيقى ايرانى بوده است، مى توان از نيما، اخوان ثالث، شاملو، و شفيعى كدكنى نام برد. «اخوان ثالث» به دليل پايبندى اش به وزن نيمايى، طبعاً بيشتر موردپسند آهنگسازان بوده است. هرچه قدر كار درويشى روى شعر «زمستان»، اخوان دلپذير است، خواندن شعر «خانه ام آتش گرفته» با صداى شجريان، خراب كردن شعر اخوان بوده است. از اين «مگر چه بشودها» تلاش فوق العاده موفق، متين موقر و قابل قبولى است، در اثرى با نام «پر كن پياله را» ساخته «فريدون شهبازيان» با صداى «محمدرضا شجريان» كه اين روزها با نام روزپسند! «جام تهى» به بازار عرضه شده است. به راستى چگونه مى توان با شعرى از «فريدون مشيرى» اثرى جاودانه ساخت؟ اين كارى است كارستان كه فريدون شهبازيان كرده است. «پر كن پياله را» با صداى محمدرضا شجريان از اين رو كه از دهه پنجاه تا امروز تازگى خود را از دست نداده است جاودانه مى شود. هنوز اين اثر، دلت را مى لرزاند، هنوز به هنگام شنيدن، وقتى شجريان مى خواند: «اين جام ها كه در پى هم مى شوند تهى»، تكيه كلامش روى كلمه «تهى»، اشكت را سرازير مى كند. هنوز، وقتى در اجراى اركستر، مضراب هاى سنتور، بجا و به اندازه بر روى سيم هاى سنتور، مى خورد (مى آيد و مى رود) از هماهنگى سازها به شوق مى آيى، «پر كن پياله را» يادگار دهه پنجاه است، سال هايى كه موسيقى ايرانى به همت هوشنگ ابتهاج (ه ا.سايه) در برنامه «گلچين هفته» به شكوفايى مى رسد. «گلچين هفته»، با كمترين وقت از وقت هاى راديو، در هر جمعه، در آن سال ها كه راديو مروج ابتذال در موسيقى ايران بود، براى اهل موسيقى تنفس گاهى بود. اوج و فرودها و تحريرهاى زيبا و به اندازه شجريان و نيز تلفظ درست كلمه ها، تو را وامى دارد كه يك شعر متوسط فريدون مشيرى را همراه با خواننده زمزمه كنى، شعرى با تصاوير و ايماژهاى كليشه اى (عقاب عشق، سمند سركش و جادويى شراب، و يك مورد استثنايى: تركيب وصفى بديع و زيباى «انديشه هاى گرم»). شجريان همراه با صداى جادويى ويلن بديعى تا آخرين سطر شعر مشيرى را مى خواند و باز اركستر به همان طرز ماهرانه دو قطعه را به هم وصل مى كند. قطعات اركسترى در آغاز و پايان چون حلقه هاى زنجير، قطعه مشكل آوازى وسط را محكم نگه مى دارند تا در زنجيره اثر، كل اثر را به يكى از درخشان ترين ساخته هاى موسيقى ايرانى بدل كند. بنابر آن چه درباره شعر مشيرى گفته شد، شايد آوردن دو قطعه بى كلام «راپسودى براى سنتور و اركستر» و «راپسودى براى تار و اركستر» (و هر دو در ماهور) و افزودن ساخته ديگر شهبازيان براساس آهنگى از محمدرضا لطفى، با غزلى از هوشنگ ابتهاج به نام «در كوچه سار شب» براى ارائه كاست و سى دى «جام تهى» بى مناسبت نباشد. در كوچه سار شب «از غزل هاى خوب اجتماعى - سياسى هوشنگ ابتهاج است كه در اشاره ها و كنايه هاى بديع شرايط خفقان رژيم گذشته را به روايت مى كشاند. غزلى كه اذن دخول گرفته است تا در كتاب فارسى دوم دبيرستان هم بيايد. در اجراى شجريان، جايى شجريان سه كلمه «عزيز»، «عزيز» و «عزيزان» را به غزل سايه افزوده است، چنان كه چنگ در جگرت بيفكند، بس كه غم انگيز مى خواند. انتشار «جام تهى» قدم مباركى است براى ادامه اين كار پسنديده تا آثار به جا مانده و كمتر يا اصلاً پخش نشده از راديو و تلويزيون، دوباره با كيفيت خوب در دسترس نسل جوانى باشد كه با موسيقى ايرانى و شعر امروز (نيمايى و سنتى) يا بيگانه است يا احساس غربت مى كند.
|
|
|
|
|
شبيه زندگى
سخت و آسان
|
|
|
رضا شكورى _ معلم هفته قبل همين روزها اغلب دانش آموزانى كه به مدرسه مى رفتند يك دسته گل يا يك بسته كادوشده دردست داشتند. خيلى هم مراقب دسته گل و يا آن بسته بودند. همانطور كه احتمالاً مى دانيد هفته گذشته هفته معلم بود. يادش بخير دوران تحصيل. اين روزها اگر در مقطع راهنمايى يا دبيرستان بوديم بايد تصميم مى گرفتيم از بين آن هفت، هشت، ده معلم كدام يك را انتخاب كنيم تا برايشان كادو يا دسته گل ببريم. قطعاً نمى توانستيم براى همه آنها چيزى ببريم. بايد مى نشستيم و فكرمى كرديم تا ببينيم كداميك محبوب تر است. گاهى سخت بودن درس را هم لحاظ مى كرديم. اما حتى سراغ معلم هاى بدخلق كلاس نمى رفتيم. چه شيطنتى كرديم سال دوم دبيرستان. همه كلاس متفق القول شديم تا براى معلم فيزيك كه نه خوب درس مى داد و نه اخلاق خوبى داشت نفرى يك حل المسائل فيزيك بخريم و كادو كنيم و به او بدهيم. بنده خدا نزديك به ۴۰ حل المسائل فيزيكى كادويى گرفت. اصرار كرديم كادوها را بازكند. چند كادويى اول را كه بازكرد فهميد موضوع ازچه قرار است. كلاس را ترك كرد و بعد هم از آن مدرسه رفت! بگذريم. هفته معلم بهانه اى شدتا براى «شبيه زندگى» امروز سراغ معلم جوانى برويم تا از شغل او بپرسيم و از حال و هواى كلاس هاى درس اين دوره و به نوعى خاطرات دوران تحصيل را براى خودمان تجديد كنيم. رضا شكورى معلم مقطع راهنمايى و حدود چهارسالى است كه تدريس مى كند. او كه دانشجوى سال آخر رشته مهندسى صنايع است، مى گويد: از دوران دبيرستان دوست داشتم كه تدريس كنم و معلم بودن را تجربه كنم. رضا اضافه مى كند: البته هيچوقت به معلم بودن و يا معلم شدن به عنوان يك شغل نگاه نمى كردم. گرچه در هر صورت براى من به عنوان يك منبع درآمد نيز شده است. اما اگر هم قرار باشد كه شغل باشد بسيار متفاوت با ديگر مشاغل است. وقتى ازاو درمورد تفاوتش مى پرسم مى گويد: اغلب شغل ها نيازمند دو توانمندى هستند. اول علم به آن شغل و حرفه و ديگر تجربه، كه دركنار هم بودن اين دو مقوله باعث حرفه اى شدن و پيشرفت درآن مى شود. اما شايد معلمى تنها شغلى باشد كه براى موفقيت در آن قبل از علم و تجربه نيازمند عشق به اين كار است. رضا معتقداست اغلب شغل ها را بدون اينكه حتى عاشق آن باشد مى توان به خوبى انجام داد. اما درخصوص معلمى اگر هرچقدر هم به دروس مسلط باشى ولى عاشق تدريس، كلاس، بچه ها، گچ و تخته نباشى نمى توانى موفق باشى. او سال اول تدريسش را فراموش نمى كند كه نگران بود نكند به واسطه بى تجربگى نتواند كلاس را اداره كند. اما عشق و علاقه به تدريس باعث شد بزودى يكى از محبوب ترين معلم هاى كلاس شود. او مى گويد: اگر معلمى، كارش را صرفاً به عنوان منبع درآمد انتخاب كرده باشد و به آن به عنوان يك حرفه نگاه كند نمى تواند با دانش آموزان ارتباط خوبى برقرار كند. اين معلم جوان به سالهاى دوران تحصيل اشاره مى كند و مى گويد: اگر يادتان باشدبعضى معلم ها با وجود اينكه سواد خوب و سابقه زيادى هم داشتند كلاسشان خيلى قابل تحمل نبود، زيرا علاقه و عشقى دركار نبود. رضا اولين روز تدريسش را فراموش نمى كند كه خيلى مضطرب و نگران بود. اما سعى كرد ديگر معلمان و بچه ها متوجه اين موضوع نشوند. نمى دانست وقتى وارد كلاس مى شود بايد چه كند، اما طرحى به ذهنش رسيد كه هرسال دراولين جلسه كلاس آن را انجام مى دهد. وارد كلاس شد، بعد از برپا، برجا روى تخته اسم و فاميلش را نوشت و بعد شروع كرد با همه بچه ها دست دادن. براى بچه ها عجيب بود كه معلمى با همه آنها دست بدهد و حال و احوالپرسى كند. رضا سال اول به نوعى آچار فرانسه مدرسه بود و درس هاى مختلفى را تدريس مى كرد و باعث شده بود ارتباطى خوب و صميمى با بچه ها برقرار كند. او معتقداست يك معلم بايد علاوه بر صبر و حوصله بتواند ارتباط خوبى با بچه ها برقراركند و اين به هنر معلم وابسته است. ميهمان شبيه زندگى اين هفته كه چهارمين سال تدريس را مى گذراند، فكرمى كند امسال آخرين سالى باشد كه تدريس مى كند و اگر بخواهد به كار تدريس ادامه بدهد، شايد يكى دو روز در هفته را به اين كار اختصاص دهد. او مى گويد: معلم مانند نردبانى است كه باعث بالارفتن ديگران مى شود و اگر حواسش به زندگى و پيشرفت نباشد درهمان وضعيت مى ماند. البته او از اينكه نردبان ترقى و پيشرفت ديگران مى شود خوشحال است. چرا كه خيلى ها هم براى او نردبان بوده اند. او معتقداست يك معلم ضمن تدريس بايد متوجه رشد خودش نيز باشد. رضا از اين مدت خاطرات تلخ و شيرين زيادى دارد. براى او تمام دقايق حضور در كلاس بسيار جذاب است. اين كه به بچه ها درس مى دهى، با آنها مى گويى و مى خندى، از آنها امتحان مى گيرى، حضور و غياب مى كنى و... وقتى صحبت از درآمد تدريس مى شود، مى خندد و مى گويد: همان اول كه شروع به تدريس كردم مى دانستم كه توى اين كار خيلى پول نيست. ولى بعضى ها از تدريس خصوصى درآمد خيلى زيادى دارند. مى گويد: قصه تدريس خصوصى كاملاً فرق مى كند و از طرف ديگر براى همه چنان درآمدهاى بالايى ايجاد نمى شود. رضا كه هيچوقت به تدريس خصوصى فكرنكرده است، مى گويد: گاه پيشنهاد تدريس خصوصى مى شود اما هيچوقت نتوانسته ام خودم را متقاعد كنم تا روبروى يك دانش آموز بنشينم و تلاش كنم تا چيزى را به او بفهمانم تا مثلاً فلان مقدار پول بگيرم. او معتقداست تدريس سركلاس حال و هواى خاصى دارد و بيشتر شبيه زندگى است. همانطور كه خودت بزرگ مى شوى و رشد مى كنى. رشد بچه هاى قد و نيم قدى را مى بينى كه دوستت دارند و تو هم آنها را دوست دارى. بچه هايى كه چهارسال قبل رضا معلم آنها بود الآن درحال تحصيل در مقطع متوسطه هستند و خيلى از آنها هرازگاهى مى آيند و به او سرمى زنند. او كه از ديدن آنها بسيار خوشحال مى شود تصورمى كند توانسته آنطور كه بايد در كارش موفق باشد. به او مى گويم: از جذاب بودن اين شغل گفتى حالا از سختى هايش بگو. مى خندد و مى گويد: بالاخره هر شغلى براى خودش مشكلاتى هم دارد، دو ساعت با سى، چهل دانش آموز سروكله زدن كار خيلى آسانى نيست. گاهى كه بى حوصله هستم يا درگير امتحانات دانشگاه خودم هستم كار خيلى سخت مى شود و بايد خيلى مراقب باشم كه مبادا بداخلاق شوم. او بعد از سال دوم تاحدودى توانست مسؤولان مدرسه را متقاعد كند كه روش خودش را براى تدريس داشته باشد مثل اينكه بعضى اوقات كلاس را تعطيل كند تا بچه ها به حياط بروند يا اينكه در كلاسش باز است و بچه ها به راحتى بتوانند از كلاس بيرون بروند. رضا فكر مى كند بايد به بچه ها فرصت داد خودشان را باور كنند و در مدسه زندگى اجتماعى را تجربه كنند. او مى گويد: متأسفانه مدرسه ها ساختمانهاى چند طبقه اى هستند كه بچه ها به واسطه اجبارهاى مختلف بايد ۱۲ سال آنجا را تحمل كنند. در صورتى كه اگر عاشق كلاس درس و محيط مدرسه باشند علاوه بر مطالب موجود دركتاب ها خيلى چيزهاى ديگر را نيز مى توانند يادبگيرند. هميشه به روش هاى غلط آموزش و پرورش اشاره مى شود اما اينكه چه كسى قرار است اين روش ها را تغيير دهد معلوم نيست. او براى اينكه بتواند ارتباط خوبى با بچه ها برقراركند آنها را به اسم كوچك صدا مى كند، بچه ها نيز اغلب از اين موضوع خوشحال مى شوند. رضا تصورمى كند يك معلم مى تواند تأثير بسيارعميقى روى رفتار و نگرش بچه ها داشته باشد. رضا به اين حرف اعتقاد دارد كه معلمى شغل پيامبران است. حرف كاملاً درستى است. در دنياى امروز انسانها ديگر هيچ الگوى مناسبى ندارند. پيامبران هميشه الگو بوده اند و به واسطه رفتار پرمهرشان مردم هم سعى مى كردند مثل آنها باشند. رضا معتقداست يك معلم اگر بتواند و فرصت داشته باشد با ارتباط مؤثر مى تواند بسيار الگوى مناسبى براى دانش آموزان باشد. او مى گويد: خاطرات دوران تحصيل خودتان را اگر مرور كنيد قطعاً با معلم محبوبى مواجه مى شويد كه دلتان مى خواست مثل او باشيد. به روزهاى آخر سال تحصيلى نزديك مى شويم و براى اين معلم جوان اين روزها دوست داشتنى است و نگران كننده. دوست داشتنى چون يكسال تحصيلى را پشت سر گذاشته است و از طرف ديگر فكرمى كند دلش براى بچه ها و كلاس تنگ خواهدشد. تصحيح كردن برگه بچه ها برايش خيلى سخت است چرا كه فكرمى كند اگر دانش آموزى نمره پايينى بياورد به نوعى نتيجه كار او و دانش آموز محسوب مى شود.
|
|
|
|
|
دنبال چه مى گردى؟
|
|
|
من براى طراحى پوستر نياز به تصويرهاى گرافيكى برجهاى مختلف در جهان دارم. از اشخاصى كه چنين تصاويرى را در اختيار دارند، خواهشمندم به من mail بزنند. فرشته سعادت پور Fareshte_mehraboon@yahoo.com من دنبال دوست قديمى ام سهيل همتى مى گردم كه در سانحه اى پدر و مادرش را از دست داد. ممنون مى شوم اگر كسى از ايشان خبرى به من بدهد. امير عظمتى amirflo@yahoo.com دنبال كسى مى گردم كه دانشجوى كارشناسى ارشد رشته كامپيوتر گرايش نرم افزار يا فناورى اطلاعات باشد و به من در پيدا كردن منابع كنكور كارشناسى ارشد كمك كند. بابك حبيبى Back-habibi@yahoo.com دنبال هم اتاقى هايم در دوران دانشگاه، آقايان قاسم مكارى سعادتمند و محمدطاهر علاء الدين مى گردم. ما در دانشكده كشاورزى با هم همكلاس بوديم. تورج حاجى toorajkhaf@yahoo.com دنبال دو تن از دوستانم ليلا سالارتاش و ندا قدمى مى گردم كه همكلاسى دوران تحصيل من بودند. نمى دانم الآن در ايران هستند يا نه، اما اگر اين نوشته را مى خوانند، خواهش مى كنم با من تماس بگيرند. ateenaaz@yahoo.com دنبال دوستان دوران دانشگاهم مى گردم. طاهره، عطيه و فائزه. اگر mail مرا خواندند، حتماً به من جواب بدهند. طيبه حاجى گلى Mathematic-th@yahoo.com مى خواهم يك كافى نت راه اندازى كنم. كسانى كه تمايل دارند در اين كار با من همكارى كنند و يا ايده اى براى بهتر شدن كار دارند، مى خواهم كه به دعوت من جواب بدهند. dawodkia@yahoo.com براى آشنايى با فلسفه اسلامى به چه منابعى بايد مراجعه كنم؟ كسى مى تواند مرا كمك كند؟ مسعود رفيعى Rafiee-masoud@yahoo.com من چندين اختراع دارم و مى خواهم آنها را ثبت كنم، اما راه و روش آن را نمى دانم. لطفاً به من كمك كنيد. حميده محسنى hamidehmohseni@yahoo.com دانشجوى هنر هستم و درباره صنايع دستى در مناطق مختلف ايران تحقيق مى كنم. خواهش مى كنم در صورتى كه طرح عكس يا مقاله اى در باره آثار بومى منطقه خودتان داريد برايم mail بزنيد. زهرا بينش پژوه Zahrabinesh _ Pajooh@yahoo.com لغتنامه هاى online معتبر را از كجا مى توانم دانلود كنم؟ اگر فهرستى از آنها وجود دارد برايم بفرستيد. زبان انگليسى به فارسى و بالعكس آن را مى خواهم. سعيد نجابتى saeednejabati@yahoo.com دنبال كلاسهاى آموزش تذهيب در تهران مى گردم. كسى چنين مراكزى سراغ دارد؟ احمدپورشيرازى pourshirazii@yahoo.com به دنبال همكلاسى هاى دوران هنرستان مى گردم. سال هفتاد و هشت در هنرستان فنى شهيد مطهرى اهواز، با مهدى لكى، شاپور عبدالملكى، مصطفى غبيشاوى و حسين مطورى رفيق صميمى بودم. بعد از تمام شدن هنرستان هيچ كدامشان را نديدم. اگر كسى از آنها اطلاعى دارد به من mail بزند. Ghirati_ik@hotmail.com علاقه مند به عكاسى ورزشى هستم و چهارسال هم مشغول عكاسى پرتره و ... بوده ام. جايى هست كه بشود با آنها در زمينه عكس هاى ورزشى همكارى كرد؟ موسى خليلى Mosakh _ hk@yahoo.com براى مطالعه تاريخ جنگ تحميلى كتاب مرجعى وجود دارد كه با مراجعه به آن بتوان اطلاعات كاملى درباره تمام رويدادها و عمليات ها به دست آورد؟ مجيد رضايى Rezaie_majid@yahoo.com
|
|
|
|
|
يكى به شكل خود ما
روباتى كه سه جوان را معروف كرد
|
|
|
ريما وزين دل هفته پيش در يكى از روزنامه هاى لهستان نام چهره هاى جوان و موفق آن كشور منتشر شد. در اين ميان، سه نفر از مدرسه اى كوچك در روستاى «دليك» خودنمايى مى كرد. رومن لوديسكى، كريستف مالوفى و زايبرسكى لبوف افرادى بودند كه در سن هجده سالگى، به عنوان چهره هاى با استعداد معرفى شده بودند. اين سه تن در فستيوال منطقه اى، در زمينه اختراعات، توانسته بودند روباتى را طراحى و بسازند كه قابليت انعطاف و انجام حركات فوق العاده اى داشت. رومن مى گويد: «ما از سال اول دبيرستان با هم آشنا شديم. هر سه به مكانيك و رياضيات علاقه مند بوديم و هر روز در انبار مدرسه دنبال خرت و پرتهايى مى گشتيم تا وسيله اى بسازيم.» اما معلم ها چندان از اين كار آنها راضى نبودند: «آنها فكر مى كردند ما از درس خواندن فرار مى كنيم.» اما وقتى چرخ و فلك كوچكى ساختند و به معلمهايشان نشان دادند، آنها پذيرفتند از ابزار دست دوم و بلا استفاده كارگاه و انبار مدرسه مى توان وسايل جديدى ساخت: «سال دوم دبيرستان، كريستف از طريق اينترنت نقشه هايى از يك روبات انسان نما پيدا كرده بود. وقتى نقشه ها را ديديم، به ذهنمان رسيد كه ما هم از اين كارها انجام بدهيم. نخستين طرحها، واقعاً افتضاح بود.» يك سال كار از روى الگوى نصفه و نيمه اينترنتى، باعث شده بود از همه چيز نا اميد شوند، اما با كمك يكى از معلم ها، توانستند يك طرح جديد بكشند و شروع به ساختن آن كردند. زايبرسكى مى گويد: «هر كدام بخشى از كار را بر عهده گرفتيم و سعى كرديم آن قسمت را به بهترين شكل آماده كنيم. براى همين حدود يك سال و نيم وقت برد تا روبات ما آماده بشود.» روبات ساخته آنها ابتدا در روستايشان نشان داده شد كه البته چندان مورد توجه قرار نگرفت، اما وقتى طرح به ورشو برده شد، موجى از تحسين را به همراه داشت. جايزه اى از دانشگاه ورشو دريافت كردند و چند بورس تحصيلى هم به اين سه نفر پيشنهاد شد. اين چنين بود كه نام سه جوان از دورافتاده ترين نقطه لهستان، در صفحه اول روزنامه پرتيراژ كشور درج شد: «ما درصدديم قدرت اين روبات را گسترش بدهيم و به اين شكل بخشى از كارهاى صنعتى از اين طريق انجام بشود.»
|
|
|
|