|
گزارشى از تشكيل يك تيم بسكتبال
فرار به سوى پيروزى
|
|
|
سميرا سامانى كلاس تمام مى شود. كيفتان را روى دوشتان مى اندازيد و به سمت حياط سرازير مى شويد. نيمكتى را پيدا مى كنيد. مى نشينيد چاى و بيسكوئيت را مى خوريد و منتظر مى مانيد تا كلاس بعدى شروع شود. اما در اين فرصت مى توان جز صحبت از اين در و آن باغ و خوردن چاى و كيك ، تن را به بازى در آورد. همان كارى كه يك دانشجو براى رسيدن به آن تلاش زيادى كرد. دراز نشست امتحان تربيت بدنى حياط دانشكده خيلى بزرگ نيست. چند نيمكت در بين شمشاد ها و سروها. يك آبنما. كمى جا براى پارك ماشين. و يك فضاى خالى براى دو دروازه كوچك. «بچه ها بعد از كلاس ها يا هر وقت خالى كه پيدا مى كنند، يك توپ مى انداختند وسط زمين و گل كوچيك بازى مى كردند. يعنى راه ديگرى نداشتند چون نه خبرى از تور واليبال بود نه سبد بسكتبال. براى همين به گل كوچيك رضايت داده بودند.» «فرهاد رنجبران» كه چهارسال در مسابقات بسكتبال دبيرستانشان هر سال بهترين بسكتباليست شده بود تاب بى توجهى دانشگاه به اين ورزش را نداشت. چون نه خبرى از امكانات ابتدايى اين رشته در حياط دانشكده شان بود و نه در واحد تربيت بدنى يك و دو كه بايد پاس مى كرد چنين موضوعى مطرح بود. «برايم قابل درك نبود كه بعد از اين همه سال بسكتبال بازى كردن، بروم كلاس تربيت بدنى تا دراز نشست و دوى شصت متر امتحان بدهم. ترم اول هر طور بود گذشت، اما بدتر زمانى بود كه به واحد تربيت بدنى(۲) رسيديم يا بايد تنيس روى ميز انتخاب مى كرديم يا واليبال.» دليل دانشكده براى فرهاد قانع كننده نبود چون به نظرش اگر دانشگاه نمى توانست فضاى مناسب براى ورزش دانشجوها را تأمين كند پس بايد از چه كسى اين انتظار را داشت. «به هر زحمتى كه بود، تربيت بدنى دو را ميهمان دانشكده تهران شدم. دانشكده تربيت بدنى تهران آنقدر بزرگ بود كه دفعه اول وقتى پا داخل آن گذاشتم، ابهتش مرا گرفت و كاملاً دست و پايم را گم كردم.» پاس كردن تربيت بدنى دو در همان رشته اى كه دلش مى خواست آنقدر سرزنده اش مى كند كه تصور دورى از توپ نارنجى برايش سخت مى شود. «باوجود اينكه بسكتبال را خيلى دوست داشتم اما براى من حكم تفريح داشت و اصلاً تمايلى به عضويت در تيم هاى دانشگاهى و باشگاهى را نداشتم براى همين دلم مى خواست يك جا براى بازى كردن داشته باشم نه چيز بيشترى.» * عشق فوتبال حتى در دانشگاه اصولاً دوستداران فوتبال حتى از نوع گل كوچك هميشه بيشتر از ساير رشته ها هستند براى همين قدرت اين را دارند كه مانع آمدن هر نوع دروازه ديگرى شوند. حتى از نوع حلقه اى كه در ارتفاع دو متر و چند سانتى متر زمين آويزان شده است. «سراغ رئيس دانشكده رفتم و درخواست كردم يك توپ و يك حلقه بخرد تا در زمينى كه بچه ها گل كوچيك بازى مى كردند امكان بسكتبال بازى كردن هم مهيا شود اما به بهانه اينكه فقط من يك نفر علاقه مند بسكتبالم قبول نكرد.» فرهاد كه بخاطر درس صدها كيلومتر از خانه اش دورشده بود، به اين راحتى ها تسليم نمى شد. پس تصميم جدى براى جمع كردن بچه هاى علاقه مند به بسكتبال گرفت. «عشق فوتبالها تا از ماجرا مطلع شدند، تمام تلاششان را كردند تا منصرفم كنند. اما بهتر از خودشان مى دانستم در دلشان نگران تقسيم كردن زمان هستند چون قطعاً اگر به هدفم مى رسيدم آنها نمى توانستند راحت و بى دغدغه و هر زمان كه دلشان مى خواهد وسط زمين توپ غل بدهند.» مبارزه شروع مى شود البته مبارزه يك نفر با چند نفر يعنى مبارزه فرهاد با فوتبال دوست ها با رئيس دانشكده و از همه مهمتر مبارزه براى جذب بسكتباليستها. «آنقدر فضا متشنج شده بود كه كمتر كسى رضايت مى داد اسمش را پايين برگه اى كه براى خريد توپ و حلقه به رياست دانشكده نوشته بودم، بنويسد چون هم از مخالفت رئيس مطلع بودند هم از گروه فوتبال دوست ها.» بعد از يك هفته شش امضا پاى برگه جمع شد تا فرهاد با آن به اتاق رياست دانشگاه برود. «مى دانستم امضاها رئيس دانشكده مان را به اين آسانى از موضعش پايين نمى آورد براى همين يك پيشنهاد خوب آماده كرده بودم تا وقتى استاد آمد دوباره «نه» بگويد آن را به عنوان برگ برنده رو كنم.» * يك روز براى بسكتبال فرهاد ريشه مخالفت ها را در كم شدن فرصت بازى فوتبال دوستها مى دانست و چون رئيس دانشگاه هم منطقاً نمى توانست هر روز شاهد جرو بحث دو گروه براى بازى باشد، قاطعانه «نه» گفته بود. فرهاد راه حل مشكلات را در كوتاه آمدن ديد براى همين پيشنهاد بازى در يك روز هفته را داد. «يكدنگى جواب نمى داد. همين كه مى توانستم براى يك روز در هفته مخالفان را راضى كنم، خودش كلى موفقيت محسوب مى شد براى همين پيشنهاد كردم فقط روز هاى چهارشنبه، زمين براى بازى بسكتبال خالى شود.» آنقدر همه از پيشنهاد فرهاد بهت زده شده بودند كه آن را موفقيت خودشان حساب كردند براى همين از رئيس تا دانشجوها رضايت دادند كه فرهاد و دوستانش هفته اى يكبار در حياط دانشكده بسكتبال بازى كنند. «چهار نفر ديگر به فهرست بسكتبال دوستها اضافه شد و توانستيم نخستين قدم را براى نخستين هفته برداريم. تصور اينكه در نخستين هفته به تعدادى نباشيم كه بتوان در دو گروه بازى كرد، خيلى سخت بود، اما همه چيز درست شد.» بعد از گذشت چند هفته خيلى از دانشجوها براى ديدن بازى دور زمين جمع مى شدند، حتى وقتى بازى يك گروه تمام شد خودشان به وسط زمين مى آمدند تا بازى كنند و گاهى در طول روز سه چهار گروه بسكتبال بازى مى كردند. «خيلى وقتها اندازه يك تيم واقعى نبوديم اما نه براى خودمان مهم بود و نه براى كسانى كه براى ديدن بازى مى آمدند، همين كه شش هفت نفر مى شديم، سوت مسابقه را مى زديم تا تنها فرصتمان را براى بازى از دست ندهيم.» دو ماه بعد به رنجبران خبر مى رسد كه رئيس دانشكده با او كار فورى دارد. تا او بى خبر از اصل ماجرا و نگرانى راهى اتاق رياست شود. «اولش حرفهايى را كه استاد مى زد، باور نمى كردم بعد از اينكه از لحن جدى اش ماجرا را باور كردم، گيج شدم. نمى توانستم واكنشى نشان بدم اما واقعيت داشت، قرار مان از يك هفته تبديل شد به دو روز و نيم. رئيس دانشكده روزهاى چهارشنبه از پشت پنجره به بازى فرهاد و دوستانش نگاه مى كرد و لذت مى برد براى همين بدون هيچ ترديدى اعلام كرد از آن پس دو روز و نيم بچه هاى فوتبال دوست، گل كوچيك بازى كنند و دوروز و نيم بسكتباليست ها بسكتبال. در روزهاى اول براى بچه فوتبالى ها اين تصميم گران تمام شد اما آنقدر قاطعانه بود كه اعتراضى هم شنيده نشد حتى اگردر دل از اين ماجرا خيلى دلگير بودند.» يك سال از مبارزه فرهاد مى گذرد و الآن دانشكده آنها تنها خاطرات آن روزها را به ياد دارد چون حلقه آنقدر محكم به تير چسبيده كه گويى هميشه آنجا بوده است.
|