چنگيز محمود زاده
مسعود عربشاهى، هنرمند نقاش باز هم مثل دفعات قبل آرام و بى سروصدا نمايشگاهى از آخرين آثار خود برگزاركرد.
اين نقاش ۷۱ ساله پس از پايان تحصيلات خود در هنرستان به ادامه تحصيل در دانشكده هنرهاى تزئينى تا مقطع كارشناسى ارشد پرداخت.
او از همان سال هاى اول تحصيلات دانشگاهى برپايى نمايشگاههاى انفرادى خود را آغاز كرد و در دوره هاى سوم و چهارم بى ينال تهران نيز حضور يافت.
بى ينال پاريس (۱۳۴۴)، نمايشگاه نقاشان معاصر در آمريكا (۱۳۴۷)، نمايشگاه گراند پاله (۱۳۵۲)، نمايشگاه بين المللى واش آرت (۱۳۵۶) و نمايشگاه بين المللى بازل سوئيس تعدادى از ۵۶ نمايشگاه گروهى و انفرادى هستند كه او در آنها شركت كرده است.
نگارخانه ماه از اول تا ۱۹ ارديبهشت ماه ميزبان آخرين آثار اين هنرمند بود.
اگر سرو صداى اين مكالمه به زبان انگليسى بگذارد، شايد بتوان با تمركز بيشترى نگاه كرد. اما نمى شود. اين ميهمان ناخوانده خارجى حتى اگر سؤالى نداشته باشد بايد به توضيح هاى ميزبانش كه مدير گالرى است، گوش دهد.
در اتاق پشتى، نقاش روى صندلى نشسته است. يك دست را روى پشتى صندلى حائل كرده و دست ديگر را روى پايش نهاده. موهايى كه تقريباً همگى سفيد شده اند هنوز هم فرمان ناپذير هستند و مانند سال ها پيش كه سياه بودند با فرهاى ريز برروى سرش نشسته اند. حرفى نمى زند و آرام گوش مى دهد.
تابستان ها از شهر بيرون مى رفتند. در زير رنگ طلايى نورخورشيد پابه كويرهاى جنوب تهران مى گذاشتند. كوهها كبود بودند و جاده از بين تپه هاى كويرى پيش مى رفت تا مى رسيد به «كهك»، روستايى در اطراف كاشان. بادگيرها و خانه هاى كويرى چشم هاى كودكى اش را پرمى كرد و رنگ كاشى كارى ها در ذهن كودكانه او حك مى شد.
حالا كه كمى سكوت حاكم شده است، بهتر مى توانى ببينى. شايد به همين خاطر باشد كه نقاش كمتر حرف مى زند و وقتى هم شروع به گفتن مى كند انگار فردى ازدرون، صدايش مى كند و به سكوت فرامى خواندش.
دو تابلوى بزرگ وسط گالرى آنقدر ريزه كارى دارند كه ساعت ها مى توانى بنشينى و نگاه كنى و هربار تكه تازه اى از آن را مثل كشفى بزرگ دريابى.
محاصره مى شوى در ميان رنگ هايى كه انگار از قبل با هدف ميخكوب كردن تو، در كنار هم نشسته اند. تكه اى سياه، تكه اى آبى و حتى سفيدى ها هم راحتت نمى گذارند. بايد از بين اين دو تابلوى غول پيكر خود را كنار بكشى تا شايد نفس ها منظم تر شوند و دم و بازدم باحساب و كتاب بيشترى جاى خود را عوض كنند.
شايد در «كهك» وقتى كودك بود برروى غبار شبكه هاى چوبى با شيشه هاى رنگى با نوك انگشت خط مى كشيد و شكل هايى درمى آورد. يا وقتى بچه هاى فاميل يا همسايه ها مى آمدند، روى شن هاى كوير فقط براى بازى، با چوب، صورتك هايى مى كشيد. شايد هم نه. آن موقع هم همين قدر كم حرف بود با غريبه ها كه بعد كه به هنرستان رفت چطور يا وقتى در سال ۱۳۴۱ نخستين نمايشگاه خود را در انجمن ايران و هند برگزاركرده بود شايد از همان وقت اينطور فكر مى كرد كه: «اين كارى است كه من كرده ام. نه بيشتر و نه كمتر. اين كه خودم بيايم و درباره آن حرف بزنم، همه چيز را خراب مى كند. دوست ندارم جلوى آثارم بايستم و آنها را پشت سر قايم كنم. معمولاً كسانى زياد حرف مى زنند كه كمتر كارمى كنند.
انگار همان نقش برجسته هاى ۴۰ سال قبل هستند اين تابلوها. پشت ديوارهايى كه دو تابلوى بزرگ نمايشگاه برروى آن جا گرفته اند، مى توان ردپايى ازخاطرات آن سال ها را ديد. ردپايى كه اگر تا به انتها دنبالش كنى از تاريخ تولد نقاش در ۱۳۱۴ هم عقب تر مى رود و شايد وصلت كند به مفرغ هاى لرستان.
تابلوهايى كه با رنگى يكدست، انگار پتينه اى را روبروى شما گذاشته اند. اما درحاشيه هركدام چيز ديگرى هم هست كه نه در تابلوهاى ژئومتريك پيشين او بود و در تابلوهاى درآميخته به كلاف هاى نخ، فلش هايى به رنگ آبى، فرم هاى خط خطى و يا رنگ طلايى. اين رنگ طلايى ازكجا در اين تابلوها سر درآورده است؟ همان تزئين هاى اجداد سده هاى قبل است برروى جام ها و ديگر اشيا يا رد نور خورشيد است در راه روستاى كهك؟
نزديك به يك دهه از اولين دوسالانه تهران مى گذشت و هريك از نقاشان مدرنيست ايران دركارگاهى مشغول به كار بودند كه به دانشكده هنرهاى تزئينى واردشد. او هم كار خود را آغاز كرد اما نه به شيوه فردى ديگر بلكه راه خود را رفت و به دنياى هنر ايلام، سومر و آشور، هخامنشى و ساسانى وارد شد. آنچه يافت در آن سالها نقش برجسته شدند و امروز تابلوهايى نقاشى.
دو دهه پيش به پاريس رفت و موزه ها را زير و رو كرد بعد هم به آمريكا تا بازهم بگردد، در ذهن بسازد، از نو متولد كند و برروى بوم بياورد.
پس از اين همه سال، انگار باز هم مى گردد و پيدامى كند آنچه را كه بايد از نو برروى بوم ببايد. فلش هايى آبى رنگ برحاشيه بوم ها ظاهر شده اند كه انگار مى خواهند قدرت تركيب بندى هاى رنگى را برروى بوم نگه دارند تا به صورت بيننده نپاشند.
پنج سال قبل در آخرين گالرى موزه هنرهاى معاصر نشسته بود. تابلوهايش نيمى از گالرى هاى موزه را پركرده بودند و خودش آرام و ساكت آن پايين درانتظار، نگاه مى كرد به آدم هايى كه مى آيند، تابلوها را مى بينند و شايد حتى نفهمند كه او خالق آنهاست.
در همان روزها بود كه گفت: «پيكاسو در جايى مى گويد من با منتقدها صحبت نمى كنم چون منتقد كسى است كه نتوانسته هنرمند شود.
البته منظورم شما نيستيد ولى چقدر اين را بگويم كه در كارهايم از اسطوره استفاده كرده ام، اين اسطوره ها را از فلان جا جمع كرده ام، به فلان شكل تصوير كرده ام و از اين دست حرف ها.»
شايد همين كم حرفى بود كه موجب شد برخى در سال هاى ۱۳۵۰ او را يكى از نقاشان سقاخانه به حساب بياورند. نقاشانى كه نه تنها خود را يكى از آنها نمى داند بلكه شكل گرفتن مكتب سقاخانه را نيز حاصل كاركردن جداگانه چند نقاش مى داند كه حتى شايد نتوان نام مكتب را براى كارهاى آنها درنظرگرفت.
سقاخانه در همان سال ها به پايان رسيد اما او همان نمادهاى كهنى را كه در ذهن داشت دنبال مى كند. نمادهايى كه امروز در تابلوهايش از چرخ و خطوط هندسى و فضاسازى هاى تصاوير كهن به هم نشينى رنگ ها رسيده است. حالا همه چيز برروى سفره هايى از رنگ پهن مى شوند.