|
شما انسان پرتوقعى هستيد؟
|
|
|
|
|
|
يك پيشنهاد
|
|
|
|
يكى به شكل خود ما
|
|
|
|
|
|
|
شما انسان پرتوقعى هستيد؟
تعظيم كنيد، من بهترم!!
|
|
|
بهزاد نويدپور هميشه يك نكته كوچك باعث مى شد از كوره در برود. پيش خودش فكر مى كرد چگونه كسى براى او كارى انجام نمى دهد؟! منتظر بود تا همه به خاطر كارها و رفتارش به او احترام بگذارند. اما وقتى با واكنش طبيعى مردم روبرو مى شد، همه فكر و خيالش به هم مى ريخت. بد اخلاق مى شد و با همه بد رفتارى مى كرد. هيچ وقت از اينكه بيش از اندازه «متوقع» است را متوجه نشده بود. دوستانش _ البته اگر دوستى داشت _ گمان مى كردند كه او مشكلى بزرگ دارد و يا خودخواهى اش روز به روز بيشتر مى شود. اما خودش، سردرگم برخوردها و رفتارها، هر روز را در انتظار كرنش ديگران سپرى مى كرد. هيچ وقت هم متوجه خطايش نشد. شايد تقصير ديگران بود كه او را متوجه كارش نمى كردند. فراموش شده ها تمام روابط اجتماعى يك بده بستان است. هيچ كسى بدون احترام به ديگرى نمى تواند منتظر اخلاق خوب ديگران باشد. همه اين حرف را شنيده اند كه مهربانى، مهربانى مى آورد. هر اتفاقى بازخورد مناسب خودش را دارد. اما بسيارى اين مسأله را فراموش مى كنند. خيلى ها در اين فكرند كه «جايگاه» و «شغل» و «تحصيلات» آنها را در مرتبه اى قرار داده كه از بالا به ديگران نگاه كنند و بقيه هر كارى را بدون چشمداشت انجام بدهند. اين مرزبندى ها باعث شده گاهى با اين حرف مواجه شويم كه: «خيلى پرتوقع هستى!» رضا پزشك عمومى است و مى خواهد تخصص بگيرد. او مى گويد: «در شغل ما، مراجعه كنندگان احترام فراوانى به ما مى گذارند. با اين همه بعضى از دوستانم را ديده ام كه حال و حوصله ديگران را ندارند و چنان برخوردى با مردم مى كنند كه شكايت و اعتراض آنها را به دنبال دارد. در حالى كه كار ما، اگرچه بيشتر از هر چيز به افراد مربوط است، اما به همان نسبت هم به صبر و همراهى نياز دارد. اينكه از ديگران انتظار داشت، اما خودت كارى انجام ندهى، فقط تلخى به همراه مى آورد.» امير راننده تاكسى است. او نظر جالبى دارد: «ما هميشه پرتوقع هستيم. وقتى پياده هستيم و مى خواهيم از خيابان بگذريم، مدام به راننده ها اعتراض مى كنيم كه چرا با سرعت رد مى شوند. وقتى در حال رانندگى هستيم، از چراغ قرمز متنفريم و عابرين پياده را با بوق كلافه مى كنيم. وقتى رستوران مى رويم، كافى است دستمال كاغذى در دسترس نباشد تا با صاحب مغازه سرشاخ بشويم. انگار تمام مشكلاتمان را يكجا جمع مى كنيم تا در اولين برخوردمان همه را تخليه كنيم. نمى دانم چرا هميشه فكر مى كنيم كه حق با ماست!» اما شكوه ديانت، مسؤول كتابخانه اى كه هر روز با مردم سر و كار دارد، مى گويد: «همه در قبال پولى كه پرداخت مى كنند يا كارى كه برايت انجام مى دهند، انتظار دارند تو هم كارى انجام بدهى. در اين مواقع مسلماً حق با ديگران است. اما اگر از اخلاقيات دور بشوى، ديگر نبايد انتظار داشت ديگران به تو لطف كنند. بخصوص كه اين روزها همه ناراحت و عصبى هم شده اند.» شايد به همين دلايل است كه در دين ما، مدام از فروتنى، آرامش و مهربانى سخن رفته. نكاتى كه گاهى فراموش مى شود. من مغرور هستم بسيارى از جامعه شناسان، موضوع «توقع» را به غرور كاذب افراد مربوط مى دانند. آنها معتقدند بعضى مشاغل كه در جامعه مورد احترام هستند، باعث مى شود فرد دچار نوعى خودبزرگ بينى بشود و هر شخصى را در جايگاهى پايين تر از خود ببيند. اما اين تنها يكى از دلايل است. چون بوده اند كسانى كه هيچ شغل مهمى نداشته اند، اما هنوز هم با رخوت با ديگران برخورد مى كنند. مهين سروش، روانشناس مى گويد: «بخشى از اين اتفاقات به مسائل تربيتى مربوط مى شود و بخشى ديگر هم به هنجارهاى جامعه. وقتى ساختار قانونى تغيير مى كند و خيلى ها تعبير الگوها را درك نمى كنند، مدام اعتراض مى كنند و از ديگران مى خواهند تا خودشان را با آنها تطبيق بدهند. از اين لحاظ بيشتر اوقات، ما در برخوردهايمان دچار سوء تفاهم مى شويم و بيشتر از روابط معمول خواهان همكارى هستيم.» او مى گويد كه اين مسأله تنها مربوط به كشور ما هم نيست: «در همه جاى دنيا اين اتفاق صورت مى گيرد. در بعضى جوامع كه ميزان مهاجرت در آنها بالاست و قانونى براى حمايت از مهاجرين وجود ندارد، مردم آن كشور نسبت به بقيه مهاجران تحقيرآميز نگاه مى كنند. اما اين جور مسائل در جوامع اخلاقى نبايد رخ بدهد. چون پشتوانه قوى ترى دارد.» اعتراض اما نسل جوان هم از اين نوع مسائل دارند؟ شيرين براى دانشگاه درس مى خواند: «خودم با اين نوع برخوردها روبرو شده ام، اما سعى مى كنم كه من اين طور نباشم. دوست ندارم همه فكر كنند كه بى خودى از همه انتظار دارم.» دانيال مكرى، دانشجوى رشته مكانيك مى گويد: «بين جوان ها هم اين رفتارها وجود دارد. فكر مى كنم پول باعث اين تفاوت ها مى شود. بعضى ها ظرفيت اين دارايى ها را ندارند. بعضى هم سعى مى كنند به رخ ديگران بكشند.» معصومه غلامى، معلم، معتقد است: «زندگى را بايد درست به بچه ها آموزش داد. اينكه هر چيزى را در جاى خودش بخواهند و باعث ناراحتى ديگران نشوند.» با همه اين حرف ها، هنوز هم مى توان در خيابان ها، ادارات و شركت ها اين رفتارها را ديد. شايد ما بايد دلمان را بزرگ كنيم و چشم هايمان را ببنديم. شايد هم نه، وقت اعتراض ما به اين اعمال است. شما چه فكر مى كنيد؟
|
|
|
|
|
چيزى براى امروز
|
|
|
درآمد ديويد كاپرفيلد از مرز ۶۰ ميليون دلار در سال هم گذشته است. حال او از ميان پردرآمدترين ستارگان جهان در رده پنجم قرار دارد. اما او با ثروت عظيم خود چه مى كند؟ كاپرفيلد گنجينه عظيمى از وسايل و لباس هاى جادوگرى و نسخه هاى كتاب هاى جادو را جمع آورى كرده است تا تاريخ جادوگرى از گذشته تا امروز را براى آيندگان حفظ كند. دو هفته پيش دويد كاپرفيلد، بعد از نمايش خود در وست پام بيچ فلوريدا مورد حمله عده اى ناشناس قرار گرفت كه مى خواستند پول هاى او را بدزدند. كاپرفيلد با چند تردستى ساده كيف اش را مقابل چشم آنها غيب كرد و توانست دارايى خود را نجات دهد. (دزدها كيف و موبايل دو همكار زن كاپرفيلد را كه با او قدم مى زدند، بردند.) غيب كردن يك كيف براى بزرگترين شعبده باز جهان كار سختى نيست. (او يك بار مجسمه آزادى را در برابر چشم تماشاچيان غيب كرده بود!) نكته جالبى كه درباره كاپرفيلد وجود دارد اين است كه او هيچ وقت ادعا نكرده به انرژى هاى ماوراءطبيعى متصل است و هميشه گفته است كه آنچه انجام مى دهد تنها و تنها شعبده است. (البته بسيارى از هواداران او معتقدند كاپرفيلد دروغ مى گويد!) يكى از مشهورترين شعبده هاى كاپرفيلد جدا كردن پا از بدن است كه تاكنون كسى راز آن را كشف نكرده است.
|
|
|
|
|
يك پيشنهاد
بانوى آبى پوش
گذر از روزگار جوانى بسيارى از مردم را دچار افسردگى مى كند. بعضى در حسرت روزهاى گذشته، ايام را سپرى مى كنند و گروهى هم با وحشت مرگ، اما بخشى از مردم هم به اهميت لحظات باقى مانده پى مى برند و سعى مى كنند از ذره ذره اش بهره ببرند. «بانوى آبى پوش» نوشته نوئل شاتله ماجراى اين افسوس ها، رنج ها و لذت هاست. قصه زنى كه در آستانه پنجاه سالگى با ديدن موهاى سفيدش، زندگى اش به هم مى ريزد و او را در وحشت فرو مى برد. «بانوى آبى پوش» قصه تلخى است كه زنى را گرفتار روزمرگى و ترس و وحشت نشان مى دهد. شايد براى جوان ها خواندنش كمى سخت باشد، اما براى علاقه مندان به داستان نويسى و روانشناسى الگوى فوق العاده اى است. اين كه از سوژه اى يك خطى چطور مى شود رمانى نوشت مسأله اى است كه هر كسى را به خودش جذب مى كند، بخصوص كه قيمت آن هم تنها هزار تومان باشد!
|
|
|
|
|
يكى به شكل خود ما
نويسنده كافه نشين!
|
|
|
ريما وزين دل ژاك ريويو، نويسنده جوانى است بيست و پنج سال سن دارد و دانشجوى رشته ادبيات فرانسه است. او توانسته دو رمانش را منتشر كند و در حال حاضر هم بر روى سومين اثرش كار مى كند. او در پاريس به دنيا آمده و بزرگ شده، پدرش كافه اى در نزديكى ساحل داشت. اما هيچ وقت از شغلش راضى نبود. چون بيشتر از هرچيز به ادبيات عشق مى ورزيد. ژاك مى گويد: «روز پنجشنبه هر هفته پدرم با قايق كوچكش به دريا مى رفت و آن جا براى خودش شعر مى خواند! هيچ وقت نفهميدم چرا پدرم چنين كار مى كند.» باوجود اين، كتابخانه مجهز پدر انگيزه خواندن و نوشتن را در ژاك ايجاد كرد. وقتى نوشته او درباره دريا در مدرسه جايزه اول را دريافت كرد، ژاك مطمئن شد كه شغل آينده اش نوشتن است: «آن وقت بود كه شروع كردم به نگارش قصه هاى كوتاه، آنها را براى همه نشريات مى فرستادم. حتى براى نشريات علمى داستان هاى تخيلى مى نوشتم.» با اين كه هيچ داستانى از او چاپ نشد: «اما من نا اميد نشدم، من شغلم را پيدا كرده بودم و ديگر هيچ چيز اهميت نداشت.» خواندن رمان دن كيشوت و بعد آثار مدرن، باعث شد سبك و شيوه نوشتن او تغيير كند. هنگامى كه پدرش به خاطر بيمارى آسم در گذشت، بحران هاى ژاك هم آغاز شد. از يك طرف بايد مغازه پدر را مى چرخاند تا خرج زندگى فراهم شود و از طرف ديگر درس مى خواند و داستان مى نوشت. او هنوز عادت ارسال داستان براى ناشرين را از ياد نبرده بود. آخرين اثر فرستاده شده ژاك ريويو، نظر ناشرى در شهر پاريس را جلب كرد. آنها با هم به توافق رسيدند تا با حق التحرير اندكى، رمان چاپ بشود و در صورت موفقيت، باقى مبلغ پرداخت شود. «آخرين تابستان با پدرم» رمان ژاك ريويو بود كه توانست نظر منتقدين و خوانندگان را جلب كند. فروش خوب كتاب خانواده ريويو را اميدوار كرد كه دوران مشكلات به سر آمده. ژاك، كافه را به كارگران سپرد و خودش با جديت مشغول نوشتن شد. رمان دوم او با مبلغى بالاتر منتشر شد. او تنها بيست سال داشت. اما هنوز به آرزويش نرسيده بود: «پذيرش در دانشگاه سوربن، آرزوى من و پدرم بود.» همان سال توانست دعوتنامه اى از اين دانشگاه دريافت كند. رمان دوم او به بازار عرضه شد ونام ژاك ريويو در ويترين فروشگاههاى كتاب ديده مى شد. اگر چه آرزوى ژاك اين بود كه پدرش رمانى از او را بخواند: «اين تنها آرزويى بود كه به آن نرسيدم و هيچ وقت هم نخواهم رسيد.»
|
|
|
|
|
دنبال چه مى گردى؟
دنبال يكى از معلم هايم مى گردم كه در كلاس سوم دبستان به ما درس مى داد. خانم متقى كه در مدرسه احمد معينى منطقه سيزده تهران تدريس مى كرد. darayami@yahoo.com كلاس سوم دبستان معلمى داشتم به نام خانم شيرين نعمتى. مدت هاست دنبال او مى گردم. كسى از ايشان خبرى دارد؟ pkeshavarz@yahoo.com دنبال يكى از همكلاسى هايم در مدرسه رمضانى يزد مى گردم. آقاى شهاب جابرانصارى كه با هم رفيق صميمى بوديم. اگر يادداشت مرا مى خواند، خواهش مى كنم به من mail بزند. حميدرضا متولى زاده Hrmotevallyzadeh1@yahoo.com همكلاسى هاى دوران دانشگاهم خانم ها سولماز بابايى و مولود فكورنيا! مدت هاست از شما بى خبرم. لطفاً به من mail بزنيد. حميده پناهى Hamide-5555@yahoo.com دنبال كسى مى گردم كه درباره سموم دفعى نباتى اطلاعاتى داشته باشد. مى خواهم با استفاده از آن پروژه اى طراحى كنم. كسى مى تواند به من كمك كند؟ جواد گلزاده Golzadeh53@yahoo.com
|
|
|
|