جمعه ۲۲ ارديبهشت ۱۳۸۵ - ۱۴ ربيع الثانى ۱۴۲۷
Fri, May 12, 2006
كودك ونوجوان (۲)
۳۴۶۹
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياست
خانواده (گزارش اصلى)
خانواده (جامعه)
خانواده (سفره خانه)
خانواده (خانواده سالم)
خانواده (خانه زيبا)
خانواده (گفت وگو)
هنر (گزارش اصلى)
هنر (سينما)
هنر (تجسمى،موسيقى)
هنر (ادبيات)
كودك و نوجوان (۱)
كودك ونوجوان (۲)
كودك و نوجوان (۳)
ورزش
در خانه
اوقات شرعى
ارتباطات
ماجرا
معرفى كتاب
داستان
نوشته: روديارد كيپلينگ
مترجم و تصويرساز: منصوره كمرى
معرفى كتاب
چشم هاى زنده عروسك
258057.jpg
ياسمن شكرگزار
«خيره شدن به عكس ها آدم را سحر مى كند. عكس ها تصاوير زمان هاى ديگرند، بكر هستند و پنجره هايى نيمه باز روبه گذشته... يعنى مى توانم تلاش كنم و از اين پنجره بگذرم؟ مى توانم واقعاً در عكس فروبرم؟ من با تمام نيرو، تمركز مى كنم... به ذره بين نزديك تر مى شوم و بيرون آمدن از كاغذ را احساس مى كنم. حالا، تك تك سبزه هاى كنار جاده را... تك تك برگ درختان را تشخيص مى دهم... و اين هم مارى... مى ترسم. من... بله! دارم وارد عكس مى شوم!!!»
تا حالا شده وارد عكس بشيد؟! معلومه كه نشده، چون اول بايد قهرمان يك كتاب تخيلى باشيد براى همين باربارا قهرمان كتاب «چشم هاى زنده عروسك» كه مى تونه بره تو عكس مادربزرگ و اسبش، اسبى كه به طور مرموزى بعد از اولين روز خريدنش گم شده و قصه اى داره. باربارا، بارها قصه مادربزرگ رو شنيده، اما بهتره يك بار ديگه هم بشنوه تا ما هم داستانش رو بفهميم: مادربزرگ زمانى كه همسن و سال باربارا بود (۱۰ ساله) آرزوى يك اسب رو داشت تا بعدها بتونه بازيگر مشهور سيرك بشه. مادرش با وجود فقرشون روز تولد ۱۰ سالگى اش كره اسبى بهش هديه مى ده، اما كره اسب صبح روز بعد كه مارى به سراغش مى ره، از اصطبل فرار كرده و مادربزرگ ساليان سال فرارى دادن اسب رو به گردن عروسكش پرنسس مى اندازه، چون همون صبح عروسك رو كنار اصطبل پيدا مى كنه (با اينكه شب پيش اون خوابيده بوده) و علت كارش رو حسادت پرنسس به اسب مى دونه. باربارا براى شناختن مقصر اصلى دلش مى خواد وارد عكس شه، خب شايد با كمى سعى بشه و البته كه مى شه. او صبر مى كنه تا نيمه شب مى رسه و لويى (برادر مارى) رو مى بينه كه خوابگرد شده و در اصطبل رو باز مى كنه، اما باربارا با بستن در اصطبل جلوى فرار اسب رو مى گيره و حسابى خوشحاله كه مادربزرگ به آرزوش مى رسه، اما خبر نداره با اين كارش چه كار مى كنه: مارى صبح سوار نسيم مى شه و چهار نعل سوارى مى كنه: «مارى اسبش را تحريك مى كند، اصلاً احتياط نمى كند، باز هم... : تندتر نسيم، تندتر! يكهو يك مانع غيرمنتظره جلوش سبز مى شود... نور آفتاب نمى گذاشت ببيندش، وقتى ديدش كه ديگر دير شده بود... مارى ناخودآگاه دهنه را مى كشد... اسب وسط پرش... روى دو پا بلند مى شود و سواركارش را از زين پرت مى كند... روى چمن سبز، زير موهاى لوله لوله آشفته اش، گودالى از مايع قرمز آرام آرام بزرگ مى شود. براى موهاى طلايى زيبايش بالشى از خون ساخته است. مى خواستم داد بكشم، گريه كنم...» حالا اون چه كار مى تونه بكنه؟ با مرگ مادربزرگ، باربارا هميشه تو عكس مى مونه، چون مادرش هم اين طورى به دنيا نمى آد. شما اگر تو عكس بوديد چكار مى كرديد؟ باربارا فكر خوبى به سرش مى زنه كه بهتره خودتون دنبال كنيد و علت اسم كتاب «چشم هاى زنده عروسك» رو هم بفهميد.
گودول متولد ۱۹۴۵ در بروكسل پايتخت بلژيكه. او بچه گوشه گيرى بوده كه خيلى زود با پرورش تخيلات و افزايش مطالعه اش به نوشتن روى مى آره. اما خودش كشف كردن دنياى شعر رو يكى از اثرگذارترين اتفاقات زندگى اش مى دونه. او بين سال هاى ۱۹۵۰ تا ۱۹۶۵ بيش از ۴۰ هزار شعر و ۱۰ داستان خوب نوشت و در ۱۹۸۷ اولين اثرش چاپ شد و الآن به اسم دوگول براى بزرگ ترها و با اسم گودول براى بچه ها مى نويسه. اينم سايتشهwww.gudule.net كه بد نيست سر بزنيد و عكس هاى نويسنده و طراحى هاى بامزه سايت رو ببينيد.
چشم هاى زنده عروسك با ترجمه ليلا سبحانى از لحاظ طرح داستانى و حجم داستان (۹۶ صفحه) بيشتر مناسب بچه هاى آخر دبستان و دوره راهنماييه. اما شيوه بديع و جذابى كه نويسنده براى ايجاد فانتزى به كار برده (ورود شخصيت به عكس) براى شمايى كه بزرگتريد حتماً جالبه. (شايد شما رو هم مثل من ياد مرى پاپينز و اون صحنه اى كه با بچه ها وارد نقاشى مى شند بندازه)
كتاب رو ماژلى لوفبور تصوير كرده كه احتمالاً اصل كارهاش رنگيه و مى شه حدس زد كه تأكيد تصويرساز روى رنگ ها بوده تا طراحى كه خب، طبق معمول با چاپ سياه و سفيد چيز چندانى مشخص نيست با اين حال تصاوير، دلنشين هستند.
حسابى هم خوشحال باشيد چون نشر آفرينگان كتاب رو با قيمت ۶۰۰ تومن منتشر كرده، ديگه روتون مى شه بگيد كتاب هاى معرفى شده گرون اند!
داستان
خرطوم بچه فيل
نوشته: روديارد كيپلينگ
مترجم و تصويرساز: منصوره كمرى
258042.jpg
قسمت آخر
بچه فيل آفريقايى كه همه او را به خاطر كنجكاوى سيرى ناپذيرش كتك مى زدند، براى اينكه بفهمد تمساح براى شام چه مى خورد به ساحل رودخانه ليمپوپو رفت و در آنجا با يك تمساح رو برو شد. تمساح دماغ بچه فيل را به دهان گرفت و اكنون ادامه ماجرا:
بچه فيل با صدايى تودماغى گفت: «بذال بلم دالى اذيدم مى كنى! در همون لحظه مار پيتون دورنگ صخره اى از روى تخته سنگ پايين اومد و گفت: «دوست جوان تا مى تونى محكم بكش، چون به نظر من اين كت چرمى گنده و بى قواره (منظورش تمساح بود) قبل از اينكه بتونى دهنت رو باز كنى تو رو به داخل آب زلال رودخانه كشيده!» خب، مار پيتون دو رنگ صخره اى اين جور حرف مى زد. بنابراين بچه فيل به پشت نشست و كشيد و كشيد و اون قدر محكم كشيد، به طورى كه دماغش كم كم كش اومد. تمساح هم از اون طرف خودش رو عقب كشيد و دمش رو در گل و لاى رودخانه تكون داد و باعث شد آب رودخانه حسابى گل آلود بشه. دماغ بچه فيل همينطور كش مى آمد.
تمساح و بچه فيل هر دو محكم مى كشيدند و دماغ هى دراز و درازتر مى شد. اشك توى چشمهاى بچه فيل جمع شده بود، آخه دماغش خيلى درد مى كرد و پاهاش خيلى خسته شده بود. پس از توى دماغش كه تا حالا يك مترى كش اومده بود، با صداى تودماغى گفت: «ديگه نمى تولم!» مار پيتون صخره اى دورنگ به طرف فيل اومد و دمش رو به دور پاى بچه فيل پيچيد و گفت: «تازه وارد عجول و بى تجربه، گوش كن چى مى گم، حواست رو حسابى جمع كن. چون به نظر من اين مرد جنگى زره پوش (منظورش تمساح بود) آينده ات رو براى هميشه خراب مى كنه.» خب، مار پيتون دورنگ صخره اى اين جور حرف مى زد، مار پيتون هم كشيد، بچه فيل كشيد و تمساح هم از اون طرف كشيد، اما بچه فيل و مارپيتون دو رنگ صخره اى محكم تر كشيدند و بالاخره تمساح كوتاه اومد و دماغ بچه فيل رو ول كرد، به طورى كه بچه فيل پرت شد و تالاپى روى زمين افتاد و صداش توى تمام ساحل رودخانه سبز خاكسترى و براق ليمپوپو پيچيد. بچه فيل سريعاً خودش رو جمع و جور كرد و مؤدبانه نشست و قبل از هرچيز از مار پيتون دورنگ صخره اى تشكر كرد بعد دماغ درازش رو لاى برگ درخت موزپيچيد و توى آب رودخانه سبز خاكسترى و براق ليمپوپو گذاشت. مارپيتون دورنگ صخره اى پرسيد: «دارى چى كار مى كنى؟» بچه فيل جواب داد: «خيلى ببخشيد اما دماغم حسابى كش اومده و از شكل افتاده، منتظرم آب بره و به شكل اولش برگرده»
مار پيتون دورنگ صخره اى گفت: «اينطورى بايد تا صد سال منتظر بشى. بعضى ها اصلاً صلاح خودشون رو نمى فهمند!» بچه فيل ۳ روز در اونجانشست و منتظر شد، اما هيچ فايده اى نداشت و دماغش حتى يك ذره هم كوچك تر نشد.
به علاوه بچه فيل اونقدر به دماغش نگاه كرد كه نزديك بود چشم  هاش چپ بشه. خب، دلبندان من، بهتره بدونيد دماغ بچه فيل درست به اندازه خرطوم فيل هاى امروزى شده بود. در پايان روز سوم يك مگس روى شانه بچه فيل نشست، بچه فيل ناخود آگاه خرطومش رو بلند كرد و محكم روى مگس زد. مارپيتون صخره اى دو رنگ گفت: «نخستين استفاده! مطمئنم قبل از اينكه دماغت دراز بشه نمى تونستى اين كار رو انجام بدى. حالا بهتره يك چيزى بخورى!»
بچه فيل دوباره ناخود آگاه، بدون اينكه متوجه باشه خرطومش رو دراز كرد و يك دسته علف كند و در دهنش گذاشت. مارپيتون صخره اى دورنگ گفت: «استفاده دوم! تو با دماغ كوتاه قديمى ات نمى تونستى همچين كارى رو انجام بدى! اوه! چقدر هوا گرم شده!» بچه فيل گفت: «آره، خيلى گرمه» و بدون اينكه متوجه باشه خرطومش رو توى آب رودخانه كرد و باهاش مقدارى از آب رودخانه رو روى سرش ريخت. مارپيتون صخره اى دو رنگ گفت: «خب، استفاده سوم! مطمئنم قبل از اينكه دماغت دراز بشه. اين كار رو هم نمى تونستى انجام بدى! حالا با يك كم كتك خوردن چطورى؟» بچه فيل مؤدبانه جواب داد: «خيلى ببخشيد. ولى اصلاً دلم نمى خواد.» مار پيتون دورنگ صخره اى گفت: «با كتك زدن بقيه چطور؟» بچه فيل گفت: «فكر نكنم بدم بياد.» مارپيتون دورنگ صخره اى گفت: «بهتره بدونى دماغ جديدت خيلى به درد كتك زدن ديگران مى خوره» بچه فيل گفت: «خيلى ممنون. يادم مى مونه. بهتره هر چه سريعتر به خونه برگردم و روى خانواده ام امتحان كنم.» پس به سمت خونه به راه افتاد، در راه هر وقت دلش هوس ميوه مى كرد به جاى اينكه منتظر بشه ميوه اى به زمين بيفته، با خرطومش اونو از درخت مى چيد و در دهانش مى گذاشت، هر وقت احساس تنهايى مى كرد، از توى خرطومش با صداى خيلى بلند، يك آواز محلى مى خوند، حتى با خرطومش پوست هندوانه هايى رو كه موقع اومدن روى زمين انداخته بود، جمع كرد. آخه واقعاً فيل مؤدب و تميزى بود. يك روز عصر بالاخره به خونه رسيد. همه خانواده از ديدنش حسابى خوشحال شدند. آخه دلشون براى كتك زدن بچه فيل خيلى تنگ شده بود. پس فوراً گفتند: «بيا اينجا، سؤال تازه اى ندارى؟» بچه فيل گفت: «پوه! فكر نمى كنم شماها اصلاً چيزى در مورد كتك زدن با خرطوم بدونيد. الآن بهتون نشون مى دهم. كه چه مزه اى داره.» بعد خرطومش رو بلند كرد و محكم به پشت دو تا از برادرهاش زد. اونها فرياد زدند: « آ آخ!» بقيه با تعجب پرسيدند: «اين رو از كجا ياد گرفتى؟ چه بلايى سر دماغت اومده؟» بچه فيل گفت: «يك دماغ تازه از تمساحى كه در رودخانه سبز خاكسترى و براق ليمپوپو زندگى مى كنه قرض گرفتم. عمو ميمون گفت: «خيلى بى ريخته!» بچه فيل گفت: «آره مى دونم ولى خيلى به درد بخوره!» و سريعاً با خرطومش به پشت عمو ميمون زد. بعد همه خانواده رو يكى يكى كتك زد طورى كه پشت همگى سياه و كبود شد. اونوقت پر بلند دم عمو شتر مرغ رو كند و گردن دراز عمو زرافه رو كشيد، اما اجازه نداد هيچ كس به پرنده كولوكولو حتى دست بزنه.
بالاخره همه چيز به خوبى و خوشى تموم شد. خانواده بچه فيل يكى يكى به رودخانه سبز خاكسترى و براق ليمپوپو رفتند و در كنار ساحل نشستند تا از تمساح دماغ تازه قرض بگيرند.
بعد همگى با خرطوم هاى دراز به خونه برگشتند از اون به بعد ديگه هيچ كس، كسى رو كتك نزد و از اون موقع تا حالا دلبندان من، همه فيل هايى كه شما مى بينيد و همه اونهايى كه نمى بينيد خرطوم دارشدند، درست مثل خرطومى كه بچه فيل كنجكاو پيدا كرده بود.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |