|
در حاشيه نمايشگاه بين المللى كتاب تهران
نويسنده يا كتابفروش دوره گرد؟
|
|
|
سيد جمشيد روشن من نه خبرنگارم و نه با اصول حرفه اى گزارشگرى آشنايى دارم. اما تصادم زمان اين ملاقات با برگزارى نمايشگاه كتاب - كه به راستى از دستاوردهاى ارزشمند انقلاب و از نقاط قوت وزارت ارشاد اسلامى است - مرا بر آن داشت تا اين چند سطر را به رشته نگارش درآورم، به اميد آنكه جلب نظر مسؤولين ارجمند را بنمايد و گامى كوچك در راه اعتلاى فرهنگ گرانقدر ايرانى - اسلامى مان به حساب آيد. او را در خيابان و در حاشيه پياده رو ديدم. با همين هيبت و بساط مختصرى كه ملاحظه مى فرماييد. چند ده جلد كتاب با يك عنوان و چند تايى با عنوان ديگر را گوشه اى بساط كرده بود و با حوصله و صبر در انتظار خريدارانى بود كه هرازگاهى از ميان خيل جمعيت، توجهى به وى و كتابهايش نشان مى دادند. يكى را برداشتم. مجموعه اى از شعر بود كه چون شاعر نيستم ارزش ادبى آنها را نمى دانم. (اما فرض را بر آن مى گذارم كه اساساً ناپخته و ضعيف بوده اند!) پشت جلد را نگاه كردم؛ عكس خودش بود با عنوان نويسنده كتاب. برايم جالب بود كه «اين ديگر چه نويسنده اى است كه خود مى ايستد و كتابهايش را آن هم با تخفيف حدود ۲۵درصد مى فروشد.» سر صحبت را باز كردم. نامش فرزاد بود. جوان و پراميد. كار اصليش، صبحها، كارمندى در يكى از ادارات دولتى بود. بهاى كتاب ۱۳۰۰تومان بود كه ۱۰۰۰تومان مى فروخت. پرسيدم: «روزى چند كتاب مى فروشى؟» گفت : « حدود ۱۰ تا.» گفتم: «هزينه نشر را از جيب داده اى؟»و البته همانگونه كه گمان مى كردم پاسخ مثبت بود. گفتم: «با اين وضع فروش كه حتى خواب سرمايه اوليه ات هم جبران نمى شود؟!» گفت: «نه! اما با توجه به وضعيت شركتهاى پخش كه اولاً ۴۰درصد از قيمت پشت جلد را مى خواهند و بعد از ۶ماه تعدادى كتاب درب و داغان را تحت عنوان مرجوعى پس مى دهند و براى كتابهاى فروش رفته هم چك مدت دارى بين ۴ تا ۶ماه مى دهند، چاره اى جز اين ندارم.» بعد كمى بيشتر گپ زديم و تقريباً درد دلى كرديم. مى گفت: ابتدا خجالت مى كشيده كنار خيابان بساط كند. تازه كلى هم با مأموران رفع سد معبر و غيره مشكل داشته، اما حالا ديگر از اين كار لذت مى برد، چرا كه عده اى از مردم او را شناخته اند و با وى ارتباط برقرار كرده اند. مى آيند، به اشعارش انتقاد مى كنند، نظر مى دهند، پيشنهاد مى دهند و در مورد بعضى از شعرها هم تشويقش مى كنند و او از اين ارتباط و تعامل مستقيم با مردم لذت مى برد. مى گفت: انگيزه ام از اين كار مادى نبود. چندسالى شعر گفته بودم و ديگر نمى خواستم اشعارم - كه در اصل حاصل تفكرات و حرف دلم بود - در دفترچه گوشه تاقچه بماند وخاك بخورد. مى خواستم آنها را در اختيار مردم بگذارم و بن بستى را كه هفت خوان نشر و توزيع كتاب براى آماتورهايى چون من ساخته اند، بشكنم. پولم را جمع كردم، با هزينه خودم كتاب را چاپ كردم و خوشبختانه، حالا آن را از طريق همين دست فروشى به چاپ سوم رسانده ام! در اين افكار بودم كه خانمى با چهار فرزند قد و نيم قدش آمد و يكى از كتابهاى فرزاد را برداشت. كلى آن را برانداز كرد و البته حتى چندسطر از يكى از شعرهايش را هم نخواند. بيشتر به جلد و رنگ آميزى آن، حجم كتاب و قيمتش توجه داشت. وقتى شنيد قيمت كتاب با ۳۰۰تومان تخفيف، هزارتومان مى شود، لب و لوچه اى ور كشيد. با فرزند بزرگترش مشورت كرد و سرانجام با تأنى يك هزارى كهنه از گوشه كيفش بيرون كشيد. ديدم دست هر كدام از بچه ها يك بستنى است. فضولى كردم: «ببخشيد خانم، بستنى ها را چند خريده ايد؟» گفت: «دانه اى ۳۰۰تومان.» عرض كردم: «براى پرداخت پول آنها كه جمعاً بيش از هزارتومان مى شود هم، همينقدر درنگ كرده ايد؟» به جاى او دختر بزرگتر جواب داد: «وقتى بچه بستنى مى خواهد كه نمى شود برايش نخريد!» و مادر حرفش را كامل كرد: «آدم وقتى مى خواهد كتاب بخرد، بايد ببيند محتوايش چيست، چه كسى آن را نوشته وچه چيزى به آدم ياد مى دهد. گوجه سبز كه نيست، وقتى بچه گفت مى خواهم، كيلويى ۳۰۰۰تومان هم كه باشد، مجبور مى شويم بخريم!» خوب، راست مى گفت. كتاب نياز به بررسى دارد. آن هم كتابى كه گوشه خيابان توسط نويسنده اش فروخته مى شود! و باز هم، از نوع همان بررسى دقيقى كه اين خانم محترم به عمل مى آورد و احتمالاً بسيارى از ما به عمل مى آوريم! گوجه سبز يا بستنى نيست كه از ضروريات باشد و عندالمطالبه طفل دلبند، واجب الابتياع! فقط مى ماند ده بيست سال آينده كه باز هم شكوه كنيم سرانه كتاب و كتابخوانى در ايران بسيار پايين تر از سطح بين المللى است(و احتمالاً درصد گوجه سبز خور و بستنى فروش، بسيار بالاتر!) گمانم تقصير خود فرزاد بود كه آنجا ايستاده بود و كتابهايش را نبرده بود نمايشگاه بين المللى عرضه كتاب! چون آنجا لااقل قشر فرهيخته واقعاً دنبال كتاب هستند و بررسى هايشان هم تا حدود زيادى كارشناسانه است. راستى چرا اين كار را نكرده بود؟ او در واقع نويسنده بود، شاعر بود، يا يك دوره گرد كتابفروش؟ جداً عرض مى كنم. نمى دانم ارزش فرهنگى - ادبى اشعار فرزاد يا درون مايه داستانى كتاب دوستش چقدر است. اما حداقل اين را مى دانم كه اولاً فكر كرده اند، ثانياً برخلاف اكثر مردم كه در وانفساى تلاش براى معاش، اينگونه افكار را يا دور مى ريزند يا در بخشى از ذهنشان - احتمالاً با نام: طرحهاى در حال فراموشى - دفن مى كنند، آنها دست به قلم شده و فكرشان را - ولو ضعيف و ناپخته - بر كاغذ آورده اند و ثالثاً جسارت به خرج داده و آن را با هزينه شخصى به چاپ رسانده اند تا در اختيار ديگران بگذارند. شايد با اين كارشان خواسته اند مصداقى براى آن جمله معروف بسازند كه: «من فكر مى كنم، پس هستم.» و چه راه زيبايى را براى اثبات وجودشان انتخاب كرده اند. راهى كه حداقل آن ايجاد زمينه اى براى تعامل و تضارب آرا و افكار است... و خدا مى داند چند نفر ديگر، مرحله اول و دوم را طى كرده اما در مرحله سوم مانده اند. يعنى يا جسارتش را نداشته اند يا بضاعتش را. و چه خوب بود اگر متوليان امر به اين جوانان و اين جسارت - چه بالقوه وچه بالفعل - توجه بيشترى نشان مى دادند و مجرايى در دسترس و سهل الوصول پديد مى آوردند، تا بخش كوچكى از اين كارها - يعنى آنها كه لااقل ضعف كمترى دارند - با همان وضع حاضر و ضعف مشخصشان چاپ مى شد و در گوشه اى از نمايشگاه جاى مى گرفت، تا نويسندگان پرذوق و انرژى، همانجا حاضر مى شدند به انتقادات، پيشنهادات و سؤالات صدها جوان مثل خود پاسخ مى دادند و در كنار اين رهگذر، از نصيحت و راهنمايى استادان فن نيز بهره مند مى شدند. افسوس، نمايشگاه امسال هم مى گذرد - اگر تا تاريخ چاپ اين مختصر نگذشته باشد - وباز هم درصد بالايى از فروش كتاب، به تستهاى كنكور و كتابهاى كمك آموزشى اختصاص مى يابد و درصد بالاى بعدى به كتابهايى كه نويسندگانى معروف دارد و صدافسوس و دريغ بيشتر، بخش قابل توجهى به كتابهاى خارجى، كه بسيارى از آنها مشابه داخلى دارند، يا مى توانند داشته باشند. اى كاش وزير محترم ارشاد كه مى دانيم خود از اهل قلم و دلسوخته وجوان گراست، انتشاراتى ويژه همين نوقلمان تأسيس كنند و در اقل امر، به صورت مشاركتى كتابهايى را چاپ كنند كه نويسندگانشان رگه هايى از توان و استعداد را به عرصه ظهور رسانده اند. همچنين اى كاش شركتى براى عرضه اينگونه آثار ترتيب داده مى شد، كه همه مى دانيم - و شايد بزرگترين درد دل خود انتشاراتيها هم همين باشد - عمده ترين معضل بازار كتاب سيستم فشل و پردردسر توزيع و عرضه است و اگر فكرى نشود، تا چندسال ديگر، حتى نويسندگان پيشكسوت و صاحبنام - كه دست بوس همه آنان هستم - نيز، از خير نوشتن خواهند گذشت. به خدا با بودجه اى - كه براى امثال فرزاد قابل تصور نيست، اما در ميان بودجه هاى فرهنگى كشور، اصلاً به حساب نمى آيد - مى توان نويسندگان بسيارى تربيت كرد، تا در سالهاى آينده از نبود استعداد، حرف نو و خلاصه نويسنده خوب، همچنان نناليم. اين كمترين، طرحهاى جامعى در همين زمينه دارم، كه اگر روزى، كسى افتخار داد و جويا شد، آنها را به صورت صلواتى تقديم خواهم كرد ، به اميد آنكه اگر فرزاد، دوستش و صدها امثال او راه نويسنده شدن را طى مى كنند - و حداقل استعداد جسارت لازمه براى اين امر را با كردارشان تاكنون به اثبات رسانده اند - ديگر وقتشان را صرف دست فروشى كتاب درگوشه و كنار شهر نكنند و صدها جوان با ذوق ديگر - اما بدون جسارت لازم - با ديدن آنها، عطاى كار را به لقايش نبخشند.
|